|
صداي سوم در
دفاع از صلح و
دمکراسي
مهرداد
درويش پور
مباني
راهبرد سياسي
کارزار بين
المللي عليه ميليتاريسم
و بنيادگرايي
اسلامي
"
مخالفت ما با
جنگ طلبي
آمريکا تنها
بر پايه ضرورت
دفاع از منافع
ملي ايران و
آب و خاک آن کشور استوار
نيست، بلکه
همچنين ريشه
در باور به
ارزش هاي
پايدار بشر
دوستانه، صلح
طلبانه و
دمکراتيکي
دارد که بر
پايه آن توسل
به هر وسيله
اي براي رسيدن
به هدف را
مجاز نميداند.
در سطح بين
المللي به
ويژه بايد به
نام بشريت و انساندوستي،
به نام مخالفت
با کشتار
انسانها، به
نام صلح و
دمکراسي و دست
يابي به امنيت
و ثبات و باور
به آن که
ميليتاريسم و
دمکراسي ناقض
يکديگرند، به
نام مخالفت با
زورگويي و
سروري و
ويرانگري، به
نام مخالفت با
نابودي محيط
زيست و به نام
مبارزه با
تحقير و نفرت
آفريني که
جملگي آنها
ارمغان
هرجنگي است با
هر نوع جنگ
طلبي و از
جمله حمله
نظامي آمريکا
به ايران
مخالفت نمود".
" براي
خنثي نمودن
گرايشات مشوق
حمله نظامي به
ايران چه در
سطح ملي و چه
در سطح بين
المللي بايد به
افشاي مقاصد
ويرانگرايانه
محافظه کاران
نو در آمريکا
پرداخت و نشان
داد که معضل
آن ها عدم
وجود دمکراسي
در ايران
نيست. آن ها
بارها اعلام
کرده اند که
هدف اصلي اشان
تغيير
جغرافياي
منطقه و از
جمله سرزمين
ايران و سلطه
ميليتاريسم
است.... دامن زدن
به جنبش حقوق
بشر در ايران و
خواست لغو غني
سازي
اورانيوم آن
حلقه واسطي است
که بسيج
همگاني عليه
مليتاريسم و
عليه بنيادگرايي
را ميسر
ميسازد".
۱- جلوگيري
از خطر حمله
نظامي به
ايران وظيفه
مبرم سياسي
است!
مدتها
پيش از اين طي
در مقاله
"صداي سوم در
نفي
ميليتاريسم و
بنيادگرايي
اسلامي به چه
معنا است؟" (
مندرج در سايت
هاي اينترنتي
درفوريه ۲۰۰۷)
درهنگامه اي
که بسياري خطر
حمله نظامي آمريکا
به ايران را -
يا از سر ساده
انگاري سياسي
و يا به منظور
جلوگيري از سازماندهي
جنبش ضد جنگ -
دستکم
ميگرفتند، از
جدي بودن خطر
جنگ و ضرورت
سازماندهي
صداي سوم سخن
گفته و يادآور
شدم:
"فضاي سياسي
بين المللي در
منطقه
خاورميانه
روز به روز به
سوي قطب بندي
پر تنش تري
ميان
بنيادگرايي
اسلامي با
ميليتاريسم و
جنگ طلبي
آمريکا
واسراييل سوق
مييابد. آنان
که پيشتر خطر
حمله نظامي به
ايران را با
توجه به
پيامدهاي جنگ
عراق يکسره منتفي
ميدانستند و
از آن بدتر بر
آن بودند که سازش
آمريکا با
ايران قطعي
است، اکنون در
پي افزايش
تدارکات
نظامي و
تهديدات
سياسي طرفين،
خطر يک
رويارويي
نظامي آشکار
را هر چه بيشتر
محتمل
ميخوانند".
