|
محمد جلالي چيمه
(م.سحر)
گفتاري
در باره تباهي
«مزاج دهر»

و سخني با
اهل ِ
«روشنفکري» و
هنر و فرهنگ*
اي
عجب دلتان
بنگرفت و نشد
جانتان ملول
زين
هواهاي عفن وين
آب هاي
ناگوار!
اين سخني
است که
جمال الدين
اصفهاني در يکي
از قصايد
شکوائيه ء خود
گفته است.
بسيار خوب
، اين يک بيت ،
بيان احساس شاعري
ايراني درقرن
ششم هجري ست که طي
عوالم
شاعرانهء خود
، با نگريستن
به وضعيت زمانه
و اهل زمانه
، با دردمندي
تمام ، شگفتي
خود را از
آنچه مي بيند ابراز
مي کند.
شاعر با
بيان تمثيلي
از زمانه اي شکوه
مي کند که پر
از شرارت و
هرزگي و جور و
فساد و ادبار
است.
محيطي
که در آن
موجودات ِ پست
و بي مايه و حقير
همه کاره اند
و آسمان کشتي
ارباب هنر مي
شکند و مردم
دانا و
دانشمند و
انسان هاي
باوجدان ، گوشه
گيرند يا تحت
انواع و اقسام
فشارها مجبور
به سکوت شده
اند و خون دل مي
خورند. در
چنين روزگاري
است که شاعر
شگفت زده ، به
هم عصران خود
نهيب مي زند
که :
اي عجب
دلتان بنگرفت
و نشد جانتان
ملول
زين هواهاي
عفن ، وين
آبهاي ناگوار!
و نيک که
بنگريم ، اين
پرسش توأم با اظهار
شگفتي ، پرسشي است که ما نيز مي
توانيم
با بسياري
از هم
عصران خود در
ميان نهيم .
با اين
مقدمهء کوتاه اجازه
بدهيد نخست ابياتي
از اين شکوائيهء
پر دريغ و
حرمان را باهم
بخوانيم و پس
از آن به اصل
مطلب بپردازيم
:
الحذار
اي غافلان ، زين
وحشت آباد
الحذار
الفرار
اي عاقلان زين
ديومردم
الفرار
اي
عجب دلتان
بنگرفت و نشد
جانتان ملول
زين
هواهاي عفن ،
وين آب هاي
ناگوار
عرصه
اي نادلگشا و
بُقعه اي
نادلپذير
فرضه
اي ناسودمند و
تربتي
ناسازگار
مرگ
در وي حاکم و
آفات در وي
پادشاه
قهر
در وي قهرمان
و فتنه در وي پيشکار
امن
در وي مُستحيل
و عدل در وي
ناپديد
کام
در وي نادر و
صحت درو
ناپايدار
مهر
را خفاش دشمن
، شمع را
پروانه خصم
جهل
را در دست تيغ
و عقل را در پاي
خار
نرگسش
بيمار يابي
لاله اش دل
سوخته
غنچه
اش دلتنگ بيني
و بنفشه
سوگوار
صبح
او پرده در
آمد ، شام ِ او
وحشت فزاي
ابر
او بيلک گذار
و برق او
خنجرگذار
...
لطمه
اي از شير مرگ
و زين پلنگان يک
جهان
قطره
اي از بحر قهر
و زين نهنگان
صدهزار
از تو
مي گويند
هرروزي دريغا
جور دي
وز تو
مي گويند
هرروزي دريغا
ظلم ِ پار
آخر
اندر عهد ِ تو
اين قاعدت شد
مستمر
در
مدارس زخم چوب
و در معابر گير
ودار
باري ، با وجود چنين
دوراني و در
چنين وضعيتي نهيب جمال
الدين
عبدالرزاق به
هم عصران و اظهار
شگفتي او از وفق
پذيري آدميان
، تسليم طلبي
و اعتياد آنان
به خفت
و پذيرش انواع
وهن و تحقير،
کاملاً بر حقّ
و به جا ست:
اي
عجب دلتان
بنگرفت و نشد
جانتان ملول
زين
هواهاي عفن وين
آب هاي ناگوار
!!
