|
حکومت
غير توتاليتر
ايران؟
نقدي
بر مقالهي
اکبر گنجي: «تهديد
فاشيسم
اسلامي»
عليرضا
کاظمي
به
نقل از راديو
زمانه
مقدمه
طبعات بهقدرت
رسيدن
روحانيون در
ايران از سال ۱۳۵۷
در رشد
بنيادگرائي
اسلامي در
جهان توجه و
نگراني
بسياري را بهخصوص
در دو دهه
گذشته بخود جلب
کرد. با وقوع
فاجعه ۱۱
سپتامبر اين
نگراني به اوج
خود رسيد و از
طرف صاحبان
قدرت به مدار
ديگري وارد شد
بهنحوي که به
جنگهاي
فاجعهبار
افغانستان و
عراق راه برد. در
ادامه همين
روند اخيرا
احتمال وقوع
جنگي ديگر اينبار
بر عليه ايران
بيش از پيش در
کانون توجه و
خبرهاست.
هر چند
تصور ابعاد
بزرگ چنين
جنگي بهحق يک
نگراني جهاني
است اما اين
موضوع براي مردم
ايران که از
هم اکنون خود،
خانواده و
کشورشان را
قربانيان
مستقيم اين
جنگ احتمالي
احساس ميکنند
يک نگراني نفسگيرست
که به مشکلات
روزمره آنها
در نقض حقوق
انسانيشان اضافه
ميشود.
منطقا در
چنين شرايطي
همه مدعي
صلحند و ديگران
را از خطر جنگ
بر حذر
ميدارند. شايد
تا اينجاي
قضيه اشتراک
نظري ظاهري
ديده شود. اما
در قدم بعد
طبعا افراد و
ديدگاههاي
مختلف راه حلهاي
مختلفي براي
رسيدن به صلح
را مطرح ميکنند.
آيا الزاما
سرانجام تمامي
اين راه حلها
به صلح منتهي
ميشود؟ طبعا
مواضعي به
حصول صلح کمک
ميکند که بهطور
همه جانبه
عوامل بحرانزا
و تحريککننده
جنگ را
شناسائي کند.
در اين
مطلب يکي از
اين ديدگاههاي
مطرح شده در
مقاله «تهديد
فاشيسم
اسلامي» را
بررسي ميکنيم.
خلاصه
مقاله
اکبر
گنجي در مقاله
خود به ناميده
شدن رژيم
جمهوري اسلامي
بهعنوان «فاشيسم
اسلامي» توسط
رهبران سياسي
جهان اشاره ميکند
و در ادامه در
مقاله خود ميکوشد
تا با مقايسه
مشخصات نظامهاي
توتاليتر و
شرايط آلمان
هيتلري با
ايران اسلامي،
فاشيستي و
توتاليتر
بودن جمهوري اسلامي
را رد کند. تصور
او اينست که
به اين ترتيب
از تهديد بهروز
جنگ جلوگيري
ميشود.
او
در اين مسير
با ارائه چهرهي
ملايمتر از
جمهوري
اسلامي و کوچک
کردن ابعاد
موارد نقض
حقوق بشر و
حقوق شهروندي
در داخل کشور
و همچنين کوچک
شمردن توان
علمي و تهديد
نظامي آن براي
منطقه و جهان،
توتاليتر
بودن جمهوري
اسلامي را غير
واقعي ميداند
و آنرا صرفا
پروپاگانداي
غرب براي
زمينهسازي
جنگ دانسته و
نتيجه ميگيرد
که بنابراين
جمهوري
اسلامي
شايسته برخوردي
که با آلمان
فاشيستي شد
يعني جنگ نيست.
او تنها وجود
اقليتي در
درون حاکميت
را بهعنوان «جنبشي
فاشيستي» ميپذيرد
و راه حل
مقابله با آن
را هم اسلام
دموکراتيک ميداند.
