کار روشنفکری و قدرت

نوشته‌ی عبدی کلانتری

فايل صوتی
فايل صوتی با سرعت معمولی

فايل پی دی اف برای چاپ

در اينکه «قدرت» چيست و در کجای سامان اجتماعی لانه کرده، روشنفکران آراء يک‌سان ندارند. در اينکه خود «روشنفکر» کيست و در چه مرحله از تاريخ و به چه منظور پا به عرصه‌ی اجتماعی نهاده نيز اتفاق نظری وجود ندارد. در نتيجه، انديشيدن در باره‌ی رابطه‌ی روشنفکر و قدرت می تواند ما را از دهها مسير به صدها نتيجه‌ی مختلف يا متضاد بکشاند. حاصلی ندارد اگر اينجا به شيوه‌ی درسنامه‌های دانشگاهی تعاريف را رديف کنيم با شاخ و برگ‌های فرعي‌ی بسيار، بدون آنکه از خود بپرسيم به دنبال چه می گرديم، چرا رابطه با قدرت نزد روشنفکر ايرانی در اين برهه از زمان همچون يک «امربغرنج» به نظر می رسد، يا که بايد به نظر رسد. چرا مثلاً از رابطه‌ی زنان با قدرت نمی پرسيم، يا رابطه‌ی جوانان، يا کارگران، يا بازاريان، يا ساير اصناف؟ روشن است که اين پرسش را خود روشنفکران [ايراني] اند که در مقابل خود گذاشته اند؛ روشنفکرانی که به نحوی «آلوده»ی سياست شده اند، از قدرت بازی خورده اند، برقدرت قيام کرده اند، با قدرت کنار آمده اند، از قدرت بيرون رانده شده اند، بر قدرت سوار شده اند، قدرت سوار آنها شده است، قدرت مسخ شان کرده، قدرت معروف شان کرده، قدرت اخته شان کرده، قدرت فربه شان کرده، بلندگو و منبر به آنها داده، يا قلم شان راشکسته، مدال و جايزه‌ی داده يا خون شان را ريخته، ارشادشان کرده، به تعزيرشان کشيده، اغوای شان نموده يا دم به دم به ناموس فکری آنها تجاوز کرده است. داستان مکرری که دستکم از زمان مشروطه، يا شايد بهتر باشد بگوييم از زمان تأسيس دارالفنون، يا از زمان کشتار و سرکوب جنبش روشنگر باب به دست صدراعظم روشنگر قدرت مدار، تاريخ روشنفکری مدرن ما را رقم می زند.

بحرانی فرامی رسد، گردبادی در می گيرد، روشنفکران به ميان هياهو و غوغا پرتاب می شوند، و از خود می پرسند «مسؤليت روشنفکري»ی ما چيست، چه بايد کرد؟ يک جنگ استعماري، يک نبرد آزادی بخش، يک کودتا، يک انقلاب، يک جنبش حقوق مدنی ــ چه بايد کرد؟ روشنفکر آستين‌ها را بالا می زند و، به قول سارتر، دست‌ها را آلوده می کند؛ با والاترين آمال! گردباد فرو می نشيند، غائله می خوابد، و نتيجه‌ی کار، در اکثر موارد، همانی نيست که روشنفکر در طلب اش بوده. مغبون، حالا يک گام به عقب بر می دارد و از حاشيه می پرسد، «کجای کار خراب بود، کجا را نخوانده بودم؟ چرا قدرت از لای انگشتان ياران سريد و به کف نابکاران افتاد؟ آيا خطا از من بود يا اشکال در خود "قدرت" است که در همه حال روشنفکر را به بازی می گيرد و بر زمين می زند؟»

«مسؤليت روشنفکري» يعنی چه؟
به خاطر می آوريم دوره هايی که روشنفکران ما متهم به بی عملی و کافه نشينی می شدند و دوره های ديگری که گناه عمل زدگی يا ايدئولوژی زدگی به پای شان نوشته می شد. اين اتهامات از سوی خود روشنفکران می آمد. زير تيغ ديکتاتوري، از خود انتظار داشتند به کدام يک از اين دو ساز گوش فرا دهند؟ هرکس کليشه‌ی خود را داشت و برحسب موقعيت به کارش می بـُرد: «به هنگام جنايت ساکت نبايد نشست!» يا «به گاه فريب و دغل، سکوت خود فضيلتی است!» شايد در شرايط اختناق سياسی مزمن، «مماشات با قدرت» هم در کنار «افسون قدرت» يا «وسوسه‌ی قدرت» يکی ديگر از خصوصيات روشنفکر جهان سومی باشد. اين هردو خصلت اخلاقی، ميراث تاريخی‌ی شـيعه نيز هست که در ناخودآگاه بسياری از ما خليده. تقيـّه يا شهادت؟ جهاد يا بيعت؟ روشنفکران، مثل سلمانی‌های بی مشتری که سريکديگر را اصلاح می کنند، دوست دارند راجع به «خيانت» و «خدمت» روشنفکران سر يکديگر را بخورند!