از آن
زمان تا کنون
افزايش
فشارهاي ديپلماتيک
و گسترش تحريم
هاي بين
المللي عليه جمهوري
اسلامي و
تاکيدات
آمريکا بر
مداخله جمهوري
اسلامي ايران
در تشديد نا
آرامي هاي عراق
و تصميم
قاطعانه
آمريکا به
جلوگيري از آن
به "هر قيمت" و
تهديدات جورج بوش
به آغاز جنگ
جهاني سوم در
صورت عدم عقب
نشيني جمهوري
اسلامي و سفر
پوتين به
ايران ازجمله
اقداماتي است
که دل نگراني
از تدارک حمله
نظامي به
ايران را
افزايش داده
است. علاوه بر
آن مطبوعات
معتبر بين
المللي پي
درپي به افشاي
طرح هاي کاخ
سفيد براي
حمله به ايران
مي پردازند.
اين روند حتي
خوشبين ترين
افراد و
نيروهاي
سياسي را نيز
به تجديد نظر
و پذيرش خطر
حمله نظامي به
ايران
واداشته است.
ما اما پيش از
اين نيز بر آن
بوديم که: "خطر
حمله نظامي
آمريکا زماني
شدت خواهد
يافت که رژيم
ايران همچون
صدام حسين
توان آمريکا
در حمله به
ايران را
دستکم بگيرد و
به بهانه حق
مسلم ايران در
دست يابي به
اورانيوم غني
شده، از عقب
نشيني به موقع
و همکاري با
سازمان ملل
سرباز زند.
تهديد هاي
دايمي سران
جمهوري
اسلامي ايران
به نابودي
اسراييل، بي
اعتنايي به قعطنامه
هاي شوراي
امنيت و
مداخلات
پنهان و آشکار
در عراق، که
همزمان با
تشديد سياست
هاي ميليتاريستي
آمريکا خطر
کشاندن
منازعهى
عراق به بيرون
از مرزهاى اين
كشور را
افزايش داده
است، از جمله
سياست هايي
است که بهانه
براي حمله
نظامي به
ايران توسط
آمريکا و يا
اسراييل را
فراهم مي
آورد".
شوربختانه هر
چه زمان بيشتر
ميگذرد جنون
دو سويه کابوس
جنگ را به محتمل
ترين سناريو
بدل ميسازد.
استعفاي علي
لاريجاني دبير
شورايعالي
امنيت ملي نيز
نشانگر اين
واقعيت است که
نزاع در بين
سران جمهوري
اسلامي در
برخورد به
بحران هسته اي
و خطر جنگ
بالا گرفته
است.
با اين
همه آرزويم آن
است که در
ارزيابي از
خطر حمله
نظامي به
ايران به خطا
رفته باشم و
حق با آناني
باشد که
همچنان خطر
حمله نظامي را
منتفي
ميدانند. در
همان مقاله
ياد آورشدم :
"آنان که
احتمال خطر
حمله نظامي به
ايران را دستکم
ميگيرند، با حرکت
از انزواي
دولت بوش در
آمريکا و
ناکامي آن در
حل مشکل
افغانستان و
به ويژه عراق
وبه موازات آن
افزايش نفوذ
جمهوري
اسلامي ايران
در منطقه،
امکان تکرار
سناريوي عراق
در ايران را ناممکن
ميدانند. آنان
بر اين باورند
با انزواي
سياست هاي
دولت احمدي
نژاد در ايران
و دستگاه بوش
در آمريکا،
زمينه تلاش
براي دستيابي
به مصالحه از
طريق راه حل
هاي
ديپلماتيک افزايش
يافته است". در
مقابل اين
برهان اما تاکيد
نمودم: "اين
واقعيتي است
که مخالفت هاي
نيرومند ديگر
کشورها و
افکار عمومي
در داخل آمريکا
با راه حل
حمله نظامي و
قدرت گرفتن صداهايي
در حکومت
ايران که
خواستار جدي
گرفتن خطر
جنگ، انعطاف
در سياست هسته
اي و رويکرد
به مذاکره (و حتي در
صورت لزوم
برکناري احمدي
نژاد) است، مي
تواند در صورت
پيگيري اين سياست
از هردو سو
راه دستيابي
به مصالحه را
هموار سازد.