و به
راستي که اين
سخن پرسش ما و
هم عصران ما نيز
هست که چرا در
روزگار
وحشتناک پر
وهن و تحقير و
فساد و ادباري
که ما زيست مي
کنيم، خيلي ها
دلشان نمي گيرد
و جانشان ملول
نمي شود؟
نخست
بگويم که در اينجا
به هيچ وجه
قصدِ من، تقسيم
کردن جامعهء ايرانيان
به مردم داخل
و خارج از
کشور نيست.
در حقيقت
داخل و خارجي
وجود ندارد. پيوندهاي
روحي و عاطفي
و فرهنگي
آنچنان
استوار و
گرفتار کننده
اند که هيچگونه
مرز جغرافيائي
و اجبار ناشي
از ستم سياسي
را برنمي
تابند . از اينرو
، کساني که در
مرزهاي جغرافيائي
وطن خود اقامت
ندارند نيز
کمابيش کشور و
ميهن و فرهنگ
و زبان خود را
بر دوش مي
برند و بند ها
و ريسمان هاي
پيدا و نهاني که آنان
را به
آب و خاک و
سرگذشت ِسرشت
و جان و وجدانشان
فروبسته است هرگز
آنها را در محيط
هاي بيگانه
رها نمي کند و در
فضاي غربت ،
معلق و بي
اتکا نمي نهد.
بنا
براين کساني که در
داخل اقامت
دارند، در
وطنند اما آنان
که در خارج از
ايران مقيم
اند، وطن در
آنهاست و با
آنهاست. پس
نسبت هر يک از
ما ايرانيان ـ
چه در داخل و
چه در خارج ـ
با وطنمان
کمابيش مساوي
ست. و اي بسا اين
احساس گرايش
به آب و خاک و ميهن
در
وجود بسياري
از آنها که
گرفتار غربت و
تبعيد اند،
متراکم تر و نيرومند
تر و جان فرسا
تر باشد که به
قول قدما «انسان
برآنچه که از
او منع شده
است حريص تر
است». و نيز پيداست
که مقيمان در
وطن کمتر از
راندگان از
وطن ، به ياد
وطن اند و هواي
ميهن بر وجود آنان
مستولي ست ، زيرا
جانبنده اي که
در محيط طبيعي
خود نفس مي
کشد به ياد،«
هوا » و «اکسيژن»
نيست بلکه بسيار
ساده و طبيعي
و فارغ از هرگونه
احساس منـّت يا
حسرتي به قول
سعدي نفسي مُمــِّد
حيات فرو مي
برد و مُفرّح
ذات برون مي
آورد. اما
آنکه در محفظه
اي فرو بسته و
تنگ و تار گرفتار
است وتنفس بر او دشوار
، همواره نگاهِ
اُميد ش به
پنجرهء کوچکي
ست که گشوده
شود وبي وقفه
در انتظار هواي
تازه اي است
که از روزني
به محيط ِ تنگ
و خفقان آور
او نفوذ کند.
به
هرحال ما چه
در ايران باشيم
و چه در خارج
از ايران ، در
برابر پرسش و
اظهار شگفتي
جمال الدين
اصفهاني موقعيتي
کمابيش يکسان
داريم . پس ، هم
در داخل و هم
در خارج از مرز هاي
ميهن فلک زدهء
ما کساني وجود
دارند که
دلشان از اين
اوضاع آشفته و
نا بسامان و از
تسلط ِ
بي شرمانهء
تحجّر و خريت
و جهل و قساوت
و بي مايگي و بي
وطني مي گيرد
و جانشان ملول
مي شود.
همچنين
خيلي ها هستند
ـ چه در داخل و
چه در خارج ـ
که اصولاً ککشان
هم نمي گزد يا
چنين وانمود مي
کنند که ککشان
هم نگزيده
است.
