![]() |
![]() |
|
فايل پی دی اف برای چاپ نيلگون برای راديو زمانه ـ ۱۸ ماه مه ۲۰۰۸ ماه مه ۱۹۶۸ در چشم انداز تاريخی نوشتهء عبدی کلانتری فايل صوتی بخش اول فايل صوتی بخش دوم فايل صوتی با سرعت معمولی بخش اول فايل صوتی با سرعت معمولی بخش دوم شورش های ضد سيستمی رويدادهای سياسی و فرهنگی سالهای آخر دههء ۱۹۶۰ در اروپا و آمريکا را بسياری از تحليلگران «شورش های ضد سيستمی» می خوانند، يعنی اعتراضات راديکالی که خواسته های آن فراتر از اصلاحات کوچک می رود و خواهان تغيير کليت نظام سياسی جامعه است. اوج اين رويدادها در ماه مه ۱۹۶۸ بروز کرد ــ يعنی درست چهل سال پيش. در اين تاريخ حرکات دانشجويان چپ در دانشگاههای بزرگ آمريکا و اروپا به درگيری خشونت آميز با نظم حاکم انجاميد. رويداد ۱۹۶۸موفق نشد تحولی را فراتر از ساختار جامعهء سرمايه داری باعث شود اما در درازمدت هيچ پهنه ای از سياست و فرهنگ در جوامع پيشرفتهء اروپا و آمريکا نبود که از آن تأثير نگيرد و به نحوی بنيادی متحول نشود. از همين رو، برخی از جامعه شناسان رويداد ۱۹۶۸ را معادل يک «انقلاب» ارزيابی کرده اند. برای نمونه، امانوئل والرستين يکی از مهمترين نظريه پردازان جامعه شناسی تاريخی و بانی تئوری «سيستم جهانی» (ورلد سيستم / World System)، اعتقاد دارد پديدهء ۱۹۶۸ يک انقلاب در سيستم جهانی بود. به گمان او، با آنکه هريک از رويدادهای منفرد و پراکندهء دههء ۱۹۶۰ تابع شرايط محلی و علل خاص خود بود، اما اهميت آن رويداهها را نمی توان به درستی فهميد مگر اينکه آنها را در بستر درازمدت تر تحولات ساختاری «سيستم جهانی» وارسی کرد. بحران هژمونی آمريکا اين تحولات ساختاری دربرگيرندهء موقعيت «هژمونيک» ايالات متحده در سيستم جهانی و ناکامی جنبش های سنتی «چپ قديم» ــ احزاب کمونيست (کومنيترن ـ اتحاد انترناسيونال سوم) و احزاب سوسيال دموکرات ــ در متحول ساختن دموکراتيک جوامع پيشرفتهء سرمايه داری بود. پديدهء ۱۹۶۸، نقطهء پايان سه دهه از گسترش موفقيت آميز، بی سابقه، و بی وقفهء رونق اقتصادی نظام جهانی سرمايه داری («جهان آزاد» / Free World)، ثروت و رفاه طبقهء متوسط، و برتری سياسی (هژمونيک) ايالات متحده در جهان ــ جانشين ابرقدرتهای پيشين اروپايی ــ بود. بحران هژمونی آمريکا در سيستم جهانی با اين نشانه ها همراه بود: آغاز رکودی درازمدت در اقتصاد و مشکلات دلار؛ استقلال اقتصادی و سياسی بيشتر متحدان آمريکا (فرانسهء گليست، ژاپن)، شکاف سياسی در نظام يکپارچهء استالينی در بلوک شرق (اختلاف خروشچف ـ مائو) و تأثير آن در توازن قدرت در جنگ سرد؛ و اوجگيری جنگهای گرم ضداستعماری و انقلابات آزاديبخش ملی در جهان سوم. در اين ميان تثبيت کمونيسم در کوبا، جنگ رهايی بخش ويتنام، و جنبش های چريکی آمريکای لاتين و آفريقا نمونه وارند. تحليل ساختاری عرضهء شواهد و مدارک يا داده های خام تاريخی، و نيز گزارش صرف يک رويداد، خود به تنهايی به معنی تاريخنگاری نيست. فهم رويدادها با تاريخنگاری ممکن می شود نه با مشاهدهء داده های خام. آنچه فهم رويدادها