ولايت
فقيه
مبناي
استدلالهاي
گنجي بر اين
پايه است که «کساني
در ايران ميکوشند
تلقياي
فاشيستي از
ولايت فقيه
عرضه کنند و
آن را مبناي
عمل سياسي
دولت جمهوري
اسلامي قرار
دهند.» يعني
اينکه ولايت
فقيه و جمهوري
اسلامي بخودي
خود توتاليتر
و فاشيستي
نيستند و اين
ديگران و عده
قليلي هستند
که ميخواهند
با گرايش
فاشيستي خود
آنرا منحرف
کنند. به اين
ترتيب گنجي
مشکلي با
دکترين خميني
و تئوري ولايت
فقيه ندارد. او
در جاي ديگر
به صراحت گفته
بود که «من
همچنان با
تمام جان در
تمام نوشتههايم
خود را وامدار
امام خميني ميدانم.»
( بکارگيري
لفظ امام در
تشيع بار
معنائي خاصي
دارد و در
اساس تنها
براي ۱۲ امام
شيعه منظور
شده. بکارگيري
آن براي شخص
خميني خود يکي
از نمونههاي
عدول از ارزشهاي
تشيع است که
مختص پيروان
ولائي اوست).
همچنين
استدلال او در
هنگام انتقاد
از خامنهاي
بهعنوان ولي
فقيه کنوني
رژيم نه به
شکل مخالفت او
با اصل ولايت
فقيه بلکه
مخالفت با شخص
خامنهاي
بوده است. وي
با استناد به
گفتهاي از
خميني در لزوم
انتقادپذيري
رهبر مسلمين
به خامنهاي
بهدليل عدم
انتقادپذيري
وي معترض بود. اصلي
که حتي خود
خميني هرگز در
عمل نه تنها
به آن پايبند
نبوده بلکه در
حذف منتقدين
خود کمترين
شکي نکرد. غير
متصور است که
گنجي هيچگاه
در زمان حيات
خميني جرات
طرح چنين
ادعائي را ميداشته
است.
در
واقع او با
تقليل ويژگي
فاشيستي به يک
گرايش محدود
ميخواهد
حساب جناحهاي
حکومت و دورانهاي
مختلف حاکميت
آنها را از هم
جدا کنند و مشروعيت
حکومت را در
تماميش زير
سئوال نبرد و
بهعنوان
نمونه همه
مشکلات حاضر
را ناشي از
جناح فعلي
حاکم و احمدي
نژاد بداند. اين
در حاليست که
فيالمثل
بحران هستهاي
که حسابرسي
جهاني را
برانگيخته از ۱۸
سال پيش و در
زمان دو رئيس
جمهور قبلي
رفسنجاني و
خاتمي آغاز و
ادامه يافته
است و تنها
تفاوت ظاهري
اين بوده که
دنيا بهجاي
شنيدن
شعارهاي بيپرده
احمدينژاد،
در گذشته
درحاليکه
پروژههاي اتمي
مخفيانه پيش
ميرفته
شعارهاي
گشايش و گفتمان
تمدنها ميشنيده
است.
گنجي
در اين مقاله
نه تنها به
اين عامل اصلي
اختلاف در
پهنه بين
المللي به
عنوان عاملي
در به خطر
انداختن صلح
هيچ اعتراضي
ندارد بلکه اطمينان
خاطر ميدهد که
ايران ۵ تا ۸
سال با ساختن
بمب اتم فاصله
دارد.
انحصار
تبليغات و
آموزش
او
بهصراحت مينويسد:
«نظام سياسي
ايران يک نظام
فاشيستي
توتاليتر نيست.»
تعريفي
که خود وي از
نظام
توتاليتر ميدهد
از اين قرار
است: «نظام
توتاليتر،
نظام متمرکز و
فراگيري است که
نه تنها کنترل
فيزيکي تمام
عياري را بر
مردم خود
اعمال ميکند؛
بلکه با
انحصار تبليغات
و آموزش،
عملاً موفق ميشود
ارزشهايش را
از آن مردم
کند.» و در
ادامه منکر
وجود چنين
ويژگيهايي
در جمهوري
اسلامي ميشود.
