6/21/2007

ضد زوال

و اما اوس مسعود بهنود

 

 

اوس مسعود بهنود از آنجا که براي خودشان اوسايي شده اند، ديگر انشا نمينويسند. اوس مسعود ترقي کرده اند و ديگر به جاي انشا با قلمي شيوا و زباني دراز داستان حسين کرد شبستري را به عنوان تحليل سياسي به خورد ملت ميدهند. در واقع داستان هاي اوس مسعود بهنود را ورسيوني ژورناليستي از افسانه هاي کهن آن جامعه بايد دانست. درين يادداشت سعي ميکنيم از طريق بررسي مطلب اخير آقاي بهنود در روزنامه هم ميهن به نام «بر سر گنج جهان» ببينيم نوشته هاي اوس مسعود چرا داستان حسين کرد شبستري هستند و نه «مقاله تحليلي».


PDF for Print
Font Download
Install font

نوشته اوس مسعود داستان است. نوشته بهنود نه «تز» دارد و نه هيچ استدلال واقعي در آن مطرح ميشود. مقاله بهنود نه چيزي را توصيف ميکند و نه تحليل. مقاله بهنود داستاني اندرزگونه است که قهرمانان آن به جاي طوطي و بقال و داروغه، جمهوري اسلامي و انگليس و آمريکا شده اند. تمام آنچه اوس مسعود ميخواهد در مقاله اي به درازاي 2200 کلمه بگويد دو حکم کلي و مبهم زير است :

 

(يک) آمريکا و انگليس به دنبال نفت ايران هستند.

(دو) ايران بايد «مصلحت انديش» باشد و از سرنوشت صدام پند بگيرد.

 

اين تمام چيزيست که بهنود ميخواهد بگويد نه خلاصه آن. توجه کنيم وقتي يک به اصطلاح تحليلگر سياسي بخواهد مقاله بنويسد و به جز دو حکم کلي و عوامانه بالا حرفي براي گفتن ندارد، چاره اي براي اش نميماند جز داستانگويي و مهمل بافتن. حال ببينيم داستانگويي و مهمل بافتن اوس مسعود ما چگونه است.

 

پاراگراف يک تا شش:

 

    در اوايل دهه 70 ميلادي، با فوران بهاي نفت، هر يک از کشورهاي دارنده نفت، تصوري از آينده داشتند که به تصور ديگري شبيه نبود. در ايران آخرين شاه کاملا بر اوضاع مسلط بود، چندان که نيازي به مشورت با ديگران در خود نيابد.

 

    هيچ خطري براي رژيم خود پيش‌بيني نمي‌کرد سهل است گاه‌گاه براي دوستان خود نيز نسخه‌هايي مي‌نوشت تا چگونه همچو او «ارباب جزيره ثبات» شوند و «ژاندارم آمريکا» در خليج‌فارس در عين حال با روس‌ها هم بتواند روابط اقتصادي برقرار کند و در مواقع لازم از طريق آنان غرب را هم بترساند که مانعي در راه فروش سلاح‌هاي مدرن به ارتش وي ايجاد نکنند. به خصوص که نرگسي هم فوران باز هم بيشتر بهاي نفت پيش‌بيني مي‌کرد.

 

    نرگسي [يا نرگسيه] زني بود اهل سارايوو که در آن زمان هر سال بنا به دعوت مقامات بالا به تهران مي‌آمد، در خانه‌اي مجلل از ميهمانسراهاي دربار منزل مي‌گرفت و سه هفته‌اي مي‌ماند و در اين مدت کار فراوان داشت. هر روز 12-10 نفري را مي‌ديد. مي‌گفتند علم غيب دارد و آينده را مي‌بيند گرچه نمي‌تواند همه‌اش را بيان کند.

 

    به چندين زبان آشنا بود، از جمله فارسي. مدتي هم به شدت شايع شد که جاسوس شوروي است. گاهي به شهرستان‌ها هم برده مي‌شد. چنان که همزمان با زلزله فردوس خراسان در بيرجند بود و ساکن باغ حشمتيه. گفته مي‌شد که در باب مسائل مهمي‌ مانند خريد اواکس و زيردريايي هم نظر وي بر مقامات عاليه موثر بود.

