از ديار حبيب تا بلاد غريب

مهرزاد بروجردي

هفته نامه شهروند امروز

«آقای بروجردی، شما كه هر وقت فيلتان ياد هندوستان مي‌كند به فرنگستان سفر مي‌كنيد به خاطر بسپاريد كه اين كشور به امثال شما نياز دارد. بايد برگرديد و به آن خدمت كنيد.» درست سي‌سال پيش، روزی كه برای خداحافظی به دفتر مدرسه بزرگمهر اهواز رفته بودم، آقای پرچمی معلم مهربان انشا با من چنين مي‌گفت. اينك سي‌سال از زمانی كه در قامت يك دانش‌آموز شانزده‌ساله به شهر نيويورك رسيدم مي‌گذرد و اكنون در همان ايالت نيويورك استادی ميان‌سال شده‌ام. شور و شوق دوران جوانی و نوجواني‌ام را سختي‌های مهاجرت بر باد داده‌ و هنوز ياد‌آوری سخن آن معلم نيك‌سرشت چشمانم را پرآب مي‌كند. بارها با خود گفتم كه اگر روزی دوباره آقای پرچمی را ببينم به او چه مي‌توانم گفت؟ شايد سكوت و خموشي‌ام گويای آن باشد كه تقدير موافق‌ تدبير من نبود و سرنوشت مرا با رنج دوری و فراق سرشته بود. شايد نيز به زبان آيم و بگويم كه گرچه در «بلاد غريب»ام اما هرروز در ياد «ديار حبيب» به شب مي‌برم و تاآنجا كه بتوانم در  خدمت به آن مي‌كوشم. نمي‌دانم. شايد نيز از بيت سعدی ياری برم كه:

سعديا حب وطن گرچه حديثی است درست/
نتوان مرد به سختی كه من اينجا زادم

شايد هم به رسم روشنفكران امروزين سخن از روزگار مدرن و دهكده جهانی به ميان آورم و وطن‌دوستی را نه در دايره بسته‌ مرزهای قراردادی بلكه در جهانشمولی دنيای انسانی معنا كنم.

حقيقت اين است كه به فراخور حال و هوای لحظه ديدار مي‌توانم هر يك از اين سخنان را از آستين بيرون آورم. بهر روی اين چندگونه انديشيدن درباره‌ مهاجرت خود پي‌آمد زيستن مهاجرگونه است.

چندی پيش در كلاس درس رو به شاگردان آمريكايی خودم پيوسته واژه‌ «شما آمريكايي‌ها» را به كار مي‌بردم. در پايان درس دانشجويی پيشم آمد و پرسيد «آيا شما شهروند آمريكا نيستيد؟» پاسخ گفتم كه «بلي». پرسيد:«پس چرا ميان خود و ما ديواری مي‌كشيد و به جای كاربرد واژگان «ما آمريكايي‌ها» پيوسته مي‌گوييد «شما آمريكايي‌ها؟» پرسشی تفكربرانگيز بود و در پاسخش تنها توانستم به شرح حال خويش اكتفا كنم. به او گفتم كه گرچه سه‌دهه از عمر خويش را در آمريكا سپری كرده‌ام اما هنوز دوزبانه و دومليتی بودن برايم ناهموار است و به دشواری مي‌توانم واژگان «ما آمريكايي‌ها» را به كار برم. من امروز از ديدگاه حقوقی و قراردادی يك ايراني– آمريكايی هستم و در اين هويت خط‌فاصله‌دار دنيايی از ترديد و حيرت و فاصله و حسرت نهفته است. راستی شايد نيز در پاسخ به خطاب‌های پرچمی عزيزم، انشايی بنويسم و در آن بگويم كه هويت خط‌فاصله‌دار چيست و چه رنج‌ها و اشك‌ها و ناهمواري‌هايی درو نهفته است. و نيز اينكه چگونه شمار درشتی از هم‌نسلان من از همان مدرسه بزرگمهر اهواز و ديگر مدرسه‌های آن كهن‌ديار همچو مرغان مهاجری خواسته يا ناخواسته پيام‌آوران ميان دو دنيای شرق و غرب، اسلام و مسيحيت و سنت و تجدد شده‌اند.

پرسش من اينك نه آن سهراب سپهری يا عباس كيارستمی است.

من نمي‌پرسم كه «خانه دوست كجاست؟» آنچه از من مي‌پرسد و نيز پرسش من است اين است كه «خانه‌ من كجاست؟»، «وطن من كجاست؟»

به دفترچه خاطره‌هايم مي‌نگرم و مي‌بينم به بيست و يكسال پيش دروچنين نوشته‌ام:

«و آن پرسش سمج دوباره گريبانم را گرفته و قلبم را مي‌فشارد، آيا ما در اين جامعه آمريكايی چيزی كه در شمار آيد هستيم؟ شايد كسی بتواند در دو فرهنگ زندگی راحتی داشته باشد ولی آيا مي‌تواند به هر دو به يكسان دل بسپارد؟» (مي‌بينيد آقای پرچمي؟ از مرزهای زمينی و هوايی گذر كرده‌ام ولی حصار خاطره‌ها و چنبره احساس‌ها را چه توانم كرد؟)

