روشنفکري لائيک: بنيان‌هاي نظري و چالش‌هاي عملي

 

يحيي بزرگمهر

 

 

ديباچه:

آيا روشنفکرانِ ناملتزم به دين با عالمانِ راست‌کيشِ ديني در يک جبهه قرار دارند؟

آيا صف‌آرايي اين هر دو گروه را در برابرِ روشنفکري ديني، مي‌توان دليلي بر نادرستي پروژه‌ي روشنفکرانِ لائيک قرار داد؟

زماني عبدالکريم ِ سروش در پاسخ به انتقاداتِ محمدرضا نيکفر، او را با راست‌کيشاني چون مصباح ِ يزدي در يک جبهه قرار داد و اين هم‌سنگري را دستاويزي براي سرزنشِ منتقدِ خود ساخت.

انگيزه‌ي نگارشِ اين مقاله از همان زمان در ذهنِ نگارنده نقش بست و مهم‌ترين دغدغه‌ي آن نيز يکي تعيينِ نسبت ميانِ اين سه گروه (روشنفکرانِ لائيک، عالمانِ راست‌کيش و روشنفکرانِ ديني) و ديگري صورت‌بندي يک چالش در توفيقِ پروژه‌ي سکولاريزاسيون در رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به دين است. در ادامه پنج مسئله به‌ترتيب در بابِ تراژدي ترس از نقدِ دين، تاريخِ قدرت‌نمايي دين، سنجشِ آزمونِ انفسي دين، چالشِ دينداري و سلطه‌ي اخلاق بر دين طرح گرديده است. سپس با ايضاحِ معناي لائيک و سکولار و نقدِ کوتاهي بر ابهامِ واژه‌ي «سکولاريزم» در بيانِ برخي روشنفکران، خاستگاهِ طرحِ چالشِ کاميابي سکولاريزاسيونِ دين‌ناباورانه و شيوه‌ي حل نمودنِ آن (يا به تعبيرِ دقيق‌تر، منحل نمودنِ آن) بررسي گرديده است. البته در سراسرِ مقاله نيز برخي تعارضات و تناقضاتِ دروني روشنفکري ديني بازنمايانده شده است.


PDF for Print
Font Download
Install font

***

 

۱. نمونه‌هايي چند از آياتِ کانوني و چالش‌برانگيزِ قرآن: تفسيرِ نوانديشانه و راست‌کيشانه

 

۱.۱. در برخي آياتِ قرآن [1]  نوعي از يأس و نااميدي به انبياء نسبت داده شده است و اينکه حتي آنان نيز که ادعاي ارتباطِ وحياني با الله داشته اند در لحظاتي نسبت به تحققِ وعده‌هاي الهي و نصرتِ پروردگار دچارِ ترديد گشته اند.

در نحوه‌ي مواجهه با اين قبيل آيات، دستِ کم دو نوع رويکرد وجود داشته است:

 

رويکردِ اول مبتني بر نگاهِ نوآورانه (بدعت‌گذار) در دين و تفسيرِ کتابِ مقدس است. بر اساسِ اين نگاه اين قبيل حالاتِ انبياء چنين توجيه مي‌شود که آنان نيز بشر بوده اند و واجدِ تأثّرات و بيم و اميدهاي همه‌ي انسان‌هاي ديگر. پس در اين نوع نگاه نه تنها اين حالات، ضعفي براي رسولانِ الهي به‌حساب نمي‌آيد که حتي به‌عنوانِ شاهد، به ياري پروژه‌هاي بشري نمودنِ دين که غالباً از سوي روشنفکرانِ ديني پيگيري مي‌شود نيز خواهد آمد.

 

رويکردِ دوم مبتني بر نگاهِ ارتدوکسي به دين و تفسيرِ آن است. در اينجا البته راست‌کيشان و روشنگرانِ لائيک [2]  در يک جبهه قرار دارند. از ديدِ هر دوي اينان نسبت دادنِ يأس و ترس به انبياءِ الهي نشان دهنده‌ي ضعف بوده و به شأنِ رسالتِ الهي آنان آسيب مي‌زند.

