تخصص، زبان و پهنه‌ي همه‌گاني

 

محمود فلکي

www.mahmood-falaki.com

 

 

 

در "بحث و مناظره درباره‌ي روشنفکر حوزه‌ي عمومي در ايران"، آقاي عبدی  کلانتري مشخصات روشنفکر ِ "پهنه‌ي همه‌گاني" (حوزه‌ي عمومي) و نمونه‌هاي آن را توضيح مي دهد که روشنگر است، و اين پرسش بنيادي را مطرح مي‌کند که: "آيا عادات نوشتن با بندهاي پيچ در پيچ ادبي ، انشانويسي رايج و عرفان زدگي بيمارگونهاي که گريبانگير زبان فارسي است، اجازه‌ي اين کار [پرداختن به مسايل ِ عمومي با زباني غير تخصصي] را خواهد داد؟"


PDF for Print
Font Download
Install font

اين ناتواني ِ زبان فارسي را دربيان ِ ساده‌ي پُرسمان‌هاي اجتماعي را  آقاي داريوش آشوري و محمدرضا نيکفر نيز به شکل ديگري در همان راستا بيان کرده‌اند.

 

نمونه‌ها و مثال‌هايي که آقاي کلانتري از روشنفکران برجسته‌ي غربي درپيوند با کارکرد ِ آنها درپيشبرد ِ انديشه در پهنه‌ي همه‌گاني مي آورَد ، نشان مي‌دهد که همه‌ي آن افراد از برجسته‌گان پهنه‌ي تخصصي ِ خودشان هستند. يعني آنها ابتدا در جهان ِ انديشه، نظريه‌پردازان (تئوريسين) کارآمدي هستند که در سطح جهاني چهره‌هاي با نفوذ و مهمي به شمار مي‌روند. به بيان ديگر، انديشه‌ورزي ِ نوين ِ آنان، هم‌بافت با داده‌ها و رشد و حرکت ِ فرهنگي- اجتماعي غرب به سامان رسيده که مي‌تواند در پهنه‌هاي ديگر تأثيرگذار باشد. در اين راستا تسلط  "فرهنگ ِ نوشتاري" بر "فرهنگ گفتاري"، زبان ِ ويژه‌ي خود را ، چه در پهنه‌ي تخصصي چه در پهنه‌ي همه‌گاني، پديد آورده است. اما فرهنگ ايراني هنوز يک فرهنگ نيمه‌گفتاري- نيمه نوشتاري است و نمي‌تواند زبان ِ ويژه‌ي خود را بيافريند. بنابراين، طبيعي است که در چنين جامعه‌ا‌ي هنوز يک نظريه‌پرداز در علوم انساني (فلسفه، جامعه‌شناسي، ادبيات، زبا‌ن‌شناسي، روان‌شناسي، سياست و ...) نداشته باشيم تا هم‌چون کارآمدان ِ تخصص‌‌ ِ ويژه‌ي خود، اثرگذار باشند. جامعه‌ي ما هنوز تخصصي نشده و در نتيجه رويکردي تخصصي با پديده‌ها ندارد تا بتواند حرفه‌اي- مفهومي بينديشد، تا بعد بتواند آن انديشه‌ي انديشيده‌‌ شده را مانند موم  ورز دهد و شکل ِ مناسب آن را پيش ِ روي "همه‌گان" بگذارد.

 

در اين راستا من با آقاي علي ميرسپاسي همراي هستم که با استدلال ِ روشنگرانه‌اش مي‌نويسد: "اگر نهادهاي روشنفکري ما از توليد کساني چون فوکو يا ادوارد سعيد عاجز است، اگر نهادهاي فکري ما از انديشهء انتقادي تهي است، به نظر من، به خاطر نقص زبان فارسي نيست. توسعه‌ي زبان خود بايد بخشي از يک پروژه‌ي وسيع تر استقرار نهادهاي دموکراتيک در کشور ما باشد." (نيلگون)

 

يعني زبان چيزي مجرد نيست که بتوان آن را جدا از دستاوردهاي دموکراتيک اجتماعي و تخصصي پالود و ساخت. دوستاني که دشواري ِ انديشه‌ورزي يا پيشبرد ِ انديشه را به گردن ناتواني ِ زبان فارسي مي‌اندازند، به گمانم، به يک نکته‌ي پايه‌اي در زبان‌شناسي کمتر بها مي‌دهند يا به آن کمتر توجه مي‌کنند، که در اينجا مي‌کوشم آن را در حد ِ توان خود  و فشرده توضيح بدهم:

 