را ميسر می کند تعبير يا روايتی است که تاريخنگار يا جامعه شناس (و در سطحی ديگر ادبيات و هنرها) از آن داده ها و شواهد عرضه می کند. هر روايت ــ به طور ضمني يا آشکار ــ متکی به يک «تئوری تاريخ» است. تئوری های تاريخ متنوع و بسيارند. اين يک اصل مارکسيستی (ماترياليسم تاريخی) است که برای درک معنی يک رويداد بايد همواره آنرا در بستر تاريخی اش ارزيابی کرد. بستر تاريخی عبارت است از تعيـُن (determination) های درازمدت ساختارهای اقتصادی، سياسی، طبقاتی، و ايدئولوژيک، که سپس در يک برههء مشخص، توسط تعين های دوباره (over-determination) و کوتاه مدت تر لايه های مختلف ساختاری در همان برهه متمايز می گردد. تعين های دراز مدت «درزمانی» (داياکرونيک)، و تعين های دوباره، «همزمانی» (سينکرونيک) اند. تعريف برهه قراردادی است: «دهه»ی فلان، «نسل» بهمان، سالهای ميان دو جنگ جهانی، سالهای پيش يا پس از يک کودتا يا انقلاب، و غيره. برهه، همه را يکسان نمی کند و به معنی طرز فکر مشترک و رفتار مشابه نيست. برهه بيشتر به معنی تجربهء مشترک يا رويا رو بودن با وضعيت مشترکی است که افراد و گروهها را به کنش های متفاوت بر می انگيزد؛ يعنی همان تعين ها و تعين های دوباره ای که بر بينش ها و آزادی عمل افراد، محدوديت های ساختاری تحميل می کند. بستر تاريخی رويدادهای ماه مه بستر تاريخی کوتاه مدت رويدادهای ماه مه ۱۹۶۸ در ايالات متحده را می توان از جمله به سه شکل مشاهده کرد: جنبش ها، ايدئولوژی ها، و بنيادهای تئوريک. آنچه به نام «جنبش های اجتماعی نو» شناخته می شود از اوايل دههء شصت با جنبش حقوق مدنی سياهان آغاز می گردد. جنبش های ديگر به فاصلهء کوتاهی به دنبال می آيند: جنبش فمينستی؛ جنبش استقلال سرخپوستان، جنبش های «سبز» محيط زيستی و ضد تکنولوژی؛ جنبش های «معنوی» ــ بوديستی، کريشنايی، عرفانی، «شرقی»، حلقه های تراپی يا رواندرمانی ِگروهی با ساده کردن و کاربرد عملی دادن به ديدگاههای اگزيستاليستی هايدگر و سارتر درباره «آزادی» بی انتها و «باز بودن در قبال ممکنات» ــ ؛ جنبش «کوچک زيباست» (Small is Beautiful) در برابر سازمانها وتشکيلات تجاری و مالی عظيم بوروکراتيک؛ هيپی ها و «قدرت گل» (فلاور پاور)؛ جنبش دانشجويان راديکال؛ و جنبش همجنسخواهان. همهء اين جنبش ها در درون خود به شاخه های گوناگون و گاه متضاد تقسيم می شوند. ايدئولوژی ها را می توان زير عنوان کلی «جهان سوم گرايی» (Third Worldism) جای داد. ميان اين ايدئولوژی ها در خود جهان سوم و در کشورهای متروپل (جهان اول) يک بده بستان فکری وجود دارد که کانالهای ارتباطی آن جنبش دانشجويی اروپا و آمريکا، و کتابها و مقالات ترجمه شده در هر دو سو است. جهان سوم گرايی شامل انواع گرايش هاست نظير بومی گرايی؛ ناسيوناليسم های محلی نظير پان عربيسم، ناصريسم، مصدقيسم، بعث گرايی؛ انواع اسلاميسم و نيز نظريات اخوان المسلمين؛ نظريه های بازگشت به خود و احيای اصالت و خاطرهء قومی، نظريه های مقاومت ضد استعماری (فانون)، سوسياليسم های نيروی سومی (راه سوم