![]() |
![]() |
آشيانهي
نو و افقهاي
تبعيد
پيش
درآمدي به
جامعهشناسي
ادبيات فارسي
در تبعيد و
مهاجرت
مهرداد
درويش پور
توضيح:
نوشته
زير متن اندکي
ويرايش شده
مقاله مندرج در
شماره ۱۰۰
نشريه آرش چاپ
پاريس است
که در اکتبر ۲۰۰۷
منتشر شد. آن
چه به درج
دوباره اين متن موضوعيت
مي بخشد،
بررسي بخش
مهمي از
ادبيات
مهاجرت و تبعيد
است که
نويسنده در آن
نشان داده است
غناي اين
ادبيات در گرو
متوني است که
زبان و رويکرد
يکسره سکولار
و لائيک
دارند. به
عبارت روشن تر
حاکميت سه دهه
گفتمان
اقتدار ديني
در ايران، نه
توانسته است
ادبيات مطرح
فارسي زيان
سکولار و
لائيک را به
ويژه در خارج
از کشور مقهور
خود سازد. به
وارونه،
رويکرد و حضور
سنگين و
نيرومند
گفتمان لائيک
و سکولار در
ادربيات
فارسي
امروزين و به
ويژه در خارج
از کشور، به
روشني نشانگر
ظرفيت آن
جامعه در گذار
به سکولاريسم
و جايگاه
روشنفکران و
نويسندگان
ايراني در
اشاعه آن است.
"
بخش مهمي از
ايرانيان
تبعيدي با
پيشينهي طبقهي
متوسط مدرن
شهري، سطح
تحصيلات بالا
و باورهاي
سکولار بخشي
از نخبهگان
سرزمين مادري
بودهاند.
گروهي که درست
به دليل تجددطلبيشان،
در داخل
سرزمين خود در
نوعي «تبعيد
دروني» بسر
بردهاند و
مهاجرت آنان
به غرب،
مهاجرت از
«پيرامون به
مرکز»، پيوستن
به بستر
مدرنيته و
نوعي «سفر به
موطن» است. هم
از اين رو بهرغم
دشواريهاي
تبعيد، تبعيض
قومي و دوباره
آغازيدن، اين
گروه از شرايط
و انگيزههاي
درازمدت بيشتري
براي ادغام
برخوردارند.
در پرتو چنين نظريهاي
ميتوان علل
پيشرفتها و
درجهي ادغام
بيشتر بسياري
از ايرانيان
تبعيدي در
مقايسه با مهاجران
اقتصادي که از
کشورهاي
موسوم به جهان
سوم به جوامع
غربي، همچون
سوئد، سرازير
شدهاند را
فهميد. ..تجربهي
مهاجرت و
تبعيد در دورههاي
گوناگون و
بازتاب آن در
ادبيات برون
مرز حکايت از
دگرديسيهاي
عميق در ذهن و
روان بسياري
از ايرانيان
تبعيدي دارد؛
ايرانياني که
با آنچه
روزگاري
ساعدي تصوير
کرد، شباهتي
ندارند. خارج
شدن تدريجي
ايرانيان از
درازناي
حاشيهنشيني
دوگانه، پرسشهاي
ديگري را در
ذهنيت آنان
ايجاد کرده
است. ادبيات
پساتبعيدي
حتي آنجا که
بازتابي از
زندهگي در
مهاجرت و
تبعيد است با
فاصلهگيري
از گذشتهگرايي
و جهان بستهي
پيشين، سهم
ديگري از زندهگي
نوين طلب ميکند".