 

    در کتاب‌ها آمده و در خاطرات آن دوران ثبت است که حتي کساني مانند جان کندي، جرالد فورد، ريچارد نيکسون و رونالد ريگان هم فالبين‌هاي مخصوص داشته و بي‌نظر آنها نه سفر مي‌رفته‌اند و به کار مهمي ‌دست مي‌زده‌اند. پس حکايت فقط مربوط به مظفرالدين‌شاه نيست که در سال 1900 وقتي براي ديدار نمايشگاه بين‌المللي قرن در پاريس به اروپا رفت، دمي‌ از شيخ بحريني جدا نمي‌شد و تا شيخ وقت سعد را مشخص نکرد و حرز جواد ننوشت به بازديد غرفه اتازوني نرفت که در آنجا فردي به نام تامس اديسون «بساط شعبده گسترده به اشاره‌اي شب را چو روز روشن مي‌کرد، حباب‌هايي دارد که انگار هزار شمع در آن روشن است».

 

    پس ميل به آينده‌بيني و کشف مستقبل، همچون تمام انواع ديگر خرافات و موهومات، هم در غرب هست و هم در شرق، گيرم در غرب، در طرف ديگر زمين، در اتاق‌هاي فکر و بين نخبگان کمتر فال‌بيني و آينه‌نگري معمول است. در آنجا آمار، آن هم آمار واقعي روي ميز مي‌نشيند و ذهن‌ها به کار مي‌افتد. کامپيوترها هم البته مددرسان است و محاسب.

 

بهنود براي ورود به داستان مقدمه ميچيند. بهنود از راويان اخبار و ناقلان احوال و طوطيان شکرشکن شيرين گفتار نقل ميکند که شاه سابق ايران، جان کندي، ريگان، مظفرالدين شاه، و جرالد فورد «فالبين» داشته اند. اين بلبلزباني ها و مقدمه چيني اوس مسعود (حدود 420 لغت) براي گفتن همين يک جمله ساده (فلان و بهمان سياستمدار فالبين داشته اند) چيزي نزديک به يک پنجم نوشته اورا تشکيل ميدهد. تمام اين شش پاراگراف زايد است. قصه هاي بهنود را، از آنجا که قصه اند، نه ميشود را رد کرد و نه اثبات. قصه هاي اين شش پاراگراف با موضوع بحث بهنود هيچ ارتباط ساختاري ندارند. به علاوه قصه هاي کذايي حتا اگر راست باشند هم معلوم نيست چه پروسه تاريخي را قرار است توضيح دهند. بهنود توضيح نميدهد که مظفرالدين شاه (فرضا) خرافاتي و عقب مانده محصول چه شرايط تاريخي-اجتماعي ست. بهنود قادر نيست توضيح دهد خود واقعيت خرافاتي بودن فلان شاه کدام امر تاريخي را توضيح ميدهد. گوييا اوس مسعود نقش نقال و قصه گويي را دارد که فقط ميخواهد براي سرگرم کردن مردم ماجراهاي هيجان انگيزي را تعريف کند.

 

پاراگراف هفت تا ده

 

    هر معيار و هر انتخاب را با گذشته‌ها تطبيق مي‌دهد و در وضعيت‌هاي مختلف ترسيم مي‌کند که اگر اين راه برگزيده شود، چه خواهد شد و آن راه دگر چه و در هر نتيجه‌گيري، ضريب خطا آشکارست و اين نتيجه‌گيري از داده‌هاست نه ‌پيشگويي نرگسي. مقامات اجرايي هم هر چقدر پوپوليست باشند و بخواهند عوام را بگردانند، باز گمان نمي‌برند که در حياط‌خلوت خانه‌ها هم بچه‌هاي دبستاني مي‌توانند انرژي هسته‌اي توليد کنند يا درباره ساعت رسمي‌ و قراردادي با عقب‌گردي صدساله به قبل از مشروطه نمي‌روند.

