چهره‌نگاري يک روشنفکر

نگاهي به رمان «اشتيلر» اثر ماکس فريش

 

نوشتهء داود خدابخش

 

«اشتيلر» (Stiller) شخصيت اول رماني است به همين نام اثر ماکس فريش. رمان‌نويس سوئيسي ماکس فريش در ۱۹۱۱ در زوريخ بدنيا آمد و در ۱۹۹۱ در زادگاهش زندگي را بدرود گفت. وي يکي از مهم‌ترين نويسندگان آلماني‌زبان پس از جنگ جهاني دوم است. در اين مطلب قطعه‌اي جستارگونه از رمان در توصيف سرشت دوگانه و متناقض يک روشنفکر (اشتيلر) را مرور مي‌کنيم و سپس نگاهي تفسيري مي‌افکنيم به اين اثر ادبي که موضوع پژوهش‌هاي ادبيات‌شناسي بوده است.

 

بخش جستارگونه‌‌اي از رمان

«حال بهتر مي‌توانم "اشتيلر" گمشده‌ي او را ببينم: او را تا حد زيادي زن‌گونه مي‌يابم. احساس مي‌کند بي‌اراده است، ولي در يک معنا بيش از حد اراده دارد، به اين معنا که چگونه آن را بکار ببندد؛ نمي‌خواهد خويشتن خود باشد. شخصيت‌اش گنگ و مبهم است؛ از اين رو به کنش‌هاي راديکال تمايل دارد. هوش‌اش‌ متوسط است، ولي آموخته نيست؛ دوست دارد به ايده هايي که به ذهن‌اش خطور مي‌کنند اعتماد کند، ولي از هوش غافل مي‌ماند؛ زيرا هوش، وي را در موقعيتي مي‌گذارد که تصميم بگيرد. گاه خود را سرزنش مي‌کند که بزدل است، سپس تصميم‌هايي مي‌گيرد که بعدتر بدان پايبند نيست. اخلاق‌گراست و مانند بسياري نمي‌پذيرد که چنين است. گاه بي‌مورد خود را در معرض خطر مي‌گذارد يا به کام خطرى مرگبار فرو مي‌رود، تا شايد به خود ثابت کند مبارز است. خيالپردازي‌هايش مرز نمي‌شناسد. بدليل انتظارات بيش از حدي که از خود دارد، از ترسي ناشي از عقده‌ي حقارت کلاسيک رنج مي‌‌کشد، و احساس بنياديني به او مي‌گويد، بايد به چيزي متعهد ماند، و اين را نشانه‌ي عميق بودن مي‌پندارد، و شايد، حتا نشانه‌ي فضيلتي دين‌‌خو. انساني‌ است مطبوع و با جذبه که اهل مشاجره نيست. اگر نتواند با جذبه‌اش کاري از پيش ببرد، خود را به کنج اندوه پس مي‌کشد. مي‌خواهد واقعي و صادق باشد. تمناي سيري‌ناپذيري براي واقعي بودن نزد او مي‌توان يافت که برخاسته از يک نوع رياکاري خاص نيز هست. تا حد خودنماييِ افراطي واقعي است، تا آن نقطه‌اي را پشت سر بگذارد، که آگاهي‌اش به او بگويد که او به گونه‌‌ي ويژه‌اي واقعي است و واقعي‌تر از هر کس ديگر. دقيقا نمي‌داند اين نقطه کجا قرار دارد، اين حفره‌ي سياه، که هر چند گاه يکبار خود را به او مي‌نماياند، و اگر نباشد، ترس برمي‌داردش. همواره در ميان موجي از انتظارات زندگي مي‌کند. لذت مي‌برد از اينکه همه چيز را در هاله‌اي از ابهام بگذارد. از آن دسته آدم‌هايي است که هر کجا باشد، اين فشار دروني بر او چيره مي‌شود که چه زيبا است اگر در جايي ديگر مي‌بود. از اينجا−و−اکنون مي‌گريزد، دست کم در درون‌. نه تابستان خوشايند اوست، نه بطور کلي هر گونه وضعيتي که نشان از اکنون دارد؛ خزان را دوست مي‌دارد، و غروب، اندوه و هر آنچه فناپذير ‌است، عنصر اوست. زن‌ها در کنار او به سادگي حس مي‌کنند، فهميده مي‌شوند. به ندرت دوستان مرد دارد. در جمع مردان احساس مرد بودن نمي‌کند. ولي از سر ترس عميقي که در او نهفته، از اينکه زماني ممکن است کم آورد، از زن‌ها نيز مي‌ترسد. بيش از اينکه بتواند زن‌ها را نگه دارد، تصاحب‌شان مي‌کند. و آنگاه که شريک زندگي‌اش مرزهاي او را دريافت، هر گونه شهامتي از او سلب مي‌شود؛ نه حاضر است و نه در موقعيتي است که دوستش بدارند، بعنوان يک انسان، آنگونه که هست. از اين رو نسبت به هر زني که براستي به او عشق مي‌ورزد، اهمال مي‌‌کند، زيرا اگر براستي عشق آنها را به جد گيرد، آنگاه بايد خود را نيز به جد گيرد ­ ولي او فرسنگ‌ها از اين حرف‌ها فاصله دارد.»