آبها از آسيا افتاده ليك
باز ما با موج و توفان مانده‌ايم

ياد مقاله‌ای از غلامحسين ساعدی مي‌افتم كه در آن تفاوت ميان آواره و مهاجر را چنين شرح داده بود:«مهاجران همچون مرغان مهاجرند كه از جايی بر مي‌كنند و پر پرواز مي‌گشايند و در گوشه‌ای اتراق مي‌كنند كه هوای خوش‌تری دارد و آب و دانه‌ فراوان. مهاجر قدرت انتخاب دارد، شمال و  جنوب، راست يا چپ در زاويه اين جزيره يا در گوشه آن مرداب. با كوله‌باری از خاطرات، و با دارايی خويش، زندگی خوش‌تری را مي‌گذراند و هميشه اميدوار است كه زمستان به بهار يا پائيز به زمستان برسد كه جاي‌كن شود و به مكان و قرارگاه خوش‌تری برگردد. هرگوشه دنيا وطن اوست، تمام دنيا طويله مهاجر است: مهاجر مي‌چرد و خوش مي‌گذراند، راه و چاه بلد است، مواظب خويش است، مواظب آينده خويش است. مهاجر اميدوار است، هميشه اميدوار است هرچند ريش و گيس‌اش به سپيدی نشسته باشد.»

آواره اما از كنار سگ‌های جليقه‌‌پوش پليس با احترام و لبخند رد مي‌شود كه مبادا كارت اقامتش را بگيرند. به همه چيز اين گوشه دنيا بايد احترام گذاشت. حديث «همه جای دنيا سرای من است» يادش مي‌رود. آواره در سرزمين از ما بهتران است. طعم حقارت را مي‌چشد، اداره پليس، اداره پناهندگی،اداره درماندگی، آواره حس مي‌كند تمام مناعت‌طبعش را از دست داده است... آواره از پاسبانی كه كنار گل‌فروش ايستاده و سيگار دود مي‌كند، از مامور بي‌آزاری كه وارد قطارها مي‌شود، از گريه بچه‌ همسايه‌اش مي‌ترسد. آواره بيمارگونه مي‌ترسد. آواره وقتی مي‌شنود كه دو نفر به زبان مادری او حرف مي‌زنند به شدت وحشت مي‌كند. پشت به آنها مي‌كند و در اولين ايستگاه پياده مي‌شود. اگر در خيابان است به اولين كوچه راه كج مي‌كند. آواره حتی از خود مي‌ترسد، از تصوير خود مي‌ترسد و فكر مرگ هيچگاه او را رها نمي‌كند. خاطرات كفن و دفن اموات دور و نزديك را جلو چشم دارد. مي‌ترسد بميرد و لاشه صاحب‌مرده‌اش روی دست كسی بماند ...»

شايد زنده‌ياد ساعدی كه خود درد آوارگی را با پوست و استخوان حس كرده بود، قدری در تصويرگری خويش از راحت حال مهاجران زياده‌روی كرده باشد، من سختيهای زندگی مهاجران را از نزديك ديده‌ام.(1) ديده‌ام پدرانی را كه عزيزان خويش را در ايران جاگذاشته‌اند تا بلكه درآمد كسب كنند و برای آنها بفرستند و مادرانی را كه به هزار شگرد برآنند كه به فرزندشان زبان مادری خود را بياموزند. مردان و زنان جوانی را ديده‌ام كه با يار سفر خويش از غم كهن سخن مي‌گويند، و سالمندانی كه ناتوان از بازگشت به مرز و بوم پدری خويش روزگار را با بازگويی حسرت‌بار خاطرات سپری مي‌كنند.

اگر زنده‌ ياد ساعدی در كنارمان بود شايد برايش مي‌گفتيم كه مهاجرت يك پديده جهانی است و بيش از دويست ميليون مهاجر در جهان وجود دارند. به او مي‌گفتم كه مهاجرت ايرانيان با علت‌هايی چون حال و روز سياسی، اعتقادی و اجتماعی جامعه ايران، با نبود امكانهای لازم برای پرورش است.

و پاسخگويی به نيازها، با بالا رفتن سطح آموزش و انتظارهای نسل جوان و با ده‌ها علت ديگر گره خورده است. مي‌گفتم كه موج مهاجرت بعد از انقلاب يكی از بزرگترين موج‌های مهاجرت در تاريخ ايرانيان است و يادآور مي‌شدم كه بسياری دستاورهای علمی و فنی و ادبی دنيا پي‌آمد همين‌گونه مهاجرت‌ها و تبعيدها و آوارگي‌هاست.

افسوس كه ساعدی به مهاجرت ابدی رفت و ديگر در ميان ما نيست. ولی شايد روزی با جناب آقای پرچمی و ديگر هم‌وطنان مهربانم اين بيت خواجه را زمزمه كنم كه:

گفتا تو از كجايی كاشفته مي‌نمايي؟
گفتم منم غريبی از شهر آشنايي

۱- در مقاله «سخنی با مناديان گفت‌وگو با ايرانيان خارج از كشور» مجله بخارا، شماره ۱۶، پاره‌ای از اين سختي‌ها را برشمرده‌ام.


------
مقالات اخير مهرزاد بروجردی در سايت نيلگون
درک سياسی روشنفکران ايرانی ــ در گفت‌وگو با مهرزاد بروجردي