[1]
- اين
عبارات نقل
قول سرکار
خانم پوران شريعت
رضوي همسر
محترم دکتر علي
شريعتي است. نگا.
روزنامه شرق
، ۲۳ خرداد۱۳۸۶
[2]
بخشي از
گفتار آقاي
احسان شريعتي
فرزند محترم
دکتر علي شريعتي
در مراسم
بزرگداشت شريعتي
در حسينيه
ارشاد، خرداد
۱۳۸۶.
[3]
من در جاي
ديگر به تفصيل
درباره اين
نکته با تأکيد
بر مورد شريعتي
سخن گفته ام.
علاقه مندان
را ارجاع مي
دهم به متن
سخنراني ام در
دانشکده فني
دانشگاه
تهران، سمينار
بزرگداشت شريعتي،(خرداد
۱۳۷۸).
[4]
براي مثال،
در همان
روزگار شريعتي،
سازمان چريکهاي
فدايي خلق(تأسيس
۱۳۴۹) به جاي
آنکه سنت کمونيستي
حزب توده(تأسيس
۱۳۲۲ ، وابسته
به شوروي) را
مورد نقد و
ارزيابي
روشنگرانه
قرار دهد و از
تجربه هاي
مثبت آن سنت بياموزد
و از اين طريق
راه خود را بيابد،
يکسره حزب
توده را رد
کرد ، سازمان
مجاهدين خلق
هم از مهندس
بازرگان بريد
و او را پايان يافته
و تاجر مسلک
قلمداد کرد.
وقتي تجربه هاي
گذشتگان ناديده
گرفته شود ،
خطاها تکرار و
کنش ها
کودکانه خواهد
بود.
[5]
-مجموعه
آثار ، ج ۳۴، ص
۱۴
[7]
-(
رجوع شود به
وب سايت رسمي
دکتر علي شريعتي
http://www.drshariati.org/show.asp?ID=۶۱.)
[8]
-
مرتضي مطهري، پيرامون
انقلاب اسلامي،
انتشارات
صدرا ، ص ۴۴
[9]
-
سيد محمد خاتمي
اخيراً گفته
است: "بيشترين
و علميترين
نقدها پيرامون
مباني فلسفي ليبراليسم
از طرف بسياري
از اصلاح
طلبان از جمله
خود من صورت
گرفته است...
مباني فلسفي ليبراليسم
را رد ميکنيم...
در خيلي نظرات
ديگر مباني
فلسفي اسلام
با ليبراليسم
متفاوت است، چگونه
يک مسلمان
واقعي ميتواند
ليبرال واقعي
باشد؟ ... اسلام
واقعي... ليبراليسم
را نميپذيرد" .(کيهان،
۱۴تير ۱۳۸۶).
چه خوب بود
آقاي خاتمي
برخي از " علمي
ترين" نقد هايشان
را بر ليبراليسم
بيان مي کردند
تا همگان از
آنها استفاده
نمايند، ويا
نشاني برخي از
علمي ترين نقد
هاي خودشان و
اصلاح طلبان
را جهت مطالعه
ذکر مي کردند.
بسياري از
اموري که خاتمي
و اصلاح طلبان
از آنها دفاع
مي کنند ،
دستاورد ليبرال
هاست. من در
مقاله " خورشت
قورمه سبزي ليبراليسم"
همين نکته را
توضيح دادم. ليبراليسم
، همچون هر
مکتب ديگري
قابل نقد است.
اما نقد از
موضعي خاص
صورت مي گيرد.
نقد مارکسيستها
، نقد
باهمادگرايان،
نقد فمينيست
ها ، و نقد بنياد
گرايان
مسلمان. خاتمي
در همين
سخنراني گفته
است ليبرالها
بر" عقل خودبنياد
بشر" تاکيد مي
نمايند. اولاً
ريچارد رورتي
بنياد ستيز
است. کارل
پوپر هم از
نظر معرفت شناسي
بنياد گرا نيست.جان
رالز هم ليبراليسم
سياسي اش را
برهيچ بنياد
فلسفي-اخلاقي-مذهبي
بنا نمي کند.
ثانياً: انکار
استقلال عقل
از چه موضعي
صورت مي گيرد؟
آيا منظور تبعيت عقل از
وحي است؟ عقل
استدلالگر ،
فقط تابع ادله
عقلي است .