با
تکيه بر تعريف
خود گنجي آيا
دولتي بودن
کامل راديو
تلوزيون بهعنوان
يکي از ارکان
اصلي
پروپاگانداي
رژيم و کماکان
اصليترين
رسانه در دسترس
عامه مردم
ايران
وهمچنين
سانسور و مميزي
هرگونه توليد
کتاب و موسيقي
چه رسد به
توليد انديشه
توسط وزارت
فرهنگ و ارشاد
اسلامي و
توقيف صدها
روزنامه و
صدها روزنامهنگار
بهدليل عبور
از خط قرمزهاي
تعيين شده
حکومت معنايي
جز انحصار
تبليغات را
دارد. آيا ميتوان
وجود امکانات
ناشي از رشد
ارتباطات در
سالهاي اخير
را که خارج از
کنترل حاکميت
هست را دليلي
بر غير
توتاليتر
بودن حکومت
دانست. در
حاليکه با
همين امکانات
ارتباطي نيز
بشدت برخورد
ميشود. قانونا
استفاده از
ساتلايت
ممنوع است و
عملا سايتهاي
اينترنتي
بطور گسترده فيلتر
و وبلاگنويسان
زنداني ميشوند.
آيا
معني انحصار
آموزش جز
اينست که
تاريخ تدريس
شده در مدارس
ايران تاريخي
تحريف شده
ومحدود به
تاريخ شاهان و
تجليل از
روحانيون و
قايل شدن نقشي
وارونه براي
آنان است. جوانان
نسل جديد
ايران حتي از
تاريخ ۳۰ سال
اخير خود هيچ
تصوير صحيحي
ندارند و صحبت
از بسياري از رخدادهاي
تاريخي در اين
سالها جزو
ممنوعه هاست.
شک
کردن در نقش و
اهداف جنگ
ويرانگر ۸
ساله بمثابه
شک به مقدسات
است. صحبت از
کشتار و شکنجه
مخالفين و
منتقدين بهخصوص
در دهه ۶۰ و
عليالخصوص
قتل عام
هزاران
زنداني سياسي
در سال ۶۷ و
قرار دادن
آنها در
گورهاي
دستجمعي که
محلهايشان
کماکان براي
والدينشان
ناشناخته است
در محدوده
ممنوعههاست
چه رسد به
اينکه کمترين
امکان
دادخواهي و
حقيقتيابي
در اينباره
متصور باشد.
جوان
امروزي شايد
به استثناي
تعداد معدودي
نخبه در برخي
شهرهاي بزرگ
از آنچه که در
اين ساليان
گذشته بياطلاع
است و از
پرداختن به
اين مقولات
منع ميشود. آيا
اينها (ممنوعيت
و پوشاندن
حقايق و يا
وارونه جلوه
دادن آنها) جز
ابزاري براي
اينست که
حکومت نظر و
ارزشهاي خود
را از آن مردم
کرده و به آنها
تحميل کند. اينکه
تا چه حد در
انجام آن موفق
شده (کما
اينکه موفقيتهاي
بسياري در اين
زمينه داشته) چيزي
از ماهيت او
کم نميکند.
خانم
شهلا شفيق
جامعهشناس و
محقق ايراني
ساکن پاريس در
کتاب خود «توتاليتاريسم
اسلامي پندار
يا واقعيت» با
ذکر نمونهها
و شناسايي
مکانيزمهايي
که انسانها
را در سود بردن
از آزاديهاي
فرديشان دچار
توهم و بيجرات
ميکند،
توتاليتاريسم
در نظام ولايت
فقيه را تصوير
ميکند و نشان
ميدهد که
چگونه توهم
شکست
توتاليتاريسم
سادهلوحي
نابخشودنياي
است که ادامه
راه
توتاليتاريسم
اسلامي را هموار
ميکنند.
آلمان
هيتلري
گنجي
ميگويد: «تشبيه
ايران کنوني
به آلمان
فاشيستي
دوران هيتلر،
يکسره
نادرست و
گمراهکننده
است.»