بسيار
خوب ، در ميان
اين گونه آدم
ها از خيلي
هاشان ،ـ شايد
از 90 در صدشان
انتظاري نمي
رود و بر آنها
حَرَجي نيست.
زيرا بسياري
از آنان خود ،
بخشي و جزئي
ازين وضعيت
اند. خشت و گِل
و سنگ و آجر و
ملات اين
قلعهء جهالت و
تاريکي اند.
بخش
مهمي از آنان
،خود از اين
مرداب ارتزاق
مي کنند وسفره
و دهان و معده
شان به مطبخ اين
قلعه وصل است.
بسياري
زاد و
ولد کرده و
پرورش يافتهء
محيط و طبيعتي
هستند که همين شرايط
و همين اوضاع يا
همين مرداب و
به قول جمال
الدين اصفهاني
،همين هواهاي
عفن و اين آبهاي
ناگوار برايشان
فراهم آورده و
محيط و اقليمي
مناسب و مساعد
جهت رويش و
رشد و استمرار
زندگي آنان
تدارک ديده
است. از اينرو
با محيط ِ خود
احساس ِ بيگانگي
نمي کنند. اينان
مثل بسياري از
جانوران ِ آبزي
در محيط ِ
مردابي
خودشان خوشند
و موجوديت گند
و بو و آلودگي
لجن را نه
تنها مغاير و
منافي با حيات
و بقاي خود نمي
دانند بلکه
وضعيت موجود
را براي تداوم
زيست خود لازم
و محتوم مي
شمارند.
اينان
با بوي لجن و
هواي عفن و آب
ناگوار
همانگونه
خوشند و
همانگونه سرمستند
که آن دباّغ
مولوي از گند
پوست ِ دبّاغ
خانه به حال مي
آمد و مست مي
شد اما به بوي
عطر و گلاب ِ
بازار عطاران
از هوش وحال مي
رفت:
آن يکي
دباّغ در
بازار شد
تا
خـَــرَد
آنچه ورا در
کار بــُد
چون
که در بازار ِ
عطاّران رسيد
ناگهان
افتاد بيهوش و
خميد
بوي
عطرش زد ز
عطاّران ِ راد
تا
بگرديدش سر و
برجا فتاد
همچو
مردار اوفتاد
او بي خبر
...
آن يکي
دستش همي ماليد
و سر
وآندگر
کـَهگِل همي
آورد تر
وان
بخور و عود و
شکـّر زد به
هم
وآن
دگر از پوشِشش
مي کرد کم
پس خبر
بردند خويشان
را شتاب
که
فلان افتاده
است اينجا
خراب
يک
برادر داشت آن
دبّاغ زَفت
گـُربـُز
و دانا بيامد
زود تـَفت
اندکي
سرگين ِ سگ در
آستين
خلق
را بشکافت
وآمد با حُنين
گفت :
من رنجش همي
دانم ز چيست
چون
سبب داني ،
دوا کردن جـَليست
...
از
خلاف ِ عادت
است آن رنج ِ
او
پس
دواي رنجش از
معتاد جو
چون جُعـَـل
گشته ست از
سرگين کـِشي
از
گــُلاب آيد
جُعــَل را بيهُشي
هم از
آن سرگين ِ سگ
داروي اوست
که
بدان او را همي
معتاد و خوست !
بنا بر
اين اگر
موجودات ِ آبزي
ِ مرداب و
لجنزار همه
روزه تظاهرات
کنند و دست
جمعي و «همَه
باهم » فرياد ِ «درود
بر لجنزار » يا «
مرگ بر ضد ولايت
ِ لجن » سر
بدهند نه تنها
شگفتي آور نيست
که بسيار هم
طبيعي ست. و اي
بسا براي آنان
فضيلتي نيز به
شمار آيد زيرا
از محيط ِ طبيعي
خود حمايت مي
کنند و آن فضاي
زيستي را پاس
مي دارند که
تأمين کنندهء
ارتزاق و
ادامهء بقاي
آنان است. پس
هرگز از آنان
انتظار نبايد
داشت که بر
خلاف عادت خود
روند و به
نفي محيط و
موقعيتي
اقدام کنند که
با آن خو
گرفته اند
وجود شان به
تداوم موجوديت
آن بستگي يافته
است.