فارغ از وحي
است، نه منقاد
نقل. ثالثاً :
اگر "خود آئيني"
ليبراليسم در
فلسفه سياسي
پذيرفته شود،
بقيه ليبراليسم
هم به دنبالش
خواهد آمد.
اما نفي خود
آئيني آدميان
پيامدهاي
نامقبول بسياري
به دنبال مي
آورد. رابعاً: روش
کساني
که در ايران از
ارکان و
مقوله
هاي ليبراليسم
دفاع
وآنها را در
جامعه ترويج مي
کنند، و در عين
حال ليبرالسيم
را نفي مي
کنند ، دو
گونه قابل تحليل
است. يا اينها
نمي دانند ليبراليسم
چيست و يا مي
دانند و از
ترس رژيم خود
را ضد ليبرال
جلوه مي دهند.
خامساً:
سکولاريسم،
به معناي جدايي
نهاد دين از
نهاد دولت ، يکي
از ارکان ليبراليسم
است. خاتمي و
تمام گروه هاي
عضو جبهه دوم
خرداد ، مخالف
سکولاريسم
اند. اين
مخالفت معلول
دو علت است: يا
آنها واقعاً
مخالف سکولاريسم
اند ، براي
آنکه از جمهوري
اسلامي به
عنوان يک
حکومت ديني
دفاع مي کنند.
ويا اينکه
مخالف حکومت ديني
و جمهوري
اسلامي اند،
اما از ترس رد
صلاحيت به وسيله
شوراي نگهبان
، آن را از باب
تقيه و توريه
پنهان مي
دارند. از سوي
ديگر، خاتمي
از ولايت فقيه
و مصداق آن ،
تحت عنوان
دائماً در حال
تکرار " مقام
معظم رهبري" ،
دفاع مي نمايد.
[10] - بسياري از
افراد به دليل
سياست هاي
نظامي گرانه دولت
آمريکا با ليبراليسم
مخالفت مي
کنند. يا
عملکرد غلط
دولت آمريکا
در عراق
و در سطح
جهان را دالّ
بر نادرستي ليبراليسم
مي گيرند. اما
مطابق يک
نظرسنجي که اخيراً
صورت گرفته
است، فقط
۲۰درصد مردم
آمريکا خود را
ليبرال مي
دانند. در آمريکا،
ليبرال ها ،
چپ خوانده مي
شوند. ليبرالهاي
آمريکا، که
عمدتاً در
دانشگاه ها
مستقرند، با سياست
هاي نظامي گرايانه
دولت شان در
سطح جهاني
مخالفند. ليبرال
ها برابري را
قبول دارند .
مهمترين تئوري
در نيم قرن اخير
درباره عدالت
، از سوي فيلسوف
ليبرال آمريکايي،
جان رالز ،
مطرح شد
.عدالت مهمترين
مسأله فيلسوفان
سياسي ليبرال
آمريکا است.
به عنوان
نمونه مارتا
نوسبام چندين
کتاب در اين
زمينه انتشار
داده است .آخرين
کتاب وي frontiers
of justice در
سال ۲۰۰۶
منتشر شد. وي
با سياست هاي
دولت آمريکا
مخالف است.
رونالد دورکين
ديگر فيلسوف سياسي
ليبرال برابري
طلب است . کتاب justice
in robes وي
در سال ۲۰۰۶
منتشر شد. او طي
پنج سخنراني
در دانشگاه پرينستون
سياست هاي
دولت آمريکا
را در تمامي
زمينه ها نقد
کرد. آن
سخنراني ها در
کتاب IS DEMOCRACY POSSIBLE HERE? در سال
۲۰۰۶ منتشر
شد. تمام اينها
با حمله نظامي
آمريکا به ايران،
به هر بهانه اي
، مخالفند. ريچارد
رورتي ، فيلسوف
ليبرال آمريکايي،
که اخيراً
درگذشت،
برابري طلب
بود و
انتقادهاي بسياري
به دولت آمريکا
داشت. رورتي
در يکي از آخرين
مقاله هاي خود
مي نويسد:" بيشتر
کساني که به
آرمانهاي عصر
روشنگري دل
بسته بودند بديهي
مي پنداشتند
که تمدن غرب
در پديد آوردن
آزادي ، برابري
وبرادري ،
کماکان
سرکردگي
درازمدت خود
را بر ساير
نقاط اين سياره
حفظ خواهد کرد
.اما آن
سرکردگي به پايان
رسيد. غرب ديگر
از اين فراتر
نخواهد رفت ،
همين حدّ از
ثروت و قدرت ،
نهايتي است که
به آن رسيده
است. حتي ايالات
متحده آمريکا،
تنها با ريسک
ورشکستگي مي
تواند نيروي
نظامي اش را
به کار گيرد.
