![]() |
![]() |
|
امام زمان به چه کار فقها میآید؟ (۷) تشیع فقها، در برابر قرآن و ائمهاکبر گنجیتشیع کنونی که برساختهی دوران اخیر است، با تشیعی که در دوران ائمه وجود داشت بسیار متفاوت است. آنان که در دوران حیات امامان زندگی میکردند و درحال ساختن بنای تشیع بودند، معنای دیگری بدان میبخشیدند. ابانبن تغلب به عنوان یکی از شیعیان امام جعفر صادق، تشیع را اینگونه تعریف کرده است: «الشیعه الذین اذا اختلف الناس عن رسول الله اخذوا بقول علی و اذا اختلف الاس عن علی اخذوا بقول جعفر بن محمد: شیعیان کسانی هستند که هرگاه مردم در قول رسول خدا اختلاف میکنند، سخن امیر مومنان را میگیرند و وقتی در سخن علی اختلاف میکنند، قول جعفربن صادق را میپذیرند1.» پیش از آغاز داوری درخصوص برساختهی تشیع فعلی، توجه به یک نکته مهم است. قرآن، علم غیب را تنها منحصر به خداوند میداند و به صراحت تمام اعلام میدارد که هیچیک از انبیأ دارای علم غیب نبودهاند. بنابراین وقتی پیامبران و پیامبر گرامی اسلام فاقد علم غیب باشند، به طریق اولی امامان فاقد چنان علمی خواهند بود: قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک ان اتبع الا ما یوحی الی قل هل یستوی الا عمی و البصیر افلا تتفکرون: بگو من به شما نمیگویم که خزائن الهی نزد من است، و غیب نیز نمیدانم، و به شما نمیگویم که من فرشتهای هستم، من از هیچ چیز پیروی نمیکنم جز از آنچه به من وحی میشود، بگو آیا نابینا و بینا برابرند، آیا نمیاندیشند (انعام، ۵۰). قل لا املک لنفسی نفعاً و لاضراً الا ماشاء الله و لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیروما مسنی السوء ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یومنون: بگو که برای خود اختیار سود و زیانی ندارم مگر آنچه خدا بخواهد، و اگر غیب میدانستم خیر فراوان برای خود کسب میکردم و هیچ ناگواری به من نمیرسید، من کسی جز هشدار دهنده و مژدهآور اهل ایمان نیستم (اعراف، ۱۸۸). و لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول انی ملک: و به شما نمیگویم که خزائن الهی نزد من است، و غیب نیز نمیدانم، و نمیگویم که فرشتهام (هود، ۳۱). ولله غیب السموات و الارض و الیه یرجع الامر کله فاعبده و توکل علیه و ما ربک بغافل عما تعلمون: و علم غیب آسمانها و زمین از آن خداوند است و همهی کارها به سوی او باز گردانده میشود، پس او را بپرست و بر او توکل کن و پروردگارت از کار و کردارتان غافل نیست (هود، ۱۲۳). قل لایعلم من فی السماوات و الارض الغیب الا الله: بگو هیچکس جز خداوند در آسمان و زمین غیب نمیداند (نمل، ۶۵). قرآن به صراحت تمام میگوید که پیامبر منافقان پیرامونش را نمیشناسد، وقتی پیامبر اطرافیانش را نشناسد، یعنی فاقد علم غیب است. اگر پیامبر گرامی اسلام فاقد علم غیب است، ائمه چنان علمی را از کجا آوردهاند؟ ومن حولکم من الاعراب منافقون و من اهل المدینه مردوا علی النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتین یردون الی عذاب عظیم: و از اعرابیان پیرامون شما و نیز از اهل مدینه منافقانی هستند که به نفاق خوگر شدهاند، تو آنان را نمیشناسی، ما ایشان را میشناسیم، دوبار عذابشان خواهیم کرد، سپس دچار عذابی سهمگین شوند (توبه، ۱۰۱). پیامبر به صراحت، عدم اطلاع خویش از عالم مجردات را بیان میکند: ما کان لی من علم بالملا الاعلی اذیختصمون: مرا هیچ آگاهی از ملا اعلی نیست، آنگاه که [فرشتگان] مجادله کردند (ص، ۶۹). تمام قصههای قرآنی (آل عمران، ۴۴ – هود، ۹۴ – یوسف، ۱۰۲ و ۳) میگویند که پیامبر گرامی اسلام علم غیب نمیدانسته است. از این رو تمامی احادیثی که ائمه را خزائن علم، و دارای علم غیب معرفی میکنند، باید جعلی و برساخته غالیان به شمار آیند. برساختهی کنونی تشیع، از جهات گوناگون با آنچه ائمه گفتهاند تعارض دارد. برخی از این موارد به شرح زیر هستند: ۱- انکار دانستن علم غیب مردی کلبی از حضرت علی میپرسد: آیا شما دارای علم غیب هستید؟ حضرت پاسخ میدهند: «لیس هو بعلم غیب و انما من ذی علم... و انما علم الغیب: علم الساعه و ما اعددالله بقوله: انالله عنده علم الساعه و ینزل الغیب و یعلم مافی الارحام و ماتدری نفس ماذا تکسب غداً و ما تدری نفس بای ارض تموت انالله علیم خبیر (لقمان، ۳۴) فیلم سبحانه ما فی الارحام و انثی و قبیح او جمیل و سخی او بخیل و شقی او سعید و من یکون فی النار حطبا او فی الجنان للنبیین مرافقا فهذا علم الغیب الذی لایعلمه احد الا الله و ما سوی ذلک فعلم علمه الله فعلمینه و دعالی بان یعییه صدری و تضطم علیه جوانحی»: «یکی از اصحاب امام گفت که ای امیر مومنان ترا علم غیب دادهاند؟ امام خندید و به آن مرد که از قبیلهی بنی کلب بود گفت ای کلبی این علم غیب نیست، علمی است که از دارندهی علم آموخته شده. علم غیب علم قیامت است و آنچه خدا در گفته خود شمرده است که پس خدای سبحان میداند آنچه در زهدانها است از نر و ماده و زشت یا زیبا و جوانمرد یا بخیل و بدبخت یا نیکبخت و که هیزم آتش سوزان است یا در بهشت همرا پیامبران، پس این علم غیب است که جز خدا کسی آن را نداند و جز این علمی است که خدا آن را به پیامبرش آموخت و او مرا یاد داد و دعا کرد که سینهی من آن را فرا گیرد و دلم آن علم را در خود پذیرد2.» ۲- عدم اطلاع از وقت مرگ سخنان علیبن ابی طالب پس از ضربت خوردن از ابن ملجم، نشان از آن دارد که حضرت از شهادت خود اطلاع نداشته است. میفرمایند: اى مردم هرکس مرگى را که از آن گریزان است به هنگام فرار خواهد دید. دوران زندگى انسان، میدان رانده شدن اوست در جهان، و گریختن از مرگ، رسیدن است بدان. چند که روزگار را از این سو بدان سو راندم، و به خاطر دانستن این راز پوشیدهاش کاواندم، خدا نخواست، جز آنکه آن را بپوشاند، هیهات که این علمى است نهفته که هیچکس آن را نداند3.» ۳- حدود دانش امام از علی بن ابی طالب پرسیدند: ۴- پذیرش برتری سخن درست دیگری و اعتراف به خطا بودن سخن خود قرطبی نقل میکند: مردی از علیبن ابی طالب مطلبی پرسید. آن حضرت دربارهی آن، سخن گفت. آن مرد گفت یا امیرالمومنین این طور نیست، لیکن این چنین است. حضرت علی فرمود: تو به صواب سخن گفتی و من به خطا و بالاتر از هر عالمی، علیم دیگری است5. ۵- خطاپذیر و ایمن از خطا نبودن امام حضرت علی در خطبه ۲۱۶ نهج البلاغه میفرماید: «پس با من چنان که با سرکشان گویند سخن مگویید و چونان که با تیزخویان کنند از من کناره مجویید، و با ظاهرآرایی آمیزش مدارید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید، و نخواهم مرا بزرگ انگارید، چه آن کس که شنیدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت کردن بر او دشوارتر است. پس، از گفتن حق، یا رأی زدن در عدالت باز مایستید، که من نه برتر از آنم که خطا کنم، و نه در کار خویش از خطا ایمنام، مگر که خدا مرا در کار نفس کفایت کند که از من بر آن تواناتر است. جز این نیست که ما و شما بندگان و مملوک پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست. او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست. ما را از آنچه در آن بودیم بیرون کرد و بدانچه صلاح ما در آن بود درآورد، به جای گمراهی رستگاریمان نصیب نمود، و به جای کوری بیناییمان فرمود6.» ۶- قلب محل علم و دانش «قرآن محمدی» نشان داد که گذشتگان، قلب را محل ادراک تلقی میکردند. قرآن، پیامبر و ائمه در گفتارشان از این نظریهی غیرمنطبق با واقع استفاده کردهاند. موارد زیادی در «قرآن محمدی» به عنوان شاهد ارائه گردید. اینک به موارد دیگری در این خصوص استناد خواهیم کرد. در کافی کلینی روایتی از حضرت علی نقل کرده که در آن مولا، رابطهی ویژه خود با پیامبر گرامی اسلام را بازگو میکند. در آخر این روایت میفرمایند: «ثم وضع یده علی صدری و دعا الله لی ان یملا قلبی علماً و فهماً و حکماً و نوراً فقلت: یانبی الله بابی انت و امی منذ دعوت الله لی بما دعوت لم انس شیئا و لم یفتنی شی لم اکتبه افتتخوف علی النسیان فیما بعد؟ فقال: لست اتخوف علیک النسیان و الجهل: سپس دست بر سینهی من نهاد و از خدا خواست که دلم را پر از علم و فهم و حکمت و نور نماید، من گفتم ای پیغمبر خدا، پدر و مادرم قربانت از آن وقت که دعا را دربارهی من کردی چیزی فراموش نکنم و آنچه هم ننویسم از دستم نرود. آیا پس از این بیم فراموشی برایم داری؟ فرمود: نه، من از فراموشی و نادانی نسبت به تو بیمی ندارم7.» مسعودی و دیگران نوشتهاند که علیبن ابی طالب مردی گندمگون، بزرگ شکم، سری بی موی، قامتی متوسط، شانهای فراخ، بازوانی پیچیده و ستبر، چشمانی سیاه و درشت، ساقهایی باریک و چهرهای دل نواز داشت. مورخان مسلمان نوشتهاند که در آن دوران، بازار کوفه در دست ایرانیان بوده و در آن شهر حدود بیست هزار ایرانی زندگی میکردهاند. امام علی هر وقت به بازار میرفتند، بازاریان میگفتند: «مرد شکنبه» آمد. یعنی شکم مولی بزرگ و فربه بود. حضرت هم در پاسخ به آنان میفرمود: «اعلاه علم و اسفله طعام» یعنی بالای آن علم است و پایین طعام است8. قلب را محل علم و دانش معرفی کردن، با واقعیت منطبق نیست. یعنی این باوری کاذب است. این شاهد نشان میدهد که آنچه غالیان دربارهی دانش فرا بشری ائمه گفتهاند و میگویند، سخنی کاذب بیش نیست. اگر قرآن و ائمه میفرمودند نفس یا مغز محل ادراک است، اعراب هم آن را میفهمیدند. دانش زمانه، قلب را محل ادراک میدانست. مگر میشود کسی مدیریت کل نظام تکوین را در دست داشته باشد و نداند که قلب محل ادراک نیست؟ ۷- نماز بدون وضو «عن عبدالرحمن الغررمی عن ابیه عن ابی عبدالله قال: صلی علی علیه السلام بالناس علی غیر طهر و کانت الظهر ثم دخل فخرج منادیه: ان المومنین صلی علی غیر طهر فاعبدوا و لیبلع الشاهد الغائب9.» «حضرت صادق فرمود: امیرالمومنین علی علیه السلام نماز جماعت را با مردم ندانسته بدون وضو یا غسل خواند و آن نماز ظهر بود پس داخل منزل شد، آنگاه منادی آن حضرت بیرون آمد و اعلام کرد که امیرالمومنین نماز بدون طهارت خوانده است، پس نماز را اعاده کنید و باید حاضر به غایب ابلاغ کند10.» ۸- داستان افک پیامبر گرامی اسلام در غزوهی بنی مصطلق عایشه را همراه خود میبرد. پس از پایان کار در مراجعت به مدینه، عایشه از کاروان جا ماند. صفوانبن معطل سلمی، که او هم از کاروان جا مانده بود، عایشه را دیده و او را سوار شتر خود میکند، همهی شب میراند تا آفتاب صبح به مدینه میرسند. منافقان شایعه میسازند و به عایشه تهمت ناپاکی میزنند. عایشه با اجازهی پیامبر به خانهی پدر خود میرود. پیامبر بسیار از این رویداد ناراحت شده بود، برای اینکه به جوانترین همسرش، تهمت زنا زده بودند. این ماجرا دهان به دهان میپیچد و شایعات تا جنگ و فتنه پیش میرود که پیامبر مانع آن میشوند. پیامبر گرامی اسلام در این خصوص با زید بن حارثه و علیبن ابی طالب مشورت میکند. زید به او میگوید همسرت را نگاه دار، اما امام علی به پیامبر میگوید: یا رسولالله زنان بسیارند و تو میتوانی که یکی دیگر بخواهی. حضرت علی در حضور پیامبر از کنیز عایشه (بریره) دربارهی عایشه سوال میکند و او را سخت میزند و به او میگوید ای سیاه راست بگو. بریره پاسخ میدهد که در کار عایشه هیچ عیبی ندیدهام جز اینکه گاهی که پیش او خمیر میگذاشتم غافل میشد و بز آن را میخورد. عایشه یک ماه در خانهی پدرش بود. پس از این ماجرا، پیامبر به خانهی ابوبکر میرود، و به عایشه میگوید اگر گناهی کردهای توبه کن: «یا عایشه فانه بلغنی عنک کذا و کذا فان کنت بریئه فبرئک الله و ان کنت الممت بذنب فاستغفری الله و توبی فان العبد اذاعترف بذنب ثم تاب الی الله تاب الله علیه.» سپس وحی بر پیامبر نازل میشود و پیامبر به عایشه میگوید: ای عایشه تو را بشارت باد که «حق تعالی برائت تو فرو فرستاد.» آنگاه پیامبر به منبر رفته و آیات ۱۱ تا ۲۲ سورهی نور را تلاوت میکند11. در این آیات، قرآن برای این «بهتان بزرگ»، به شدت تهمت زنندگان را مواخذه و به برخی از آنان وعدهی «عذابی سهمگین» میدهد. اگر پیامبر دارای علم غیب بود، از همان ابتدا، جلوی دیگران میایستاد و آنان را به دلیل این تهمت مواخذه میکرد. در آن صورت دیگر ضرورتی به رفتن عایشه به منزل پدرش، بیشتر از یک ماه نبود و وقایع بعدی هم اتفاق نمیافتاد. از سوی دیگر، نحوهی برخورد امام علی با این ماجرا نشان دهندهی آن است که ادعای غالیان درخصوص علم لدنی، بلادلیل و کاذب است. چرا علیبن ابی طالب به پیامبر توصیه کرد تا عایشه را طلاق دهد؟ چرا از کنیز عایشه پرسوجو کرد؟ چرا برای اینکه او حقیقت را بگوید، او را کتک زد؟ آیا مواخذه شدید قرآن درخصوص این واقعه، به هیچوجه شامل علیبن ابی طالب نمیشود که در این ماجرا به سود عایشه رای نداد؟ ۹- عزل ونصبهای اشتباه علیبن ابی طالب، افرادی را بر ولایتهای مختلف نصب یا عزل کرد که خطا بودن آن در همان زمان یا بعدها روشن شد. ایشان قیسبن سعدبن عباده را به ولایت مصر منصوب کرد. معاویه با توسل به دروغ و پخش شایعات بیاساس و جعل نامه، چنان نشان داد که گویی قیس به او پیوسته است. امام علی پس از شنیدن شایعات، با فرزندان خود ( امام حسن، امام حسین، محمدبن حنفیه) و عبدالله جعفر در این خصوص مشورت کرد، آنگاه قیس را عزل و به جای او، محمدبن ابی بکر را نصب کرد. قیس