طرح
پرسماني که
صورت آن نيز
خالي از ابهام
نيست چالشي
است که پيش از
همه مرا با
ترديد در پرداختِ
ولو مقدماتي
به اين موضوع
روبهرو ساخته
است. نخست از
آن رو که
پژوهشهاي من
بيش از همه در
جامعهشناسي
زندهگي
ايرانيان و بهويژه
زنان ايراني
در مهاجرت
تمرکز داشته
است. ديگر آنکه
مرز جامعهشناسي
ادبيات با نقد
ادبي، تاريخ
ادبيات، زيباييشناسي،
فلسفه و روانکاوي
ادبيات که
خارج از حوزههاي
تخصص من قرار
دارند نيز
کاملاً روشن
نيست. اين
چالشها زماني
به اوج ميرسند
که به ياد
آوريم تکيه و
حضور سنگين
هرمنوتيک و
پست مدرنيسم
در حوزهي
انديشه و
تئوري ادبي و
شالودهشکني و
مرزشکنيشان، امر
تفکيک حوزههاي
جامعهشناسي
ادبيات از
ديگر حوزههاي
علوم ادبي و
همچنين ديگر
حوزههاي جامعهشناسي
را دشوارتر
ساخته است.
باور به اين
گزاره که
مقولههاي
اجتماعي در
تحليل نهايي
قادر به
بازتاب واقعيت
پيچيده و مرکب
نبوده بلکه در بهترين
حالت با
بازآفريني و
ساختمانبندي
اجتماعي آن،
تنها به آسانتر
کردن امر
شناخت و
شناسايي ياري
ميرسانند،
خود امر تعريف
و تفکيک
مرزهاي بسياري
از مفاهيم و
حوزههاي بررسي
را دشوارتر ميسازد.
براي مثال
اگر حتي با
گوشهاي از اين
ادعاي گادامر
موافق باشيم
که حقيقت چيزي
جز آنچه در زبان
تجلي مييابد
نيست، بهسختي
ميتوانيم از
شناخت پديدهي
مهاجرت و
تبعيد سخن
بگوييم بيآنکه
به بررسي
ادبيات آن
بپردازيم. اين
بررسي نيز نميتواند
صرفاً با رويکرد
سنتي زيباييشناسانه
به «درون»
ادبيات يا رويکرد
کلاسيک جامعهشناسانه
بر «بيرون» ادبيات
متمرکز شود،
بلکه با نگاه
به ادبيات به
عنوان بخشي از
واقعيت
اجتماعي ميسر
است. يعني همانطور
که ناتالي
هينيک ميگويد
جامعهشناسي
هنر به جاي
بررسي رابطهي هنر
و جامعه يا
هنر در جامعه
بايد به بررسي
هنر به مثابه
جامعه
بپردازد؛ که
با توجه به
ساختار دروني
اثر هنري،
آفرينندهي
اثر هنري،
ديگر کنشگران
آن، عملکرد
محيط هنر و
کنشهاي
متقابل ميسر
است.[1] اين بررسي
نيز لاجرم با
فرافکني
پژوهشگر
توأم خواهد
بود که در آن
تنها خود اثر
و روايت نويسنده
مبناي جامعهشناسي
ادبيات قرار
نميگيرد،
بلکه بررسي
مخاطب و
بافتار متن
نيز کليدي
است. با چنين
نگاهي است که
شارل لالو ميگويد
«ونوس» تحسين
نميشود
چون زيبا است،
بلکه
چون تحسين ميشود
زيبا است؛ يا
فراتر از آن
مارسل دوشان
بر آن است که
«اين
تماشاگران
هستند که
تابلوهاي نقاشي
را ميسازند.»[2] بدين
گونه است که
حتي برخي همچون
بارت تا آنجا پيش
ميروند
که از «مرگ مؤلف» سخن
ميگويند.
بر اين مبنا
ميتوان پرسيد
دگرديسي در
موقعيت، طرز
تلقي و چشماندازهاي
ايرانيان
مهاجر و
تبعيدي چه
بازتابي در
ادبيات خارج
از کشور داشته
است؟ و يا به
وارونه ميتوان پرسيد
بازخواني
ادبيات
مهاجرت و
تبعيد نشانگر
کدامين
دگرديسي در
انديشه و هستي
زندهگي مهاجران
و تبعيديان
ايراني است؟
اين مقاله بهرغم
ترديدهاي فوق
تنها به قصد
طرحي اوليه
براي تأملي
جامعهشناسانه
بر ادبيات
مهاجرت به
تقرير درآمده
است.