ميان غرب امپرياليستی و شرق کمونيستی)، سوسياليسم آفريقايی، انواع مائويسم و تئوری جنگهای دهقانی، انواع آنارشيسم و تئوری جنگهای چريکی شهری؛ ملکوم ايکس و «ملت اسلام»؛ تئولوژی آزادی مسيحی؛ و غيره. بنيادهای تئوريک اساساً مربوط می شود به جا به جايی مرکز تئوری کلاسيک مارکس از اقتصاد سياسی سرمايه به سمت فرهنگ ــ يا در اصطلاح مارکسيستی، شيفت از «زيربنا» به «روبنا» ــ و در نتيجه توجه خاص به «انقلاب فرهنگی» و «فرهنگ مخالف» (کانتر کالچر / counter-culture) به جای تجهيز و سازماندهی طبقهء کارگر. در اين ميان مکتب فرانکفورت به ويژه دو تن از نظريه پردازان مهاجر آن در آمريکا ــ هربرت مارکوزه و اريش فروم ــ نقش ويژه ای دارند. تلفيق نظريات فرويد با مارکس جوان، يافتن «سوژه ی تاريخی» جديدی در ميان دانشجويان، اقليت ها، و وازده های نظام و در ميان خلقهای جهان سوم، جدل نظری همزمان با مارکسيسم شوروی و ليبراليسم غربی (در مناظره معروف مارکوزه با کارل پوپر) از جمله نوآوری های تئوريک اين برهه است که بستری می شود برای رويدادهای ماه مه ۱۹۶۸. ۱۹۶۸ و راديکاليسم جوانان آمريکايي راديکاليسم جوانان آمريکايي در جنبش ۱۹۶۸ رمانتيک بود و يوتوپيايي. تصور اينکه جمع کوچکي از دانشجويان سياسي بتوانند ساختار قدرت در جامعهء خود را عوض کنند، از جمله در دانشگاهها و نهادهاي آموزش عالي، خبر از ايده آليسم پرشور و خوش بينانه اي مي داد که انرژي زا بود و «قدرت دانشجو» (student power) را تا آن حد جدي مي گرفت که بتواند در برابر بازوي سرکوب مشرعيت يافتهء يک دولت ليبرال بايستد و برزمد. از همين رو وقتي که در ساعت ۲ و بيست دقيقهء نيمه شب سي ام آوريل ۱۹۶۸ (يک روز مانده به اول ماه مه)، صداي بلندگوي پليس در فضاي دانشگاه کلمبيا (در شهر نيويورک) بلند شد که آخرين اولتيماتوم را به دانشجويان اعتصابي مي داد تا خود را تسليم کنند، کسي واهمه به دل راه نداد. اين هفتمين سحرگاه اعتصابي بود که طي آن دانشجويان پنج ساختمان اصلي دانشگاه کلمبيا را اشغال کرده بودند تا به سياست «نژادپرستي و نظامي گري» در تصميمات و طرحهاي دانشگاه خاتمه دهند. اعتصاب به تعطيلي همهء کلاسها انجاميده بود. به دنبال اولتيماتوم، يک نيروي هزار نفره از پليس شهرنيويورک و نيروهاي شخصي پوش امنيتي به بست نشينان ساختمانهاي اشغال شده حمله بردند. ساعتها پيش از شروع حمله، مقامات جريان آب و خطوط تلفن ساختمانهاي اشغالي را قطع کرده بودند. پس از ضربه هاي باطوم و لگد به دانشجويان، آنها را با دست يا پا مي گرفتند و از پله هاي سنگي با خشونت پايين مي کشيدند و همانطور کشان کشان صدها متر تا محل پارک وانت هاي پليس در خيابان برادوي مي بردند. در اين زد و خورد که تا ساعت پنج صبح به طول انجاميد، ۱۳۲ دانشجو، چهار استاد، و ۱۲ افسر پليس زخمي شدند، و ۷۲۰ نفر نيز دستگير و روانهء زندان گشتند. برخلاف جنبش انقلابي مه ۱۹۶۸ در فرانسه، در آمريکا جنبش راديکال جوانان پايهء توده اي پيدا نکرد و نتوانست به سراسر جامعه سرايت کند. در حاليکه کابينهء ژنرال