![]() |
![]() |
|
«اخلاق» يا «سياست» تفسير متن، تجربهء نبوی، سروش، و نيکفر مراد فرهادپور به نقل از روزنامهء کارگزاران http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?14940 گروه انديشه: در پی مجادله قلمی ميان عبدالكريم سروش و جعفر سبحانی درباره نظريه «بسط تجربه نبوي»، محمدرضا نيكفر به بررسی پروژه فكری سروش در ساليان گذشته پرداخت و در مقالهای با عنوان «تفسير و تجربه ستم» نشان داد كه چرا «بسط تجربه نبوي» نظريه مهمی نيست. نيكفر معتقد بود عبدالکريم سروش، در دوره اخير فکری خويش روی مسئله «تجربه نبوي» (يعنی آن «تجربه»ای که محمدبنعبدالله را «نبي» کرد) متمرکز شده و به دليل اهميت صدر اسلام برای کل تاريخ اسلام گويا اين تصور را دارد که با تفسير تازهای از تجربه صدر ميتواند آن تاريخ را بازنويسی کند. از نظر وی اين تلاش به عنوان يک تلاش ذوقی فردی ارزشمند است، اما بعيد است که به سرانجام مؤثر راهگشايی برسد. نيكفر ميپرسد: «در تفسير دين، چه دروندينی و چه بروندينی، اولويت با چه موضوعی است؟ اگر اولويت، با بصيرت اخلاقی و نظر منصفانه به الزامات عصر تعيين شود، بايستی موضوع ستم و خشونت را در کانون توجه قرار داد.» اين نكته برجستهكردن آن بخش از مقاله سروش بود كه در آن از آيتالله طلب ميكرد «در مقابل انحرافات عملی و اخلاقی ساكت ننشيند و اگر ظلم و جفايی بر مظلومی ميرود آرام نگيرد و به پيمان خداوند با عالمان وفادار بماند و با جفاكاران همسويی نكند». آيتالله نيز در پاسخ اشاره كرد كه «ما كی با جفاكاران همسو بودهايم و همكاسه؟» و تلويحا پرسشِ «كدام ستم؟» را در قالب استفهام انكاری مطرح كرد. چندی پيش در دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران سلسله جلسات «هنر و نظريه» با سخنرانی صالح نجفی برگزار شد، كه در يكی از جلسات آن مراد فرهادپور به عنوان ميهمان با سخنرانی «اخلاق يا سياست» حضور يافت. در اين سخنرانی در تالار مطهری فرهادپور به بررسی نكات مطرحشده توسط نيكفر درباره روشنفكری دينی پرداخت. آنچه در زير ميآيد متن كامل سخنرانی فرهادپور است كه پس از پيادهسازی توسط خود وی ويراستاری و با افزودن نكات ديگری بهصورت مقاله مستقلی درآمده است. «اخلاق» يا «سياست» مراد فرهادپور صحبتهای من ناظر است به مقاله اخير محمدرضا نيكفر درباره روشنفكری دينی با تاكيد بر نظريه «بسط تجربه نبوي» عبدالكريم سروش. اين مقاله تصور قبلی مرا از نظريات ايشان كه جستهگريخته اينطرف و آنطرف خوانده بودم تكميل كرد. در كل از نظر من مطالب و موضعگيريهای مختلفِ مطروحه توسط نيكفر هوشمندانه و بادرايت بوده است. از جمله ويژگيهای مهم نيكفر آشناييِ او با الاهيات مسيحی و هرمنيوتيك و وضعيت نظری غرب، و نيز صراحت و روشنی وی در آرای مرتبط با ايران و الاهيات اسلامی ـ كه شايد هر دوی اينها نيز ناشی از خوشاقباليِ اقامت در آلمان باشد ـ همچنين نداشتن دعوی نظريهپردازی، بهويژه ارائه راهحلهای نظريِ ناب و نظريههای كلی درباره ايران در مقام «نظريهپردازِ جهاني» تحت عناوينِ كليای همچون «قبض و بسط» و «غربزدگي» و «امتناع تفكر»؛ نظريههايی كه در ايران جديد و خلاق به نظر ميرسند ولی عمدتاً پارههايی از آرای كموبيش قديمی غربيها و اِعمال آنها بر وضعيت ايران هستند. اينكار البته به خودی خود كماهميت نيست و علاوه بر آشنايی با