|
توضيح
ـ چاپ سوم
«درخشش هاي
تيره» به
تازگي توسط
انتشارات
فروغ در آلمان
منتشر شد. در
اين چاپ
افزوده اي
هشتاد صفحه اي
با عنوان
«آزموني در
پرسيدن:
فرانتش کافکا
و ژان پل
سارتر» آمده است
که بنا به
توضيح
نويسنده دو
نمونه از
«پرسيدن و
انديشيدن» در
حيطه هاي رمان
نويسي و فلسفه
اند. بخش
مربوط به
سارتر در
توضيح کتاب
«هستي و نيستي»
براي
خوانندهء
ايراني است. /// نيلگون
انتشارات
فروغ
foroughbook@gmail.com
Tel: +41 221 9235707
***
از بخش
«آزموني
در پرسيدن،
فرانتس کافکا
و ژان پل
سارتر»
افزوده شده
در چاپ سوم درخششهاي
تيره (۱۳۸۶).
آرامش
دوستدار
براي
آنکه در
ادامهٌ اين
ملاحظات
نمونهاي
ملموس از پرسيدن
و انديشيدن
بياورمـ
مورد ايرانياش
را در تشخيص
عبدالله
روزبه و در
آموزه زکرياي رازي در امتناع
تفکر در فرهنگ
ديني بهدست
دادهامـ دو
مورد بهترتيب
از نويسندگي
بهمعناي رماننويسي
و فلسفه نشان
مـيدهم. اولي
از کافکا است
و دومـي از
ژان پل سارتر.
توصيف و توضيح
هر دو تا
اندازهٌ
امکان فشرده
است، اما هردو
را بهگونهاي
گزارش ميکنم
که مبتني بر
آشنايي پيشين
با کافکا و
ژان پل سارتر
نباشد. با
وجود اين خوب
است خواننده اين را
جدي بگيرد که
با يکبار
خواندنشان
نميتوان
آنها را
فهميد،
بويژه بخش
مربوط به
سارتر را.
فهميدن هيچ
فيلسوف بزرگي
آسان نيست. و شايد
کمتر رشتهاي
به آساننمايـي
فلسفه بتوان
پيدا کرد که
راهيافتن به آن تا
اين اندازه
تعليمديدگي،
انضباط ذهني و
شکيبايي
بخواهـد، بيآنکه
الزاماً
بازدهي در خور
برآن مترتب
گردد. کانت به
اين امر توجه
ميدهد، وقتي
مـينويسد:
علت اينکه «هر
آدم جاهل در
علوم ديگـر، بهخـودش
اجازهٌ اين
گستاخي را ميدهد
که در فلسفه
اظهارنظـر
نمايد، اين
است که در اين
سرزميـن
ميـزان و وزنهاي
براي
بازشناختن
انديشهٌ سخته
از ژاژخايي
وجود ندارد.».
يک
خصوصيت مهم در
رمانهاي بزرگ
و کوچک و
داستانهاي
دراز و کوتاه
اين است که
براي
فهميدنشان خواننده
بايد دنبال
نقاطي بگردد
که تقاطع و
ارتباطهاشان
به رويدادي
شکل و معنا ميدهند.
يافتن اين
نقاط تقاطع و
ارتباط
تقريباً
همواره
دشـوار است.
ماجرايـي که
هم اکنون با
مفادش آشنا
مـيشويم
مربوط به يک
داستان
دوصفحهيـي
از کافـکا است
بهنام برادرکشي.
آدمهاي آن
چهار نفرند:
قاتل، مقتول،
ناظر قتل و
زن مقتول.
اينها
به ترتيـب
عبارتنـد از
شُمار (Schomar)،
وزه (Wese)، پالاس (Pallas) و همسر وزه.
راه نداشتن و
نيافتن آدمها
به همديگر و
سـردرنياوردن
آنها
از اعمال و
رفتار
متقابلشان،
خصوصيتيست
کليدي در
داستاننويسي
کافکا.
حال
برسيـم به
داستان که
ماجرايـش را
راوي بدينگونه
به ما عمدتاً نشان
ميدهد: در
شبـي مهتابـي
شُمار در خـم
کوچهاي کمين
کرده تا وِزه
را، هنگامـي
که به کمينگاه
او مـيرسد،
با کارد
بکشـد. کاردي
که شُمار در
دست دارد در
نور ماه برق
مـيزند.
پالاس در
طبقهٌ دوم
خانهاي مشرف به کوچه،
پشت پنجره
ايستاده و
دارد اين
منظره را
تماشا ميکند.