دوگل در فرانسه با فشار جنبش خودانگيختهء کارگران و دانشجويان و روشنفکران مستقل چپ، تا يک قدمي پرتگاه رفت، در ايالات متحده، جنبش دانشجويي ۶۸ تهديدي جدي براي دولت نبود. از لحاظ وسعت پايهء مردمي، شايد جنبش ضد جنگ ويتنام در آمريکا بتواند قابل مقايسه باشد با جنبش انقلابي مه ۶۸ در فرانسه. اعتصاب دانشجويان راديکال دانشگاه کلمبيا در ۱۹۶۸ ، هرچند با مداخلهء خشن پليس به پايان رسيد اما به فاصلهء کوتاهي پس از آن دانشگاه کلمبيا مجبور شد ارتباط خود را با يکي از انستيتوهاي تحقيقاتي پنتاگون که براي جنگ ويتنام کار مي کرد قطع کند. دانشگاه کلمبيا از ساختن بنايي که قرار بود براي ساکنان سياهپوست هارلم در خروجي جداگانه داشته باشد صرف نظر کرد. دانشجويان زنداني مشمول عفو شدند و رئيس دانشگاه گرِيسون کرک و معاون او نيز زودهنگام مجبور به استعفا گشتند. اما جنگ ويتنام و نظام وظيفهء اجباري در سالهاي بعد بسياري از جوانان آمريکايي را به کام خود کشيد. اين ماه (مه ۲۰۰۸) در مراسم چهلمين سالگرد رويداد کلمبيا، برخي اشاره کردند که رابطهء اين دانشگاه با همسايگان سياهپوست و فقير خود در محلهء هارلم همچنان ارباب منشانه و نژادگرايانه باقي مانده است. فرزندان طبقهء متوسط آمريکايي دانشجويان راديکال در بيشتر موارد فرزندان طبقات متوسط اند. در ايالات متحده، به دنبال رونق اقتصادي پس از جنگ جهاني دوم و پيدايش «جامعهء رفاه»، طبقهء متوسط بزرگي پديد آمد که تحصيل کرده، سختکوش، ليبرال و از لحاظ اقتصادي در امنيت بود. اين طبقه از جمله شامل بوروکراتها، مديران، سرمايه داران متوسط، متخصصان، و ساير لايه هاي مياني جامعه بود. اين لايه ها عموماً به تحصيلات فرزندان شان اهميت بسيار مي دادند و دست آنان را براي انتخاب ارزش هاي اخلاقي و نوع رفتار اجتماعي باز مي گذاردند. در بيشتر اوقات، سواد فرهنگي و ايده آليسم عام فرزندان طبقات متوسط به مراتب از والدين آنها بيشتر بود؛ پدران و مادراني که براي رسيدن به رفاه نسبي از پايين شروع کرده بودند، با کار سخت و يکنواخت و با فداکاري هاي بسيار تا فرزندان شان از منزلت اجتماعي بهتري برخوردار باشند. بسياري از اين پدر و مادران خود مهاجران تازه به آمريکا آمده بودند يا فرزندان نسل اول مهاجري بودند که از تنگدستي هاي سرزمين مادري گريخته و به سرزمين موعودي آمده بودند که از صفر شروع کنند؛ و موفق نيز شده بودند. نسل جوان دههء شصت که در رفاه نسبي باليده بود، با فرهنگ بالاتر و و ايده آليسم بيشتر، همزمان نارضايتي هاي خودش را داشت. بيگانگي از يکنواختي، کسالت، و فقدان فرهنگ بالاي نسل پيشين، نسلي که به زعم آنها تنها به فکر پول درآوردن، خانه و اتوموبيل داشتن، مستقر شدن از لحاظ مالي و مادي، و سپس آرام باز نشسته شدن بود. {اين به اصطلاح} «بي فرهنگي» پدران و مادران را جوانان در محتوای سطحي رسانه ها، تبليغات فراگير تجاري، مصرف بي اندازهء سريالهاي سرگرم کنندهء تلويزيون، و آن نوع فردگرايي خودخواهانه اي مي ديدند که خانوادهء هسته اي خود را مرکز جهان تصور مي کرد و