دوره هايی پيش می آيد که در ميان روشنفکران شعار «پايان عصر ايدئولوژي» کليشه‌ی روز می شود. آيا امر سياست (تدبير قدرت) بدون ايدئولوژی امکان پذير است؟ اين شعار يک بار در غرب به دنبال فروکش جنبش‌های اعتراضی دهه‌ی ۱۹۶۰ باب شد؛ بار ديگر هم در سالهای آخر قرن پيشين در «شرق» به دنبال فروريزش نظامهای اتحاد شوروی و اروپای شرقي. اين روزها، جوانان معترض در ايران را می ستايند زيرا آنها ظاهراً برخلاف «نسل ما» اسير اين يا آن ايدئولوژی نيستند. اين جوانها «فقط» آزادی می خواهند. کسانی که اين شعار را می دهند يا به کلی از دست روشنفکران نسل پيش شاکی اند يا خود به عنوان روشنفکر، در فصل پاييزی عمر، احساس می کنند سالهای جوانی را بيهوده هدر داده اند و مسؤليت اين بی حاصلي، اين سترونی انديشه و عمل نزد تک تک آنها، به گردن چيزی به نام «ايدئولوژي» بوده است. حالا نرم و متين و اهل «تساهل» شده اند. ليبرال شده اند و فراموش می کنند که ليبراليسم (و ليبرتاريانيسم) از قديمی ترين ايدئولوژی های عصر مدرن است، حتا قديمی تر از سوسياليسم. در حاليکه از عمل گرايی و سياست زدگی و آلوده شدن به «قدرت» می هراسيم، از روشنفکران انتظار «رهيافت» داريم، «راهکار» می طلبيم، «رهنمود» می خواهيم؛ می گوييم روشنفکر بايد «آسيب شناسي» کند و «برون رفت» نشان دهد! با اين عبارات کليشه اي، کار روشنفکری می شود پيدا کردن راه حل.

شـايد اين ضرورت تاريخی يک صدسال اخير ما بوده، همين چاره يابي‌ی معطوف به عمل، اما در دهه های پس از انقلاب بهمن ديگر وقت آن رسيده که بپرسيم آيا «کار روشنفکري» در وهله‌ی نخست همين بايد باشد؟ پاسخ من اين است که نه! برای روشنفکر ايراني، کار روشنفکری بايد خود تفکر باشد. او در اين زمينه است که هميشه کم می آورد. پس از صد و اندی سال تاريخچه‌ی روشنفکری نوين ما، اين خود فکر است که به قدرت نياز دارد. روشنفکري‌ی ما زور فکری ندارد. نشان داده که هنوز نمی تواند از مرحله‌ی وارد کننده و مونتاژ کننده به مرحله انديشه ورزی پا بگذارد (از چند استثنا که بگذريم).