تكهپارههای نظری غرب، نيازمند شناخت تاريخ و ادبيات ايران، زبان عربی و علوم دينی است. لذا قصد من كوچكشمردن چنين تلاشهايی نيست. منتهی نيكفر در معرفی سنت مورد علاقه خود (هرمنيوتيك) تا حد ممكن بهصورتی كامل و صادقانه رفتار كرده است. اينچنين نبوده كه مثلاً معرفتشناسی پوپر مطرح شود اما از ليبراليسم سياسی او اسمی به ميان نيايد، يا سويههای شبهعرفانی و معنوی هايدگر مطرح شود اما آنچه او را در دوران خود جذاب كرد يعنی گسست از سنتهای پيشين و نوآوريهای ماترياليستی وی ديده نشود. (برای مثال، مواردی كه نظرات هايدگر بسيار مشابه يا حتی تكرار آرای ماركس و وبر است؛ نظير فصول اوليه «وجود و زمان» در تحليل ابزار يا مقالهای كه بعدها درباره تكنولوژی نوشت.) يا فروكاستن فقر فلسفی، كلامی و فكری ايران به ضعف متفكران و اهمال روشنفكران در انديشيدن به مبانی و بنيادها، و در عين حال كمبها دادن به عامل و مقصر اصلی؛ يعنی همان تاريخِ طولانيِ قدرت، حاكمانِ جبار و هوسهای آنی و تصادفی ايشان، و هزاران بداقبالی تاريخی و عامل حادث و سراپا غيرنظری ديگر كه در اين فقر تئوريك موثر بوده است. مورد خاص محمدرضا نيكفر لااقل از اينگونه سوءتفاهمها بری است. مثال بارز اينگونه عشق به تئوری و نظريهپردازی بهويژه مونتاژ نظريه (كه امروزه به بنبست و بيفايدگی و سترونيِ اجتماعی و سياسيِ مبحث هرمنيوتيك دينی و غيردينی، و نيز تكراری شدن و خستگی همگانی از اينگونه مسائل دامن زده است) نظريه «بسط تجربه نبوي» است همچنان كه نيكفر بدان اشاره ميكند، بهويژه با توجه به مطلق (و الاهي) بودن متون مقدس و تجربه نبوی، هر دو، تاكيد صريح يا اشاره ضمنی به ثبات اولی و تفسيرپذيريِ دومی يا سنتگرايی اولی و نوآوری اجتماعی دومی تا حد زيادی بيپايه است. بنابراين اشاره نيكفر به اينكه «بسط تجربه نبوي» نظريه مهمی نيست، به خصوص از نگاه ناظری بيرونی، درست و بسيار هوشمندانه است. با اينحال نيكفر بررسی تئوری بسط تجربه نبوی را از رويكردی بيرونی فراتر ميبرد و نقد درونماندگار خود را نيز از بنبست هرمنيوتيكِ معرفتشناختی (كه درايران بسيار رايج است و افراد پركار و از جهاتی خلاق همچون مجتهد شبستری و سروش و ديگران بدان پرداختهاند) ارائه ميدهد. اما موضع من بهطور خلاصه اين است: دفاع نيكفر از رواج و تداوم «نسبيسازی شريعت» در ميان روشنفكران مسلمان حال حاضر، گويای علاقه و دلنگرانی تاريخی نيكفر نسبت به آينده ايران است و قابل تقدير، اما حتی اين راهحل بيرونيِ وی برای رفع اين بنبست نيز بهنوعی پايش در قلمرو نظريهی صرف يعنی در هرمنيوتيك و معرفتشناسی (به مفهوم محدود و يكسويه آن) گير است. لذا بيشتر به تواناييها و محدوديتهای نظری روش نسبيسازی توجه دارد تا به تواناييها و ضعفهای سياسيـ اجتماعی هواداران و پاسداران اين قسم نسبيسازی و اين شيوه از اصلاح ديني. همين نكته در مورد نقد درونی وی از بنبست هرمنيوتيك متون مقدس در ايران و اتخاذ مواضع كلان و كلی، نيز صادق است. جوهر يا عصارۀ نقد و راهحلِ درونماندگار نيكفر، در ارتباط با روشنفكرانی كه بهدنبال هرمنيوتيك دينياند، توجه به «اخلاق» و «پارسايي» و پيشچشم داشتن ستم اجتماعی است. بسط تجربه نبوي بنبست هرمنيوتيكِ معرفتشناختی را ميتوان اينگونه توصيف كرد: اصلاحطلبی دينی يا همان «پروتستانيسم اسلامي» جريانی است كه در مقابل