افلاتون در اثرش "کراتيلُس" (Kratylos) زبان را ابزاري (organon) مي‌داند که از طريق آن، از انساني به انسانِ ديگر آگاهي از چيزها منتقل مي‌شود. [1] اين نوع برخورد مکانيکي- ابزاري با زبان که تا سده‌ي ۱۹ و تا حدودي تا اوايل سده‌ي بيستم تداوم داشت و امروز "زبان‌شناسي ِ" ايران (که به قول آقاي آشوري، بيشتر "زبان‌داني" است تا زبان‌شناسي) نيز به نوعي بدان دچار است، از دو سو نمي‌تواند با واقعيت  و کارکرد ِ زبان هم‌خواني داشته باشد:

 

۱. در اين زبا‌شناسي، که زبان‌شناسي ِ سنتي ناميده مي‌شود، زبان از رهگذر ِ ساختار بيروني، يعني صرف و نحو و ديگر مختصاتِ صوري ِ زباني مانند آواشناسي و واژه‌شناسي فهميده مي‌شود و به اصل ِ رابطه‌ي اجتماعي- کارکردي ِ زبان بهاي کمتري داده مي شود يا اصلن داده نمي‌شود.

 

۲. اين زبان‌شناسي، به‌ويژه متأثر از تئوري زيبايي‌شناسي ِ هگلي، بين نشانه‌هاي زباني و واقعيت‌هاي فرازباني پيوندي لزومن دروني قايل است. بر پايه‌ي اين نگره، هر نشانه، قرارداد يا نماد ِ زباني که براي چيزي يا هر واقعيت بيروني گزيده مي‌شود لزومن مفهوم ِ مطلق ِ همان چيز را مي‌رساند. اين نوع کلي‌نگري نسبت به زبان،به مثل، در تئوري ادبي در سوي ساده کردن رابطه‌ي ادبيات و واقعيت ِ بيروني تا حد بازتاب آينه‌وار ِ واقعيت در رُمان با ابزار زبان پيش رفت، که کنترل ِ سوژه‌اي ِ سده‌ي نوزدهمي را مي‌توان در آن بازيافت. اين نوع برخورد با زبان، ديگر در زبان‌شناسي ِ نوين، به‌ويژه از دهه‌ي شصت به بعد، رونقي ندارد. در زبان‌شناسي ِ نوين، زبان مانند کليتي از روساخت و ژرف‌ساخت درنظر گرفته مي‌شود که درهم‌تنيده و جدايي‌ناپذيرند. در اينجا، اصل رسانش (Kommunikation) برجستگي ويژه‌اي مي‌يابد. به اين معنا که بُعدِ گرامرِ زبان، نه به عنوان جنبه‌اي مانند ديگر جنبه‌هاي زباني يا ابزاري براي آگاهي‌رساني، بلکه به عنوان پايه‌ و اصل رسانش و درک فهميده مي‌شود. برپايه‌ي اين نگره‌، "کارکرد ِ زباني، بيناکُنش ِ  (Interaktion)گوينده و شنونده به قصد درک (چيزي) است." [2]  يعني زبان در بيانِ خود، کارکرد يا قصدي را تعين مي‌بخشد که با فعاليتِ ذهني شنونده يا خواننده معنا مي‌يابد. آنچه که به قصدِ بيان چيزي  ذهن را فعال مي‌کند، "ساختارِ دروني" (ژرف‌ساخت) [3] زبان را مي‌سازد که با "ساختار بيروني" (روساخت) [4]  زبان درهم آميخته و از آن جدايي‌ناپذير است. در اينجا، گيرنده (شنونده يا خواننده) زماني مي‌تواند با فرستنده (گوينده يا نويسنده) جهت‌گيري ِ مشترکي بيابد يا ذهنش در آن راستا فعال شود که از داده‌هاي فرستنده در ميدان‌هاي زباني آگاهي داشته باشد. به بيان ديگر، زبان، زماني مي‌تواند رسانا باشد که طرفين ِ گفت‌و‌شنود پيشداده‌هاي زباني را زيسته باشند.