قرن آمريکا
تمام شد... "
آمارتيا سن ،
برنده جايزه
نوبل اقتصاد
در سال۱۹۹۸يکي
ديگر از فيلسوفان
ليبرال
است که از
برابري دفاع مي
کند. به
گمان وي قابليت
capability))
متعلّق برابري
است.
همانطور که ديده
مي شود ، اينک
مهمترين نظريه
پردازي در زمينه
عدالت و برابري
از سوي فيلسوفان
ليبرال صورت مي
گيرد.
از سوي ديگر،
جورج بوش رئيس
جمهوري آمريکا
در مقام دفاع
از سياستهاي
نظامي گرايانه
اش، آنها را
اقدامات ضروري
براي بسط
دموکراسي مي
داند، نه ليبراليسم. اگر بنا
به فرض مي
توانستيم
اقدامات نظامي
گرايانه بوش
را به پاي
نظامي فکري
بگذاريم، آن
نظام مي بايد
دموکراسي گرايي
باشد نه ليبراليسم. هرچند
که به گمان من
اين رويکرد از
اساس نادرست و
ناموجه است. نه مارکسيسم
را مي توان به لنينيسم
و استالينيسم
فروکاست، نه اسلام
را مي توان به
بنيادگرايي
فروکاست، و نه
دموکراسي و ليبراليسم
را به سياست
خارجي دولت
آمريکا و انگليس،
يا اقدامات
اسرائيل. بگذريم
از آنکه به
روش هاي نظامي
نمي توان
دموکراسي را
بسط داد و هيچ
دليل موجهي
وجود ندارد که
ادعاي بوش در
باره " گسترش
دموکراسي " را
تأييد نمايد.
در هر صورت ،
نئوکانهاي
آمريکا ، که
محافظه
کارند، با ليبراليسم
مخالفند.
در عين
حال توجه به يک
پرسش بسيار
مهم است: آيا
در مارکسسيسم
ارکان و
امکاناتي
وجود ندارد که
به لنينيسم و
استالينيسم و
مائوئيسم راه
مي دهد؟ آيا
در اسلام
ارکان و عناصري
وجود ندارد که
به بنياد گرايي
و اسلام سياسي
راه مي دهد؟ آيا
درليبراليسم
ارکان و عناصري
وجود ندارد که
به استثمار و
امپرياليسم
راه مي
دهد؟پاسخ اين
پرسش هر چه
باشد ، يک
نکته مسلم
است: آدميان
را نبايد فداي
آيدئولوژيها
و آئين ها کرد.
تمام ايدئولوژيها
برساخته هايي
بشري براي رهايي
و بهروزي آدميانند.
همه چيز بايد
در خدمت
انسانهاي زميني
با پوست و
گوشت و
استخوان باشد.
مارکسيسم
وسوسياليسم و
ليبراليسم و
دموکراسي و ديگرآئين
ها در مقابل
آدميان هيچ
ارزشي
ندارند، اگر
نتوانند خادم
انسانها
باشند.لنين و
استالين و
مائو، ميليونها
انسان را
قرباني سوسياليسم
کردند. بنياد
گرايان
انسانها را
قرباني اسلام
مي کنند. دول
غربي هم
انسانهاي بي
شماري را
قرباني ليبراليسم
و دموکراسي
کرده اند. اگر
آنچه امروز در
عراق و فلسطين
مي گذرد محصول
ليبراليسم
باشد، ليبراليسم
غير اخلاقي ترين
برساخته
انساني است.
کاهش درد و
رنج آدميان
مهم است ، نه چيزي
ديگر. هيچ کس
حق ندارد به
نام کاهش درد
و رنج آدميان
، آنها را به
راهي براند که
نمي خواهند.
[13] -ج ۲۶، ص ۲۴۱
(تمام تأکيدهاي
که در نقل
قولهاي آثار
شريعتي آمده
است، از من
است.)