دليل
او براي اين
نکته نظر
اينست که: «ايران
از قدرت و
موقعيت آلمان
آن دوران بيبهره
است و دولتهاي
غربي هم بسي
توانمندتر از
دولتهاي
رقيب آلمان
نازي در آن
روزگارند.»
من
کاملا با اين
نظر موافقم. اما
از موضع عکس. قدرت
جمهوري
اسلامي مطلقا
در قدرت نظامي
کلاسيک او که
البته رو به
افزايش است
خلاصه نميشود.
تهديد جهاني
بنيادگرايي
نيز از بابت
ميزان سلاحها
تهديد شناخته
نميشود. آيا
مشکلات
نيروهاي
ائتلاف در
عراق ناشي از
ضعف آنها در
تعادل قواي
نظامي کلاسيک
است.
حال
بايد براي
ارزيابي
بهتر، قدرت
بنيادگرايي
اسلامي که
براي نخستينبار
در راس کشوري
به اهميت
ايران رسيده
را ضربدر
انبوه داراييها
و ذخايري که
به يکباره در
اختيارش قرار
گرفته و
همچنين
حساسيتهاي
استراتژيک
مثل
تاثيرگذاري
بر نفت و يا
انسداد
احتمالي تنگه
هرمز کرد تا
تصوير کاملتري
گرفت. بر همه
اينها نفوذ
در هلال شيعي
و تهديدات آن
براي کشورهاي
منطقه را نيز
بايد اضافه
نمود.
يهوديستيزي
گنجي
دومين ويژگيهاي
آلمان نازي را
يهوديستيزي
ميداند. وي
عنوان ميکند
که ايران هم
اکنون داراي ۲۵۰۰۰
يهودي است و
اين بزرگترين
جامعه يهودي
خاورميانه پس
از اسرائيل
هست. و بر اين
پايه استدلال
ميکند که
بيماري يهودي
ستيزي در
ايران وجود
ندارد.
شايد
از اين آمار
بطور مجزا بهتوان
به چنين نتيجه
گيرياي رسيد.
در ۱۳۵۷ جمعيت
ايران ۳۵
مليون و در
حال حاضر بيش
از ۷۰ مليون
يعني دو برابر
است. جمعيت
يهوديان در ۱۳۵۷
بيش از ۸۰۰۰۰
نفر بوده و
اکنون کمتر از
۲۵۰۰۰ ميباشد
يعني به جاي
دوبرابر شدن
به يک چهارم
تقليل يافته
است. از همان
سالهاي
اوليه ده ها
هزار از
يهوديان
ناچار به مهاجرت
شدند. نتيجهگيري
از اين تصوير
کاملتر نيز
نبايد اين
باشد که پس
بنابراين
يهوديستيزي
در ايران وجود
دارد. بلکه
عمق فاجعه
هنگامي مشخص
ميشود که
بدانيم اين
تنها سرنوشت
يهوديان در ايران
نيست بلکه
کمابيش در
رابطه با
تمامي اقليتهاي
مذهبي صدق
ميکند.
اقليتهاي
قومي نيز
داراي سرنوشت
بهتري نيستند
و ادامه
روزافزون
سرکوب آنها
تهديد تجزيه
کشور را بيش
از هر زمان
ديگر برجسته
کرده است . وجود
و هويت اقليتهاي
جنسي از اساس
نفي ميشود. اما
اگر نگاه
عموميتري به
کل کارنامه
نقض موارد
حقوق بشر بياندازيم
ميبينيم که حتي
خود مسلمانان (ايرانياني
که ولايت فقيه
را نپذيرفتند)
بالاترين
آمار
قربانيان
شکنجه و کشتار
را در حکومت
اسلامي دارا
هستند. پس
موضوع در
حاکميت
اسلامي ولايت
فقيه تنها يهوديستيزي
نيست بلکه اين
حقوق انسانها
و تمامي اجزاء
يک ملت است که
بهشکل
گسترده نقض ميشود.
