پاسخ‌هاي قطعي و سوال‌هاي طرح نشده

علي‌اصغر سيدآبادي

 

 

 

روزنامهء هم ميهن ـ  شماره ۲۸ ، شنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۶

 

 

 

مناقشه اول درباره اين اقتراح را بايد از مفهوم روشنفکر شروع کرد. در تلقي اين صفحه از روشنفکر، روشنفکران ادبي و هنري ايران حذف مي‌شوند.

 

اين نکته البته در فراخواني که دوست گرامي‌ام «‌رضا خجسته‌رحيمي» نوشته است نيز به خوبي آشکار است، به خصوص در آنجا که از بابک احمدي تجليل مي‌کند که «نقد فيلم را هم يك‌چندي كنار مي‌گذارد تا از «كار روشنفكري» بنويسد.»

 

با اين حال به خاطر اينکه تامل در مفهوم نه راه به حوالي مقصود طراحان اين اقتراح مي‌برد و نه گرهي از کاري که پيش روي ما پاسخ‌دهندگان به آن گذاشته‌اند، باز مي‌کند از آن مي‌گذرم و سعي مي‌کنم بحثم را چارچوب تلقي روزنامه هم‌ميهن (صفحه باشگاه روشنفکران) از مفهوم روشنفکري دنبال کنم.

 

به نظرم در ميان نقد‌هايي که به روشنفکران ايراني وارد است، از همه مهمتر اين است که معمولا روشنفکران ايراني، پاسخ‌هاي حاضر و آماده و از پيش مشخصي براي پرسش‌هاي مبهم و نينديشيده در آستين دارند. مشارکت سياسي روشنفکر ايراني به خاطر بصيرتي تازه نيست.

 

او هم معمولا به همان دلايل به سمت و سوي کنش مشخصي سياسي کشيده مي‌شود که کنش‌گران سياسي کشيده شده‌اند. انتخاب يک کنش سياسي مشخص توسط روشنفکران ايراني بيش از اينکه حاصل بصيرتي تازه باشد و اين بصيرت تازه با مخاطبان در ميان گذاشته شده باشد تا به تاثيري مشخص بينجامد، حاصل دغدغه‌هاي صرفا سياسي است.

 

روشنفکران ايران نيز اغلب در دسته‌بندي‌هايي جاي مي‌گيرند که سياستمداران جاي مي‌گيرند و واکنش آنان نسبت به پديده‌هاي مختلف قابل پيش‌بيني است، به اين خاطر که تصميم او بيش از اينکه حاصل کار روشنفکري باشد، وابسته به وابستگي‌ها و ايدئولوژي‌هاي پيشين اوست.

 

به بيان ديگر در رابطه سياست و روشنفکري، روشنفکري آبرويي است که خرج يک کنش سياسي مي‌شود. نويسنده، مترجم، متفکر و خطيبي که به خاطر مجموعه فعاليت‌هايش آبرو و شهرتي را به تدريج فراهم کرده است، آن را خرج آرماني سياسي مي‌کند که به آن اعتقاد دارد.

 

انتخابات دوره نهم رياست‌جمهوري بهترين مثال است؛ نه آنان که پاي بيانيه تحريم انتخابات رياست‌جمهوري را امضا کردند (اتفاقا به لحاظ تعداد، بسيار بيشتر از روشنفکران حامي برخي نامزد‌ها بودند)، بصيرتي تازه را با مخاطبانشان در ميان گذاشتند که با موضع کنش‌گران سياسي طرفدار تحريم تفاوتي داشته باشد و نه اغلب آنان که پاي بيانيه حمايت از نامزد‌ها را امضا کردند.

 

تحريم آنان و حمايت اينان، بيش از اينکه کنشي روشنفکرانه باشد، کنشي صرفا سياسي بود که از هر کسي در موقعيت‌هاي مشابه برمي‌آمد.

 

طبيعي است که اين قضاوت استثناهايي هم دارد و الان هرچه در خاطره‌هاي آن روزها مرور مي‌کنم به نظرم اين استثناها در ميان روشنفکراني که پاي بيانيه حمايت از برخي نامزد‌ها را در مرحله اول انتخابات امضا کردند، پررنگ‌تر است. کتمان نمي‌کنم که ممکن است به خاطر تعلق خاطر سياسي‌ام باشد و خواننده گرامي اين سطور مي‌تواند در ميان فهرست تحريم‌کنندگان هم دنبال بصيرت تازه‌اي بگردد و شايد بيابد.