 

اما تنها تفاوت در آن است که متدينانِ راست‌کيش اين نوع تفاسير از متنِ مقدس را رد مي‌کنند ولي روشنگرانِ لائيک (اينجا: دين‌ستيز) با قبولِ اين نوع نگاه، آن را نشانه‌اي از وهنِ چنين ديني مي‌دانند که حتي پيامبرِ آن نيز که بايد علي‌‌القاعده اسوه‌ي صلابتِ ايمان براي پيروان‌اش باشد، در برهه‌هاي مخاطره‌انگيزِ دعوتِ خويش، خود نيز دچارِ ترديد و دودِلي مي‌گشته است. [3]

 

همين جا مناسب است مطلبِ مهمي بازگو گردد. يک انتقادِ عام به روشنفکرانِ لائيک آن است که در فهم و تفسيرِ دين، خود اسيرِ همان مفروضاتِ تئولوژيکي اند که خواهانِ نقدِ آن هستند. به‌عنوانِ مثال در اينجا مي‌توان اين اشکال را مطرح ساخت که اساساً چرا بايد انبياء، اسوه‌ي مطلقِ صلابتِ ايمان و داراي اوصافي فرابشري باشند. اما اين خرده‌گيري از دو جنبه قابلِ پاسخگويي است: اول آنکه روشنفکرِ لائيک وقتي به دين نظر مي‌کند سعي دارد آن را در زمينه و بافتِ ديني‌اش فهم کند. به تعبيرِ دقيق‌تر، روشنفکرِ لائيک در صدد است تا از منظرِ تدينِ تاريخي به فهمِ دين بپردازد. اين نه بدان معني ست که او خود نيز اسيرِ تئولوژي است بلکه بدين معني است که براي نقدِ دين، سعي دارد آن را ابتدا تئولوژيک بفهمد و سپس همان مباني تئولوژيک را از منظري بيروني/غيرِ تئولوژيک نقد کند. براي روشنفکرِ لائيک ميانِ شيوه‌ي فهمِ دين و شيوه‌ي نقدِ دين، گسستِ روش‌شناختي وجود دارد. او دين را از منظري دروني/ديني فهم مي‌کند و اما پس از اين مرحله، در نقدِ دين از منظري بيروني/غير ديني وارد مي‌شود. هيچکس نمي‌تواند مدعي شود که ما تنها مخير ميانِ يکي از اين دو راه هستيم: يا دين را ديني بفهميم و در نقدِ دين نيز ناگزير ديني باشيم که چندان معناي محصّلي ندارد و يا دين را غيرديني بفهميم و در نقدِ آن نيز غيرديني باشيم که باز هم بي‌معني است. وجهِ مشترکِ اين دو راه آن است که هر دو کمابيش منجر به تعطيلِ نقدِ بنيادينِ دين مي‌گردند. اگر دين را درون‌ديني بفهميد و بخواهيد در نقدش هم از منظري متدينانه وارد شويد، لاجرم نقدِ جدي در کار نخواهد بود. چه شما پيشاپيش در مرحله‌ي فهم، دين را سنتي فهم کرده ايد و ناگزير از منظرِ سنتي ديگر نقدي به آن وارد نخواهد بود و اگر هم بخواهيد دين را برون‌ديني بفهميد و در نقدش هم از منظري غيرِمتدينانه وارد شويد، باز هم نقدِ جدي در کار نخواهد بود. چه شما پيشاپيش در مرحله‌ي فهم، دين را مدرن فهم کرده ايد و ناگزير از منظرِ مدرن ديگر نقدي به آن وارد نخواهد بود. دستِ بر قضا روشنفکري لائيک آن‌گونه که نگارنده به آن نظر دارد، تمامِ شالوده‌اش بر اين استوار است که دين را در مرحله‌ي اول سنتي/راست‌کيشانه مي‌فهمد ولي در مرحله‌ي بعد آن را مدرن/متجددانه نقد مي‌کند. اين نه اتخاذِ منطقي دوگانه/يک بام و دو هوا بودن، بلکه صرفاً ناظر به امکانِ گسستِ روش‌شناختي ميانِ دو سپهرِ فهم و نقدِ دين است. فهمِ راست‌کيشانه‌ي روشنفکرِ لائيک از دين، فهمي الهياتي - تاريخي ست و اين (التزام به حقيقتِ تاريخي دين) خود نوعي بصيرتِ آگاهانه است که نه در روشنفکرانِ ديني و نه در راست‌کيشانِ ديني چندان به آن اهتمامي ورزيده نشده است. جنبه‌ي دوم در پاسخ به اين اشکال آن است که روشنفکرِ لائيک حتي خود مي‌تواند به نوعي ايمانِ معنوي/غيرِديني باورمند باشد و طبعاً اسوه‌ي ايمان را نيز فراتر از بنيانگذارانِ اديان و مذاهب بداند، اما باز در نحوه‌ي نگرشش به دين آن را از منظري تاريخي/ديني فهم کند. بعنوانِ مثال او ايمانِ اسلامي را از منظرِ آموزه‌هاي خودِ اين دين بررسي مي‌کند گرچه ايده‌آلِ شخصي‌اش در بابِ ايمان با اين آموزه‌ها تفاوتِ بنيادين داشته باشد. بنابراين ادعاي اسارتِ روشنفکرانِ لائيک در بندِ مفروضاتِ تئولوژيکي که خواهانِ نقدِ آن هستند، چندان قابلِ دفاع به‌نظر نمي‌رسد.

