درباره «کتاب تنگنا»

نيمکت اعتراف

پرويز دوائي

 

به نقل از روزنامهء اعتماد چهارشنبه، ۱۸ مهر ۱۳۸۶ - شماره ۱۵۱۱

 

آقاي گلمکاني عزيز. بار ديگر، ممنونم به خاطر «کتاب تنگنا» و اشاره پرمحبت تان در شروع اش به خودم در تقديم نامه، و اظهار لطف تان در خود کتاب. ممنونم. نمي دانم درباره اين کتاب چه بگويم که حق يک عشقبازي سي وچندساله آدمي بسيار حساس با اين فيلم که نقش کليدي در زندگي عاطفي او داشته ادا شود. جاي خوشحالي ست که عاقبت توانستيد به اين عشق از ديرباز زير قلب تان خفته، به اين صورت زبان بدهيد. اداي دين، زايمان روحي، بيان حال (شخصيت خود آدم)، همه اينها هست و خيلي بيشتر. اين جور آثار انگار که تکليف راه و روش و انتخاب آدميزاد را در طول بقيه عمرش معين مي کنند و گاهي زبان/ تصوير مي دهند به نهاني ترين حس هاي شکل نگرفته و به زبان نيامدني آدميزاد. اينها را به صورت هاي ديگري در همين کتاب آورده ايد. شخصاً بسيار ممنونم که بالاخره يک فيلم دوست و فيلم شناس سرشناس (که ديگر کسي نمي تواند منکر سابقه و آگاهي هاي سينمايي اش شود)، به حس و برداشت حسي اوليه از يک اثر تا اين حد قدر داد و اعتنا نکرد که بيان پرشورش را (درخور شور خودش)، نقد يا نظر «احساساتي» (= غيرعلمي؟،) بخوانند... کتاب تان در اين دو، سه هفته يي که به دستم رسيده در دسترس بلافصل ام، بالاي سرم بوده است. مرتب بهش رجوع مي کنم. از نو و از نو تکه هايي اش را (که ديگر حفظ شده ام) مي خوانم، مخصوصاً «تو فرو رفتي...» را. آدم خيلي راحت راه به روحيه نويسنده/ سازمان دهنده اين کتاب مي برد. اگر تنگنا اعتراف نامه نادري ست، کتابش نيمکت اعتراف است براي نويسنده اش در حضور روان کاوي که خودش است. اين کتاب به گمانم خيلي خوب اين کار دشوار و نزديک به محال را به سرانجام مي رساند؛ برگرداندن حس وحال فيلم (تصوير) به کلام (چيزي که معمولاً در نقد/ نوشته هاي سينمايي آدم باهاش برخورد نمي کند).

 

... بقيه اش شلوغ کردن مقداري خاطره و حرف است که کتاب شما در مورد اين فيلم ساز و اين فيلم خاص او برانگيخت که در تلاش به زبان آمدن قاطي مي شوند، به هم تنه مي زنند و آدم الکن مي ماند، نه در برابر فيلم (که رابطه يي نظير شما را باهاش نداشته ايم، در قبال کتاب شما). اين کتاب براي ما هم که يکي از دوستداران فيلم و از همراهان زندگي نادري بوديم، در کنار يادآوري فيلم، کلي خاطره مربوط به دوره مجاورت مان با اين جوان، با اين دينام جان دار را برانگيخت، و فضايي را که (براي ما) در اطراف اين فيلم وجود داشت، تاريخ و جغرافياي عمومي/ خصوصي مان را. به يادمان آورد حرف نيما يوشيج را که کسي که به هنر مي پردازد، بايد مقامي در رديف شهادت را بپذيرد... يعني زايمان هميشه بايد اينقدر زجرآور باشد؟ بوده اند هنرمندهايي که در زندگي، در جريان پرداختن به هنرشان زجر کشيده اند و آدم احوال شان را خوانده است. ولي هيچ کدام را از نزديک شاهد نبوديم تا با نادري آشنا نشده بوديم. شکل پرداختن او به هنرش واقعاً هولناک بود، اين ميزان ايثار و همه چيز و هر چيز ديگري را، از خواب و خورد و خوراک و آسايش، به اين شکل دربست و تمام عيار زير پا گذاشتن. دم شان گرم آن چند نفري که در راه پرمشقت تنگنا (و چندتا فيلم ديگر او)، با او همراهي کردند و اين شيوه کار بي سابقه عجيب و غريب را پذيرفتند، با ترديدي که به عاقبت کار بود (که عاقبت هم البته فيلمي کم مشتري را ثمر داد)؛ حرف هاي بديهي.