 

به گمانم فراخوان اين اقتراح نيز، اصرار بر قبول پاسخي حاضر و آماده و در آستين دارد، براي مساله‌اي مبهم. اين اقتراح مخير کردن پاسخ‌دهندگان در ميان دو پاسخ است؛ حضور در خيابان يا عدم حضور که در اين متن، عدم حضور به معني انفعال در نظر گرفته شده است که اگر بخواهيم صرفا در چارچوب سوال طرح شده پاسخ بدهيم اقتراحي در کار نيست، بلکه در يک نظرسنجي شرکت کرده‌ايم با دو گزينه موافق و مخالف.

 

در متن دوستم «رضا خجسته رحيمي»، حضور در خيابان به منزله پاسخي است از پيش مشخص و درمان معجزه گردرد بي درمان انفعال. به نظرم اما غايب بزرگ اين فراخوان، اصل مساله است. مساله چيست که چنين پاسخي برايش در نظر گرفته شده است و بر آن اصرار مي‌شود.

 

«پاسخ قطعي براي مساله‌اي که هنوز روشن نيست» اين توصيفي است که درباره فراخوان به نظرم مي‌رسد. براي اين که کسي تصميم بگيرد در خيابان حضور داشته باشد و به امري اعتراض کند، نياز به روشنفکر بودن ندارد، مگر اين که روشنفکري هم چون آبرويي در نظر گرفته شود که بايد خرج امر سياسي شود.

 

درباره اين موضوع مي‌توان اين پرسش را پيش کشيد که چرا بايد به خيابان رفت و بحث را از اينجا پي گرفت که چه کسي مي‌تواند استدلال کند که حضور در خيابان همان داروي گمشده ماست براي درد بي‌درماني که شرحش رفته است، اما به نظرم بحث در چارچوب اين دوگانه، راه به جايي نمي‌برد و ادامه همان گرفتاري است که نويسنده فرهيخته متن فراخوان خود به خوبي به آن اشاره کرده است و آن هم غرق شدن بخشي از روشنفکران ايران در نظريه‌هاي فلان و بهمان فيلسوف است.

 

او توصيف خوبي از اين وضعيت ارائه مي‌دهد، اما چه راه‌حلي براي آن دارد؟ بازگشت به تعريف سارتري روشنفکر! که فکر نمي‌کنم حداقل به لحاظ معرفتي تفاوتي در پيشنهاد او و وضعيتي که خود او توصيف مي‌کند، وجود داشته باشد.

 

به نظرم نويسنده فراخوان به اصل ماجرا به خوبي اشاره کرده است، اما با نتيجه‌گيري زودهنگام به صحراي کربلا زده است تا هم به روال هميشگي‌اش صابوني به تن اصلاح‌طلبان بزند و هم روشنفکران حامي آنان را در انتخابات بنوازد.

 

او پس از ستايش از سارتر مي‌نويسد: «در انفصال روشنفكران ما از دنياي سياست اما هستند روشنفكراني كه از سياسي‌بودن خويش سخن مي‌گويند و تزهايي درباره سياست مي‌نويسند و ترجمه‌ مي‌كنند، اما نسخه‌هاي‌شان نه‌تنها براي توده‌ها قابل‌فهم نيست كه عامه روشنفكران نيز از فهم آنها عاجزند.

 

اين قشر از روشنفكران حتي به‌وقت انتخابات در ميادين شهر نيز حاضر مي‌شوند و از يك كانديدا حمايت ‌مي‌كنند تا سياسي‌بودن خويش را به‌رخ كشند، اما به‌واقع مشخص نيست كه چگونه «لاكان» و «بودريار» را به رفتارهاي سياسي‌شان پيوند مي‌زنند.

 

روشنفكراني كه به‌قول ريچارد رورتي ساده‌گوي، «ظاهرا بر اين گمانند كه هرقدر سطح انتزاعي سخن‌شان بالاتر باشد، با نظم رسمي بيشتر مي‌توانند مخالفت كنند.» افرادي كه از انديشه‌هاي ويرانگر سخن مي‌گويند، اما سخنان‌شان آنقدر بي‌ارتباط با عمل سياسي است كه عمل‌شان گاه از يك محافظه‌كاري مفرط حكايت مي‌كند و گاه از راديكاليسمي افراطي.»