 

۱.٢. در بسياري از آياتِ قرآن [4]  نگاهِ حداکثري به دين وجود دارد و روح ِ غالب و حال و هواي عمومي متن مقدس و رواياتِ اسلامي نيز جز اين نمي‌گويد. در اين نوع آيات بيان شده است که هيچ امري در عالمِ هستي نيست مگر آنکه در اين کتاب به آن اشارت رفته است و تفصيلِ هر چيزي را در سخنانِ الهي خواهيد يافت.

 

در اينجا نيز دو نوع مواجهه با اين مسئله قابلِ ملاحظه است:

اولي که گويا رويکردِ غالبِ نسلِ متأخرِ روشنفکرانِ ديني در جهانِ اسلام بوده، مدعي ست که دين تنها براي معني بخشيدن به زندگي شخصي متدينان آمده است و نحوه‌ي اداره‌ي اجتماع و سياستِ عمومي را اساساً نبايد بر گرده‌ي دين نهاد و چنين اموري به عقلِ جمعي و فهمِ عرفي انسان‌ها واگذار شده است. اينان براي تئوريزه کردنِ اين نگاه، مبحثِ "انتظارِ بشر از دين" را طرح مي‌کنند و در آن نوعي نگاهِ حداقلي را که متمرکز بر حريمِ شخصي متدينان است، تنها نوعِ انتظارِ معقول از دين معرفي مي‌نمايند.[5]  

 

نمونه‌اي از اين دست تأويلاتِ مدرن را مي‌توان در سخنراني عبدالکريمِ سروش با موضوعِ "کارکردهاي دين" (۲۱/٣/۷٤) در پاسخ به پرسشي در همين زمينه نظاره کرد: سؤال‌کننده به‌طورِ مشخص مي‌پرسد شما که مي‌گوييد دين بايد متواضع گرديده، در حيطه‌ي اداره‌ي اجتماع و علمِ تجربي دست‌درازي نکند با مضاميني از قرآن همانندِ «تبيان کل شيء» چه مي کنيد و سروش در پاسخ به‌راحتي آيه را بر اساس و پايه‌ي "انتظارِ بشر از دين" که مقوله‌اي کاملاً غيرِديني (به زبانِ سروش بخوانيد: برون‌ديني) است تأويل مي‌کند و چنين پاسخ مي‌دهد که ما ابتدا بايد ببينيم دين اصلاً براي چه چيزي و چه هدفي آمده و سپس معلوم مي‌شود که مراد از اين آيه آن است که قرآن تبيانِ هر آن‌چيزي ست که براي آن نازل شده است!