بايد گفت اگر برخی از روشنفکران مدام با پرسش «چه بايد کرد؟» سر و کله می زنند، اين درگيری بيشتر از آنکه از مقوله‌ی کار روشنفکری باشد از جنس کار عملی و نيز ضرورت شرايط اجتماعی است. بهترين پاسخ برای «چه بايد کرد؟» الزاماً از سوی يک روشنفکر نمی آيد. شايد يک سياستمدار کارکشته، يک حقوق دان، يک انقلابی حرفه اي، يک قاضي، يک کارشناس تعليم و تربيت، يک اقتصاددان، يک جامعه شناس، يک استراتژيست حزبي، يا حتا هيأتی متشکل از چند متخصص و اهل فن بهتر بتوانند راه چاره ای برای يک معضل اجتماعی بيابند. روشنفکر هم می تواند در اين حيطه‌ی عمومی نظری بدهد اما نبايد انتظار داشت به دليل روشنفکر بودن صائب ترين پاسخ از سوی او صادر شود. در قرن نوزدهم و بيستم، بنا به ضرورت فرارسيدن تجدد، صنف منورالفکران ما پا به عرصه‌ی وجود گذاشت و در صدر مشرطيت نيز بنا به ضرورت جلودار انقلاب شد، قانون نوشت، نهاد تأسيس کرد، مردم را بسيج نمود و سازمان داد. بعدها در مجلس و کابينه و حزب و اتحاديه نقش بازی کرد و همين روال را ادامه داد تا به انقلاب بهمن رسيد. با اين روال، اين صنف، به تعبير مارکسيست ايتاليايی آنتونيو گرامشي، نقش «روشنفکر اورگانيک» را به خوبی بازی کرد. از همان صدر مشروطه نيز با دسته‌ی ديگری از کارکنان فکری به رقابت پرداخت که صنف مجتهدان شيعی باشد ـ خطيبان و فقيهان و متألهان و متشرعان ـ که با مسامحه می توان «روشنفکر سـنتي» خطاب شان کرد (باز هم طبق طبقه بندی گرامشي). اين‌ها بودند که سرانجام برنده‌ی بازی قدرت از آب درآمدند. پاسخ «چرا چنين شد؟» بخشاً (فقط بخشاً) اين است که ما روشنفکران به اندازه‌ی کافی نينديشيده بوديم يا در ميان مان به تعداد کافی انديشه ورز نداشتيم!

دعوت به عمل؟
کارل مارکس گفته‌ی مشهوری دارد که معمولاً به عنوان «دعوت به عمل» در ميان روشنفکران تعبير شده: «فيلسوفان تاکنون جهان را به شکل‌های مختلف تعبير کرده اند. اکنون وقت آن است که آن را تغيير دهند.» («تزهايی درباره‌ی فويرباخ») به عنوان گونه ای روشنفکر مارکسيست، پيشنهاد من اين است که گفته ای از اين دست نـبايد راهنمای کنونی روشنفکر ايرانی باشد. مارکس اين گفته را در انتقاد از نوعی ماترياليسم يک سويه زده بود با اين تأکيد که سويه‌ی فعال پراتيک ذهنی را از قضا ايده آليست‌های کلاسيک آلمانی توسعه داده بودند؛ يعنی درست همان کسانی که ما ايرانی‌ها در عصر تجدد خويش هرگز نداشته ايم و حتا تا مدتها به چشم تحقير در نمايندگان اروپايی‌ی آن نگريسته ايم. چهره های برجسته‌ی ايده آليسم کلاسيک آلماني، از جمله کانت، فيخته، شلينگ، و هگل، همواره يک چشم شان متمرکز بر اوضاع سياسی روز، به ويژه انقلاب کبير فرانسه و برآيندهای آن بود. حتا در اثری به نهايت انتزاعی و دشوار فهم چون «پديده شناسی روح»، رد پای انقلاب کبير و واکنش هگل را به پراتيک روشنفکران انقلابی ای چون روبسپير و ديگر ژاکوبن‌ها و ژيرونديست‌ها تشخيص می دهيم. امروزه روشنفکران برجسته‌ی اروپايی و آمريکايي، حتا آنانی که در ادامه‌ی سنت مارکسيسم اروپايی کار می کنند، وقتی که به بازانديشی فلسفه‌ی روشنگری، مدرنيته، و شرايط تحقق آزادی می پردازند، بيشتر از آنکه مثلاً به امپريسيست‌های انگليسی يا انسيکلوپديست‌های فرانسوی سربزنند، مدام به آثار همان ايده آليست‌های کلاسيک آلمان باز می گردند. يورگن هابرماس در يکی از رساله های معروف خود به نام «تئوری و عمل» درباره‌ی پروژه‌ی خود می گويد هدف او توسعه‌ی دستگاهی نظری است که معطوف به عمل (action oriented) باشد. اما زمانی اين کار را می کند که بر شانه‌ی غول‌های فکری و فلسفی اروپا ايستاده؛ ما در کشورمان حتا يک سنت ضعيف دانشگاهی در فلسفه يا علوم انسانی نداريم درحاليکه روشنفکران مان در هر بزنگاه تاريخی به ورطه‌ی «عمل» پرتاب شده اند. به کتاب فلسفه هم که سرک می کشيم به قصد يارگيری و از ميدان بدر کردن حريف است!