علاقه اي به شناخت و همدردي با مردمان ديگر، به ويژه اقليت هاي نژادي يا محرومان آنسوي مرزها نداشت. دانشجويان راديکال، فرهيختگان مرفه جوان و ايده آليستي هستند که راديکاليسم آنها عليه وضع موجود، ريشهء فرهنگي دارد نه اقتصادي؛ و از بيگانگي با محيط بي واسطهء خانواده و طبقهء خود آغاز مي شود. در جامعهء مرفه آمریکایی پس از جنگ (Affluent Society) پدران و مادران احساس مي کردند آنچه به دست آورده اند، رفاه نسبي کنوني را ــ رفاهي که در عين حال به خاطر زندگي قسطي و وابستگي به بانکها و بازار کار مي تواند هرلحظه بحراني شود و زمين زيرپاي آنها را تکان دهد ــ {اين رفاه را} با عرق جبين وکار و زحمت خودشان به دست آورده اند. برخي از اين پدر و مادران هنوز خاطرهء دوران رکود اقتصادي را در کودکي از یاد نبرده بودند. آنها رفتار ياغيانهء فرزندان شان را قدرنشناسي و بي مسؤليتي تلقي مي کردند. از سوي ديگر، فرزندان ايده آليست به اين نتيجه رسيده بودند که رفاه آنها ثمرهء سازشکاري (کانفورميسم) والدين با ارزش هاي حاکم و تبديل شدن به مهره اي در ماشين بزرگ رقابت، سوداگري، و استثمار بوده است. به خاطر تحصيلات بالاتر و فرهنگ بيشتر، دانشجويان راديکال جهانوطن (کاسموپاليتن) نيز بودند و همين آنها را در تضاد قرار مي داد با ديد محدود یا «عقب مانده» ي نسل پيشين که از فرهنگ اروپايي و مشکلات جهان سومي بي خبر بود. تصويري که دانشجويان راديکال مايل بودند از جامعه و تمدن آمريکايي ترسيم کنند حالت کاريکاتور پيدا مي کرد، و مثل هرکاريکاتوري، عناصري از واقعيت را مي گرفت و در آنها مبالغه مي کرد و عناصري ديگر را از نظر مي انداخت. یک کاريکاتوريست البته به خاطر طنز و انتقاد، خودآگانه اين کار را مي کند اما آمريکاستيز ساده انگار کاريکاتور را عين واقعيت مي پندارد. طبق اين کاريکاتور (در عبارات دو جامعه شناس آمريکايي)، « جامعهء آمريکايي زير تسلط نخبگان قدرتمند بوروکراتيک قرار دارد که بخش هاي ديگر جامعه را به نفع خود آلت دست قرار مي دهند تا به اهداف اقتصادي و سياسي شان برسند. طبقات متوسط تبديل به مردماني سازشکار و خدمتگزاراني بوروکرات منش مي شوند، يعني افرادي يک بعدي يا تک ساحتي. مردم توسط رسانه هاي جمعي مغزشويي شده، منفعل بارآمده، و سليقه و ذائقهء آنها با فرهنگ عوام پسند اين رسانه ها به دامن ابتذال سقوط کرده است. آنها اوقات شان را در روياپروري و آرزوهاي طلايي مي گذرانند. از اين مردم سرچشمه هاي حقيقي خلاقيت، عاطفه، و تشفي جنسي دريغ شده است. در عوض، نوعي عقلانيت عقيم، باعث جدايي آنها از «خود» و هويت احساسي، جنسي، خودانگيخته، و اصيل آنها شده است. اين جامعه، انفعال وسازشکاري را با در اختيار گذاردن کالاهاي مصرفي فراوان پاداش مي دهد و مي گذارد همه در دنياي خودمدار مصرفي، هرچه دوست دارند بکنند به شرطي که به سياست کاري نداشته باشند. اما همين جامعه، فقيران، سياهان، بيماران رواني، کارگران مزارع، سالمندان، سرخپوستان، مريضان، و روستاييان ويتنام را انسان محسوب نمی کند. هزينه هاي ضروري