 

اين حالت، البته در تئوري ادبي، در پيوند با بيناکُنش ِ مثلث ِ نويسنده- متن- خواننده از وجوه ديگري نيز بررسي مي‌شود، ولي چون به بحث ما پيوند سرراستي ندارد، از آن در مي‌گذرم. [5] 

  

بنابراين، اگر اين دو اصل را در داد‌ و ستد ِ زباني در نظر بگيريم، ديگر براي من دشوار است بپذيرم که"واژه‌ي نوساخته"، که يک "نشانه‌‌ي زباني" است، بتواند "واقعيت بيروني‌ ِ" ناداشته يا تجربه نشده را تحقق ببخشد. يعني نمي‌توان با آوردن روساخت ِ يک مفهوم از رهگذر ِ برابرنهاده‌ي نوين، خود ِ آن مفهوم را در جامعه‌اي که آن را دروني نکرده، درعمل پياده کرد؛ زيرا پيش‌شرط ِ لازم براي جهت‌گيري ِ مشترک در درک زبان، اين است که گيرنده با درون‌ساخت ِ آن زبان هم‌بسته باشد؛ وگرنه آن واژه‌ي نوساخته ‌معنايي بومي و خودماني مي‌گيرد که مي‌تواند با معناي بنيادين ِ همان واژه فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد يا از بين  برود. به عنوان نمونه مثالي مي‌آورم:

 

من براي آثار و انديشه‌ورزي ِ آقاي داريوش آشوري ارزش ويژه‌اي قايلم و از نوشته‌ها، به‌ويژه از برابرنهاده‌هايش، فراوان بهره گرفته و مي‌گيرم؛ اما بايد بگويم که در راستاي بحث ما، در يک نکته نمي‌توانم با نظر ايشان موافق باشم. آشوري در نوشته‌هايش، و نيز به تازگي در مصاحبه‌اي که در راديو زمانه آمده، دگرگوني ِ زباني را عاملي براي دگرگوني ِ فضاي اجتماعي- انديشگي در جهت رسيدن به جامعه‌ي مدرن مي‌داند، و در اين رابطه مي‌گويد يا مي‌نويسد:

 

"ما که در عالم ترجمه زندگي مي‌کنيم، و همه چيزمان «ترجمه»اي ست، يعني الگوبرداري از جاي ديگر، حتا آشپزي و خياطي‌مان، دگرگوني‌هاي زباني از راه ترجمه در فضاي ذهني‌ فردي و اجتماعي‌مان ژرف اثرگذار است. ببينيد، براي مثال، واژه‌ي نوساخته‌اي مانندِ "گفتمان" (به عنوانِ ترجمه‌ي discours/discourse در فلسفه و علومِ انساني) با اين بسامد فراوان، در عرض همين دهه، چه گونه از رابطه‌ي زبان با جامعه و طبقه و دانش به ما فهمِ تازه‌اي بخشيده است" (راديو زمانه).

 

من البته مخالف واژه‌سازي براي مفاهيم مدرن و وارداتي نيستم، ولي بر پايه‌ي نکاتي که در بالا به آنها اشاره کرده‌ام، بر اين باورم که تنها پوسته يا روساخت ِ اين واژه‌هاي "نوساخته"، که باري از تاريخ عمومي و تخصصي ِ فرهنگ مدرن غرب را در خود نهفته دارند، وارد زبان فارسي مي‌شوند؛ و چون ناانديشيده وارد زبان شده‌اند، خود را با آگاهي ِ ساده و بومي ِ زبان، يا به قول آقاي آشوري "زبان بسته"، سازگار مي‌کنند. مفهوم "گفتمان" براي discourse نيز همين سرنوشت را داشته است.

 

واژه‌ي  Diskurs(diskourse) که از سده‌ي ۱۶(دست‌کم در آلمان) از واژه‌ي لاتيني ِ diskursus وارد زبان ِ غربي شده، در طول زمان، به‌ويژه از چند دهه پيش، محل جدل ها و بحث‌هاي تئوريک فراواني بوده و دچار تغييرات معنايي در پيوند با دانش و بينش نوين شده است، به گونه‌اي که ديگر تعريف يگانه‌اي را برنمي‌تابد. به‌مثل از يک‌سو لوي استراوس آن را در تجزيه‌ي ساختار ِ اسطوره‌اي يک متن معنا و تعريف مي‌کند (۱۹۵۸)؛ از سوي ديگر، رولن بارت، وجه ادبي ِ گفتمان را برجسته مي‌سازد و از آن به عنوان جمله‌ي بلندي که يکپارچگي ِ يک جمله‌ي معمولي را در خود ندارد، سخن مي‌گويد (۱۹۶۶).  فوکو آن را در چارچوب ِ باستان‌شناسي به عنوان نوعي نظم نمادين معنا مي‌کند (۱۹۶۶). همو در سخنراني‌اش در Collége de France (۱۹۷۱) معناي تازه‌اي از اين مفهوم در پيوند با اراده‌ي معطوف به قدرت به دست مي‌دهد و از "پراکتيک گفتماني" سخن مي‌گويد. اگر در اين راستا سويه‌ي آمريکايي ِ ديسکورس ( discourse) را در نظر بگيريم که نمايندگاني مانند ادوارد سعيد، ديويس و تِردايمن (Terdimann ) دارد، باز هم به معناها و تعريف‌ها و تفسيرهاي ديگري مي‌رسيم. به اينها مي‌توانيم چندين و چند دانشمند و نظريه‌پرداز ديگر را نيز بيفزاييم. [6]  بنا براين، بسته به اينکه اين واژه در چه رابطه و در چه زمينه و دانش و بينشي به کار برده مي‌شود، مي‌تواند تعريف و تفسير ويژه‌ي خود را بيابد.