امادريغا
که عفونت و
ناگوارايي و
آلودگي تنها
به عرصه هايي
که خود
مسخّرکرده
است قناعت نمي
کند و پيوسته
در تلاش ِ گذر
از مرزهاي خويش
و در پي توسعه
و گسترش
محيط و اقليمي
است که بر آن
سلطه يافته
است. حاکميت ِ
آلودگي پيوسته
در صدد صدور
آلودگي و تسخير
فضا هاي
همجوار خويش
است زيرا اکناف
و اطراف را با قلمرو
خاصهء خويش
يکسان وهم جنس
مي طلبد. زيرا
همجنسي
محيط اطراف و
همساني و
هماهنگي
ِهمجواران ، مرز
هاي ايمن و
استواري درفضاي
پيراموني او ايجاد
مي کنند و از اين
طريق به استقرار
و استمرار نظم
لجنزار ياري مي
رسانند.
بنا
بر اين به اقتضاي طبيعت
و به اقتضاي
غريزهء حفظ و
تداوم حيات
تعفن زاي خود
، عفونت و نا
گوارايي و آلودگي ، محيط
پيرامون خود
را به زيستبوم
ِ انسان ها و
موجوداتي که
در آن حول و
حوش زيست مي
کند سرايت و
گسترش مي دهد
و به شيوهء
هولناک و
خُسران باري فضاي
زندگي طبيعي
آنها را تنگ مي
کند.
چنين
وضعي به هيچ
وجه شگفتي آور
نيست . شگفت
انگيز هنگامي
ست که بسياري
از کسان ، به
آساني همرنگي
و همساني با
محيط اطراف خويش
را مي پذيرند
و اگرچه غالباً هم جنس
ِ ِموجودات چنين
فضا واقليمي
نبوده و نيستند،
با اينهمه از
خود
استعداد
درخشاني در
انطباق با محيط
و در پذيرش
رنگ و عوارض
اطراف بروز مي
دهند و تحمل
خفت و وَهن را
به عادات ثانويهء
خود بدل مي
کنند . گوئي مو
به مو به
دستورالعملل
ضرب المثل
مشهور عمل مي
کنند که مي گويد
:
«خواهي
نشوي رسوا ،
همرنگ جماعت
شو !» يعني به
رنگ ِ پيرامون
ِ خويش درآ و
محيط را با
خود و خود را
با محيط،
همگون و همساز
و همرنگ ساز!
اينان در حقيقت
پذيرش رسوايي
را ، گريز از
رسوايي مي
پندارند. از اين
رو همرنگ
جماعت ِ رسوايان
مي شوند تا
نفس ِ رسوايي
در ميانه گم
شود و هنگامي
که چنين فاجعه
اي در جامعه اي
رخ مي دهد ،
فروپاشي بنياد
هاي اخلاقي
جامعه ا ست که چهره
نموده و ناقوس
مرگ
ارزش هاست که
به صدا درآمده
است.
و حقاّ
که شگفتي آور
است هنگامي
که در چنين
فضاها و محيط
هاي آلوده ،
با انسان هايي
روبرو شويم که به
قول جمال الدين
اصفهاني
دلشان از اين
آلودگي ها نمي
گيرد و جانشان
ملول نمي شود.
پيداست
که هواي آلوده
و مسمومي که
به مزاج برخي
موجودات
سازگار افتد ،
به طور طبيعي
موجودات ديگري
را که در آن
حول و حوش سکني
دارند در
برابر يک
دوراهي قرار مي
دهد:
نخست
آن که سَمومات
و آلودگي ها، آنان
راپراکنده مي
کند و از اقليم
و محيطِ مألوف
و خانه هاي
اجداد و تبار
فراري مي دهد
و به سوي محيط
هاي ناشناخته
مي گريزاند.