اجتماعي فداي سودجويي و لذت خصوصي مي شود. همه چيز در جهت توليد سود براي شرکتهاي بزرگ است که به غارت کشورهاي توسعه نيافته مشغولند و با سياست هاي نواستعماري، هرگاه که اين منافع به خطر افتد، دخالت مستقيم و سرکوب سياسي را پشتوانه دارد. دانشگاهها، بنيادها، و نهادهاي دولتي همه مؤسساتي هستند که از طريق آنها «مجتمع بزرگ نظامي ـ صنعتي» و نخبگان قدرتمند بر آمريکا حکم مي رانند. و همهء کارکنان يقه سفيد، از جمله دانشجويان، هدف مغزشويي و بازيچه شدن اند و چنانچه اينان تسليم شوند، بدون شک به خدمتگزاران دستاموز، ماشيني، انسانيت زدايي شده، بي اراده، و بردهء مقام و شغل تبديل مي گردند.» (جوزف بنزمن و آرتور ويديک، جامعهء آمريکايي، صص ۲۴۱-۲۴۲) از انقلاب تا ارتجاع مارشال برمن، منتقد فرهنگي مارکسيست آمريکايي و مؤلف کتاب معروف «هرآنچه جامد است در هوا بخار مي شود»، در مقاله اي به مناسبت چهلمين سالگرد رويداد ۱۹۶۸ نوشت اهميت جنبش ۶۸ در گسترش «حوزهء عمومي» (پابليک سفير/ public sphere) و «بردن سياست به خيابانها» بود. اما جنبشي چنين نويد بخش و پرشور، به سرعت با اشتباهات خود، از جمله گرايش به خشونت در جامعه اي ليبرال و آزاد، راه را براي به قدرت رسيدن ارتجاع دست راستي هموار کرد. مارشال برمن مي نويسد، «در ماههاي اول ۱۹۶۸ يک سلسله رويدادهاي هيجان انگيز را شاهد بوديم. نخست، سناتور يوجين مک کارتي با جرئت تمام سياست هاي رئيس جمهور وقت ليندن جانسون را محکوم کرد، تحليل جدي و کوبنده اي از اوضاع جنگ ويتنام به دست داد، و در مرحلهء مقدماتي انتخابات رياست جمهوري در آن سال، موفق به کسب آراي قابل توجهي شد. سپس رابرت کندي [برادر جان اف کندي که ترور شده بود] وارد مسابقهء انتخاباتي شد و برنامه اي ارائه داد به مراتب مترقي تر از يوجين مک کارتي. رابرت کندي نه تنها به جنگ ويتنام، بلکه به مشکلات جامعه پرداخت و به اينکه چگونه سراسر جامعهء آمريکا درحال تجزيه شدن بود. مارتين لوترکينگ جونيور در انتخابات شرکت نکرد اما با به دست گرفتن رهبري «کارزار مردم فقير» نشان داد که ميان نژادپرستي، بهره کشي از کارگران، و ضايعات امپرياليستي در اقصا نقاط جهان رابطه وجود دارد. چيزي که ماههاي اول ۱۹۶۸ را چنين هيجان انگيز مي کرد اين بود که اين سه مرد بزرگ با از خود گذشتگي توانستند «قهرمانانه» (heroically) عمل کنند. آنها با پا فراتر گذاشتن از امکانات خود، ريسک بزرگي را به جان خريدند تا حقيقت را صريح با مردم در ميان بگذارند، آنهم حقيقت در تمامي ابعاد پيچيده اش که در فورمولهاي ساده نمي گنجيد؛ و حقيقت نيز پاداش آنها را داد. در پايان ماه مارس، ليندن جانسون نيز کاري قهرمانانه کرد: او متوجه شد که خود مانعي بر سرراه صلح است و از کارزار انتخاباتي کنار کشيد. من و مادرم در آن لحظه او را بر صفحهء تلويزيون ديديم که اين را اعلام کرد و هردو از حيرت دهانمان باز ماند. شايد حالا وقت آن رسيده بود که کشور راه خودش را از ميان بيراهه ها پيدا کند. آن لحظه، لحظه اي بود که انسان از زنده بودن اش احساس شعف