گروه محافظهكاران شكل ميگيرد. دغدغه اصلی اين گروه تفسير متون دينی است. اما محافظهكاران ضد تفسيراند و طرفدار پايبندی تمامعيار به نصّ و سنت برای حفظ معنای مطلق و يگانهی ايمان و آموزههای دينی در برابرِ مصلحانِ اهل تفسير و تغيير و تجدد؛ يعنی همان نزاع كهن و هميشگی ميان طرفدارانِ The letter of the Law (يا همان نصّ قانون شرع) و هوادارانِ The spirit of the Law (يا همان روح شريعت). اما نكته اصلی اين است كه اين مدل يا شيوۀ مناظره از اساس نسبت به وضعيت ما بيربط است و بصيرت نيكفر نيز به همين بصيرت اساسی برميگردد كه ميزان انتزاعيشدن و جداشدن آموزههای دينی از زمينههای تاريخيشان تفاوت ميكند. تاكيد او بر اين نكته است كه در مورد اسلام توانايی انتزاع يا كَندن از زمينه تاريخی، يعنی صدر اسلام، بسيار كم است؛ آموزههای اسلامی همواره در قالب زمينه تاريخی و حوادث خاص و مشخص و در قالب روايات و احاديث درك ميشوند. برای مثال مفهوم عدالت از طريق حادثهای خاص همچون بيرون كشيدن خلخال از پای زن يهودی تشريح ميشود. مسلماً روحِ عدالت و برابری انسانها در پيشگاه الاهی و كرامت انسانی در اين واقعه حضوری محسوس دارد؛ ولی اين حضور به يك مورد بسيار خاص وصل است. مفهوم عدالت جدا از اين حادثه خاص چندان تعريفشده نيست. لذا فرضاً اگر كسی اين واقعه را نديده بود آنوقت چه ميشد؟ به همين سبب است كه مدل فوق در اينجا جواب نميدهد. اينگونه نيست كه در اين مناظرۀ اسلامی نيز در يكسو نصگرايانِ افراطيِ مخالف هرگونه تفسير همچون وهابيها و سلفيها، ايستاده باشند، و در سوی ديگر اهالی تفسير. چراكه در واقع گروه اول نيز ناگزير از تفسير هستند، همچنان كه از اسمشان (سني) هم پيداست. اينطور نيست كه بتوان همچون پروتستانها دو هزار سال تاريخ كليسا و چهار قرن مباحثه داغ كلامی و نتايج آن (مثلاً تصميمات شورای كالسدون) را قيچی كرد و به نصّ كتاب مقدس بازگشت (گذشته از مسائل بهغايت مهمی نظير نحوۀ خاص پيوند تاريخ با متن، رخداد با روايت، يا كنش با كلام كه متكی بر ساختار اجراييِ، Performative، پيشگويی يا نبوت است و گذشته و آينده، عهد عتيق و عهد جديد، را به شيوه و با «اعجازي» كاملاً متفاوت از رسالت يا ارسال پيام، در هم ميتند).(۱) در مورد اسلام، كاملاً بهعكس، آنچه به عنوان نصّ وجود دارد مستقل از سيره نبوی و صدر اسلام حتی برای خود وهابيها بيمعناست، بنابراين آنها هم اهل تفسير هستند. هزاروچهارصد سال تفسير همه سخنانی كه در هرمنيوتيك گفته ميشود، همچون اينكه «متن را بايد در زمينه تاريخيِ خود فهميد»، و گمان ميرود حرفهای جديد و بديعی است، بيش از هزار سال گفته و تكرار شده است و حتی قشريترين گروه، يعنی وهابيون هم، همين كار را كرده و ميكنند؛ يعنی نص را بر اساس زمينه و وضعيت اجتماعی آن ميفهمند و از اين لحاظ بسيار هم اهل هرمنيوتيكاند و ميتوان بدانها گفت هرمنيوتيسين. پس چنان كه نيكفر مطرح ميكند خود متن مقدس به شكلی در فضا و محدوده سنتی كه خود برسازندۀ آن بوده است در بند افتاده؛ خودِ متن بر اساس زمينه تاريخيِ نگارشاش به سنتی شكل بخشيده كه مستقل از آن نميتوان متن را فهميد و معنا كرد. پس تنش ميان «روح» و «كلمه»، به آنصورت كه در غرب موجود است، در اينجا معنا و مصداقی ندارد. در نهايت هر دو طرف بايد اين تنش را، كه غيرقابل حل مينمايد، به