اين
موج هاي پي
درپي فرار و
مهاجرت و
پناهندگي که بيش
از 27 سال است
سرزمين ما را
دچار آشفتگي و
پريشاني و تلاطم
کرده و ملت ايران
را گرفتار
دربدري و خانه
به دوشي کرده ،
بنياد
خانواده ها را
از هم گسيخته
و بيش از نيمي
از مردم ميهن
ما را به رنج
فراق و گسستگي
ميان خويش و پيوند
مبتلا ساخته
است ، نتيجهء
همين سموم
متعفن بيماري
زا و ملال آور
و نابود کننده
است.
اينجاست
که معناي سخن حزن
انگيز و دردآلود
حافظ بيش از
هميشه براي ايرانيان
امروز ملموس و
درک شدني و دريافت
کردني مي شود . حافظ
مي گفت:
زتند
باد حوادث نمي
توان ديدن
در اين
چمن که گلي
بوده است يا
سمني
از اين
سموم که بر
طرف بوستان
بگذشت
عجب
که برگ گلي
ماند و
رنگ نسترني
و سپس به
پايداري
و شکيبائي فرا مي
خواند و نگين
عزيز وطن را در دست
اهريمن ، ابد
مدت و جاودانه
نمي دانست و مي
سرود که :
به
صبر کوش تو اي
دل که حق رها
نکند
چنين
عزيز نگيني به
دست اهرمني
با اينهمه
از قحط الرجال
زمانهء خود دلي
پرخون داشت و
باچراغ به دنبال « فکر حکيمي
و راي برهمني» بود
و در جستجوي
انساني
خردمند و آگاه
، گرد شهر مي
گشت مگر طلسمي
بشکند و گرهي گشوده
شود تا «مزاج
دهر» اينگونه
در فضاي مسموم
و آلوده و بلا
زدهء روزگار
تباه نگردد. و
بدين گونه از آن
سوي تاريخ هفتصد
ساله عصر خويش
، انسان ايراني
امروز را ندا
مي داد که :
مزاج دهر
تبه شد در اين بلا ،
حافظ
کجاست
فکر ِ حکيمي و
راي برهمني ؟
باري
، همچنان که
گفتيم ، کوچ و
مهاجرت نخستين
راهي است
که جمعي برگزيده
اند يا برمي
گزينند. البته
اين راه براي همگان
ميسر و مقدور
نبوده و نيست
و کساني هم که
در موقعيت گريز
و مهاجرت قرار
گرفته اند و مي
گيرند با
مخاطرات ِ بسياري
دست به گريبان
مي شوند و بي
ترديد آيندهء
نيک و رستگاري
و سرافزازي نصيب
همگان نمي
شود. چه بسيار
دشواري ها و
انواع بلا ها
و ناکامي ها
که زادهء اين
گريزها و
پناهندگي ها و
مهاجرت ها
بوده و هستند . بلا
ها و فجايعي
که شايد گوشه
اي از حکايتهاي
آنرا آيندگان
بازخواهند
گفت و چه بسيار
ند غصه
ها و قصه ها و
رنجنامه ها و
عريضه هاي
حرمان وشکستي که هرگز
باز گفته
نخواهند شد.
اما
راه دوم آن
است که تن به
ماندن داده
شود و قرار بر
فرار مُرجّح
دانسته گردد.
و
اين البته
سرنوشت ِ اکثريت
مطلق ملت ماست
که در اين
روزگاران
پرآشوب ِ ربع
قرني ( يعني
دوراني که جنگ
خانمان سوز 8 ساله
به درو کردن
فرزندان مردم
مي پرداخت و کين
توزي و قساوت
و نامردمي
حاکمان ديني ،
بخش ديگري از
فرزندان اين
آب و خاک را در
زندان ها مي
کشت و شلاق مي
زد و سنگسار مي
کرد و مي کند )،
ترجيح دادند
بمانند يعني
جز ماندن
چارهء ديگري
نداشتند و اي
بسا بسيار
کسان که آرزوي
کوچ و گريز را
تا همين امروز
در دل ِ خود
برآورده نشده
نگاه داشته اند.