مي کرد. اما مارتين لوتر کينگ را کشتند و متعاقب آن محله هاي بسياري در سراسر کشور در آتش سوخت. طي دو ماه بعد، هواداران مک کارتي و هواران کندي چنان رفتار کردند که گويي به خون يکديگر تشنه اند، حال آنکه اين دو دسته دموکراتهاي ليبرال اهداف مشابهي داشتند [. . . . ] در پايان، پس از آنکه رابرت کندي را هم به ضرب گلوله ترور کردند و کنوانسيون حزب دموکراتيک معاون جانسون، هيوبرت هامفري را به عنوان کانديداي نهايي خود برگزيد، ديگر زهر به همه جا سرايت کرده بود. صلح طلبان دموکرات يکديگر را تار و مار کردند تا مردي حقيقتاً خطرناک، ريچارد نيکسون، از روي جنازه هاي آنها بگذرد و به قدرت برسد.» (فصلنامهء ديسنت، بهار ۲۰۰۸، ص ۵) سال انقلاب در فرهنگ اما راديکاليسم جوانان آمريکايي در جنبش ۱۹۶۸ تأثير انقلابي خود را بر پهنهء فرهنگ برجا گذاشت. سال راديکاليسم جوانان طبقهء متوسط، سال اعتراضات سياسي دانشجويي و جنبش بزرگ مخالفت با جنگ ويتنام ــ در عين حال سالي بود که در آن سياست با سکس و موسيقي و خوشباشي نيز بيش از هميشه پيوند خورد. «سکس، مواد مخدر، و راک اند رول» هم شعار هيپي ها و خوشباشان بود و هم شعار سياسيون. «آنچه شخصي است، سياسي هم هست» شعاري بود که بر زبان همهء جوانها جاري بود. با همين شعار جنبش فمينيستي و بعدها جنبش حقوق اقليت هاي جنسي در ايالات متحده توانستند خواسته هاي خود را تحقق ببخشند. راک اند رول که بر محور رقص و سکس مي چرخيد سياسي شد. ميک جگر (روليگ ستونز) آهنگ معروف «مرد رزمنده در خيابان» را نوشت و شعر آنرا در نشريهء مارکسيستي ِ طارق علي جوان به چاپ رساند. در اين آهنگ بود که ميک جگر مي خواند، «از هر سو صداي پاها را مي شنوم که رژه مي روند و به جلو مي تازند. تابستان رسيده و هنگام نبرد خياباني است . . . هنگام انقلاب براي تسخير کاخ شاهي . . . فرياد مي زنم شاه را بايد کشت و خدمه اش را بايد پايين کشيد.» در خيابانهاي نيويورک و سانفرانسيسکو انگار روح زندگي بوهمي و کولي وار گرينيچ ويلج در دو دههء اول قرن بيستم دوباره در کالبد جوانها حلول مي کرد، دو دهه اي که در آن جان ريد جوان به همراه دوست دخترش لوئيز برايان ــ يکي از پيشتازان فمينيسم و سکس آزاد ــ بار سفر بستند تا به روسيهء انقلابي بروند و جان ريد بتواند کتاب پرآوازه اش «ده روزي که دنيا را تکان داد» را دربارهء انقلاب لنيني اکتبر بنويسد (فيلم ارزندهء «سرخها» ساختهء وارن بيتي بر اساس همين رويدادها است.) مارکي دوساد، يکي از پدران معنوي جنبش روشنگري اروپايي، دوباره کشف شد. تصوير چه گواراي خوش سيما، هم سمبول انقلابي شهيد بود هم سمبول سکس. در فرهنگ راک اند رول، مرگ زودهنگام کساني چون جنيس جاپلين، جيم موريسون، يا جيمي هندريکس، همراه با هاله اي قدسي است، گويي آنها شهيد راه و هدفي وراي زندگي غيرمتعارف خودشان شده اند. يک سال پس از وقايع ماه مه ۱۹۶۸، اريک هابزبام تاريخنگار مارکسيست بريتانيايي در مقاله اي به نام «سکس و انقلاب»، در تقبيح جوانان راديکال، نوشت انقلابيون جدي وقت خود را با