ياری امری فرامعرفتی همچون قدرت يا زور حل كنند. در تاريخ اسلام، كَندن(abstraction)، جداكردن، يا تجريدِ آموزهها و معانی از دل روايات و حوادث و زمينه خاص تاريخی، و تثبيت آنها، همواره با كاربرد شكلی از قدرت همراه بوده است. اين جداسازی بيشتر به زور نياز داشته تا به معرفت هرمنيوتيكي. دقيقاً به همين دليل روشهايی همچون «تعويض زمينه تاريخي» يا توسل به روش «نسبيسازي» گرچه ميتواند مفيد باشد اما راهگشا نيست. برای مثال پرداخت پول بهجای شتر برای زكات با همين روشها صورت ميگيرد. منتها اين كاری است كه فقها خيلی بهتر انجام ميدهند بدون نياز به هرگونه هرمنيوتيك گادامري. پس هر دو طرف به زمينه تاريخی حوادث و ساختهشدن سنت و رشد و تثبيت آن وابستهاند. بر اين اساس ميتوان گفت بيمعنايی و عبثبودن هرگونه راهحل صرفاً معرفتی و هرمنيوتيكی و تفسيری، چه در جهت نوآوری و استدلال عقلانی مصلحان و چه حتی برای متعصبان وهابيِ ظاهراً خلوصگرا و پاسدارِ بازگشتِ كامل به متن، روشن است. لذا نكته مهم بحث نيكفر همين مسئله دشواری يا ناممكن بودنِ انتزاع است. راهحلهای مرسوم در مقابل اين بحث كه تفسير ابزاری آزموده و اجباری است و كاری از پيش نميبرد يك راهحل عرفانی وجود دارد: كنار گذاشتنِ زمينه تاريخی و قوانين گرهخورده بدان، به نفع ايمانی صرفاً مبتنی بر عشق. اما نتيجه اين رويكرد از ديدگاه فقهی خروج از دين است، همچون حلاج و همه عرفايی كه مُهر تكفير خوردند. راهحل ديگری كه بسيار رواج دارد همراهی و سازش با سنت است: طريقت به همراه شريعت. اين راهحل در طول تاريخ به تقويت ايدئولوژيِ صاحبان قدرت و حفظ وضعيت موجود منجر شده است. بر خلاف همه حرفهايی از قبيل تلطيف شريعت، يا تاكيدنهادن بر عرفان و عشق، به لحاظ تاريخی نمونهای سراغ نداريم كه اين نوع عرفانِ معتدل مشكلی را حل كرده باشد و از ستم و تبعيض اجتماعی كاسته باشد. به نظر من نحلههای عرفانی در تاريخ ايران نقشی شديداً ارتجاعی ايفا كردهاند. مسئله گرايش به عرفان هم صرفاً در اين امر خلاصه نميشود كه شماری از افراد گوشهگير شدند و به مسائل اجتماعی كاری نداشتند، بلكه درست برعكس، بيشتر آنها مدافع حاكمان و قدرت و جزئی از ايدئولوژی حاكم بودند و اكثراً در دربار ارج و قربی فراوان و مالومنال و زندگی خوبی داشتند. اغلب هم «مراد»هايی بودند با «مريد»های بسيار. پينوشت: ۱- سادهترين و كوتاهترين راه برای آشنايی با مفهوم پيشگويی يا نبوت در الاهيات يهودی و مسيحی، پرداختن به رابطه آن با مفهوم «معجزه» (miracle) است. به اعتقاد بسياری از متالهان مسيحی مفهوم معجزه، درست بر خلاف تصور «جهانبينی علمي» عصر جديد، هيچ ربطی به نقض قوانين طبيعت يا وقوع حوادث مافوق طبيعی ندارد؛ بلكه معنای حقيقی معجزه، رخداد يا گسستی در زمان آينده است كه از ديد مومنان به ظهور امری نو، بيسابقه، پيشبينيناپذير، غيرعلّی و آزاد از هرگونه حتميت حاكم بر وضعيت تاريخی ميانجامد؛ و يگانه دليل باور به وقوع آن نيز پيشگويی انبيای الاهی است. (حتی به تعبيری ميتوان معجزه و «پايبندي» بدان را همان «رخداد» مورد نظر آلن بديو دانست كه به آينده انتقال يافته است، البته تاكيد بديو بر «وفاداري» به آنچه قبلاً رخ داده است به عوض «باور» به آنچه قرار است در آينده رخ دهد، تفاوت اصلی ميان اين «رخداد ماترياليستي» و «معجزه ديني» است). شمار