 

سپس به اينجا مي‌رسد که از قول رورتي مي‌گويد:«كتاب‌هاي به‌ظاهر «ويرانگر» اين روشنفكران نه‌تنها به آزادي بشر خدمت نمي‌كند كه هيچ راهي ميان نظريات مندرج در اين كتاب‌ها با راهبردهاي سياسي و قوانين و قراردادهاي اجتماعي نيز برقرار نيست.

 

اينچنين است كه رورتي از اين روشنفكران- چپ‌هاي فرهنگي- مي‌خواهد كه عادت فلسفي خود را كنار بگذارند و از آسمان فلسفه پاي‌ در زمين واقعيت بگذارند و مشخصا به اين پرسش بينديشند كه كشور لينكلن و ويتمن چگونه ممكن است كشور شود.»

 

اما وقتي به روشنفکران ايران مي‌رسد، راه حل مشخص را حضور در عرصه عمومي (که چينش صفحه نشان مي‌دهد، مهمترين تجلي‌گاه عرصه عمومي نيز خيابان است) مي‌داند، نه چون رورتي انديشيدن به پرسشي اساسي را. پرسش پيشنهادي رورتي تکرار مي‌کنم:«كشور لينكلن و ويتمن چگونه ممكن است كشور شود؟»

 

من در توصيفي که او از وضعيت بخشي از روشنفکري ايران مي‌آورد و امروز در مطبوعات و سايت‌ها نيز تصوير برجسته آن را مي‌بينيم، موافقم، اما فکر نمي‌کنم وانهادن چنين بحث‌هايي و مقصد خيابان را در پيش گرفتن، گرهي از کار فروبسته ما بگشايد، اتفاقا اگر اين گره‌ها گشودني باشد، با تدوين مساله‌هايي ايراني ممکن است.

 

ما مي‌دانيم که فيلسوفان و روشنفکران برجسته جهان به طرح مساله‌هاي خودشان پرداخته‌اند و با اينکه مي‌دانيم بخشي از اين مسائل، مسائل ما نيز هست و با اينکه مي‌دانيم بخشي از تجربه‌هاي آنان با مسائل ما شباهت دارد،اما نمي‌توانيم انکار کنيم که ما مسائل خاصي نيز داريم که مساله ماست و نه هيچ جاي ديگر.

 

حل اين مسائل با ارجاع به ديدگاه‌هاي فيلسوفاني که در سرزمين‌هاي خودشان نيز در حاشيه تفکرند ممکن نيست. به نظرم روشنفکران به جاي وانهادن آن بحث‌ها و حضور در خيابان، مي‌توانند در تدوين مساله‌هاي ما و جست‌وجوي پاسخ براي آن همت کنند؛ چيزي که در آثار روشنفکران ايراني غايب است و کمتر به آن پرداخته شده است.

 

تاريخ ايران و تجربه‌هاي ساليان طولاني دموکراسي‌خواهي و اصلاحات ايراني در آثار روشنفکران ايراني جايي ندارد. ترجمه آثار ديگران هنگامي به کار ما خواهد آمد که ما مساله‌هاي روشني داشته باشيم و به جست‌وجوي پاسخ بر آمده باشيم.

 

اگر بخواهيم در چارچوب رابطه ميان روشنفکري و سياست سخن بگوييم، به نظرم مهمترين کاري که روشنفکران مي‌توانند براي سياست در ايران بکنند، تدوين مسائل مهم سياست در ايران است به نحوي که از سطح پرسش‌هاي کلان گذشته و واقعا تبديل به مساله‌هايي مشخص شده باشد وگرنه حضور روشنفکران به منزله کارگران فصلي سياست، نه تنها دردي را درمان نمي‌کند که حضور آنان را نيز بي‌اثر مي‌کند، چرا که انتظار از روشنفکر با انتظار از کنشگر سياسي متفاوت است و کنش سياسي روشنفکر نيز بايد همراه با بصيرتي نو باشد و با کنش سياسي يک کنشگر سياسي متفاوت باشد.