[14] - اسلام
شناسي ج۱ .و
ج۱۶، ص۷۲-۷۱
[15] - امت
وامامت ، ص
۱۶۲
[22] - پيشين ، ص
۶۲۰
مفهوم
ديکتاتوري
پرولتاريا،
برخلاف نظر شريعتي،
دست پخت استالين
نبود. مارکس
در برنامه
گوتا نوشت:" ميان
جامعه سرمايه
داري و کمونيستسي
دوره اي از
دگرگوني
انقلابي از
جامعه اي به
جامعه ديگر
قرار دارد.
مترادف با آن
نيز گذاري سياسي
است که در آن
دولت مي تواند
چيزي جز ديکتاتوري
انقلابي
پرولتاريا
نباشد".بسياري
از مارکس
شناسان تاکيد
کرده اند که ديکتاتوري
پرولتاريايي
مارکس با ديکتاتوري
پرولتاريايي
لنينيستي-
استالينيستي
تفاوت دارد.
انگلس در سال
۱۸۹۱ مي گويد
اگر کسي مي
خواهد منظور
مارکس از " ديکتاتوري
پرولتاريا "
را دريابد، در
اين صورت " به
کمون پاريس
بتگريد.آن ديکتاتوري
پرولتاريا
بود".
[23] - و.ا.لنين،
دولت و انقلاب،
نشر جمهوري
خلق چين،صص
۱۲۵-۱۲۴
[24] -ويتالي
سنتالينسکي،
روشنفکران و
عاليجنابان
خاکستري،
دفتر ششم تا
چهاردهم ،
ترجمه غلامحسين
ميرزاصالح،
انتشارات مازيار،ص
۴۳۲
[25] -
مجموعه آثار
لنين ، ج ۱۰، ص
۴۵
[26] -
مجموعه آثار
لنين، ج۳۱،
صص۴-۲۹۱
[27] -مجموعه ي
آثار لنين ،
ج۲۵ ، ص۲۰۱
[28] -
مجموعه آثار
لنين، ج ۲۶، ص
۴۷۳
[29] -
دولت و
انقلاب، ص ۱۱۷
[30] - پيشين ،
ص ۲۳
در واقع
دولت و انقلاب
نقد سوسيال
دموکراسي
آلمان است. در
طرف مقابل
کارل کائوتسکي(۱۹۳۸-۱۸۵۴)
مي گفت سوسياليسم
با دموکراسي
ملازمه
دارد.او نظر
لنين را رد مي
کرد و مي
گفت برخلاف
نظر لنين،
مارکس از ديکتاتوري
پرولتاريا به
عنوان شکل ويژه
اي از حکومت ،
مغاير با
اشکال
دموکراتيک،
جانبداري
نکرده است.به
گمان کائوتسکي
تصميم لنينيستها
که مي خواستند
از طريق ترور
و خفقان در يک
کشور عقب
مانده سوسياليسم
ايجاد کنند
مغاير آراء
مارکس و انگلس
است. بلشويک
ها
طبقه کارگر
را به انتقام
جويي از افراد
سرمايه دار
واداشته اندو
همه عناصر
دموکراتيک را
نابود کرده
اند. آنها
مسائل اقتصادي
را از طريق
ترور عمومي و
بيگاري همگاني
حل مي کنند.
آنها با سرکوب
دموکراسي،
حذف انتخابات
، لغو آزادي بيان
و اجتماعات
مسالمت آميز،
مي خواهند از
طريق استبداد يک
اقليت ، سوسياليسم
را به زور بنا
کنند.
[32] -
مجموعه آثار
لنين، ج۲۶، ص
۲۸۵
[33] - مجموعه
آثار لنين،
ج۲۹، ص ۳۵۱
[34] -مجموعه
آثار لنين، ج
۳۳، ص ۹-۳۵۸
[37] - پيشين ، ص
۶۲۸-۶۲۷-۶۲۶
[39] - مجموعه
آثار ، ج ۹ ، ص
۲۱۳
[41] -
مرتضي مطهري ،
پيشين ، ص ۵۸
[42] - مجموعه
آثار ، ج ۲۶، ص
۴۷۳
[44] - فون هايک
در نيمه دوم
قرن بيستم
نشان داد که
ساختن يک
جامعه سوسياليستي
از نظر معرفت
سناختي
ناممکن است
رجوع شود به
آثار زير:
فون
هايک، قانون،
قانون گذاري و
آزادي،
ترجمه موسي غني
نژاد و مهشيد
معيري، طرح نو
جان
گري، فلسفه سياسي
فون هايک،
ترجمه خشايار
ديهيمي، طرح
نو
فون
هايک ، در
سنگر آزادي ،
ترجمه عزت
الله
فولادوند ،
لوح فکر
ليبراليسم
يک طيف است .