راوي که اين
صحنه را به ما
نشان ميدهد
از خودش مـيپرسد:
چرا يا چطور پالاس ميتواند
طاقت بياورد
اين اتفاقي را
که در شرف وقوع
است ببيند؟ و فکر ميکند:
لابد ميخواهد
طبيعت آدمي را
بشناسد! پنج
خانه
آنطرفتر و
اريـب نسبت به
آپارتمان
پالاس، همسـر
وِزه که
پالتـوي
پوستــي روي
پيراهن خوابش
پوشيده، بهسبب
تأخير
غيرعادي
شوهرش از
پنجره نگاهي بهسويي
مياندازد که
او بايد
بيايد. پالاس
پشت پنجره بيشتر
به جلو خم ميشود،
مبادا چيزي از
نظرش پنهان
بماند. وِزه
از کوچهٌ
ادارهاش
بيرون ميآيد.
همسر وِزه،
پنجره را ميبندد.
شُمار فرياد
ميزند:
«وِزه، وِزه، يوليا
بيهوده منتظر
توسـت.» و با کارد
گلوي وزه را
از چپ و راست
ميدرد و
کاردش را
زميــن مـياندازد.
پالاس خـودش
را به خيابان
مـيرساند و ميگويد:
«شُمار، همه
را ديدم». همسر
وِزه «بهشتاب
با چهرهاي
وحشتزده و
درهمشکسته
خودش را از
ميان مردم به
شوهرش ميرساند،
پالتـوي پوستش باز ميشود،
او خودش را
روي شوهرش مياندازد.
آنگاه ميخوانيم:
«تن او
در پيراهن
خواب از آنِ
شوهرش بود.
پالتوي پوست
مانند
چمني که گوري
را دربرگيرد
از آنِ مردمي
که دورش جمع
شدهبودند.».
هيچ
چيز از اين
واضحتر نيست
که خواننده که
من هم باشم از
اين
رويداد کوتاه
و خونين
سردرنياورد و
در نتيجه
بپرسد کافکا
از ساختن اين
واقعه چه
منظوري
داشته، يا اين
واقعه چه چيز
را ميرساند، نشاندهندهٌ
چيست. براي
يافتن پاسخي
براي اين
پرسشها از کجا
يا از کجاها
بايد آغاز
کرد؟ اگر
ارتباطي ميان
اين گروه
چهارگانه يا
پنجگانه
آدمها هست،
يعني ميان
قاتل، مقتول،
ناظر، زن
مقتول و
مردمـي که
براي ديدن
قاتل، مقتول
يا قتل
جمع شده
بودند، اين
ارتباط چيست،
چگونه بايد به
آن راه يافت،
يا آن را کشف
کرد؟ اينگونه
پرسشها
طبيعتاً بايد
از ذهن
خواننده
بگذرد، و اگر
خواننده آسانگير
و آسانبين
نباشد، مـيداند
يافتن پاسخ
براي آنها اصلاً
آسـان نيست:
از مقتول آغاز
نمايـد يا از قاتل،
يا از ناظـر،
يا از زن
مقتول يا از
مردمي که جمع
شدهاند، يا
از همه با هم،
و چگونه؟ «منِ» خواننده
جز اين کانونها
هيچ تکيهگاهي
ندارم. و
قطعاً بهآساني
نميتوانم
يکي را بر
ديگري ترجيح
دهم و آن را
براي گشودن راه
به معناي
ماجرا
برگزينم. صحبت
از اين نيست که
مقتول را مبنا
بگيريم، چون
بيجهت به اين
سرنوشت دچار
گشته، چون
سرنوشت او براي
ما تلخترين
است. اصلاً به
چه مناسبت
بايد سرنوشت
او را تلخترين
بگيريـم، نه
سرنوشت زن
او را، يا
سرنوشت قاتل
را که پس از
کشتن او، کارد
خونينش را
زمين مـياندازد
و همانجا ميماند،
تا پليس مـيآيد
و او را ميبرد؟
وضع ناظر را چگونه
بفهميم که پشت
پنجره
ايستاده بود،
تا رويداد اين
قتل در شرف
وقوع را تماشا
کند، در
حاليکه ميتوانسته
خودش را بهسرعت
به پايين
برساند و بهنحوي
مانع قتل شود؟
و تازه اين
کار را که
نکرده هيچ، پس
از کشتهشدن
وِزه به دست
شُمار، به
خيابان ميآيد
و به اين آخري ميگويد
که همه چيز را
ديده است. و به
احتمال قوي منظوري نميتوانسته
جز اين داشته
باشد که او
شاهد قتل وزه
بهدست شُمار
بوده و شهادت
او براي
سرنوشـت قاتل تعييـنکننده
خواهد بود. و نيـز
منظورش از اين
تاکيد بايد
اين بوده باشد
که قاتل تصور
نکند از
مجازات مصون
خواهد ماند.