بيماري
فلسطين
گنجي
پرسش و پاسخي
کليشه از ايده
تصادم تمدنها
را طرح ميکند
که «آيا به
واقع اين
اسلام است که
در برابر غرب
قرار گرفته و
در صدد نابود
کردن تمدن
غربي است؟»
سپس
پاسخ و
توضيحاتي متاثر
از تفکر پست
کلنيال ميدهد
از جمله اينکه:
«صلح عادلانه
ميان اسراييل
و فلسطين، دست
برداشتن از
تحقير اديان و
پيروانشان از
جمله پيششرطهاي
مبارزه با
بنيادگرايي و
تروريسم است.»
گويا
گنجي از اين
رويه حکومتي
ربط همه چيز
به فلسطين
خلاصي ندارد
کمااينکه در
جاي ديگر نيز
در طرح مسئله
اتمي ايران
معترض است که
چرا اسرائيل
داراي ۲۰۰ بمب
اتم است.
مقاله
گنجي آشکارا
براي خواننده
غربي طراحي شده
(به تفاوتهاي
متن انگليسي
با فارسي رجوع
شود). عنصري که
در اين مقاله
غايب است مردم
و عنصر ايراني
است. مردم
ايران بهدنبال
راه حل مشکلشان
در حل
بنيادگرايي
در ديگر اديان
و يا حل جهاني
مسئله اسلام و
يا حل مسئله
فلسطين و اين
قبيل موضوعات
مطروحه در
مقاله گنجي
نيستند. مشکلات
داخلي و بين
المللي براي
مردم ايران ناشي
از ماهيت و
رفتار حکومت
آن است که
اکنون تهديد
جنگ نيز به آن
اضافه شده است.
شايستهتر
بود نويسنده
نقش و سهم اين
حکومت و اسلام
مورد ادعاي آنرا
در به مخاطره
افتادن صلح
روشن ميکرد
تا بهتوان به
نتيجه جامعي
رسيد.
ايران
و اسلام
يکي
از جديترين
مشکلات متن
گنجي در بهکارگيري
کلمه ايران و
اسلام و عدم
تفکيک مشخص بين
دولت و مردم
است. واضح
نيست هنگامي
که وي درباره
ايران مينويسد
منظورش دولت
ايران يا ملت
ايران است و اگر
از اسلام مينويسد
منظورش اسلام
دولتي است و
يا اسلام در فرهنگ
و باورهاي
مردم. چيزي که
ميتواند
بکلي برداشت
متفاوتي را
باعث شود. براي
نمونه آيا
بيماري يهوديستيزي
در اسلام دولتي
حاکم وجود
ندارد و يا در
جامعه؟ ميبينيد
که نتيجه دو
پاسخ متفاوت
است. درهر
صورت آنچه
مسلم است نميتوان
دولتي سرکوبگر
را با ملتش
جمع زد و يکي
دانست.
بوش
و بلر
او
عنوان ميکند:
«براي ما
ايرانيان،
طرح مسئله
قرائت
فاشيستي از
دين و
هشدارباش
نسبت به جنبش
فاشيستي در
ايران موجب ميشود
که حساسيت
جامعه نسبت به
خطر اقليتي
سازمانيافته
در ساختار
سياسي حکومت
ايران جلب شود.اما
طرح مسئله
فاشيسم
اسلامي از سوي
بوش و بلر را
بايد نوعي
آمادهسازي
ذهنيت جهاني
براي حمله
نظامي به
ايران تلقي
کرد.»
گنجي
با شروع مقاله
با جملاتي از
بوش و بلر و
اين نتيجهگيري
در پايان آن
بهنوعي از
عدم محبوبيت
برخي رهبران
سياسي در تاييد
مواضع خود سود
مي جويد. طبق
اين نظريه طرح
مسئله تهديد
فاشيسم ديني فقط
در داخل ايران
و براي نمونه
در خدمت رقابتهاي
جناحها که بهدنبال
سهم بيشتري از
قدرت از يکديگرند
مجاز است و نه
در خارج از
ايران.
سئوال
جدي اينست پس
نقش جامعه
جهاني و ضرورت
پاسخگويي بين
المللي چه ميشود.