ويژهگيهاي
جامعهشناسي
ادبيات
جامعهشناسي
ادبيات در غرب
حوزهاي جاافتاده
است که با
وجود چهرههاي
بارزي همچون
آرنولد
هاورز، جورج
لوکاچ، لوسين
گلدمن، والتر
بنيامين، ميخائيل
باختين،
کوهلر، اسکار
پيت، ژاک
لاکان، رولن
بارت، پي ير
بورديو، هانس
گادامر،
فردريک
جيمسون، ژاك
دريدا توانسته
است هم به
غناي دانش
ادبي ياري
رساند و هم به
شناخت عميقتر
از رشد انديشه
و تحولات اجتماعي
بيافزايد. در
ايران اما، بهجز
چند چهرهي
شناختهشده همچون
اميرحسين
آريانپور،
علياکبر
ترابي، محمدجعفر
پوينده (که
عمدتاً به
ترجمهي آثارِ
مربوط به
جامعهشناسي
ادبيات
پرداخت) و
چهرههاي کمتر
شناختهشدهاي
همچون فيروز
شيروانلو،
غلامرضا سليم، حميدرضا
فردوسي،
معصومه عصام بررسي
جامعهشناسانهي
ادبيات ايران
چندان گسترده
نبوده است.
اين در حالي
است که نقد
ادبي در داخل
کشور با حضور
چهرههاي همچون
رضا براهني،
هوشنگ
گلشيري،
داريوش آشوري،
شمس لنگرودي،
شاهرخ مسکوب،
مصطفي رحيمي، محمد
علي دستغيب،
سيروس پرهام،
محمدعلي
سپانلو،
شفيعي کدکني،
محمد حقوقي،
فرج سرکوهي،
علي بابا
چاهي، آذر
نفيسي رد پاي
محکمي از خود
به جا گذاشته
است. علاوه بر
آن در دهههاي
اخير نيز ظهور
چهرههاي
شاخصي همچون
حسين پاينده،
محمد صنعتي،
پيام
يزدانجو،
بهمن
بازرگاني و چند تن
ديگر نشان
پويايي و جديتر
شدن نقد ادبي
در ايران است.
در اين ميان
آثار بابک
احمدي در غناي
شناخت نظريههاي
زيباييشناسي
و ادبيات نقش
چشمگيري
داشته است.
در خارج
از کشور نيز
نقد ادبي با
حضور چهرههايي
همچون کريمي
حکاک، حورا
ياوري، مليحه
تيرهگل،
ماشاالله
آجوداني،
اسماعيل نوري
علا، بهروز
شيدا، مهدي
استعداد شاد،
اسد سيف،
محمود فلکي،
بکري تميزي،
پيمان وهاب زاده
رشد چشمگيري
را به نمايش
ميگذارد. با
اين همه
نقدهاي ادبي
فارسي عمدتاً
با تمايلات
هستيشناسانه،
اسطورهشناسانه،
زيباييشناسانه،
بررسي تاريخي
و نظريهپردازي
توأم بوده است.
شايد بتوان
گفت در ساليان
اخير با گسترش
نقد روانکاوانه
(بهويژه با
آثاري چون روانکاوي
و ادبيات،
دومتن، دو
انسان از حورا
ياوري؛
تحليهاي
روانشناختي
در هنر و
ادبيات از
محمدصعنتي؛
ادبيات،
فرهنگ و جامعه
از رضا کاظمزاده،
- و در سطحي
محدودتر- با
جامعهشناسي ادبيات
(هدايت، بوف
کور و
ناسيوناليسم از
ماشاالله
آجوداني؛
نظريه رمان:
ويژهگيهاي
رمان فارسي از
محمدرفيع
محموديان) و نقدهاي
ارزنده و
هرمنوتيکي
بهروز شيدا
نگاهي «بيروني
به ادبيات»
فارسي نيز در
حال نضج است.