 

    اشاره‌ام به زماني است که کارخانه برق حاج‌امين‌الضرب در تهران به کار افتاد، حاجي دقيق بود و کاردان. با علما سخن گفت هم موقع افتتاح آمدند و دعا کردند، هم به خانه آقايان هم برق رفت. در آن زمان در وقت مشخصي در هر فصل [که مصادق با تاريکي هوا بود] در کارخانه دسته را مي‌کشيدند و برق خيابان‌ها و خانه‌ها را روشن مي‌کرد.

 

    رسم شد که هر وقت برق آمد صلواتي فرستاده شود. رسم خوشي که هنوز معمول است. مهم آنکه چون هر فصل بدون توجه به ساعت، در وقت تاريکي و روشني هوا دسته کارخانه کشيده مي‌شد، برق وصل يا قطع مي‌شد، تا بيخودي به هدر نرود. قبل از آمدن برق، در مورد روشنايي معابر هم همين رسم بود، از بلديه وقت تاريکي هوا يکي مي‌آمد و شعله دسته بلندي را دراز مي‌کرد و چراغ نفتي خيابان‌ها روشن مي‌شد.

 

    مردم تازه با صنعت آشنا شده با درايت علماي زمان، اين زمان قراردادي متغيير را براي کشور معمول کرده بودند [درست مانند همان کار تا پارسال مي‌کرديم]. از همين رو در دعوت‌نامه‌هاي آن زمان نوشته شده مثلا «با تاييدات خداوند متعال حضرت... از شما دعوت مي‌کند که دوساعت مانده به دسته در عمارت بادگير...»

 

 

اينجا اوس مسعود با يک پيچ داستاني موضوع را به کلي عوض ميکند و داستان ديگري تعريف ميکند از کارخانه برق حاج امين الضرب. داستان حاج امين الضرب قرار است ربطي به بحثي داشته باشد که بر سر تغيير دادن يا ندادن ساعت رسمي در ايران درگرفته است. درست مانند حکايتهاي «مش قاسم» که با «ما خودمون يه همولايتي داشتيم..» شروع ميشد، اوس مسعود هم تعدادي داستان ساختگي يا واقعي و بي ربط يا با ربط در آستين دارد که با پرتاب کردن آنها به ميان مقاله اش هم بخشي از صفحه را پرميکند (حدود 300 کلمه) و هم تظاهر ميکند آدميست آشنا با تاريخ آن ممکلت. درين ميان معلوم نيست که حکايت حاج امين الضرب قرار است چه استدلالي را ثابت کند يا چه نقش ساختاري در نوشته اوس مسعود دارد.

 

پاراگراف 11 تا18

 

    امروزه روز يکي از مهم‌ترين وظايف رسانه‌ها، برعکس قديم که کارشان در کوبيدن اين حزب سياسي يا برکشيدن حزب ديگر خلاصه مي‌شد، اين است که آنچه را در اتاق‌هاي فکر حکومت و بين نخبگان مي‌گذرد ساده و آسان کنند چنان که مردم عادي هم آن را دريابند و از همين جا مي‌توان دريافت که چرا دعواي رسانه‌ها و اهل قدرت تمام‌شدني نمي‌شود.

 

    چرا چنين آشوب بزرگي است بين افکار عمومي‌ آمريکا و بريتانيا با دولت‌هايشان. دولت‌هايي که بنا به توصيه اتاق‌هاي فکر به منطقه خاورميانه لشکر کشيده‌اند، اما اين را به مردم نمي‌توانند گفت پس بهانه‌اي ساخته‌اند که در يک جا مبارزه با تروريسم بود و در جاي ديگر مبارزه با ياغي‌گري صدام که جهان باور داشت که سلاح‌هاي کشتار جمعي دارد.

 

    توقع دولت جورج بوش و توني بلر از روزنامه‌هايشان اين است که چون مصلحت کشورشان در همين لشکرکشي است و آينده‌شان به همين متصل است، دست‌کم در برابر دولت سد نسازند و مردم را عليه جنگ نشورانند؛ کاري که نه روزنامه‌هاي دست‌راستي و نه دست چپي، نه هوادار دولت و نه مخالفش در هيچ کدام از اين دو کشور انجام ندادند.