آيا در صورت
التزام به
قوانين جهان
شمول حقوق بشر
و احترام به
پاسخگويي بين
المللي جاي
هيچ نيت و
انگيزه سويي
از ديگران
باقي ميماند.
آيا اين حق
مردم تنهاي
ايران در
برابر حاکمان
غير منتخبشان
نيست که
انتظار توجه و
حسابرسي بين
المللي را
داشته باشند. آيا
چنين رويکردي
به نفع جمهوري
اسلامي در بدر
بردن آن از
پاسخگوئژيي
بين المللي
نيست. آيا با
چشمپوشي بر
کارنامه
واقعي رژيم
مذهبي ايران
آنرا تشويق
به ادامه سياستهايي
که تاکنون
منجر به اين
بحران بين
المللي شده
نميکنيم؟
اسلام
دموکراتيک
گنجي
پس از رد
فاشيسم
اسلامي و به
جاي آن طرح گرايش
و جنبش
فاشيستي در
پايان نتيجه
ميگيرد: «مقابلهي
با جنبش
فاشيستي
ضروري است؛
ولي با قرائت
دموکراتيک از
اسلام ميتوان
به مقابلهي
با آنان رفت.»
گنجي
هيچ توضيحي در
رابطه با
محتواي اسلام
دموکراتيک
مورد ادعايش
نميدهد. آيا
اسلامي که
مويد نظام
ولايت فقيه
است و به آن و
به بنيانگذار
آن بطور پايهاي
معترض نيست ميتواند
دموکراتيک
باشد. چنين
اسلامي هيچ
ارتباطي به
مردم و عناصر
ديني در هويت فرهنگي
ايرانيان ندارد
و براي
ايرانيان
پديدهاي
کاملا بيگانه
است.
پروفسور
ترهار پس از
بررسي تاريخ
شيعه در بخش پاياني
کتاب خود مينويسد:
«در نتيجه
جمهوري ناشي
از انقلاب در
ايران در واقع
بيشتر يک
جمهوري خمينيايستي
است تا يک
جمهوري
اسلامي و يا
حتي شيعي.» بنابراين
ادعاي مبهم
اسلام
دموکراتيک
بدون ارائه يک
سابقه و
پشتوانه تاريخي
مشخص براي آن،
در اينجا چيزي
جز ايدههاي
برخي جناحهاي
جمهوري
اسلامي براي
گرفتن سهم
بيشتري از قدرت
را تداعي نميکند.
جمعبندي
شناخت
صحيح از تئوري
و تاريخچه عمل
ولايت فقيه
نقش کليدي در
توان تحليل
صحيح نسبت به
مسائل ايران
دارد. در عمل
فراخوان صلح
از طريق کوچک
شمردن يا چشمپوشي
بر ماهيت
بحرانزا و
ستمهاي بيشمار
بنيادگرايان
حاکم بر ايران
چيزي جز بدر بردن
آنها از
حسابرسي بين
المللي و
بدنبال آن
بازتوليد
هژموني
جمهوري
اسلامي و کمک
به ادامه حيات
آن نميتواند
باشد. کما
اينکه همين
نيز به خودي
خود (با دست
باز دادن به
جمهوري
اسلامي بهعنوان
عاملي محرک) بهجاي
صلح چه بسا
بتواند تهديد
جنگ را تشديد
کند.
راه
حل ايستادن در
کنار يکي از
طرفهاي درگير،
يعني حکومتهاي
ايران يا
آمريکا نيست
بلکه براي
تامين صلح
بايد در کنار
عامل ديگر
فراموش شده
اين معادله
يعني مردم
ايران ايستاد
که نه خواهان
جنگ و اتم
هستند و نه
بنيادگرايي و
نقض حقوق
اوليه انسانيشان
و در اين
مسيربه ياري،
توجه و
حسابرسي بين
المللي نيازمندند.
Iran: niet-totalitaire
bewind
Reactie naar aanleiding
van het artikel 'The Threat
of Islamic Fascism'
|