![]() |
![]() |
|
یادداشت بیارزش یک دانشجوی فلسفه که در مهرماه ۱۳۸۷ به دلیل اعتقاد به دیانت بهایی از دانشگاه شهید بهشتی اخراج شد جمعه ۱۷ آبان ساعت ۵ بعد از ظهر است. غروب دلگیر یک روز جمعه. هوا کم کم تاریک می شود؛ و چیزی سرد و سیاه که در هوا موج می زند . . . جمعه ایست با تصویری محو از زنی با چشم های سبز، که گفت: «حق نداری بیایی. گفته اند دیگر نمی توانی بیایی. دست من نیست. متأسفم. کاری نمی توانم برایت بکنم.» جمعه ایست با تصویری از یک بعد از ظهر یکشنبه. و زنی که گفت: «خانم، وظیفهی من نیست. نمی توانم کارنامه تان را برایتان مهر بزنم. در حیطهی وظایف کاری من نیست. متأسفم؛» و چشم هایی که در آن روز یکشنبه، تار شدند، و شاید داشتند تار می شدند . . . تصویری از مردی که روزی، شاید چند هفته قبل، با نگاهی ثابت، سرد و بی رحم گفت: «آقای فلانی جلسه دارند. شما نمی توانید به اتاقشان بروید. من وظیفه دارم که . . . نخیر خانم. سازمان سنجش مسئول ورود دانشجوهاست. خودش هم می تواند هر وقت خواست آنها را اخراج کند.» مردی که یک سره گفت و گفت . . . تا اشکها، اشکهای واقعی دختر ۲۰ سالهی روبه رویش، او را ملتفت کردند که قضیه جدی تر از اینهاست. که بحث نقص مدارک و اشتباهاتی در کنکور و غیره نیست. که کسی که رو به روی او ایستاده است یک «انسان» است. که این انسان در «رنج» است. زندگی ای که وارونه شد، و دستی نامرئی که سر رسید، مثل خاطره ای در کودکی، سالها قبل: وقتی دستی در صبح یک روز سرد زمستانی لحافت را پس می زد: «شهرزاد، مدرسه ات دیر شد»، یا مثل وقتی که وسایل ساختمان بازی را روی فرش پهن کرده بودی و پسرکی، از آنهایی که چشم هایشان برق می زند، فرش را از زیرت می کشید، پائی لگوها را به هم می ریخت، و خانهی «زنان کوچک»ات را خراب می کرد. دستی سر رسید و در یک چشم به هم زدن، دیگر هیچ چیز نبود. چیزی جز ویرانی، نابودی، آشفتگی،.... . دست کارش را تمام کرد و رفت. و من هنوز اینجایم. دارم به لگوهای ویران شده ام، به خانهی شکستهی «زنان کوچک»ام، به جای لحاف روی پیراهنم نگاه می کنم. دست مدتهاست که رفته. ویران کرد و رفت. و من هنوز در حسرت خانهی کوچکم، لحاف گرمم، و شاید دستهای مهربانی هستم که به کمکم بیایند. که خانه ام را دوباره برایم بسازند. که گرمم کنند. روزها می گذرند. و هوا سردتر و سردتر می شود. و من نمی خواهم بپذیرم، که باید بلند شد، آرام ، آرام... و در هوای سرد، رفت. من کنار ساختمان ویرانم، در آرزوی لحاف گرمم، نشسته ام. و دنیا سردتر و سردتر و تاریکتر و تاریکتر می شود. ![]() |