 

    در آمريکا کار آسان‌تر بود چراکه افکارعمومي‌ اصولا به دولت اعتماد فراوان دارد و کمتر از آن به رسانه‌ها و اصولا حکايت به گونه‌اي است که روزنامه‌ها هم جز در موارد نادر خودخواسته در برابر دولت، به ويژه در يک حرکت خارجي قد نمي‌افرازند. اما در اروپا اين شوخي است. روزنامه‌ها دريده‌اند توني بلر را. تا جايي که يک ميليون نفر را به تظاهرات ضدجنگ کشاندند.

 

    اينک توني بلر که دارد بعد از 10 سال خانه شماره 10 خيابان داونينگ را ترک مي‌كند، عقده دل خالي کرد هفته گذشته، در جمع روزنامه‌نگاران با کلماتي باورنکردني بازگفت که رسانه‌ها چه مي‌کنند. از تعبير «حيوانات درنده» استفاده کرد و در همان زمان مطابق نظر مشاوران آگاهش لابد، به يک نکته حرفه‌اي هم انگشت گذاشت.

 

    با نام بردن از روزنامه معتبر اينديپندنت گفت که اين روزنامه ديگر خبرنامه نيست بلکه نظرنامه است و توفان برخاست. پس سرانجام گفت آنچه را در همه اين سه سال در دل مي‌نهفت توني بلر و پاسخ داد همه آن عذابي را که رسانه‌ها به او و دولتش دادند بعد از حمله نظامي‌ به عراق. هرگز کسي به ويژه از مسند رئيس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادي بيان و حقوق بشر، چنين به رسانه‌ها و آزادي بيان نتاخته بود.

 

    حکايت آنچه از آن پس بر سر بلر و اينديپندنت رفته گرچه در غرب طرفه نيست و معمول است، اما نکته تازه در دل دارد. اينديپندنت بعد از آنکه از رئيس دولت شنيد که خبر نمي‌دهد بلکه در قالب خبر نظر مي‌دهد، اول آنکه تمام نطق بلند وي را چاپ کرد، بعد هم سردبير مقاله‌اي نوشت و تيتر آن را اول روزنامه قرار داد با علامت سوال «آقاي بلر، اگر از جنگ عراق حمايت مي‌کرديم هم همين نظر را مي‌داديد». حمله جانانه و خردکننده‌اي بود همين سوال مودب. سايمون کلر در حقيقت مي‌گفت درد تو از مخالفت ما با لشکرکشي به عراق است نه اينکه چرا قواعد حرفه‌اي زير پا گذاشته خبر را به نظر آلوده‌ايم.

 

 

سرانجام اوس مسعود درحاليکه يک سوم مقاله اش را نوشته است در پاراگراف 11 براي اولين بار دست از پرت و پلا گفتن برميدارد و به نظر ميرسد قصد دارد استدلالي مطرح کند. استدلال اوس مسعود که، بنابر قاعده، باقي مقاله بايد براي ثابت کردن آن باشد ازين قرار است:

 

(يک) امروزه مهمترين کار رسانه ها اين است که آنچه در «اتاقهاي فکرحکومت و ميان نخبگان» ميگذرد را براي «مردم عادي» آسان کند.

(دو) به همين دليل «دعواي بين رسانه ها و اهل قدرت» تمام نميشود.

 

البته معلوم نيست «نخبگان» مورد نظر اوس مسعود چطور از «اتاقهاي فکر حکومت» سردر آورده اند که حالا اوس مسعود قصد دارد آنچه «ميانشان ميگذرد» را براي «مردم عادي» ساده کند. معلوم نيست «اتاقهاي فکر حکومت» دقيقا به کدام اتاقهاي فکر و کدام حکومت اشاره ميکنند. و از همه خوشمزه تر دعواي «رسانه ها و اهل قدرت» چه معني دارد. ظاهرن اوس مسعود احساس کرده است دعوايي بين رسانه ها به طور کلي و اهل قدرت به طور کلي جريان دارد و تصميم گرفته است نتيجه کشفيات خود به اطلاع ما «مردم عادي» بينوا برساند (خوشمزه ميشود اگر اين کشف اوس مسعود را مثلا با آقاي روپرت مرداک درميان بگذاريم.) درين بين ما با رشته اي از گزاره هاي نادرست و خاله زنکي و از نظر علمي بي ارزش روبرو هستيم که اوس مسعود بديهي فرض کرده است. اوس مسعود مينويسد:

 

-دولتهاي بريتانيا و آمريکا «بنابر توصيه اتاقهاي فکر» به خاورميانه لشکر کشيده اند. اما چون خجالت ميکشيدند اين موضوع را به مردم بگويند بهانه هايي مانند دفاع صدام از تروريسم را علم کردند.