مشغولياتي چون سکس و مواد مخدر به هدر نمي دهند. اما همين تاريخنگار، سي و پنج سال بعد، پيرانه سر، در کتاب خاطرات خود مي نويسد که اشتباه مي کرده است. هابزبام مي نويسد در جواني تصور مي کرد که شورشگري هاي خلاف عادت فرهنگي و رفتاري چون سکس آزاد و مواد نشئه آور و موسيقي تند راک اند رول هرچه شيوع بيشتري داشته باشند احتمال وقوع «رويدادهاي بزرگ» انقلابي کمتر است. اما اکنون طور ديگري مي انديشد. هابزبام مي نويسد، «اما اگر فرض را بر اين بگذاريم که رويدادهاي بزرگ قرار نيست براندازي [يک شبهء] سرمايه داري يا حتا براندازي يک رژيم سرکوبگر و فاسد باشد، آنوقت چه؟ شايد رويدادهاي بزرگ دقيقاً تخريب الگوهاي سنتي روابط ميان انسانها باشد و [انقلاب در] رفتار شخصي آنها در درون همين جامعهء موجود. شايد ما برخطا بوديم که خيال مي کرديم شورشي هاي دههء ۱۹۶۰ مرحله اي تازه يا نسخهء متفاوتي از همان نيروهاي چپ گذشته هستند. اگر ما در ارزيابي خود خطا کرده باشيم معني اش آن است که شورش ۱۹۶۸ يک انقلاب شکست خورده نبود، بلکه نوع ديگري از انقلاب را پديد آورد؛ انقلابي که ــ مثلاً با شعار «آنچه شخصي است سياسي هم هست» ــ سياست به شيوهء سنتي را از ميان برد، از جمله سياست چپ سنتي را. حالا، پس از سي و چند سال که به عقب نگاه مي کنم، به خوبي مي بينم که در آن زمان اهميت تاريخي رويدادهاي ۱۹۶۰ را به درستي نفهميدم.» (هابزبام، دوران پرکشش: شرح يک زندگي در قرن بيستم، صص ۲۵۰-۲۵۲) جنبش جوانان ۱۹۶۸ يک انقلاب سياسي سرانجام ناموفق بود اما همان انقلاب در پهنهء فرهنگ در جوامع پيشرفته پيروز شد و تأثير خود را براي هميشه برجا گذاشت. فرزندان طبقهء متوسط مرفه در برههء رونق اقتصادي، اشتغال کامل، با قدرت خريد مستقل، توانستند از طريق بازار توده گير، ذائقه، سليقه، و عادات و رفتار انقلابي خود را به تمام جامعه سرايت دهند: از شلوار جين، ميني ژوپ، موي بلند براي مردان و موي کوتاه براي زنان گرفته تا سکس آزاد و موسيقي راک سياهان؛ از «پاپ آرت» و اندي وارهال تا موج سينماي مستقل هاليوود؛ از مشارکت در برنامه ريزي هاي دانشگاهي تا آموزش و پرورش دموکراتيک و عوض کردن فضاي آکادميک به تمامي، از ايدئولوژي مخالفت با نظامي گري با شعار معروف «جنگ نکن، عشق بورز» تا جنبش بزرگ ضد جنگ ويتنام و سرانجام متحول کردن تمامي فلسفه و ادبيات مدرن با جرياناتي که بر روي هم «پست مدرنيسم» نام گرفتند. ۱۸ ماه مه ۲۰۰۸ منابعي که در بالا به آنها رجوع شده: Joseph Bensman and Arthur J. Vidich, American Society
Revisited, Bergin & Garvey Publishers, Inc. 1987
E. J. Hobsbawm, Revolutionaries, Meridian, New American Library, 1973. Eric Hobsbawm, Interesting Times: A Twentieth-Century Life, The New Press, 2002. Marshall Berman, "1968: Lessons Learned, A Symposium," Dissent, A Quarterly, New York * لينکهای مرتبط: محمدرضا نيکفر، ۱۹۶۸ : گسترش پهنهء امکان عبدی کلانتری، سه چهرهء مارکسيسم در ايران: نخستين آموزگار چريک تنها زندانی * |