انبوهی از وقايع و گفتههای موجود در «عهد جديد» را بايد تحقق پيشگوييهای مندرج در «عهد عتيق» دانست. اما ساختار پيشگويی از اين هم پيچيدهتر است، و بههمين سبب كسی چون ژاك رانسير ميتواند مدعی شود كه حتی كنش ساختن كشتی نوح نيز بهواقع در حكم پيشگويی رستگاری همه جهان و جانوران به دست عيسی مسيح است. با اين حال اين ساختاری تاريخی و معجزهگون است، ونه ساختاری (مافوق) طبيعی و (ضد) علمي. تفسير نبوغآميز فرانتس روزنتسوايگ از آيات ۷-۲ فصل ۱۷ در «سفر خروج» و آيات ۱۲ و ۱۳، فصل ۲۰ در «سفر اعداد»، پيوند سياسی و ذاتی پيشگويی يا نبوت با تاريخ و جدايی آن از طبيعت و مافوق طبيعت (اسطوره) را به خوبی روشن ميكند. بر اساس اين تفسير محرومشدن موسی از گامنهادن به ارض موعود، پيامد يگانه واقعهی حقيقتاً مافوق طبيعی به هنگام خروج بنياسرائيل از مصر بود، زيرا جاری شدن آب از دل سنگ برای رفع تشنگی بنياسرائيل مبتنی بر هيچگونه پيشگويی قبلی نبود و هيچ ربطی به «رخداد» و «معجزه» به معنای نبوی آن نداشت؛ بلكه بهراستی يك واقعه مافوق طبيعی و ناقض قانون طبيعت بود. خشم خداوند پيامد كنار نهادن ساختار پيشگويانه وحی و ايمان، و غلبه بيصبری و شك بر معجزۀ حقيقی بود. همين توصيف موجز از تحليل فلسفيـ الاهياتی روزنتسوايگ برای روشن ساختن تفاوت پيشگويی با رسالت كافی است. انسان هنوز حيوان سياسی است http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?15140 گروه انديشه: ديروز بخش اول مقاله مراد فرهادپور در پاسخ به پرسش «کدام ستم؟» و در نقد محمدرضا نيکفر را خوانديد. آنچه در پی ميآيد بخش پايانی مقاله وی درباره انتخاب ميان «اخلاق» يا «سياست» است. راه خروج از بنبست هرمنيوتيكی و معرفتشناختی چيست؟ نيكفر معتقد است يگانه راه توسل به «اخلاق» يا «پارسايي» است، يعنی دورشدن از مباحث نظری و عمل بر اساس اخلاق، چه در رفتار شخصی و چه در اعمال اجتماعي. «پارسايي» هم كلاً به اين معناست كه «صداقت داشته باشيد»، «دروغ نگوييد»، «دنبال قدرت نرويد»، «مجيز قدرتمندان را نگوييد» و «نسبت به وجود رنج و ستم و تبعيض در جامعهْ حساس باشيد»، نه اينكه از شهر و خانه خود فرار كنيد و به كوه و بيابان پناه ببريد. البته علاقه فردی و حرفهای نيكفر به هرمنيوتيك موجب ميشود تا وی راهحل افراطيِ اخلاقِ لويناسی را مطرح نكند، چرا كه در اخلاق لويناسی شما اسير «ديگري» هستيد و مسئوليت هميشه با شما است؛ اينكه «ديگري» هم اخلاقی رفتار ميكند يا نه مهم نيست. شما بايد در هر شرايطی اخلاقی رفتار كنيد، زيرا همواره گروگانِ «ديگري» هستيد. اين ديد افراطی از اخلاق ديگر هرمنيوتيكی نيست زيرا هميشه حق با «ديگري» است. لويناس تا آنجا پيش ميرود كه ميگويد صرفِ وجود داشتنِ من ميتواند به معنای نقضِ حيات «ديگري» باشد. بنابراين جايی برای گفتوگو و هرمنيوتيك اخلاقی باقی نميماند. پس منظور نيكفر از پارسايی يا اخلاق اين معنای افراطيِ لويناسی نيست. اخلاقِ مدنظر وی، بهويژه با درنظرگرفتنِ سويه سياسی و اجتماعيِ آن، بذل توجه به ظلم وستم و درد است؛ بحثی كه كسانی همچون ريچارد رورتی نيز مطرح كردهاند. به نظر من چارلز ديكنز بهتر از هر كسی در جهان اين نگرش را طرح كرده است: همدردی با ضعفا، مظلومان، و آنها كه حقشان خورده شده در مقابل قدرتمندان و صاحبان دانش و پول و قدرت. جعل