 

ما از آنچه در «اتاقهاي فکر» بريتانيا ميگذرد بيخبريم. «اتاقهاي فکر» آمريکايي هم بعيد ميدانيم به طور کلي و دسته جمعي توصيه اي به دولت آمريکا کرده باشند. اما اگر منظور از «توصيه» تحليل تينک تانکهاي نئوکان و به طور مشخص پل ولفووتيز بر لزوم «تغيير رژيم » در عراق باشد، تحليل مربوطه حداقل از سال 1992، يعني بلافاصله بعد از جنگ اول خليج، وجود داشته است. اوس مسعود عزيز ما بايد بدانند که اگر جنگ عراق محصول «توصيه اتاقهاي فکر» ميبود بايستي 15 سال پيش درميگرفت.(درين رابطه اين را ببينيد.)

اوس مسعود ادعا ميکند:

 

-افکار عمومي در آمريکا «اصولا» به دولت اعتماد فراوان دارند ولي در اروپا اينطور نيست و روزنامه ها يک ميليون نفر را به تظاهرات ضد جنگ کشيدند.

 

معلوم نيست اوس مسعود بر اساس کدام تحقيق و تحليل به اين نتيجه رسيده اند که افکار عمومي در آمريکا به دولت «اصولا» اعتماد فراوان دارند و در اروپا نه. درک اوس مسعودي از جنبشهاي اجتماعي را هم ميتوان از همين جمله که روزنامه ها مسئول تظاهرات ميليوني ضد جنگ بودند دريافت. در دنياي کوچک اوس مسعود درست مثل دنياي کوچک پسرعموي بدجنس اش حسين شريعتمداري روزنامه ها ميتوانند به تنهايي تظاهرات راه بيندازند. به اين ميگويند تفاهم خانوادگي.

 

اوس مسعود پس از شرح انتقاد توني بلر از روزنامه اينديپندنت مينويسد:

هرگز کسي به ويژه از مسند رئيس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادي بيان و حقوق بشر، چنين به رسانه‌ها و آزادي بيان نتاخته بود.

 

و بعد در جمله پايين مينويسد:

حکايت آنچه از آن پس بر سر بلر و اينديپندنت رفته در غرب طرفه نيست و معمول است.

 

بلخره معلوم نيست «هرگز کسي» از جايگاه فلان و بهمان به آزادي بيان نتاخته بود يا اين ماجرا «در غرب» معمول است. به راستي «تحليلگر سياسي» که در مقالات اش دو جمله پشت هم دو حرف کاملا متناقض ميزنند را بايد چه ناميد؟

 

پاراگراف 19 تا 24

 

    در دومين روز، پس از آن، اينديپندنت تمام صفحه اول خود را به نقشه ذخيره نفت در عالم داد. گيرم با خلاصه کردن و قابل‌فهم کردن، عوامانه کردن موضوع. عنوانش را داد «يک دنياي بدون نفت». درست است که اين آمار بر اهل نظر پوشيده نبود، اما براي آنکه عموم بدانند چه مي‌گذرد پشت تصميم‌گيري‌ها، بايد چنان ساده مي‌شد که اينديپندنت کرد.