 

ولي اين بمب بايد مي افتاد در فضاي سينماي روز، و انفجارش، هرچند خفيف، و خاک هوا کردن و موج راه انداختن اش بايد تکان مي داد آن بساط ساززن ضربي جاافتاده را. و لطف تلاش هم براي کساني که دور فيلم سينه مي زدند، به نظرم، در همين مشکوک بودن نتيجه نبرد بود. در معارضه داشتن اين نوع حرکت در فضاي سينماي -به قول آگهي ها -«شاد شاد.»

 

... شاد شاد گفتم، آدم باز به ياد شما مي افتد و باز حيرت مي کند از شدت عشق آدمي حساس به يک پديده اينقدر تلخ و سياه. در يک مرور، واقعاً لحظه هاي گرم و زيبا و اميدبخش، که پيوند عاشقانه يي چنين شديد را با يک اثر براي عاشق اش قدري دلپذير و اعتلابخش کند، در تنگنا بسيار محدود و معدود است. آدمي که مثلاً به يک سرگيجه دل مي بست، مکرر در مکرر ديدن و يا مرور يادهايش رنگ، رويا، زيبايي ظاهري، عشق، زمينه هاي جذاب را هم فرايادش مي آورد، و اين پايان تلخ و ناکاميابش هم از مايه هاي مطلوب (و حتي شايد ايده آل) نوع عشقي خاص بود که نزد ماها قدري دارد آشنا و خاص (و حتي دلپذيرتر از عشق هاي به وصل رسيده). در نتيجه مرور - مثلاً -سرگيجه با اين شدت و مقابله هاي مجدد با سياهي و تلخي، با گذر از آن زمينه هاي نکبت آلود زندگي (که آنقدر نزديک و دم دست بود براي مان) همراه نبود، و با برخورد با آن همه رذالت و نامردي آدم هاي زشت زشتکار، با خون و دشنه و نعره مرگ بر آسفالت (ياد حرف هاي جمشيدي افتادم،). اينها بايد زمينه اش در لحظه تولد در آدم آماده شده باشد تا در زماني خاص با مقابله با اثري خاص، آدم را اين جور از خود بي خبر و کلافه و بي حفاظ، عاشق کند. عاشق حتي شايد توصيف رسايي (در رجوع به مفهوم آشناي اين صفت) نيست. آدم را غرقه کند در خود و ديد آدم را نسبت به هستي عوض کند. مزاج آدم بايد از قبل مستعد باشد خلاصه. تفسير و تحليل اين شيفتگي سر از پا نشناخته، هرگز خيلي رسا و دقيق براي ديگران ميسر نيست، مگر آنکه آنها هم، روي تصادفي خوش براي انسان، با آدم همدل و همدرد از کار دربيايند و از ساکنان اين کوي باشند. اينها باز در دنباله همان دست وپا زدن اوليه است، در بيان مجموعه احوالي که، طرحي حسي و کلي از مجموعه حس هايي که «کتاب تنگنا»ي شما باعث برانگيخته شدن شان شد.

 

خيلي چيز نوشته بودم در اين باره، خيلي بيشتر از اين دوسه صفحه. حالا مي بينم که آن حرف ها، اگر هم اينجا عيناً تکرار مي شد، همچنان دور خود چرخيدن بود و الکن به امري، به يک پديده (فيلم/ کتاب) نگاه کردن و مرور تلخي اندوه، به خاطر تمامي آنچه که در طي اين سال ها بر همه ماها و به خصوص بر امير نادري گذشته است، که همچنان مي دود، و حتي نگاه کردن به اين تقلا از دور، اعجاب آور، خوفناک و غم انگيز است، و در عين حال يادآور اصل و جوهر معني زندگي که دويدن است. گفت «دوست داشتن يعني چيزي را دوست بداري که نتوان به آن رسيد، وگرنه دوست داشتن هنري نيست» (مال آقاي چسترتن است).