هرچند در آن
صورت نيز خطر
قرباني کردن
حقوق بشر در
ايران و به
سايه راندن آن
و تثبيت
موقعيت رژيم
ميتواند به
گونه اي ديگر
به زيان
مبارزات
دمکراتيک
مردم ايران
تمام شود. با اين
همه به گمان
من عواقب يک
حمله نظامي
ميتواند کل
منطقه را به
انفجار کشد که
پي آمد آن براي
مردم ايران و
منطقه جز
کابوس نويني
بيش نيست و
براي جلوگيري
از آن بايد
ازهمه تلاش
هاي سياسي و
ديپلماتيک
استقبال کرد".
بايد
پرسيد آيا
عقربه زمان تا
کنون جز به
سود افزايش
خطر حمله
نظامي عمل
کرده است؟ هم
آوايي
صداهايي در
خارج از
آمريکا نظير
اظهار نظر برخي
از رهبران
دولت دست
راستي فرانسه
مبني بر ضرورت
توسل به راه
حل نظامي براي
جلوگيري از
اتمي شدن
ايران، تشويق
آمريکا به
حمله نظامي به
ايران توسط
برخي از
نمايندگان
پارلماني حزب
ليبرال سوئد و
اظهار نظرهاي
کم و بيش مشابه
در ميان برخي
از گروه هاي
ايراني، تنها
نشانگر
افزايش اميد
آنان به چنين
مداخله اي
است. علاوه بر
آن در پاسغ
ساده
انديشاني که
ميپندارند
حمله نظامي به
ايران بدليل
انزجار مردم
از حکومت
اسلامي و ميل
شان به
دمکراسي با واکنش
چنداني روبرو
نخواهد شد
تاکيد نمودم: "مشوقان
ميليتاريسم
وجنگ طلبي
هنوز از تاريخ
خونبار
استعمار در
گذشته و حال
عبرت نگرفته
اند تا در
يابند
بنيادگرايي
اسلامي بيش از
آنکه بر عقل
سليم مردمان
خاورميانه
استوار باشد،
از نفرت و حس
تحقير ناشي از
رفتار برتري طلبانه
غرب و اسراييل
نيرو ميگيرد".
در مورد ايران
نيز "با تشديد
رويارويي
ميليتاريسم و
بنيادگرايي،
بازنده اصلي
مردم هوا خواه
دمکراسي،
سکولاريسم،
صلح و امنيت
خواهند بود.
وانگهي اندکي
آشنايي با
تاريخ ايران و
واکنش ايرانيان
در برابر
اشغال گران
کافي است تا
عمق ناسيوناليسم
ايراني را
روشن سازد.
نگاه منفي امروزين
بسياري از
ايرانيان
نسبت به اعراب
به دليل
تجاوزي که در
دوردست تاريخ
صورت گرفته
است و آمريکا
ستيزي که در
پي کودتاي ۲۸
مرداد طي دهه
هاي متمادي در
روان جامعه
ريشه دواند و
به کلام غالب
بدل گشت،
هشداري است
براي آمريکا
که دريابد قلب
ملتي را با
زور نميتوان
فتح کرد. اگر
پيامدهاي
سياست هاي غرب
ستيزانه بنيادگرايان
اسلامي در
ايران و تجدد
طلبي مردم
ايران باعث آن
شده است که
بسياري از
ايرانيان از
غرب ستيزي
فاصله گرفته و
نگاه مثبت تري
به آمريکا و
حتي به
اسراييل نسبت
به گذشته بيابند،
اما حمله
نظامي بي
ترديد موج
جديدي از نفرت
از غرب و
آمريکا ستيزي
را در ايران و
منطقه دامن
خواهد زد که
نيروهاي
سکولار و
دمکراتيک را
نيز در منگنه
قرار خواهد
داد. آنان که
در سوداي
تبديل شدن به
چلبي هاي
ايراني،
آمريکا را
آشکار و يا
پنهان به حمله
نظامي تشويق
ميکنند، بي
گمان در
بهترين حالت
به برندگان
سرافکنده
تاريخ بدل
خواهند گشت.
به جاي تشويق
امريکا به
حمله نظامي به
ايران و يا
دامن زدن به
نزاع هاي قومي
براي تجزيه
بخشي از کشور
راه ديگري
بايد براي
عبور از حکومت
اسلامي در
ايران جستجو
نمود."
|