 

    نقشه دنيا را درست کرد و نقاطي را که بيشتر از 10 ميليارد بشکه نفت ذخيره داشت رنگ قرمز زد. خواننده بي‌اختيار مي‌گويد چقدر کم. فقط 18 نقطه از جهان اين مقدار نفت دارد. آن همه بادوبروت آمريکا که اولين صادرکننده نفت جهان بود، با آن همه جمعيت و مصرف که دارد فقط 30 ميليارد بشکه؟

 

    آدمي ‌با ديدن اين نقشه خلاصه شده از جهان از خود مي‌پرسد چين با يک‌سوم جمعيت دنيا و فقط با 16 ميليارد بشکه ذخيره مگر ممکن است در پوست خود بگنجد در آينده. حالا در اين جدول نه به سبک نرگسي و شيخ بحريني بلکه تا حد مقدور از راه تامل بنگريم.

 

    آنکه بيشتر از همه ذخيره دارد سعودي است با 264 ميليارد، يعني با يک سي‌ام جمعيت آمريکا، نزديک پنج برابرش نفت، يک صدم چين جمعيت و 15 برابرش نفت. دومين ذخيره نفت در اين نقشه متعلق به ايران است؛ 138 ميليارد بشکه. بعد از ايران نوبت عراق مي‌رسد با 115 ميليارد بشکه و بعد از آن کويت که اعلام کرده 105 ميليارد بشکه اما اهل تخصص کمي‌ شک دارند و مي‌گويند کمتر است، حالا 98 ميليارد بشکه ذخيره شيخ‌نشين‌هاي جنوب خليج فارس [امارات متحده عربي] را هم به اينها اضافه کنيم مي‌شود 1066 ميليارد بشکه. تا اينجا معلوم شد که پنج کشوري که ذخيره‌شان سه رقمي ‌است کنار هم و در خليج‌فارس هستند؛ سعودي، ايران، عراق و کويت. اين همان جايي است که 30 سال پيش ايران ژاندارمش بود و اکثريت مردمش از اين ژاندارمي ‌ناراضي و شاکي. همان آبراهي است که صدام حسين برتري‌جو ابتدا به ايرانش حمله برد [گمان برد که بيشه گرفتار جنگ داخلي است و خالي] و بعد به کويتش [گمان برد روابط گسترده وي با آمريکا و بعضي اروپايي‌ها اذنش مي‌دهد که آن 105 ميليارد بشکه را هم در اختيار بگيرد و جان خود و خانواده‌اش را بر سر اين بازي داو گذاشت و باخت، گرچه عده‌اي از عراقي‌هاي سني تصور مي‌کنند که چون سيف‌الاسلام بود شهيد شد با فرزندانش.

 

    اين چهار کشور که گفتم‌، روي هم از کل کشورهاي ديگر صادرکننده بزرگ نفت – اعم از آمريکا، چين، روسيه و اروپا با آن همه باد و بروت که دارند– يک‌ونيم برابر بيشتر ذخيره دارند. در عين حال تصور يک روز زندگي بدون سوخت براي کشورهاي قهار و قادر و صاحب زرادخانه هسته‌اي و غيرهسته‌اي جهنم است.

 

    اين را ما ايراني‌ها خوب درمي‌يابيم که يک ساعت هم تحمل بدون بنزيني را نداريم چه رسد به ساير فرآورده‌ها و سرد شدن خانه‌ها و توقف کارخانه‌هايي که براساس سوخت ارزان بنا شده‌اند.

 

    آنچه اينديپندنت را واداشته که در دومين روز جدلش با توني بلر چنين نقشه گويايي را در صفحه اول خود چاپ کند کمک کردن به اين تحليل است که نخست‌وزير در حال رفتن به خاطر نفت و تسلط بر جهان آينده است که همراه آمريکا به عراق لشکر کشيده است، اما به شما [مردم] دروغ مي‌گويد و ما را به خاطر پرده برداريمان از واقعيت محکوم مي‌کند.

 

    اتفاقا چنين افشاگري که اينديپندنت کرده بلر را هم بد نمي‌آيد، چراکه مردم جزيره بايد بدانند که کدام مصلحت‌انديشي و آينده‌نگري دولتشان را واداشته تا جوانان آن کشور را به مهلکه عراق بفرستند.

 

در اين بخش اوس مسعود گزارشي ارائه ميکند از پاسخ روزنامه اينديپندنت به انتفاد نخست وزير توني بلر. در پس تمام روده درازيهاي اوس مسعود در اين بخش هم تنها يک حکم ساده و عقل سليمي ست:

 

-بخش اعظم ذخيره هاي نفتي جهان در خاورميانه است. بنابراين انگيزه واقعي آمريکا و بريتانيا از لشکرکشي به خاورميانه تسلط بر اين ذخاير نفتي ست.

