![]() |
![]() |
|
فايل پی دی اف برای چاپ پست مدرن به روايت جان هيك رامين وصلی در عصر حاضر واژه پلوراليسم ، شمع محفل اهل نظر و روشنفكران است به طوري كه در هر موضوعي بحث پلوراليسم ، نشانگر سعه ي صدر و وسيع النظر بودن تلقي مي شود . زيرا كه به نظر مي آيد ديگر متاع مطلق گرايان در بازار امروز خريداري ندارد ؛ همچنان كه در اوايل قرن بيستم ، سخن قائلان به متافيزيك بي معنا تلقي مي شد زيرا سيطره ي علم و انديشه ي پوزيتيويستي ، ميدان را بي رقيب يافته بود . آرا متفاوت و حتي متضاد انديشه ي بشر گاهي از رشد و شكوفائي و خلافيت نشان دارد و گاهي از يك بحران خبر مي دهد . پلوراليسم به روايتي از نظر معرفتي و فلسفي قدمت چنداني ندارد . چنانكه برخي سابقه آن را در فلسفه ، اولين بار در كتاب ” مابعدالطبيعه “ لوتسه در سال ۱۸۴۱ مي دانند.(۱) البته شايد بتوان سابقه ي اين بحث را به پروتاگوراس و سخن مشهور او ” انسان مقياس هر چيز است “ بازگرداند . در دوره ي جديد ، طليعه دار اين بحث نيچه و پس از او پست مدرن ها و انديشه هاي هرمنوتيك مي باشند. بطور كلي مي توان پلوراليسم را دو حوزه مطرح نمود ، يكي پلوراليسم معرفتي يا فلسفي و ديگري پلوراليسم فرهنگي . حوزه ي پلوراليسم معرفتي همان طور است كه در سطور قبل مطرح شد . در اين حوزه بر اين باورند كه حقيقت مطلق نيست و حتي حقيقتي وجود ندارد و حقيقت نسبي است . حقيقت ، وابسته به نگرش و افق فكري ماست . البته بايد توجه داشت كه وقتي مي گوئيم حقيقت وجود دارد اما نسبي است با زمانيكه مي گوئيم حقيقت وجود ندارد و نسبي است ، نتايج و ثمرات متفاوتي را در بردارد. گزاره ي دوم ، تلقي پست مدرن ها و پرو تاگوراس محسوب مي شود . به همين دليل است كه مي توان پست مدرن ها را سوفسطائيان عصر جديد قلمداد كنيم . امّا پلوراليسم فرهنگي كه نتيجه ي منطقي پلوراليسم معرفتي است مانند آن ، دو حالت به خود مي گيرد : توصيفي و ارزشگذارانه . در حالت توصيفي ، نظر بر آن است كه فرهنگ هاي متعددي وجود دارد و بالطبع انسانهاي متفاوتي نيز پديد مي آيند كه از نظر خلقيات، آداب و رسوم و انديشه به فرهنگ خودشان وابسته هستند . البته اين حالت توصيفي از واقعيت است و كسي آن را انكار نمي كند . در حالت دوم گفته مي شود كه فرهنگهاي متعدد وجود دارد و هر يك براي خود معتبر تلقي مي شود و نمي توان گفت كه كدام بهتر است . معياري براي سنجش آنها وجود ندارد . پس هر فرهنگي ، اعتبار خاص خودش را دارد و تمام آنها مساوي هستند . به عنوان مثال همان اندازه كه فرهنگ بوميان استراليا اعتبار دارد ، فرهنگ جديد نيز معتبر فرض مي شود ارزش هر دو مساوي است . بدين ترتيب كسي كه چنين نگرشي را اتخاذ كند ، آگاهانه يا ناآگاهانه مفهوم ” پيشرفت “ را انكار نموده است . جان هيك فيلسوف و الهيات دان انگليسي ، چند دهه است كه به تحقيق و تتبّع دربارة دين پرداخته و چند سال است كه نظر يه ي ” پلوراليسم ديني “ را مطرح ساخته و در اقصي نقاط عالم ، علاقمندان از نظريه هاي او بهره مي گيرند . او مي گويد كه با مشاهده ي انسانهاي زاهد و پرهيزگار در ساير اديان به اين نتيجه رسيده كه همه ي اديان مي توانند به حقيقت و نجات و رستگاري دست يابند و نجات مختص مسيحيان نيست . او معتقد است كه كاتوليك ها در شوراي واتيكان دوم (۱۹۶۰) انحصارگرائي را كنار گذاشتند و شمول گرائي را اتخاذ كردند . كارل رانر ، ساير اديان را ” مسيحيان بي نام و نشان “ ناميد امّا بعدها