آيا معناي
ديگر ناظربودن
پالاس اين
نيست که او
تماشا ميکرده
تا قتل اتفاق
بيفتد و او
بتواند شهادت
دهد؟
اين
پرسشها
هيچکدام بياهميت،
نامربوط و
نامرتبط
نيستند.
مجموعـهٌ آنها
اين داستان
کوتاه را مـيسازند.
بايد بنا را
بر اين گذاشـت
که طبعاً نويسندهاش
نمـيتوانسته
و نخواسته
مجموعـهاي
از منفردات را
کنار هم
بگذارد يا
آنها را پـيدرپـي
بياورد، بـيآنکه
اين ماجـرا از
مجموعـهٌ اين منفردات
در ارتباطشان
و در پيوستگـي
کليشان
بزييند. آنکس
که چنين
داستاني مينويسد،
در اينجا
کافکا، خود
بايد از زيست
و در زيست اين
پرسشها چنين
رويدادي را
انديشيده باشد.
لااقل ما نميتوانيم
بگوييم
ارتباط يا بيارتباطي
ميان آدمها در
اين داستان
کوتاه مطرح
نبوده و پرسش
نويسنده بر
اين مناسبت
ناظر نبوده
است. به اين
ترتيب ميبينيم
پرسش،
سبب و موجب
انديشيدن ميشود
و انديشيدن را
ناپرسايي
ممتنع ميسازد.
حالا من ميخواهم
پاسخهايي
آزمايشي به
برخي از اين
پرسشها بدهم
که معنايي از
آنها و
ارتباطشان بيابند
و بنمايانند.
در اين
رويـداد چهارنفرند
که، در حدي که
کافکا ما يا
رواي را شاهد
آن ميسازد، بهنحوي به
همديگر مربوطند،
بـيآنـکه ارتباطـي
با هم داشته
باشند. ما فقط
از نگرانشدن
زن بر اثر
تأخير
غيرعادي
شوهرش ميتوانيم
ارتباطي ميان
آن دو حدس
بزنيم. از سوي ديگر
قاتل مقتول را
ميشناسد،
چون او را بهنام
صدا مـيزند و
هم با سخن و هم
با کاردي که
در دست داشته
به او ميگويد
و ميفهماند
که کشته خواهد
شد. قرينهٌ
زبانياش اين
است که
به وِزه مـيگويد
يوليا، به
احتمال قـوي
زن وِزه، به
عبث منتظر
اوست. خطاب
مستقيم و صريح
به قربانـي و
بردن نام او
توسط کسي که
قصد جان او را
دارد لااقل
مؤيد اين
احتمال است که
وِزه نيز
قاتل خودش را ميشناسد،
قطعنظر از
اشارههايي
که نويسنده يا
راوي داستان
به آشنايي
نزديک قاتل و
مقتول مـيکند
و آن را
سپس خواهـم
آورد. اين نيز
تنها چيزيست
که ما از ارتباط
آن دو ميدانيم.
و چون ناظر
نيز قاتل را
بهنام خطاب
مـيکند و به
او صريحاً ميگويد
که شاهد قتل
بوده است،
بايد نتيجه
گرفت که قاتل
نيز بهنوبهٌ خود بايد
شاهد را
بشناسد.
وانگهي پشت
پنجره در
انتظار
مشاهدهٌ
اتفاقي که هر
آن روي مـيدهد،
ماندن و ديدن کارد در
نور ماه در
دست قاتل بايد
دال بر اين
باشد که ناظر
ميخواسته
اين قتل بهوقوع
پيوندد. يا
صرفاً کنجکاو
بوده ببيند که
يک قتل چگونه
روي مـيدهد.
چـرا؟ در
پايان اين
رويداد
خونيـن، براي اوليـنبار
کافکا خصوصيت
دوربينبودن
و نشاندادن
را بکلي کنار
ميگذارد و
دربارهٌ آخرين صحنهٌ
ماجرا اظهارنظر
ميکند، يا
درستتر بگويم تشخيصي
ميدهد، چون تشخيص
برخلاف
اظهارنظر
متضمن هيچ
برآورد و
سنجشي نيست.
اين صحنه آخر
را در مدنظر
داشته باشيم
تا معناي
تشخيص کافکا
را سپس
بفهميم. کافکا
مـيگويد: «تن
او در پيراهـن
خواب مال
شوهرش بود و پالتوي
پوست، مانند
چمني که گوري
را دربرگيرد از
آنِ مردم».