به
هرحال اين بخش
ِ عظيم از
مردم ايران به
سوختن و ساختن
تن داده اند و
بدون اينکه
حاکميت تحجّر
و استبداد ديني
را در عمق
وجدان و در باور
هاي قلبي خود
پذيرفته
باشند، به
تداوم حيات در
کشور خود مي
کوشند و سعي
دارند
که براي تلطيف
ِ اينهمه
خشونت و جهل و
بي مروُتي و غدر
و عداوت و عقب
ماندگي
و خرافه پرستي که در رگ
هاي شهر مثل
خون آلوده و
گنديده اي جريان
دارد ونيز براي دور
کردن ملال و
اندوه ِ حاصل
از فرهنگ مرگ
انديش و نوحه
گر و سياهپوش
حاکم ، در حد
امکان ، راه
هاي متنوعي پيدا
کنند و گريزگاهي
بجويند.
برخي به
دامن فرهنگ و
هنر آويخته
اند. برخي به
آموزش
فرزندان تکيه
کرده اند. جمعي
ديگر در جستجوي
محيطي امن تر
، از حلقه هاي
قوم و خويشي و
تبار و قبيله يا
فرقه و طريقه
، حصاري به
گِرد خود
ساخته اند تا
گذران ِ دشوار
روزها را
برخود آسان تر
کنند.
اينها
البته جزء
«نجات يافتگان
» اند ، اما با
نهايت تأسف ،
جمع کثيري نيز
به دام هولناک
ِ گذران هاي
شوم ، مثل اعتياد
به ترياک يا
موادي ويران
کننده تر و
هولناک تر از
آن افتاده و
سقوط کرده
اند.
در
اينجا مجال آن
نيست که به
انواع تباهي
ها و نا به
هنجاري هاي مُهلک
ِ جامعهء
امروز ايران
بپردازيم و از انواع
اعتياد و فحشا
و فروش فرزند
و قاچاق کليهء
انسان ها و سرقت
و قتل و راهزني
ها و شبروي ها ي
بي سابقه ونيز بي خان
و ماني بسياري
از زنان و
کودکان ايراني
ِ امروز سخن
بگوييم.
پيداست
که رواج و
گسترش جنون
آساي اين
گونه تباهي ها
، به شکل و شيوه
و با سرعت
شگفت آوري که
طي اين سال هاي
سياه در
جامعهء ايران
ظهور يافته و
ريشه دوانده
است، نيز نشانه
و بيانگر
وجود يک
انحطاط ِ عظيم
ِ اخلاقي و
فرهنگي ست. يعني بيان
کنندهء وجود
فاجعه اي ست
که متأسفانه
کم تر به آن
پرداخته مي
شود و کم اند
کساني که
گهگاه از آن
سخني به ميان
مي آورند.
بيشتر
افراد
معمولاً
نابساماني هاي
اقتصادي و فقر
و پريشانروزي
هاي ملموس را
مي بينند و به
حق و به درستي
بر آنها تأکيد
مي ورزند ،
اما حقيقت آن
است که پس ِ
پشت اينهمه
نابساماني و
پريشاني و
آشفتگي هاي
اجتماعي يک
واقعيت
هولناک و درد
آور پنهان است
: انحطاط
اخلاقي.
آري
، يک انحطاط بزرگ اخلاقي
که با هيچ متر
و گز و سنگ و
محک و معياري
قابل سنجش نيست
و ابعاد دردناک
و خسران باري
که از اين
رهگذر بر ملت
ايران وارد
شده و
ضربه و صدمهء دهشتناکي
که جامعهء ايران
دريافت کرده بر کسي
هويدا نيست و
چه بسا نتايج
شوم وعريان ِ
آن ، در دهه ها يا
صده ها ي آينده
نمايان خواهد
شد و آيندگان
به درستي و
دقت بيشتري
خواهند دانست
که چگونه بنياد
هاي تاريخي و
فرهنگي و ملي
ما از گذر اين
سَموم ويران
شدند و سيلاب
هاي بنيان کن
ِ جهالت و خشک
مغزي و قساوتي
که در اين ر بع
قرن اخير زواياي
آشکار و پنهان
کشور ما و ملت
ايران را
درنورديد ، چه
خسارات و
صدمات جبران
ناپذيري به
بار آوردند!