مورد اعتراض هانس كونگ كه اين نام را نيز توهيني به ساير اديان مي دانست ، قرار گرفت امّا هيك بر آن است ، با ارائه نظريه ” پلوراليسم ديني بر اين معضل “ فائق آمده و از كاتوليك ها و پروتستانها فراتر رفته است . او اعتقاد دارد كه مسيح خدا نيست و از ” تجسد“ و حلول خدا در عيسي تفسيري ديگر ارائه مي دهد و اين حلول براي هر انساني كه خود را فراموش كند و به خدمت عالم انساني قيام نمايد، صادق است به همين دليل او خدا محوري را به جاي مسيح محوري مي نشاند . در ادامه ي اين مقاله برآنيم كه نشان دهيم كه اعتقاد به ” پلوراليسم ديني “ هر چند دلفريب و جذاب بنظر مي آيد امّا به همان مشكلات پلوراليسم معرفتي ( نسبيت محض ) دچار مي شود . به همين منظور ابتدا آموزه هاي اساسي آن را توضيح مي دهيم و پس از آن به نقدش مي پردازيم . جان هيك معتقد است : ۱ـ وحي ، الهي نبوده و بشري است . ۲ـ پلوراليسم هم در معرفت و هم در رستگاري است ، اديان هم ارزند. ۳ـ گوهر دين ” تجربه ي ديني “ است . اين تجربه براي ديندار و غير ديندار اتفاق مي افتد اين تجربه ي ديني ، حاصل برخورد با امر متعالي و نامحدود است . ۴ـ تمام قصد و هدف دين ، برپاكردن انقلابي كپرنيكي است بدين معني كه آن تحول و انقلاب دروني مهم است كه تغييري در رفتار و سلوك در بردارد . ايمان ، رويكردي پيش استدلالي است و بحث عقلاني در باب دين جائي ندارد . به عبارتي ديگر تلقي عارفانه از دين مطمح نظر است زيرا دين امري وجودي است . ۵ـ گزاره هاي ديني ابطال پذيرند . هيك معتقد است كه وحي ، الهي نيست و كاملاً بشري است . هر كس با توجه به شرايط فرهنگي خاص به نحوي با امر متعالي برخورد كرده و تجربه ي ديني را كسب نموده و تفاوت اديان بخاطر تفاوت فرهنگها است و از اين رو تمام اديان هم از يكديگرند . از سوئي ديگر ملحدان نيز مي توانند داراي چنين تجربه ديني باشند . در ابتدا بايد متذكر شد كه آيا دينداران مي پذيرند كه منشأ اديان بشري است ؟ بويژه آنكه اكثريت دينداران بر اساس نظر عبدالكريم سروش معيشت انديش هستند و پلوراليسم در ميان آنان راهي به جائي ندارد .(۲) سروش در مصاحبه ي خود با جان هيك همين نكته را مطرح مي كند و معتقد است كه ديندار معيشت انديش بر اين باور است كه تمام حقيقت نزد اوست ؛ و اكثريت با آنان است . اگر چنين باشد ديندار حقيقت انديش و تجربت انديش به زعم سروش ديدگاه پلوراليستيك دارند و اقليت كمي چنين هستند و در سراسر تاريخ چنين دينداراني به زعم سروش ( حقيقت انديش و تجربت انديش ) از تساهل و تسامح و رواداري نسبت به ساير اديان برخوردار بوده اند . گذشته از اين ، خود جان هيك معتقد است كه اكثريت دينداران روستائي بيسوادند به عبارتي ديگر كساني هستند كه دغدغه ي نان بخور و نمير دارند (۳) پس مخاطبان نظريه پلوراليسم ديني چه كساني هستند !؟ حتي اگر هيك ، وحي را الهي بداند باز براي اينگونه دينداران پلوراليسم ديني منظورتان را نفهميدم ! البته هيك آرزو دارد ، به مرور زمان اين مسئله نزد دينداران معيشت انديش اتفاق بيافتاد . آيا چنين امري ممكن است ؟ يعني روزي فرا رسد كه همگان ، ديندار معرفت انديش و تجربت انديش شوند . ضمناً در نگاه هيك ، تجربه ي ديني و برخورد با امر متعالي ، حالتي عرفاني دارد . آيا پيروان اديان همگي از تجربه ي ديني و عرفاني متدين شده اند !؟ زيرا اكثريت آنان را در زمره ي معيشت انديش دانستيم ! پس نتيجه ي ديدگاه پلوراليستيكي به اديان چيست ؟ اكثريت دينداران كه معيشت انديش هستند و انواع ديگر دينداران نيز به اين موضوع قائلند . اگر اين ديدگاه براي اين است كه اختلاف بين اديان كمرنگ شود ؛ هيك با اعتقاد به بشري بودن وحي ، تيشه بر ريشه ي حقانيت دين زده است و اعتبار و حقانيت اديان را زير سئوال برده و تشخيص اديان حقيقي و كاذب را مختل ساخته است . مضافاً بر اينكه پلوراليسم فرهنگي از نوع ارزشگذارانه ي هيك ، دچار همان مشكل قائلان به چنين نظريه اي مي شود كه در ابتداي مقاله اشاره شد . آيا توتميسم و مسيحيت از يك اعتبار برخوردارند ؟ آيا توتميسم و مسيحيت بر تمدن بشري تأثير يكساني داشته اند ؟ آيا هر تجربه ي ديني با امر متعالي صادق است ؟ مرز ميان توهم و حقيقت كجاست ؟ اينگونه نگاه پلوراليستيكي لاادري گري و شكاكيت را اشاعه مي دهد . از اين روست كه برخي برآنند كه پذيرفتن نظريه ي هيك ، همسوئي با نظريه ي شك گرايان است . البته بايد متذكر شد ، مشكل اصلي همان مفروضات اوليه در نظريه ي هيك يعني پلوراليسم معرفتي ( نسبيت محض ) و پلوراليسم فرهنگي ارزشگذارانه است . اين مشكل گريبانگير هر كسي است محتواي آن تفاوتي ندارد . هيك در بحث پلوراليسم در توضيح علل كثرت اديان ، دچار مشكل مي شود زيرا آنچه را در يك دين به عنوان حقيقتي حياتي تصديق مي شود در بعضي از اديان انكار مي شود. اگر چه هيك در صدد آن است كه با كمرنگ كردن اختلافات ، هسته ي مشتركي را در همه آنها باز يابد كه بتواند در برابر استدلالهاي عقلاني مصون بماند . او تلاش مي كند كه با طرح پلوراليسم ديني سخني جذاب و امروزي تر نسبت به انحصارگرائي و شمول گرائي ارائه كند . هيك براي مستدل ساختن نظريه ي خود به مفاهيم نومن و فنومن كانتي متوسل مي شود و بدينوسيله تلاش مي كند كه كثرت اديان را با اين اصطلاح كانتي تبيين نمايد . واقعيت غائي كه در پشت اديان حضور دارد همانند نومن دست نيافتني است و آدمي مي تواند فقط از طريق تعامل بين آن و بسترهاي تاريخي و فرهنگي خويش به دركي از آن نائل شود . حاصل اين تعامل همان فنومني از نومن ( حقيقت دين ) است كه در قالب معرفتي ديني بدست مي آيد . هيك در اينجا تذكر مي دهد كه اين استدلال ، راه را براي صادق قلمداد كردن هر ديدگاهي از امر قدسي نمي گشايد (۴) او معتقد است كه تاريخ مي تواند گواه صدق و كذب آن باشد . معيار هيك براي تميز و تشخيص حقانيت اديان چنين است : ” ... هر تلقي مذهبي كه از دل يك تجربه ديني وحياني بيرون آمده و در بستر يك سنت متداوم امتحان خود را پس داده باشد و در طول قرن ها آدميان قوام و دوام ايمانشان معطوف به آن شده باشد ، و نيز ميليون ها نفر به آن گرويده باشند مي تواند موجهه اي عميق و گرانمايه با واقعيت متعالي را بنماياند .“(۵) البته پذيرش اين معيار سخت است زيرا به طور مثال اگر يهوديان ، هنگام ظهور حضرت مسيح مي خواستند با چنين معياري مسيح را بپذيرند به قرنها زمان نياز داشتند البته همين كار را يهوديان فعلي انجام داده اند و هنوز بر باور خود مستقيم هستند ! از سوي ديگر ، اگر گوهر دين از نظر هيك تجربه ي ديني باشد وملحدي بخواهد از تجربه او بهره مند شود و به راه راست هدايت شود از كجا بداند كه اين تجربه ي ديني وحياني است ؟ آيا بايد قرنها صبر پيشه كند ؟! از اين گذشته تمييز تجربه بشري و وحياني در نظريه هيك دشوار است . بطوريكه حتي برخي از كثرت گرايان ديني شديداً مايلند كه ماركسيسم الحادي و اومانيسم طبيعت گرايانه را در اردوي اديان وارد كنند و آنها را در مقام و منزلتي مشابه اديان توحيدي قرار دهند .