شايد اين گفته درست باشد که بيشتر روشنفکران در تحليل نهايی در پی چيزی به نام «آزادي» اند و کار روشنفکرانه به نحوی با برقراری آزادی و به تعبير گسترده تر رهايی انسانی 
(human emancipation) ارتباط پيدا می کند. اما روشنفکر، در مقام روشنفکر، اين کار را از راه انديشيدن می کند. کار عملی او، پراتيک او، همان سويه‌ی فعال و خلاق ذهنيت او يا نيروی نافذ پرسشگری اش است. در آزادی مطلق و در خلوت، بدون هيچ محذوريت بيروني. او با مقاصد اخلاقی يا سياسی پيشين سراغ «انديشه» نمی رود. انديشيدن به معنی يافتن «راه حل» نيست.

التزام به چه؟
پس جای «تعهد» و «التزام» کجاست؟ من در اين گفته تضادی نمی بينم که، «روشنفکر می تواند ملتزم باشد، اما کار روشنفکرانه‌ی او در التزام چيزی نيست.» به گمان من می توان ميان روشنفکر به عنوان شهروند و عضوی از دولتشهر يا جامعه‌ی سياسی با «کار روشنفکري» تمايز قايل شد. در طول تاريخ، پرسش‌های خطير اخلاقی هيچگاه از پيش رو کنار نرفته اند و نمی روند: پس از آشويتس آيا هنر امکانپذير است؟ چگونه می توان در برابر تهديد بمب اتم، گرسنگی آفريقا، استعمار آسيا، يا نابودی محيط زيست «ساکت» بود و «فقط» کار روشنفکرانه کرد؟ فرض ناگفته آن است که کار روشنفکری به خودی خود حامل يا معطوف به ارزش‌های اخلاقي‌ی والا است و آن کس که کارفکری اش مستقيماً در جهت ارتقاء اين ارزش‌ها نباشد، نمی تواند روشنفکر بماند. اما اين خود روشنفکر است که می تواند حامل آن ارزش‌ها باشد يا نباشد، کار روشنفکری او، روشنی بخشيدن و پرتو افکندن بر تاريکی‌ها، کاويدن و درافکندن پرسش‌های بيشتر است. برای رساندن اين نکته، به اين تمرين فکری کوچک توجه کنيد: ۱- کار روشنفکر يافتن شفای درد و صدور حکم اخلاقی (يا سياسی) است؛ ۲- کار روشنفکر پرسش از نحوه‌ی پديدآمدن نسخه های شفابخش و شرايط امکان احکام اخلاقی است. حکم اول حيطه‌ی کار کشيش و کاهن و منتقد فرهنگ و سياست (روشنفکر حوزه‌ی عمومی ـ اينتليگنسيا) است و حکم دوم، به طور اخص به «کار روشنفکري» يا تفکر می پردازد که مستلزم استقلال از حيطه های دستوري، تجويزي، يا آرمانی است (تعهد به . . . پيروی از . . . التزام به . . . وظيفه در قبال . . . درخدمت . . .سرسپردگی به . . .).

اين حکم شايد برای ما روشنفکران ايرانی چون و چرا بردار باشد. قصد من اين نيست که برسانم «انديشيدن» در عرش اعلايی کاملاً منتزع از شرايط مادی توليد خود، بريده از تعيُن و تاريخيت، صورت می گيرد. در جامعه، جايی به نام «برج عاج» وجود ندارد. کار روشنفکری نيز از تعينات وساطت يافته‌ی ايدئولوژيک (ناخودآگاه، ناپيدا، با واسطه) در امان نمی ماند. به گفته‌ی مارکس، «آگاهی هرگز چيزی مجزا از هستي‌ی آگاه نيست و هستی انسانها نيز همان فرايند زندگی عملي‌ی آنهاست.» (ايدئولوژی آلمانی). نکته آن است که ما نمی دانيم، در هرلحظه‌ی تاريخي، انديشه و عمل (يا نظريه و پراکسيس اجتماعي) چه اندازه و به چه نحو با يکديگر درآميخته اند. اين خود پرسشی است دايمی برای تفکر. کار روشنفکری در ميان همه‌ی «کار» ها، از تعينات مادی بی واسطه‌ی کمتری برخوردار است، و «زور فکري» عمدتاً از درون انديشه ورزی‌های نسل‌های پيشين و درپيچش و کشاکش با آنها به چنگ می آيد.