به
راستي که نزديک
ترين توصيف اين
روزگاران
زوال را شايد
بتوان در برخي
متون ِ کُهن ِ فارسي ،و
از آن جمله در
کتاب کليله و
دمنه و در باب
برزويهء طبيب
به قلم ابن
مقفع يافت که
مي گويد:
«مي بينم
که کارهاي
زمانه ميل به
ادبار دارد و
چُنانستي که خيرات
مردمان را
وداع کردستي،
و افعال ستوده
و اخلاق ِ
پسنديده
مدروس گشته ،
و راه راست
بسته ، و طريق
ِ ضلالت گشاده
، و عدل ناپيدا
و جور ظاهر و
علم متروک و
جهل مطلوب ، و
لُؤم و دنائت
مستولي و کرم
و مروّت مُنزوي،
و دوستي ها ضعيف
و عداوت ها قوي،
و نيک مردان
رنجور و
مُستَذلّ و شريران
فارغ و محترم
و مکر و خديعت
بيدار و وفا و
حُرّيت در
خواب و دروغ
مؤثــّر و مُثمر
و راستي مردود
و مهجور ، و حق
مُنهزم و باطل
مظفّر ، و متابعت
ِ هوا سُنّت ِ
متبوع و ضايع
گردانيدن
احکام ِ خرد
طريق ِ مشروع
، و مظلوم ِ
مُحِق ذليل و
ظالم ِ مُبطِل
عزيز و حرص
غالب و قناعت
مغلوب ، و
عالَم ِ غدّار
بدين معاني
شادمان و به
حصول ِ اين
ابواب تازه و
خندان.» (کليله
و دمنه
نصرالله منشي
باب برزويه طبيب
ص 55 به کوشش
مجتبي مينوي)
و نيز
شبيه چنين توصيفي
را مي بايد در
بخش هايي از
نامهء پر آبِ
چشم رستم
فرخزاد به
برادرش و از
زبان فردوسي
شنيد که گفت :
يکي
نامه سوي
برادر به درد
نبشت
و سخن ها همه ياد
کرد
که اين
خانه از
پادشاهي تهي
ست
نه
هنگام فيروزي
و فرّهي ست
گنهکار
تر در زمانه
منم
ازيرا
گرفتار
آهرمنم
همه
بودني ها ببينم
همي
وزو
خامُشي برگزينم
همي
کزين
پس شکست آيد از
تازيان
ستاره
نگردد مگر بر
زيان
پذيريم
ما باژ و ساو
گران
نجوئيم
ديهيم ِ
کُندآوران
چو
نامه بخواني
خِرَد را مران
بپرداز
و برساز با
مهتران
همي
تاز تا
آذرآبادگان
به جاي
بزرگان و
آزادگان
ز
زابلستان هم
به ايران سپاه
هرآنکس
که آيند ،
زنهار خواه
سخن
هرچه گفتم به
مادر بگوي
نبيند
همانا مرا نيز
روي
که من با
سپاهي به سختي
درم
به
رنج و غم و
شوربختي درم
رهايي
نيابم
سرانجام ازين
خوشا
باد ِ نوشين ِ
ايران زمين
تا مي
رسد به اين
سخنان که گويي
استاد طوس رنج
امروزيان ِ
وطنش را توصيف
مي کرده است:
چو با
تخت ، منبر
برابر شود
همه
نام بوبکر و
عُمّر شود
تبـَه
گردد اين رنج
هاي دراز
شود
ناسزا ، شاه ِ
گردن فراز
نه
تخت و نه ديهيم
بيني ، نه شهر
ز
اختر ، همه
تازيان راست
بهر
چو
روز اندر آيد
، به
روز دراز
نشيب
ِ |