ايدئولوژيك اين نگرش، همان اخلاق رايج در غرب امروز است. وقتی به اين «اخلاق» مينگريم درمييابيم كه سراپا با «اقتصاد» و «قدرت» درهمتنيده است. الگوی اصلی و مبنای تصورِ اين اخلاق از مفهوم حقوق بشر همان «انجمن حمايت از حيوانات» است؛ دفاع از حقوق جانوری زبانبسته كه به عنوان موجودی زنده درد ميكشد و گرسنگی، تشنگی، ترس و حتی تنهايی را تجربه ميكند، اما زبانبسته است و حتی نميتواند اين درد را اعلام كند مگر با يك زوزه، وخودش نيز هرگز قادر نيست به جايی شكايت كند. البته بايد تاكيد كرد كه حمايت از حقوق حيوانات نيز دستاورد كمی نيست. در مملكت ما برخلافِ همه دعاويِ عشق به طبيعت و ستايش از زيباييِ مخلوقات خداوند، مردم به حيوانات به چشم ابزارهايی مكانيكی نگاه ميكنند كه ميتوان هر بلايی بر سرشان آورد. بنابراين وقتی از «انجمن حمايت از حيوانات» سخن ميگوييم به معنای دستكمگرفتنِ اين تلاشها نيست. پذيرش «پارسايي» و «اخلاق» بهعوض نوشتن كتاب درباره پيچوخمهای درك متون مقدس، از سوی نيكفر، پيشنهاد خوب و هوشمندانهای است، بهويژه «اخلاق» در مقام توجه به ظلم و درد و ستم، و همچنان كه نيكفر با درنظر گرفتن شرايط ايران به درستی ميگويد، توجه به ستم (اعم از قانونی، خانوادگی، روانی، سنتی، فرهنگی و جنسي) به زنان، مهمترين و ضروريترين نمونه اين نوع توجه يا نگرش اخلاقی است. اگر قرار باشد نسبت به ستم حساس باشيم اولين نقطه بروز اين حساسيت، همانا «ستم به زنان» است. منتهی مسئله بر اين است كه تشخيص و تعيينِ (مصاديق) ستمديدگان و رنجبران برپايه اخلاق يا هرگونه «نگرش اخلاقي» از همان بدو كار ضرورتاً ماهيتی «عرفاني» يا بودايی دارد: ميتوان گفت هر موجود زندهای رنج ميكشد و زندگی يعنی رنجكشيدن. ميتوان تا آنجا پيش رفت كه حتی كندنِ يك سيب از درخت هم نوعی شكنجه تلقی شود. به گمانم نميتوان بر اساس منطقِ امر كلی (the universal) يا هر نوع كليگراييِ صرفاً اخلاقی ميان ستم و دردِ نباتات، حيوانات، سياهان و قبايل بومی، زنان و نهايتاً مردان سفيد بورژوای طبقه متوسط نيويورك تمايزی قائل شد. راهحل بودايی، ونهايتاً اخلاقی، اين مسئله آن است كه زندگی را فينفسه درد و رنج بدانيم و تنها راه غلبه بر آن هم خلاصی از شرّ خود زندگي. اگر به تحقيقات آخر فوكو يا بحثهای آگامبن درباره سياستـزيستي(bio-politics) و رابطه بين قدرت و بدن بنگريم، ميفهميم كه اين نوع برخورد كلی به درد و بيولوژيككردن آن، صرفاً پيچيدگيِ سياسی مسئله را در پس كليگوييهای اخلاقی پنهان ميكند. بنابراين راهحل بودايی بيشتر بهدرد فضای هاليوودی و لسآنجلسی ميخورد كه در زمان جوانی من عرفان سرخپوستيِ كاستاندا مُد رايج آن بود و حالا هم كابالای يهودی و مثنوی «معنوي». خوانندههای مشهور نيز غزليات مولوی را به انگليسی ميخوانند و جزو آهنگهای پرفروش روانه بازار ميكنند. * بدينقرار با كنار گذاشتن راهحل بودايی، مسئله همچنان باقی است. زيرا مسئله ستم به هيچوجه صرفاً امری اخلاقی نيست بلكه مسئلهای كاملاً اقتصادی، اجتماعی، تاريخی، و سياسی است. بنابراين پرسشِ «كدام ستم؟» با پاسخهای حقوقی، سازمان مللی، دولتی (كه همگی نهايتاً مبتنی بر همان نگرش اخلاقياند) حل نميشود. اين همان بحث اصلی است كه نياز به تفصيل بيشتری دارد: پاسخ به پرسشِ «كدام ستم» پاسخی نيست كه ما بتوانيم در قالب مجموعهای از مطالباتِ حقوق بشری از قدرتهايی طلب كنيم كه خود آن حاكمان و قدرتها قرار است ضامن اجرايی آنها باشند، آنها را بنويسند و به تصويب برسانند، و ما هم در چارچوب تعريفشده آنها پيش رويم. حتی خودِ حقوق بشر چنان با قدرت گره خورده كه به قول يكی از منتقدان در افغانستان وقتی هواپيماها عبور ميكردند مشخص نبود اينبار بمب ميريزند يا بسته غذايي؟ و شايد هم گاهی هر دوی آن را ميريختند! چرا كه ايندو در ساختار قدرت به هم گره خوردهاند: برای رساندن مواد غذايی و دارو به دارفور بايد از مناطقی گذشت كه جز با گردان مسلحی از سازمان ملل، متشكل از سربازان و تانكهای انگليسی و كانادايی و آمريكايی و ...، قابل عبور نيست. بنابراين حتی غذا رساندن به گرسنگانِ دارفور هم به كمك نيروی نظامی صورت ميگيرد؛ ايندو به هم گره خوردهاند و از هم جداييناپذيراند. اين همان بحثی است كه بايد ساعتها بدان پرداخت و جزئياتش را بررسی كرد. سخن گفتن از اين گره يا پيوند مستلزم بحث بر سر مسائل مهمی است همچون اينكه: «تناقضات دموكراسی و حقوق بشر» چيست؟ چرا اين تناقضات، بر خلاف آنچه امروزه گفته ميشود، فقط از سوی تفكری مطرح ميشود كه از همه جا راندهومانده و بيهيچ پناهگاهی، چه پناهگاهِ قدرت داخلی و دولت محلی و چه پناهگاهِ بيرونی و قدرت جهاني؟ اگر تفكری بتواند از اين دو پناهگاه بيرون رود آنگاه ميتواند بدون ترس از برچسبخوردن به چنين تنشها و تناقضاتی نيز بپردازد: تناقضاتی از اين دست كه: چرا بهترين و زيباترين جنبههای حيات بشر، همچون توجه به درد و ستم، دقيقاً از طريق مفهومی به نام حقوق، با خشنترين و وحشيانهترين جنبههای حيات، يعنی خشونت سازمانيافته در قالب موشك و تانك و نفربرِ زرهيِ سازمان ملل با يكديگر گره خوردهاند؟ و اين پيوند بسيار تنگاتنگ است و ريشههای آن حتی تا انقلاب فرانسه هم باز ميگردد. نكته مهم اتفاقاً درك اين نكته است كه اگر از تناقض يا تنش يا ابهام در واژههايی كه امروزه مقدس شمرده ميشوند، همچون دموكراسی و حقوق بشر، سخن ميگوييم، ريشه اصلی چنين تناقضی ارتباط اين مفاهيم با قدرت است. تناقض نهفته در دموكراسی ناشی از آن است كه دموكراسی به عنوان نظامی حكومتی و در مقام شكلی از دولت فهميده ميشود. تناقض در آزادی بيان و عقيده از آنروست كه به عنوان «حقوق» درك ميشوند؛ حقوق يعنی همان قانون، قانون هم به ضمانت اجرايی از سوی دولت يا مجموعهای از دولتها ـ به نام «سازمان ملل» ـ نياز دارد: اين دولتها قانون را مينويسند، تصويب ميكنند، و ضمانت اجرايی آن را فراهم ميكنند. و جالب اينجاست كه همه اين نهادهای قانونی در دوره ما، بر خلاف عهد تيمورخان و چنگيزخان، مستقل از محتوا و ماهيتشان با دموكراسی و حقوق بشر موافقاند، همگی خواهانِ صلح و رفاه و همزيستی مسالمتآميز آدميان و مخالف شكنجه و نقض حقوقبشر هستند، همه آنها از دموكراسيهای خلقی گرفته تا دموكراسيهای ليبرال، از آزادی و عدالت دم ميزنند و .... (البته اين هم دستاورد نمادينِ كمی نيست چرا كه اگر به 300-200 سال پيش بازگرديم ميبينيم تقريباً همه حاكمان هيچ ابايی نداشتند از اينكه دموكرات خوانده نشوند؛ حاكمانِ آن دوره ترسی نداشتند از اينكه خود را نماينده مردم ندانند و با صراحت خود را «ارباب مردم» خطاب ميكردند.) اما امروزه ما در دنيايی بهسر ميبريم كه از جمهوری دموكراتيك خلق كره تا