 

پاسخ اينديپندنت به بلر نقش رفرنس اوس مسعود را در مدعاي بالا دارد. ما با اين واقعيت کاري نداريم که در ميان کوه کتابها و مقالاتي که قصد ثابت کردن همين استدلال را دارد اوس مسعود ما تنها دست اش به يک شماره از روزنامه اينديپندنت رسيده است، آن هم بدون ارجاع دقيق و حتا تاريخ انتشار مقاله مورد نظر. مسئله جالبتر شيوه استفاده اوس مسعود است از همين يک منبع: تنها رفرنس آقاي مسعود بهنود در تمام مقاله توصيف يک نقشه است از يک شماره مجهول روزنامه اينديپندنت.

 

پاراگراف 25-30

 

    دعواي رسانه‌هاي بريتانيايي و بلر را که رها کنيم و به کار خود برسيم چند زوايه دارد که با پرسش‌هايي مي‌توان به سوي پاسخگويي بدان رفت.اول اينکه نگاه کن شاگردان گيدنز و حکومتگران امروزي دنيا، چندان که درمي‌يابند مصلحت آينده‌شان کدام است، وجاهت را در راه آن قرباني مي‌کنند، اميد دارند که تاريخ سهم آنان را مي‌دهد و مي‌دهد هم هر چه هست.

 

    گرچه امروز با تمايلات صلح دوستان مردم مغاير باشد. اهالي جزيره بريتانيا خوب مي‌دانند که مصلحت آنان است که هر جا آمريکا رفت با برادر بزرگ بروند. آنها در تاريخ معاصر يک بار بدون آمريکا رفتند که فاجعه بزرگ سوئز شد و جز باخت نصيب نبردند، در حالي که وقتي با او مي‌روند، سود مي‌برند و وقت مناسب هم جاي فرار دارند. تا کنارش هستند هم از تندروي‌هايش مي‌کاهند و بر نفوذ خود مي‌افزايند.

 

    از ديد مصالح ملي خودشان، وقتي با فرانسه مقايسه مي‌شوند، رازشان از پرده به در مي‌افتد. اما اينکه چرا آنان مي‌توانند ببرند و مي‌برند حتي وقت ورود به قرن بيستم براي اين است که شرقي‌ها به اندازه آنان مصلحت‌انديش و آينده‌نگر نيستند. امروزشان خوش است. نگاه کنيد به امروز ايران. که براي خوشي امروز چگونه دولتش فرداها را به خطر انداخته است. آن هم نه براي منفعت امروز که براي شعر و شعار و محبوبيت امروز.

 

    دوم اينکه عيب مي ‌جمله بگفتي هنرش نيز بگو، اين حکايت نزديکي ايران با ونزوئلا، جز اين مغازله ظاهري که بين رئيس‌جمهوران دو کشور در جريان است و موضوع نقد‌هاست، يک حرکت سوق‌الجيشي حساب شده است که بايد کاملا آن را در نظر داشت.

 

    براي فهم آسان‌تر اين موضوع نگاهي به نقشه ايندپندنت نشان مي‌دهد که بعد از منطقه خاورميانه [سعودي، ايران، عراق، کويت و امارات] تنها دو کشورند که 80 ميليارد بشکه نفت ذخيره دارند؛ يکي روسيه است و ديگري همين ونزوئلا.بعد از اينها ليبي [42 ميليارد]، نيجريه 36 و ايالات متحده آمريکا 30 . بريتانيايي که موضوع دعواي بلر و اينديپندنت است با وجود پيدا شدن نفت در حوزه دريايي مشترکش با نروژ، وضعش از همه اروپايي‌ها بهتر است اما فقط دو ميليارد بشکه ذخيره دارد. نقشه‌اي بدين وضوح براي شناخت جهان و پيش‌بيني آينده‌اش بدون اين اشاره کاستي دارد که حاشيه خليج‌فارس اينک ب