زور فکری يک روشنفکر ارتباطی به وزن تعهدات شهروندی او ندارد. وقتی که از روشنفکر «برج عاج نشين» انتقاد می کنيم، انتقاد ما متوجه وجه روشنفکرانه‌ی يک فرد نيست بلکه می گوييم او مسؤليت مشارکت در امر سياسی (the political) را به کناری نهاده که تعريفی است از «عضو جامعه». ما می طلبيم انسانی که وجه تمايزش در فرهيختگی و انديشه ورزی او است، همزمان «در صحنه» حضور داشته باشد، اما گاه فراموش می کنيم که اين حضور، ملاک روشنفکری او نيست. اگر اين نکته فراموش نشود، ديگر بديهی خواهد بود که قبول کنيم روشنفکرانی که در ستادهای فکری و نهادهای تعيين خط مشی (پاليسي) و بنگاههای مشورتی اشتغال دارند و حقوق می گيرند، کار روشنفکری نمی کنند. آنها فقط «کارشناس» اند در خدمت سياست‌هايی از پيش تعيين شده (مثلاً انستيتوی هوور واقع در دانشگاه استانفورد، بنياد کارنگي، انستيتوی مطالعات خاورنزديک در واشنگتن، و البته احزاب سياسی به طور عام.)

قدرت و حقيقت
ميان کار انديشگی و قدرت مفهوم ديگری قرار دارد به نام «حقيقت». به طور معمول گفته شده که انديشمند کسی است که يافتن حقيقت را مدّ نظر دارد؛ کار فکری همان دريافت حقيقت و تميز آن از کذب است. اما ديرزمانی است که انديشمندانی چون مارکس، نيچه، فرويد، و شاگردان متأخر آنها به ما نشان داده اند که «حقيقت» را آن ديگري، يعنی قدرت پنهان، بر مسند می نشاند. در نتيجه، به نحو متناقض نمايي، کار روشنفکر نـه جستجوی حقيقت، بلکه افشای آن، يا بهتر گفته باشيم، براندازی «رژيم» حقيقت است. امور بديهی و احکام پذيرفته شده از راه گفتار به ما داده می شوند و گفتارها خود بخشی از نظامهای بزرگتر گفتاری ( «ديسکورس» ها) اند که در هردوره بر فضاهای فرهنگی يک جامعه غلبه دارند. «حقايق» ما را اين ديسکورس‌ها می سازند بی آنکه هرگز به مکانيسم آن خودآگاهی داشته باشيم. از طريق ديسکورس‌ها است که مقهور قدرت می شويم. قدرت نامرئي‌ی نظامهای گفتاری است که کار روشنفکری می تواند آنها را مرئی کند. کار روشنفکری در اينجا ــ حتا اگر نيت رهايی بخشی هم نداشته، به کلی از انگيزه های اخلاقی و سياسی بری باشد ــ به صرف پرسشگری و اصوليت شکني، قدرت ستيز است. اين جاست که کار روشنفکري، بدون آنکه درگير سياست روز يا قدرت دولتی باشد، قدرت‌ها را خلع می کند و قطعيت را از آنها می ستاند. نه تنها اصول اعتقادی رسمي، باورهای ديرپای سنتي، و انواع نظامهای اعتقادی (ديني، سياسي، اخلاقي)ی مشروعيت بخش به پرسش گرفته می شوند، بلکه طرز پديداري‌ی اين اصول اعتقادی در زبان و مفاهيم، و نحوه‌ی نفود آنها در پهنه های سمبوليک و نشانه شناسانه و ناخوداگاه نيز کاويده و از تاريکی به در می آيند. اين وجه «خطرناک» کار روشنفکری است، سويه‌ی ناسازشکار (غير کونفورميست) و برانداز (ساب ورسيو) آن است.

اگر اينگونه به کار روشنفکری بنگريم، آنگاه صفاتی که معمولاً جلو «روشنفکر» می آيد، وجه عـَرَضی و اتفاقی حضور روشنفکر همچون يک موجود اخلاقی يا يک موجود سياسی را می رسانند: روشنفکر چپ، روشنفکر ديني، روشنفکر مارکسيست، روشنفکر انقلابي، روشنفکر فاشيست، روشنفکر ناراضی، روشنفکر فمينيست، روشنفکر سنتي، روشنفکر حزبي، روشنفکر اورگانيک، روشنفکر حوزه‌ی عمومي، و غيره. اين عملکردها را «بدحادثه» رقم می زند، يعنی وجهی از پراتيک انسانی که يگانه، فردی، و بيوگرافيک است و بيشتر اوقات به تئوری در نمی آيد. داوری در خصوص خير و شر ناشی از اعمال مشخص و قدرتهای مشخص نيز از همين تجربهء عملی می آيد. ///

۱۸ ژوئن ۲۰۰۹

لينک مرتبط
روشنفکر حوزهء عمومي کيست؟ نيلگون

***
کتاب برای دانلود ـ روی عکس کليک کنيد.