(۶) هيك در اين خصوص استدلال مي كند كه امر متعالي نامحدود است اهميت اين استدلال در اين است كه او مي خواهد مخاطب را متقاعد كند كه شناخت حقيقت دين و به تبع آن ، سهيم بودن اديان در آن حقيقت ، از حدود افواه و عقول بشري خارج است به همين دليل مي گويد : ” اگر همانگونه كه مورد تأئيد همه اديان است ، واقعيت الهي امر نامحدودي است پس نمي توان او را به مقراض دسته بندي هاي بشري فروكاست . تلقي متشخص و غير متشخص از خداوند و تلقي داور و پدر از او ، همه مي تواند بر صواب باشد“ .(ص۵۷ مدرسه ۲) پيتر بابرن معتقد است : ... بنظر من از گزاره ” واقعيت متعالي نامحدود است “ نمي توان به نتيجه اي واضح و مشخص رسيد و از اين رو مدعاي هيك به حد محدودي از توانائي اقناع دارد . از سوئي ، در اينجا سخن هيك به همان شك گرائي كه او از آن مي گريزد ، بسيار نزديك مي شود . او (هيك ) در باره ي واقعيت متعالي مي نويسد : و (خداوند ) موجودي است كه به دام مقولات ذهني مي نمي افتد ، در نتيجه معرفت بشري گنجايش شناخت خداوند را ندارد ... اگر قادر بوديم كه خداوند را تصريحاً تعريف كنيم و كنه ذات او و صفاتش را بشناسيم و برشمريم كه ديگر او خدا نبود . آنچه ذهن مي تواند به آن راه يابد و از آن تلقي پيدا كند صرفاً تصويري محدود و نارسا از خداوند است .(۷) پيتر بابرن بر اين باور است : ” هيك چگونه به بي اعتقادي و الحاد پهلو زده است ؟ هيوم در ” گفت و گوهائي درباره دين طبيعي “ به اين نكته اشاره كرده است كه كساني كه در پي اثبات عدم درك كامل خداوند توسط عقول بشريند ، در حقيقت در پي نوعي از بي اعتقادي اند . اگر كسي بگويد كه به خداوند معتقد است براي اينكه به اعتقادش معنا دهد بايد بتواند پاسخي براي اين سئوال فراهم كند كه ” به چه چيز ايمان داري ؟ “ ... اگر او منظري متعالي و واحد نسبت به اديان جهان اتخاذ كند اما قادر به توصيف و توضيح آن نباشد ، در معرض اين اتهام قرار مي گيرد كه سخني بي معنا و بي وجه گفته است امّا اگر در اين توصيف اين منظر فراتر ، توفيق پيدا كند ، آنگاه بايد بر مسند قضاوت درباره ي حقانيت اديان مختلف قرار گيرد و اين همان چيزي است كه او از آن پرهيز مي كند“ . (ص۵۷ مدرسه ۲) (۸) در خصوص مفهوم خدا و عدم توانائي براي تعريف صفات و كنه ذاتش ، هيك درست مي گويد اما مشكل او ، سازگاري اين مفهوم با خداي انسان وار در سنت اديان ابراهيمي است از اين رو به مفهوم Deism نزديك مي شود . او مي گويد : ” ... در سنت اديان ابراهيمي ما به خداي انسان وار احتياج داريم ... ضمناً اين را هم بگويم كه به خداي انسان وار اديان ابراهيمي هيچ باوري ندارم .“ (ص۵۴ مدرسه ۲) (۹) از سوئي ديگر اگر منظور هيك از اين نظريات ، دعوت دينداران به تساهل و تسامح و مدارا باشد ، باز جاي سئوال دارد . زيرا همانطور كه پيشتر ذكر شد ، اكثريت دينداران معيشت انديش هستند و توجهي به چنين نظرياتي ندارند . كسانيكه توجه مي كنند يا معرفت انديش يا تجربت انديش هستند كه به چنين ديدگاهي قائلند و اهل تسامح و مدارا مي باشند . گذشته از اين براي كسي كه در غرب زندگي مي كند ، چنين مسائلي حل شده و با توجه به اعلاميه ي حقوق بشر ، حرمت همه ي اديان تصريح شده پس چه نيازي به پلوراليسم است ؟! آيا اخيراً براي اعلاميه ي حقوق بشر مبناي فلسفي تدوين مي كنند؟ در اينكه دينداران بايد به اديان ديگر احترام بگذارند ، شكي نيست و از ويژگيهاي مؤمن حقيقي تلقي مي شود زيرا مؤمن حقيقي ، هر فردي را آيتي از حضرت رحمان مي پندارد امّا نكته ي مهمتر به عقيده ي نگارنده اين است كه اگر ديدگاه پلوراليستيكي براي ايجاد آرامش و صلح و صفا بين اديان باشد ، بار اخلاقي چندان متعالي در برندارد . زيرا عمل اخلاقي و سترگ در آن است كه با توجه به تفاوت ها انسان بتواند ديگران را مانند هم كيشان خود دوست بدارد و الاّ اگر قرار باشد براي ايجاد آرامش و صلح و صفا، نظريه اي را بر خلاف ميل و باور فرد تحميل كرد ، امري ممدوح انگاشته نمي شود. هيك معتقد است كه به دنبال بررسي استدلالي و عقلاني دين نباشيد به فكر تجربه ي ديني باشيد . اگر چنين باشد ، فرض كنيم فرد ملحدي بخواهد ديني را برگزيند ، چگونه بايد به اين امر مبادرت كند ؟ البته دوباره همان سئوال قبل مطرح مي شود آيا همه ي پيروان اديان با تجربه ي ديني و برخورد با امر متعالي به دين خود گرويده اند ؟ آيا عقل در اين خصوص راهگشا نيست ؟ شايد هيك بگويد احتياجي به اين كار نيست . اومي تواند خودش با امر متعالي برخوردي حاصل نمايد . اگر اينطور باشد ديگر چه نيازي به دين و نظريه ي پلوراليسم ديني است ؟ بويژه آنكه اين تجربه ، شامل ملحدان نيزمي شود پس به تعداد انسانهاي روي زمين دين بوجود مي آيد . تجربه ي ديني به مثابه حقيقت و جوهر جديدي نيست . مهم ترين زمينه ها براي شكل گيري مفهوم تجربه ديني در تاريخ غرب پروتستانيتزم و الهيات دئيستي (Deistic theology) فيلسوفان عصر روشنگري بويژه در فرانسه و انتقادهاي عقلاني فلاسفه اي چون كانت و هيوم مي باشد. اصل ” همه كشيشي“ پروتستانيتزم ، شكافي بين پيوندهاي ديني مؤمنين مسيحي با يكديگر و بويژه با كليسا ايجا كرد . فردگرائي حاصل از اين طرز تلقي ، دين را به حيطه ي خصوصي فرد سوق داد به طوري كه ارتباط قلبي مؤمن با خداي خودش از اهميت زيادي برخوردار شد . امّا عامل ديگر ، ناتواني مسيحيت در برابر مدرنيته و ضربات سهمگين آن بر دين بود كه از الهيات دئيستي نشأت مي گرفت . البته همانطور كه فرد صاحب نظري چون كاسيرر خاطر نشان مي كند ، ضربات كوبنده ي فيلسوفان فرانسوي در عصر روشنگري بيشتر متوجه خرافات بود تا دين .(۱۰) الهيات دئيستي ، انديشه ي خداي شخصي و انسان وار را رد كرد و علت آفرينش و خلقت و خلق عالم را به خدايي كه مانند شخص نيست ، محول كرد . بر اساس اين نظريه ، خداوند ، عالم را آفريد و پس از آن عالم را به حال خود رها كرده و از اين پس، عالم بر اساس قوانين خود كار مي كند . آغازگر چنين فكري دكارت بود و از اين پس متهم شد كه خداي مسيحيان را به يك خداي ساعت ساز تقليل داده است . البته در رشد و شكل گيري دئيستي بجز فلسفه ي دكارت ، عوامل ديگري چون علاقه ي سياسي به تساهل ديني و انكار مرجعيت معرفتي و سياسي كليسا مؤثر بودند. ترويج و اشاعه ي تساهل ديني ، نيازمند به رسميت شناختن ساير اديان بود . از اين تنوع و كثرت، اديان ديگر و حقانيت آنها مطرح مي شد . الهيات دئيستي بطريقي در صدد پاسخگوئي به چنين مسايلي نيز بود . امّا از دل همين الهيات دئيستي ، شكاكيت هيوم و نقدهاي كانت در فلسفه ي نظري آشكار شد . اصلي ترين مفهوم در دين ، يعني مفهوم خدا به چالش كشيده شد .