***

نگاهي به متن رمان

مستر وايت پس از دستگيري‌اش به هنگام گذر از مرز سوئيس مي‌گويد: "من اشتيلر نيستم." ولي تمام شواهد خلاف ادعاي او را نشان مي‌دهد. حتا همسر اشتيلر، خويشاوندان، آشنايان، دوستان و همکاران همگي تشخيص داده‌اند: مردي که در سلول نشسته «لودويگ آناتول اشتيلر» است. اين در حالي است که «مستر جيم لارکين وايت» اصرار دارد که اشتيلر نيست. تا زماني‌ که بدون هر شک و شبهه‌اي روشن نشود که چه کسي در اين سلول نشسته، مقامات سوئيسي حاضر نيستند وي را از زندان آزاد کنند.

در رمان‌ «اشتيلر» اثر ماکس فريش که در سال ۱۹۵۴ انتشار يافت، با مردي روبرو هستيم که نمي‌خواهد آن کسي باشد که ديگران فکر مي‌کنند هست. نقاشي با استعداد و با موفقيتي متوسط، که با يک بالرين پرآوازه ازدواج کرده، اشتيلر را دچار ضربه‌اي روحي کرده، که در لحظه‌ا‌ي تعيين کننده‌ در زندگي‌اش بي‌عرضگي از خود نشان داده است، دستکم در نگاه خودش چنين است. قضيه اين است که او در شرکت داوطلبانه در مبارزه‌ي کمونيست‌ها عليه فاشيست‌هاي فرانکو در اسپانيا، توان اين را در خود نيافته بود که سه سرباز دشمن را بکشد. اين داستان که ضربه‌ي روحي سختي براي اشتيلر بوده است، در طول رمان به گونه‌هاي متفاوت تعريف مي‌شود، بطوريکه تا نزديک پايان رمان هنوز روشن نيست که سرانجام آن زمان در اسپانيا چه گذشت.

 