اما
مختصات جامعهشناسي
ادبيات چيست؟
در توصيف جامعهشناسي
ادبيات بايد
از آن به
عنوان دانشي
ميانرشتهاي نام برد
که از يكسو با علوم
ادبي، زبانشناسي
و فلسفه در هم آميخته
است و از سوي
ديگر با علوم اجتماعي
و تاريخ
ارتباطي
تنگاتنگ دارد.
با اين همه
برخي «جامعهشناسي ادبيات»
را از «جامعهشناسي
ادبي» جدا ميکنند. به
عقيدهي آنها
جامعهشناسي
ادبيات به
«فرامتن»
يا بافتار متن
ميپردازد.
در اين حوزه،
توليد و توزيع
كتاب، خوانندهگان،
نويسندهگان،
منتقدان،
نهادهاي ادبي
قرار ميگيرند. حال
آنکه «جامعهشناسي
ادبي» که يكي
از شاخههاي
علوم ادبي
است، توجه خود
را به «متن و
معناي متن»
معطوف ميكند و به
دنبال گسترش
درك و تأويل
متن با رويكردي زبانشناسانه،
نشانهشناسانه
و معناشناسانه است.[3]
پلخانف
نخستين کسي
است که نظريهي
کلاسيک
مارکسيستي در
جامعهشناسي
هنر و ادبيات
را تدوين کرده
است. او رابطهي هنر با جامعه را
رابطهي
«روبنا» با
«زيربنا» ميداند
و ادبيات را
تنها بازتابي
از مسائل اجتماعي
و مادي ميخواند. در
مسير انکشاف
چنين برداشتي
آرنولد هاوزر
به تدوين
تاريخ هنر از
منظر
ماترياليسم تاريخي
ميپردازد.
در ايران نيز
اميرحسين
آريانپور،
علي اکبر
ترابي و سيروس
پرهام از پيروان
برجستهي چنين
نگاهي به شمار
ميروند.
دشواري اين
نگاه
در برداشت
تقليلگرايانه،
سادهانگارانه
و تکبعدي آن
است که غالبا
استقلال،
بازآفريني ذهني
و زيباييشناسي
ادبي را دست کم ميگيرد و به
گفتمان «هنر
متعهد» و
«رئاليسم
اجتماعي» منجر
ميشود. ژان پل
سارتر با دفاع
از نقل قول
ژدانف که
رئاليسم
اجتماعي بايد
«اکنون را در
نور آينده تأويل کند»
برداشت خود از
«ادبيات
متعهد» را
چنين توضيح ميدهد:
«ادبيات اگر
همه چيز
نباشد، هيچ
خواهد بود ...
اگر هر عبارت
نوشته شده به
تمامي جنبههاي
انساني و
اجتماعي
مرتبط نشود،
ديگر معنايي
نخواهد داشت.
ادبيات يک
دوران يعني
دوراني که با
ادبياتش
رهبري ميشود.»[4]
حتي لوکاچ و گلدمن نيز که برداشتهاي کلاسيک مارکسيستي از رابطهي عين و ذهن و زيربنا و روبنا را به زير پرسش کشيده و برداشتهاي انعطافپذيرتري بهدست دادهاند، بر تأثير محيط پيرامون بر فرم و محتواي ادبي تأکيد ورزيدهاند. تا آنجا که گلدمن رمان را «برگردان زندهگي روزمره در عرصة ادبي» ميخواند و بر آن است که «آفرينش رمان به مثابه نوع ادبي هيچ نکتة شگفتانگيزي ندارد. صورت بينهايت پيچيدهاي که رمان در ظاهر ارائه ميدهد، همان صورتي است که انسانها هرروز در چارچوب آن زندگي ميکنند.»[5] با اين همه نظريهي هنر و ادبيات «متعهد» حتي توسط نئومارکسيستهايي نظير هربرت مارکوزه بهشدت مورد نقد قرار گرفته است[6] و حتي آدورنو (در نظريهي زيباشناسي) از استقلال هنر و فر