(۱۱) از اين رو برخي چون اشلاير ماخر و اُوتو و ديگر متالهين قرون ۱۸ و ۱۹ سعي كردند كه دين را از ضربات سنگين كه به الهيات بُرهاني توسط هيوم و كانت وارد آمده بود، برهانند. با پذيرش پيش فرض كانتي در مرزگذاري ميان عقل و دين ، دين و اخلاق ، دين را به گونه اي ديگر مطرح ساختند كه از گزند هر تيري مصون بماند . با طرح تجربه ي ديني توسط آنان ، اين امر تا حدودي تحقق يافت . مفهوم تجربه ي ديني در قرون هيجدهم و نوزدهم تا به امروز را مي توان همان امتناع از روياروئي با مدرنيته تلقي كرد . در قرون اوليه ي ميلادي ، يعني زماني كه مسيحيت با فلسفه ي يوناني مواجه شد ، مسيحيت نيز به چنين مشكلي دچار گرديد . به همين دليل، كساني چون ترتوليان بر اين باور بودند كه معيارهاي عقلاني و بشري بايد كنار نهاده شود و به ايمان روي آورد . البته در دوران جديد نماينده ي چنين ايمان گرايي افراطي (Fideism) كي يركگور متأله دانماركي است . و اين در حالي است كه ايمان گرايي كي يركگور مانند ترتوليان با اين پرسش جدي مواجه است كه در عالم واقع ، گزينه هاي ايماني متعددي اعم از توحيدي و غير توحيدي فراروي انسان است اگر چنانچه ايمان جهش بدون سنجش عقلاني باشد پس بايد به داخل كدامين درياي ايمان جهيد ؟(۱۲) اشلاير ماخر (۱۸۳۴ـ۱۷۶۸) مدعي است كه تجربه ي ديني ، تجربه اي عقلي (intellectual) يا معرفتي (cognitive) نيست بلكه احساس اتكاي مطلق و يكپارچه به مبدأ و قدرتي متمايز از جهان است . اين تجربه ي شهودي اعتبارش قائم به ذات است و مستقل از مفاهيم اعتقادات مي باشد . چون اين تجربه ، نوعي احساس (feeling) است و از حد تمايز ات مفهومي ، فراتر مي رود ، لذا نمي توانيم آن را توصيف كنيم . اين تجربه ، حسي و عاطفي (affective) است نه معرفتي . رودلف اوتو (۱۹۳۷ـ۱۸۶۹) متأثر از اشلاير ماخر معتقد است كه بايد قديسيت خداوند را با چيزي فراتر از عقل مثلا احساس دريابيم . اوتو ، امر مينوي را در سه نوع احساس خاص متجلي مي يابد : احساس وابستگي و تعلق (dependence) ، احساس خوف ديني ( يا خشيت awe ) و احساس شوق (longing) (۱۳) ويليام جيمز نيز در خصوص تجارب عرفاني معتقد است كه آنها چهار ويژگي مشترك دارند : ۱ـ وصف ناپذيري ۲ـ معرفت بخشي ۳ـ زود گذر بودن ۴ـ انفعالي بودن مشكل اساسي و بنيادين در خصوص اينكه تجربه ي ديني را گوهر دين بدانيم ، آن است كه در آن صورت بايد تأملات فلسفي و كلامي را از نتايج و تبعات ثانوي تجربه بدانيم . اگر تجربه ديني در كار نباشد ، علوم الهي يا فلسفه ي ديني هم در كار نخواهد بود . اين تحليل خاص از تجربه ديني ، اين معضل را پيش رو دارد كه چگونه از طريق احساسات غير معرفتي ، مدعيات صدق و كذب برداري كه در الهيات و فلسفه ديني يافت مي شوند را كسب مي كند . اگر طبق نظر جيمز و قائلين به تجربه هاي ديني توصيف پذير نيستند ، پس حقايق ديني چگونه از آن اخذ مي شوند ؟ حتي اگر بكوشيم ، چنين تجربه اي را به مساعدت تمثيل بازگويي كنيم ، باز هم از پيش فرض كرده ايم كه مي توانيم از بخشي از آن رخداد درك داشته باشيم . ضمناً ملاك برا ي تعيين تجربه ي ديني واقعي و راستين چيست ؟ هيك تاريخ و گواهي آن را ملاك مي داند همانطور كه قبلاً گفتيم ، اين ملاك پس از قرون متمادي مشخص مي شوند و بنابراين ملاك قابل پذيرشي نيست . استيفن كاتس (Steven Katz) مدعي است كه هيچ تجربه اي وجود ندارد كه بدون واسطه ي مفاهيم و اعتقادات حاصل شود . تمام تجربه ها از طريق اعتقادات و باورها و چارچوب مفهومي شخص تجربه گر شكل مي يابند . حتي علم به نفس كه بهترين نمونه ي تجربه شهودي است ، محصول استنتاج است . او مي گويد ، تجربه ها از شرايط فرهنگي خاص فرد منتج مي شوند و مجموعه ي كثيري