سلطنت مشروطه اسپانيا و از جمهوری فدرال آمريكا تا جمهوری اسلامی پاكستان، همه ضدجنگ محسوب ميشوند و دوستی و صلح ميان بشريت را جار ميزنند. با اين وجود به نسبت 200 سال پيش، نه فقط شكنجه و جنگ و كشتار بلكه انواع مبهمتر و كليترِ ستم همچون گرسنگی، بيسوادی، فقر، ناتوانی، بيماری، مرگ زودرس، سوءتغذيه و غيره چندين و چند برابر شده است. برای فهم اين نكته نه به هرمنيوتيك نياز است و نه نظريههای بديع. كافی است روزنامهها را بخوانيم و كمی به دور و بر خود نگاه كنيم. در دنيايی كه همه خود را دموكرات و طرفدار حقوقبشر ميخوانند، وضع دنيا به مراتب وخيمتر و كثيفتر از 100 سال پيش است. اين بدان معناست كه يك جای كار ايراد دارد، و به نظر من دقيقاً همين مفاهيماند كه ايراد دارند؛ نه فقط «حقوقبشر» و «دموكراسي» بلكه مهمتر از آن «اقتصادِ آزاد»: همان تثليثِ مقدسِ جهان سرمايهداري. پاسخ به پرسشِ «كدام ستم؟»، مستقل از موضع شخصی ما در قبال نظريههای سياسی راديكال، اساساً و ضرورتاً يك پاسخ سياسی است. ايراد من به آقای نيكفر اين است كه هرمنيوتيك اخلاقی و نسبيسازی شريعت اگرچه درجای خود خوب است اما در نهايت حتی رويآوردن به «پارسايي» و «اخلاق» نيز يك پايش در هرمنيوتيك نظری و معرفتشناسی گير است و مشمول همه ايرادات فوق. بهعبارت ديگر بين دوگانه «اخلاق» و «سياست»، وقتی اخلاق را انتخاب كنيد هر دو را از دست ميدهيد؛ هم اخلاق را و هم سياست را. كسانی بايد باشند كه «دردِ موجود» را دردِ خود بنامند، و «ستم» را ستمِ «ما»، تا در نتيجه ديگر مردمان نيز به فكر بيفتند و با تكرار اين پيوند ميان سوژهها و آدميان خاص با حقيقتِ كلی و جهانشمول، اين ستم را «ستم به خود» بنامند. اين ستم با هرمنيوتيك و پارسايی قابل رفع نيست. راهحل آن همان توصيف قديمی ارسطو است: «انسان حيوانِ سياسی است». اين همان وجه تمايز ما از حيوانات است، چرا كه ما انسانها بر خلاف سگ و گوسفند و گندم و سيب و درخت ميتوانيم بگوييم دردمان چيست و چه كسی اين درد را ايجاد كرده و چگونه بايد اين درد و اين ستم را با ايستادن در برابر بانياناش برطرف كرد. در اين مسير اتفاقاً اديان الاهی يكی از بزرگترين دستاوردهای انسان بودهاند. صرفنظر از جنبه رسمی و آيينی و نهاديشان، اين اديان بودند كه برای نخستينبار انسانها را نسبت به ستم و درد و عدالت و برادری و برابری حساس كردند. به همين دليل، روح يا هسته نهايی آنها نيز بهواقع سياست است. لذا اين جمله كه «دين سياست است» بهنظر من كاملاً درست است اما فقط به شرط افزودن اين نكته كه سياست حقيقی نه مشاركت در بدهبستانِ قدرت (درون و ميان دولتها)، بلكه شكلی از تلاش برای فاصلهگيری از قدرت و ايجاد شكاف در همه مكانيسمهای ريز و درشت سلطه است؛ و اين يعنی مبارزه با همه صور سازمانيافته و نهادينهشده ستم، بهويژه بوروكراسی و سرمايه. اين درست همان نكتهای است كه بايد بر آن انگشت نهاد تا مشخص شود «كدام ستم؟». پينوشت: * رواج گستردۀ اين نگرش بوديستيـ اخلاقی احتمالاً دليل و زمينه اصلی رشد حيرتآور رشته جديدی است به نام «اخلاق زيستي» (bio-ethics) كه امروزه در دانشگاههای غرب متقاضی فراوان دارد و حقوق و بازار كارش هم گويا بسيار خوب است ـ هرچند، صرفنظر از توضيحات فوكو و آگامبن، ماهيت اين رشته و حاصل كاری آن هنوز هم برای من نامعلوم است. * |