پس از شنیدن حکم، به سوی امام حرکت کرد، امام را از خبر کذب معاویه آگاه کرد و در نهایت در جنگ صفین در رکاب مولی شرکت کرد. محمدبن ابی بکر به شهادت رسید. پس از آن امام مالک اشتر را به ولایت مصر منصوب کرد و در حکم اشتر به گونهای از عزل و نصب اشتباه خود ابراز ندامت کرد. اگر امام دارای علم غیب یا علم لدنی بود، چنان حادثهی ناگواری روی نمیداد و مصر برای همیشه از دست علی خارج نمیشد. مورد دیگر منصوب کردن زیادبن ابیه به ولایت بصره، اهواز، فارس و کرمان بود. او که پس از شهادت علی از سوی امام حسن بر منصب خویش ابقا شد، در طول این مدت شیعیان را شناسایی کرد، بعد که با معاویه هم دست شد، پدر شیعیان علی را درآورد. اگر علم غیب یا علم لدنی در کار بود، معنی نداشت که دو امام با نصب چنین فردی، جان و مال و زندگی پیروان خود را نابود کنند. مورد دیگر، نصب منذربن جارود بود. امام در همان زمان نامهی توبیخی به او نوشت و گفت: خوبی پدرت باعث فریب و غفلت من شد و گمان کردم که تو راه او را ادامه خواهی داد، اما تو از طریق خراب کردن آخرت، دنیایت را آباد میکنی. ۱۰- استدلال دودمانی حضرت علی حق زعامت سیاسی را برمبنای دودمان بنا کردهاند. اگر علم لدنی وجود داشت، حضرت به گونهای استدلال میکردند که برای انسانهای دوران بعدی، و خصوصآ امروزیان، قابل پذیرش باشد. امروزان حکومت را حق ویژهی خاندان خاصی تلقی نمیکنند. حضرت علی میفرمایند: راه هدایت را با راهنمایى ما مىپویند، و روشنى دلهاى کور را از ما مىجویند. همانا امامان از قریشاند که درخت آن را در خاندان هاشم کشتهاند، دیگران درخور آن نیستند، و طغراى امامت را جز به نام هاشمیان ننوشتهاند12.» حضرت علی وقتی عمر دربارهی جنگ با ایرانیان و حضور خودش در آن جنگ با ایشان مشورت کرد، در بخشی از پاسخ خود به مسائل ملیت اشاره فرمودند: «و عرب امروز اگر چه اندکند در شمار، امّا با یکدلى و یک سخنى در اسلام نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب برجاى بمان، و عرب را چون آسیا سنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان که اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاهدارى مرزها که پشت سر مىگذارى براى تو مهمّتر باشد از آنچه پیش روى دارى. همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید این ریشه عرب است، اگر آن را بریدید آسوده گردیدید، و همین سبب شود که فشار آنان به تو سختتر گردد و طمع ایشان در تو بیشتر13.» ۱۱- اداره عالم به وسیلهی ائمه غالیان میگفتند خداوند ادارهی عالم هستی را به ائمه واگذار کرده است. شیخ صدوق آنها را مفوضه مینامید و رد میکرد. به گفتهی وی، مفوضه شهادت سهگانه را به اذان افزودهاند14. آیتالله جوادی آملی، دقیقاً چنان باوری دارد. به عبارت دیگر، یک موسسه سهامی خاص برای اداره عالم هستی میسازد، سپس ادارهی عالم را به ائمه واگذار میکند. او مینویسد: جوادی آملی توضیح نداده که وقتی هیچ موجودی نمیداند، و نمیتواند بداند، که ائمه عالم هستی را اداره میکنند، او این امر را ازکجا فهمیده است؟ مرحوم حیدرعلی قلمداران، در کتاب راه نجات از شر غلاه، این اندیشه را طرح و تعارض بارز آن را با قرآن نشان داده است. در اینجا فقط به ذکر آیات قرآن اکتفا خواهد شد. قرآن تدبیر عالم هستی را منحصراً به دست خداوند معرفی میکند: ثم استوی علی العرش یدبر الامر: یدبر الامر یفصل الایات: یدبر الامر من السماء الی الارض: قرآن میگوید حتی اگر از مشرکان پرسیده شود: تدبیر امور عالم در دست چه کسی است؟ پاسخ خواهند داد: خدا. قل من یرزقکم من السماء والارض امن یملک السمع و الابصار و من یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و من یدبر الامر فسیقولون الله فعل افلاتتقون فذا لکم الله ربکم الحق فماذا بعد الحق الا الظلال فانی تصرفون: بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد، یا کیست که بر گوشها و چشمها حاکم است؟ و کیست که زنده را از مرده و مرده را از زنده بر میآورد، و کیست که کار [جهان] را تدبیر میکند، زودا که خواهند گفت خدا، بگو پس چرا پروا نمیکنید؟ این چنین است که خداوند پروردگار راستین شماست، و پس از حق غیر از گمراهی چیست، پس چگونه به بیراهه میروید (یونس، ۳۱ و ۳۲). نکتهی مهمتری هم در اعتقادات باورنکردنی آیتالله جوادی آملی دربارهی ائمه وجود دارد. ایشان بر این باورند که اگر هیچ امامی در قید حیات نباشد، عالم هستی پایان میپذیرد و قیامت آغاز میشود. برای اینکه عالم هستی بدون مدیر نمیتواند به کار خود ادامه دهد. ایشان مینویسند: چون عالم هستی به بقای خود ادامه داده است، پس میتوان نتیجه گرفت که فرزند امام یازدهم (امام زمان) وجود دارد و درحال ادارهی عالم هستی است. به این ترتیب، جوادی آملی به قرائن و شواهد تاریخی فرزند داشتن یا
نداشتن امام یازدهم شیعیان، که در متون شیعی آمده است، عنایت نمیکند و
آنها را جدی نمیگیرد17،
برای اینکه، باورهای متافیزیکی نامدلل او را بدین سو راندهاند که عالم
هستی بوسیلهی انسان کامل (ائمه) اداره و مدیریت میشود. پاورقیها: ۱- ابوالعباس النجاشی، رجال النجاشی، تصحیح آیتالله زنجانی، قم، موسسه النشر الاسلامی، ص ۱۲. ۲- نهج البلاغه، دکتر شهیدی، خطبه ۱۲۸، ص ۱۲۷. ۳- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۱۴۹. ۴- ملا محسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، مقدمه چهارم. ۵- الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج ۱، ص ۲۷۲. ۶- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۲۱۶، ص ۲۵۰. ۷- کلینی، اصول کافی، جلد ۱، ص ۱۱۰. ۸- منابع زیر این روایت را نقل کردهاند: مجلسی، بحارالانوار، موسسه الوفاء، بیروت، لبنان، جلد ۴۰، ص ۱۴۳. ابراهیم بن محمد الثقفی الکوفی، الغارات، به تحقیق سید جلال الدین، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، جلد اول، صص ۱۱۱- ۱۱۰. سفینه البحار، جلد اول، ص ۶۷۴ - چاپ قدیم. طبقات ابن سعد، جلد ۳، ص ۲۷، چاپ بیروت. انساب الاشراف، ۱: ۳۱۹. تا آنجا که حافظه یاری میکند، راقم این سطور، اولین بار این روایت را در کتاب ولایت فقیه آیتالله منتظری مشاهده کرد، اما با توجه به عدم دسترسی به کتاب مذکور، منابع اصلی نقل گردید. ۹- شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، چاپ نجف، ج ۳، ص ۴۰، حدیث ۱۴۰. بحارالانوار، جلد ۱۸، چاپ کمپانی، ص ۶۲۵. ۱۰- راه نجات از شر غلات، ص ۱۱۹. ۱۱- سیرت رسول الله، انتشارات خوارزمی، چاپ ۱۳۶۱، ص ۷۸۵ – ۷۹۷. ۱۲- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۱۴۴، ص ۱۴۰. ۱۳- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۱۴۶، ص ۱۴۲. ۱۴- شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۹۰. ۱۷- کلینی در کافی، داستان وفات امام یازدهم و فرزند نداشتن ایشان را در روایتى طولانى از احمدبن عبیدالله بن خاقان به شرح زیر گزارش کرده است: «چون امام(حسن عسکری) بیمار شد، خلیفه نزد پدرم فرستاد که ابن الرضا بیمار شده و پدرم همان ساعت شب سوار شد و به دارالخلافه شتافت و شتابانه برگشت و پنج تن از خادمان امیرالمومنین با خود داشت که همه مورد وثوق بودند و از خواص به شمار میرفتند و نحریر در میان آنها بود (که از خواص خادمان خلیفه بود) و به آنها دستور داد در خانه حسن بمانند و خبر و حال او را خوب بفهمند و فرستاد نزد چند تن پزشک که نزد او رفت و آمد کنند و هر بام و شام او را معاینه کنند. و چون دو سه روز گذشت خبر آوردند که ناتوان شده و دستور به پزشکان رسید که در خانه او بمانند و فرستاد قاضی القضات را احضار کرد و دستور داد ده تن از کسانی که میان اصحاب خود در دین و امانت و ورع به آنها وثوق دارد حاضر کند آنها را حاضر کرد و همه را به خانهی حسن فرستاد و دستور داد شبانه روز در آن بمانند و آنجا ماندند تا آن حضرت وفات کرد و شهر سرمن رأی یک پارچه شیون و عزا شد و خلیفه فرستاد خانه او را بازرسی کردند و اتاقها را بازدید نمودند و هرچه در آنها بود مهر کردند و دنبال پسر او گشت و زنانی که آبستنی را میفهمیدند آوردند و کنیزان او را بازرسی کردند و یکی از آنها گفت در یکی از کنیزان اثر حمل هست او را در اطاقی زندانی کردند و نحریر خادم را با یارانش و چند تن زن بر او گماشتند. بعد از آن به تجهیز امام پرداختند، و بازارها را بستند و بنی هاشم و افسران و پدرم به دنبال جنازه او سوار شدند و شهر سرمن رأی در آن روز رستاخیز شد و چون او را آماده کردند خلیفه ابوعیسی پسر متوکل را فرستاد که بر او نماز بخواند و چون جنازه را بر زمین نهادند، ابوعیسی نزدیک او رفت و رویاش را باز کرد و او را به بنی هاشم و علویان و عباسیان و افسران و دفترداران و قاضیان و عدول وانمود کرد و گفت این حسن بن محمدبن علی بن محمدبن الرضا است که به مرگ خدایی در بستر خود مرده است و جمعی از خادمان امیرالمومنین و فلان و فلان از موثقین و قضات و فلان و فلان از پزشک ها بر بالین او بودند. سپس روی آن حضرت را پوشید و دستور داد او را بر دارند و از میان خانهی خودش او را برداشتند و در اطاقی که پدرش در آن دفن بود به خاک سپرده شد. خلیفه و مردم در مقام بازرسی از پسر او بر آمدند و در خانهها و اطاقها بسیار گردش و بازرسی شد و از تقسیم ارث او خود داری شد و آنها هم که بر آن کنیزی که احتمال آبستنی داشت گماشته بودند در کار خود بودند تا روشن شد که حملی در کار نیست و چون روشن شد که حملی در کار نیست ارث او را میان مادرش و برادرش جعفر تقسیم کردند» ( کلینی، اصول کافی، ترجمه و شرح آیتالله محمد باقر کمرهای، انتشارات اسلامیه، ۱۳۷۹، جلد دوم، صص ۵۶۵- ۵۶۴). این روایت در منابع زیر درج شده است: مفید، الارشاد، ص ۳۳۸- ۳۳۹. طبرسى، اعلام الورى، ص ۳۵۸- ۳۵۹. أربلى، کشف الغمة، ج ۲، ص ۴۰۸- ۴۰۹. مجلسى در جلاء العیون زیر عنوان: ذکر المهدى. عباس قمى در منتهى الآمال نیز زیر همین عنوان آن را
آوردهاند. |