بزدل کوچک

از زمان اين شکست دروني، اشتيلر مي‌کوشد به شيوه‌هاي مختلف شهامت و مردانگي خود را به اثبات برساند. ولي بجاي اينکه مانند قهرمانان همينگوي، شاخ گاو را بچسبد، هرگز اين شهامت را در خود نمي‌‌يابد که راه آغاز شده را تا انتها بپيمايد. بدين سان همسر خود، بالرين معروف، «يوليکا» را نيز از دست مي‌هد. «يوليکا»، هنرمندي که مورد ستايش همگان است، نخست تسليم اميال اشتيلرِ نقاش مي‌شود، زيرا او را انساني فوق‌العاده پراحساس، با ملاحظه و هنرمند حس مي‌‌کند. ولي اندکي پس از ازدواج به اين شناخت مي‌رسد که در داوري‌ به خطا رفته و اشتيلر کوته‌فکري بيش نيست که از فرط ترديد به خود، تنفر از خود و رانش‌هاي شديد پرخاشگرانه قادر نيست واقعيت عيني را از برداشت دروغيني که از خود دارد، تميز دهد. اشتيلر نيز اين واقعيت را در زندگي‌ زناشويي‌اش درک نمي‌کند. بجاي تقاضاي طلاق، خود را در کنج آتليه‌ي نقاشي‌اش حبس مي‌کند. وي رابطه‌‌اي پرحرارت را با زني متأهل آغاز مي‌کند و مي‌پندارد اين زن را دوست مي‌دارد. ولي اين توان نيز در او نيست که از همسرش جدا شود و با شهامت به رابطه‌ي فرعي اعتراف کند. هنگامي که بر سر دوراهي قرار مي‌گيرد تا ميان آن دو زن تصميم بگيرد، به آمريکا مي‌گريزد. در آنجا نيز به آرامش دروني نمي‌‌رسد و راهي جز خودکشي براي خود نمي‌بيند.

 

هويت چندپاره

بخش بزرگي از اين رمان به شکل روزنوشت‌هايي نگاشته شده که مستر وايت در سلول‌اش به رشته‌ي تحرير درآورده است. وي آنچه در مورد اشتيلر درمي‌يابد را مي‌نويسد و با کنايه و نيشخند شناخت خود را از شخصيت رقيب تفسير مي‌کند. وايت دقيقا همان کسي است که اشتيلر آرزو مي‌کند: مستقل، موفق، جدي و مردانه که در ايالات متحده‌ي آمريکا تجربه‌ي بسيار اندوخته است. مردي که دنيا را زير پاي خود حس مي‌کند. وايت به خود چنين مي‌نگرد و بنابراين انگيزه‌اي ندارد که به هويت واقعي‌ خود اعتراف کند، هويتي که جز حس تحقير چيزي برايش باقي نمي‌گذارد. ولي ترديدها از هر گوشه به درون‌ او رخنه مي‌کنند، زيرا که وايت تنها شاهد ماجراجويي‌هاي خودِ وايت است، در حاليکه کساني که با اطمينان شهادت مي‌دهند که وايت همان اشتيلر است، به وضوح شمارشان زياد است. براستي وايت کيست؟ نامي مستعار يا شخصيتي ساخته‌ي ذهن اشتيلر؟ وايت نمي‌تواند اشتيلر باشد، زيرا اشتيلر خود مانعي بر سر راه اين تلاش است که بخواهد زندگي‌اش را از بنيان دگرگون كند. دغدغه‌ي مداوم اشتيلر با اين فکر مزاحم که دوست داشته چه باشد و چه فرصت‌ها را که از دست نداده است، باعث اهمال او در برداشتن گامي در راهي تازه مي‌شود. از بي‌تحرکي‌اي مي‌نالد که در ناتواني‌ او جا خوش کرده و نمي‌داند همين ناتواني‌است که مانع از بروز هر گونه تغييري در زندگي اوست.

 

اين چندپارگي و ازهم‌گسيختگي در ذهنيت است که در سرشت اسکيزوفرنيک وايت جلوه‌گر مي‌‌شود. آنگاه که زندانبان را با جنايت تخيلي‌اش رويارو مي‌کند، چشمان وايت از روي سرخوشي دروني مي‌درخشد. وايت عاري از احساس نيست. در آن لحظه‌هاي نادري که وجود او را شک و ترديد نسبت به هويت‌اش فرامي‌گيرد، در خواننده نيز نوعي حس ناامني برمي‌انگيزد.

 

«اشتيلر» شاهکاري است ادبي در جست‌وجوي «هويت» و همزمان انکار «هويت».