ارتباط
آدمها براي
کافـکا،
چنانکه اشاره
کردم، هميشه
يک بغرنـج
است. بازتاب
اين بغرنج را
در اين
داستان کوتاه ميبينيم. و حالا
کافکا در اين صحنه آخر و
چنين تشخيصي
دربارهٌ آن،
ميخواهد
نشان دهد که
از يکسو فقط
ميان زن و
شوهر او
ارتباط وجود
داشته و اين
ارتباط
بدينگونه
خودش را نشان
ميدهد که زن
با تن و جانـش،
يعنـي با
کمترين مانع و
حايل ممکن که
پيراهـن
خوابش باشد،
شوهر را در
آخرين لحظهٌ
ممکن براي آخرينبار بيواسطه
در آغوش ميگيرد
و به اين معنا
از آنِ او ميشود.
و از
سوي ديگر بيرابطگي
آدمها را هم
نسبت بههم و
هم نسبت به زن
و شوهر
در اين صحنه
تصوير ميکند
که آدمها در
محل حادثه جمع
شده بودند. يعني فقط
حادثهاي چون
کانون آنها را
بهسوي خود
کشيده بوده
بيآنکه بتواند
ارتباطي ميان
آنها و آن
کانون و ميان
خودشان
برقرار کرده
باشد. عدم
امکان رابطه
جمـع مردم با
زن و شوهر در
برابر تنها
رابطـهٌ آن
دو باهم به
اين صورت به
زبان آورده ميشود
که نويسنده
پالتوي پوست
را ميان
جمع مردم و زن
و شوهر حايل
مينمايد و
مـيگويد
پالتوي پوست
از آنِ مردم
بوده است.
يعني آنها
همين مرز را
ميبينند و در
همين مرز
متوقف ميمانند،
به
آنسوي مرز راه
ندارند. آنچه
حالا ميتواند
و بايد با
آوردن مفاد
داستان کوتاه
کافکا براي ما
روشن شود، اين
است که ديدن و
نشاندادن
بغرنج در
مناسبات
آدمها بهترتيب
مستلزم
پرسيدن است و
انديشيدن. اگر
کافکا متوجه
مناسبت و
ارتباط مردم
نميشد و اين
پرسش برايـش
مطرح نميگشت
که آيا و
چگونـه آدمها
با هـم ارتباط
دارند، يا
ارتباط آنها
را در چـه
بايد يافت،
حتماً نميتوانست
بينديشد و از
جمله نتيجهٌ
پرسش مربوط بهصورت
اين داستان
کوتاه درآورد.
اما چرا کافکا
نام اين
داستان را
«برادرکشي» نهاده
است؟ يعني
قاتل و مقتول
بـرادر بودهاند،
يا کافکا ميخواهد
در قتل يکي بهدست
ديگري، که از
قرار چون
برادر بههم
نزديک بودهاند،
ارتباط
معماآميـز
آدمها را
ببيند. خود کافکا
يا راوي به
ايجاز اما به
روشني اشاره
ميکند که
قاتل و مقتول
سابقاً با هـم
دوست بودهاند،
و همـدم و همپياله.
آيا به اين
سبب کافکا نام
اين ماجرا را مجازاً
«برادرکشي»
گذاشته است؟
اما چنين تغيير
مناسبتي از دوستـي
به دشمنـي؛
سرانجام قتل يکي به
دست ديگـري،
مسئلهٌ
رابطهٌ آدمها را
فقط بغرنجتر
ميسازد.
بنابراين
مسئله بودن
رابطه ميان
آدمها نه
تنها در اينجا
پرسش ناظر بر
آن را مـوجـه
مينمايد،
بلکه اساسيبودن
پرسيـدن را
قطعي مـيشنـاساند.
اين پرسشـها
را طبعاً مـيتوان
کرد و بهجستوجوي
پاسخهايي
براي آنها
برآمد. اما
پرسيدن، هر
اندازه هم پيگير
باشد،
الزاماً به
پاسخي نميرسد،
در حاليکه
بدون پرسيدن
که خواه
ناخواه به
انديشيدن
منجر مـيگردد،
يا در واقع
خود منشأ
انديشيدن
است، هرگز نميتوان
پاسخي يافت و
گرهي گشود. بههرسان
بغرنج براي
کافکا از جمله
در اين داستان
کوتاه رابطهٌ
آدمها بوده که
پرسش ناظر بر
اين رابطه را
در او
برانگيخته
است.
|