فون هايک يک ليبرتارين
است و با
دخالت دولت در
حوزه اقتصاد
مخا لف است. از
سوي ديگر ،
کارل پوپر هم يک
ليبرال است که
به نوعي از
دخالتگري
دولت در
اقتصاد دفاع مي
کند.
[45] -
بزودي طي يک
مقاله در باره
جنبش دانشجويي
، سخنان بيشتري
در باره رويکرد
لنيني به دولت
بيان خواهم
کرد.
مقصود من از
لنينيسم نوعي
رويکرد خاص
نسبت به دولت
است.
بنابراين،
تعبير "رويکرد
لنينيستي"
نزد من متضمن
هيچ اشاره
هنجاري يا تخفيف
آميزي نيست. آنچه
براي من مهّم
است پيامدهاي
آن رويکرد
است. پيامدهاي
سنگين اين نوع
رويکرد به
دولت حتّي تا
به امروز نيز
گريبانگير
ماست.
[46] -
عشق به شريعتي
به پاره اي
مبالغه گوييها
منجر شده است. براي
مثال،
برخي از
افراد مدعي
شده اند که شريعتي
در جامعه شناسي
پيرو جامعه
شناسي انتقادي
بود. اما شريعتي با
مکتب نقدي در
جامعه شناسي هيچ
سنخيتي نداشت.
آثار مهمي چون
گريزازآزادي
اريک فروم ، شخصيت
اقتدارگرا ي
تئودور
آدورنو، دگرگوني
ساختاري حوزه
عمومي يورگن
هابرماس در
زمان حيات شريعتي
منتشر شده
بودند. اما او
دقيقا برخلاف
مسير اين نوع
نوشته ها گام
بر مي داشت. شريعتي
انتقادهاي
جالبي از
جامعه شناسي
دارد:" از بمب
اتمي بدتر
جامعه شناسي
است. بمب اتمي
ملت ها و بخشي
از انسان ها
را نابود مي
کند و جامعه
شناس استعماري
جامعه را. اين
جامعه شناسي و
روانشناسي
است که
استعمار را اين
همه نيرومند
کرد"(ج۲۹،
ص۳۹۷) .
[47] - ترجمه
کامل مقاله
آرون در کتاب
زير است: در
باب دموکراسي،
تربيت، اخلاق
و سياست، گرد
آورنده و
مترجم بزرگ
نادر زاده،
نشر چشمه، صص
۱۶۴-۱۱۳
[49] -
ج ۱۲ ، صص
۲۱۷-۲۱۶.
آرش نراقي، از
روشنفکران ديني
متأخر، در مقاله خود
تحت عنوان "آيا
نان و امنيت
بر آزادي مقدم
است؟"
اين آموزه را
به تفصيل مورد
نقد قرار داده
است. او
نشان مي دهد
که تأمين حق
معيشت و حق امنيت
تا حدّ زيادي
در گرو حقّ
آزادي، بويژه
"حق مشارکت
مؤثر"
شهروندان در
فرآيندهاي
تصميم گيري در
خصوص اموري
است که با معيشت
و امنيت آنها
سروکار دارد. نگا. سايت
شخصي نراقي: www.arashnaraghi.org.
دموکراسي و
حقوق بشر از
ارزشهاي بسيار
مهمي است که پيش
شرط دستيابي
به حقوق مادّي
ما هستند.
متأسفانه
مارکس و انگلس
از اهميت محوري
اين امور غافل
بودند و آنها
را اموري
بورژوايي،
ذهني، و روبنايي
بشمار مي
آوردند.
[50] کارل
مارکس، د رباره
مسئله يهود،
گامي در نقد
فلسفه حق هگل، ترجمه
دکتر مرتضي محيط،
نشر اختران، ص
۳۵.