 

اما ببينيم از اين مفهوم ِ پيچيده‌ي تئوريک، در زبان فارسي چه برجا مانده است؟ اين روزها که در هر سخن و نوشته‌اي، در هر خبر و گزارشي، و در هر زمينه و دانشي، "گفتمان"  به کار برده مي‌شود، تنها به معناي "بحث و گفت‌و‌گو" فهميده و مطرح مي‌شود. اگرچه يکي از معناهاي ساده‌ي ديسکورس،  "بحث و گفت‌و‌گو" است، اما اينکه اين واژه در چه پهنه‌ يا زمينه‌‌اي و در پيوند با چه موضوعي به کار رود (در زبان‌شناسي يا فلسفه و يا در پهنه‌ها و زمينه‌هاي ديگر) مي‌تواند معنا و تفسير ديگري به خود بگيرد، و همان‌گونه که آمد، حتا در يک زمينه‌ي معين نيز مي‌تواند تعريف‌ها و تفسيرهاي متفاوتي را برتابد. اما چنين مفهوم  پيچيده‌ي تئوريک در زبان فارسي تبديل مي‌شود به يک معناي ساده و در مواردي عاميانه؛ زيرا اين مفهوم در ساخت ِ اجتماعي- انديشگي ِ ايراني شکل نگرفته يا زيسته نشده، و در نتيجه انديشيده نشده است تا خود را با ساختار دروني‌ ِ زبان سازگار سازد.

 

اين نوع ناسازگاري تنها به واژگان يا مفاهيمي از اين دست برنمي‌گردد، بلکه مفاهيمي را نيز شامل مي‌شود که ظاهرن شناخته شده و انديشيده‌ شده‌اند؛ مانند "آزادي" يا "دموکراسي".  براي همين است که در تاريخ معاصر ما از اين مفاهيم به شکل ِ به‌شدت ناهنجاري "استفاده" شده است.

 

واژه‌ي "استفاده" را آگاهانه به جاي "سوء استفاده"، که متداول است، به کار مي‌گيرم. زيرا از چيزي "سوء استفاده" مي‌شود که آگاهي و درک درست نسبت به آن وجود داشته باشد و با قصد و نيت، از آن باژگونه بهره گرفته شود. وقتي مفهومي از دل ِ روند ِ طبيعي ِ مناسبات برنيايد، کاربرد ِ آن نيز ناآگاهانه و عاميانه صورت مي‌گيرد. در اين حالت، ديگر فرقي نمي‌کند که کدام فرد يا گروهي واقعيت‌بخشي يا پياده کردن ِ آن را به عهده بگيرد.

 

 آنچه در اينجا آمد به هيچ‌وجه براي ناديده گرفتن ِ ارزش‌هاي کار آقاي آشوري نگاشته نشده. کار ايشان حتمن تأثير خود را خواهد گذاشت، که البته تأثير مهمي است. اما، اين تأثير بيشتر بر ساخت ِ بيروني ِ زبان خواهد بود. تأثير زيرساختي ِ زبان که " از رابطه‌ي زبان با جامعه و طبقه و دانش به ما فهمِ تازه‌اي" مي‌بخشد، مي‌تواند از دل ِ نهادهاي دموکراتيک ِ اجتماعي- انديشگي برآيد که دانش و بينش ِ تخصصي را در جهت ژرفش ِ انديشه به بارمي‌آورد. 

هامبورگ- ۲۷ مارس ۲۰۰۷

 

 

 

 

 



[1] Karl Bühler: Sprachtheorie. Stuttgart ۱999, S.29

[2] Konrad Ehlich: Deiktische und phorische Prozeduren beim literarischen Erzählen. ۱982, S.20

[3] innere Struktur

[4] äußere Struktur

[5]     برای آگاهی بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به مقاله‌ی نگارنده زیر عنوان ِ "مرگ مؤلف یا غیبت مؤلف؟" در آدرس زیر:

http://www.mahmood-falaki.com/Farsi/marg-e%20moalef.html

[6]   در این مورد از کتاب زیر نیز استفاده شده است: Vladimir Biti: Literatur- und Kulturtheorie. Reinbek bei Hamburg 2001