از تجربه هاي متنوع وجود دارد . كاتس براي تحكيم اين حكم به سنت ديني خود ( يعني يهوديت ) استناد مي كند : ” تمام اين اعتقادات فرهنگي ـ اجتماعي (آئين يهوديت ) و اعمال ملازم با آنها ... به وضوح بر نحوه نگرش عارف يهودي نسبت به جهان ، خدائي كه خالق آن است ، نحوه تقرب به اين خدا و ... تأثي مي گذارند . به بيان ديگر سرتاسر زندگي عارف يهودي از بدو كودكي انباشته از تصاوير ، مفاهيم ، نمادها ، ارزشهاي ايدئولوژيك و اعمال عبادي است . و دليلي ندارد كه فكر كنيم وي در حين تجربه ، از اين قبيل امور فارغ مي شود . بر عكس ، اين تصاوير ، اعتقادات ، نمادها و شعاير از پيش معين مي كنند كه تجربه اي كه وي طالب آن است ، كدام است ، و آنچه پس از تجربه به دست مي آورد ، چگونه چيزي است “ (۱۴) طبق نظر كاتس اعتقادات ديني در شكل گيري تجربه ي ديني حائز اهميت مي باشند و بستري هستند كه تجربه را قابل فهم مي كنند . در اين خصوص، نقش شيخ و مرشد در سير و سلوك عرفاني آشكار مي شود زيرا او مي داند كه سالك را بايد به چه طريقي رهنمون سازد و سالك بايد در برابر او سراپا تسليم باشد . البته بسياري انتقاداتي به آراي كاتس وارد مي آورند و معتقدند كه ديدگاه كاتس نمي تواند بعضي جنبه هاي اساسي تجربه ي عرفاني را تفسير كند . عرفا مدعيند كه به مرتبه اي نايل مي شوند كه در آن ، خود آگاهي و آگاهي نسبت به اعيان خارجي زائل مي شود . به عنوان مثال از جوكي به وسيله ي تمركز ، رفته رفته به سامادي (Samadhi) ، يعني به نوعي تمركز باطني كه در آن تمام محتواي آگاهي به نحو فزاينده اي از ميان مي رود ، مي رسند . در آخرين مرتبه ي اين حالت شهودي ، گذشته ، حال و آينده ، همه در آگاهي محض وحدت مي يابند . اگر عرفا بتوانند به حالت آگاهي محض دست يابند ، در آن صورت بايد ديدگاه كاتس را مورد بازبيني قرار داد . البته بايد توجه داشت ، آگاهي بدون مضمون و محتوا مي تواند مبناي استواري براي اعتقاد ديني باشد ؟ گذشته از اين ، آيا اين امر براي همگان ميسر است ؟ كثرت گراياني چون هيك بر سر يك دو راهي قرار گرفته اند . از يك سو اگر ما هيچ تصور روشني از خداوند و تجربه ديني نداشته باشيم و نتوانيم آو را توصيف كنيم در آن صورت اعتقاد ديني ، بيش از پيش به بي اعتقادي نزديك و تقريباً از الحاد غير قابل تمييز مي شود . از سوي ديگر اگر بتوانيم از تجربه ي ديني و برخورد با خدا و امر متعالي سخن بگوئيم ، پس مي توان درباره ي صحت و سقم آن بحث انديشيد . (۱۵) همچنين بايد دوباره متذكر شد كه اكثر دينداران از نظر هيك روستائيان و بيسوادان هستند . چنين تجربه اي براي دينداران معيشت انديش امكان پذير است . سروش پس از بحث مفصل درباره پلوراليسم ديني و برخورد با امر متعالي با جان هيك به او مي گويد : پروفسور هيك ! حرف هائي كه ما زديم درباره دينداري تجربت انديش و معرفت انديش بود آيا شما فكر مي كنيد توده ي مردم توانائي مواجهه ي مستقيم با امر بي صورت را دارند ؟ هيك : فكر نمي كنم ، توده ي مردم بايد از طريق كليسا و نهادهاي سنتي عمل كنند آنها نمي توانند ، مستقيماً با امر متعالي مواجه شوند . اما براي نخبگان كه شما آنها را معرفت انديش و تجربت انديش مي ناميد ، راه هاي ديگري هست.(۱۶) نخبگان كه در طول تاريخ حتي در اوج تفكر انحصارگرايانه ي ديني ، اعتقاد پلوراليستيكي نسبت به ساير اعتقادات داشته و دارند و به خاطر همين نگرش ها به الحاد و بي ديني متهم شده اند . توده ها هم كه قدرت چنين كاري را نداشته و نخواهند داشت پس طبق نظر هيك فايده ي اين پلوراليسم ديني چيست ؟ توده ها كه از طريق كليسا و نهادهاي سنتي ديندار مي شوند پس مشخص نيست كه مخاطب اين پلوراليسم و تجربه ي ديني كيست ؟! هيك ، گزاره هاي ديني را ابطال پذير مي داند . او با بهره گيري از پوپر در فلسفه ي علم ، به اين نتيجه رسيده است . اما با اين تفاوت كه ابطال نظريه هاي علمي براي پوپر در عالم ناسوت تحقق مي يابد اما براي ديندار پيرو نظريه ي هيك ، اين امر به عالم ملكوت موكول مي شود .(۱۷) او مي گويد ، مي توانيم براي گزاره هاي ديني مبطل بالقوه بسازيم و برويم ببينيم در آخرت كارهايمان درست بوده است يا نه ؟ طبق اين نظر ، فلسفه دين چيست ؟ ديگر دين به چه كار آيد و اين همه اختلافات و منازعات را چرا دامن زنيم ؟ اگر هر كس بتواند تجربه اي ديني داشته باشد و در عين حال نتواند از صحت و سقم اعمالش با خبر باشد ، به نظر مي آيد كه بي ديني بهتر است . در خاتمه بايد خاطر نشان كرد كه قصد نگارنده ، اين بود كه ديدگاه پلوراليسم معرفتي و اينكه حقيقتي نيست و مشكلات پلوراليسم فرهنگي ارزشگذارانه يعني قرار دادن هم عرض همه ي فرهنگها را بيان نمايد . همانطور كه در ابتداي مقاله ذكر شد، ريشه ي پلوراليسم معرفتي در نظريات پروتاگوراس و سوفسطائيان و در دوره ي جديد، فلسفه ي نيچه و پُست مدرن ها مي باشد ـ قائل شدن به چنين نظرياتي معضلاتي را در بردارد البته منظورمان نيست كه اين بزرگان انديشه را تحقير كنيم زيرا آنان ، تاريخ انديشه ي بشري را هشدار داده اند كه در دام يكسو نگري و مطلق گرائي نيفتد و هدف اصلي آنان ، پيشگيري از يكسويه رفتن هاي افراطي است و علت ارائه چنين نظرياتي معلول شرايط فرهنگي و تاريخي خاص بوده زيرا هيچ كس نمي تواند اهل انديشه باشد و بگويد حقيقتي در كار نيست . زيرا اگر چنين گويد و دنيا هيچ در هيچ باشد پس گفته ي خود او نيز مشمول آن مي شود . امّا اينكه بشر بدانجا رسد كه دريابد حقيقت ساده نيست و از منظرهاي متفاوت مي توان به حقيقت نگريست ، امري قابل ستايش است زيرا خود بخود ، احترام به دگرانديشي و متفاوت انديشي را در شخص برمي انگيزاند . ديدگاه پلوراليستيكي ، مبتني بر اينكه حقيقت نسبي است ، ممدوح است و موجبات خضوع و خشوع را در فرد ايجاد مي كند و از دام مطلق گرائي و تنگ نظري مي رهاند . همچنين پلوراليسم فرهنگي منتج از اين نگرش ، احترام به عقايد و ساير فرهنگها را سبب مي شود . انساني كه چنين نگرشي را اتخاذ كند ، چون حقيقت را نسبي مي داند ، دچار غرور و نخوت نمي شود بدين مرام ، حقيقت را جستجو نموده و موجبات رشد و تعالي براي خودش فراهم مي كند از اين رو است كه به ديگر فرهنگها احترام مي گذارد و آگاه است كه برتري فرهنگي ، معلول عوامل ژنتيكي و ارثي نيست بلكه معلول شرايط جغرافيائي و تاريخي مي باشد . به قول لسينگ ، مسئله ي اصلي، دست يافتن به حقيقت نيست ، بلكه جستجوي حقيقت است . عدم توجه به اين گونه پلوراليسم فرهنگي ، موجبات ” قوم مداري افراطي “ را فراهم مي سازد . امّا توجه به چنين پلوراليسم فرهنگي ، مي تواند انسان را به قلل رفيع و باشكوهي از مروت و انسانيت رهنمون سازد كه ” اغيار “ را چون دوستان بيند . ماه مه ۲۰۰۸ يادداشتها : ۱ـ داوري ـ رضا ، فرهنگ ، خرد ، آزادي نشر ساقي ص۱۲۵ ۲ـ مجله مدرسه ۲ ص۵۲ ۳ـ همان ص۶۱ ۴ـ همان ص۵۵ ۵ـ همان ص۵۵ ۶ـ پترسون و ديگران ، عقل و اعتقاد ديني ، مترجمان احمد نراقي ، ابراهيم |