 

نقدِ رويکردِ اول:

مغالطه‌ي ميانِ تجويز و توصيف در نگاهِ روشنفکرانِ ديني به "انتظارِ بشر از دين"، مهم‌ترين مشکلي ست که با آن دست به گريبان هستند و ناصادقانه نيز از کنارِ آن به سکوت مي‌گذرند.

 

روشنفکرانِ ديني مي‌گويند "بايد از دين انتظارِ حداقلي داشت"، اما کمتر متعرّضِ اين نکته مي‌شوند که آيا خودِ دين نيز تنها به برآوردنِ همان حداقل‌ها متعهد شده يا اينکه بسي بيشتر از اين را در مدعاهاي خود به صورِ مختلف بيان داشته است.

 

پاشنه‌ي آشيل و چالشِ هميشگي روشنفکرانِ ديني آن بوده که در جمع‌آوري مستندات و شواهدِ ديني ("ديني" يعني درون‌ديني و لاغير. تفکيک ميان "درون‌ديني" و "برون‌ديني" نيز از اکتشافاتِ بي‌ثمرِ روشنفکري ديني است. در اينجا نبايد از يک بزنگاه هرگز غافل ماند: شواهدِ برون‌ديني اساساً ديني نيستند.) براي مدعاي خود هرگز توفيق نيافته اند، به اين دليلِ ساده که شواهدِ ديني عموماً و احکامِ اجتماعي و بي‌شمارِ اسلام خصوصاً برخلافِ مدعاي آنان است.

رويکردِ دوم که مبتني بر نگاهِ ارتدوکسي به دين است و فصلِ مشترکِ متدينانِ راست‌کيش و روشنفکرانِ لائيک، مدعي ست که آن آياتِ موردِ بحث قابلِ چشم‌پوشي و توجيهاتِ مُدِ روز نيستند و اين يعني که تفسيرِ صحيح و منطبق با غالبِ آموزه‌هاي اسلام همان نگاهِ حداکثري به دين است که از شواهدِ آن مجموعه‌اي از آيات، روايات و حتي اظهارِ نظرهاي پيشوايانِ دين در بابِ پزشکي، نجوم و ...  را مي‌توان نام برد.

 

اما در اينجا از تفاوتِ مهم ميانِ راست‌کيشانِ ديني و روشنفکرانِ لائيک هرگز نبايد غفلت نمود.

راست‌کيشان مي‌گويند همه چيز را بايد از دين خواست و دين هم تمامِ اين خواست‌ها را به بهترين نحو برآورده ساخته و مي‌سازد.

 

در نقدِ اين رويکرد همين بس که تاريخ ِ عيني و آبجکتيوِ دين چنين توفيقي را نه تنها تأييد نمي‌کند که نشان مي‌دهد غالبِ جوامعي که دين در آنها ادعاي آباد ساختنِ نيازهاي مادي اين دنيايي را داشته، جز خراب‌آباد براي پيروانش به بار نياورده است.

 

اما دسته‌ي دوم که روشنگرانِ لائيک در آن جاي مي‌گيرند، در اصلِ اين سخن که دين ادعاي برآوردنِ انتظاراتِ حداکثري را دارد و حلِ همه‌ي امور را به خود ارجاع داده است با راست کيشان در يک جبهه قرار دارند (و در مقابلِ روشنفکري ديني) اما به عکس مدعي اند که دين در اثباتِ اين ادعاي خويش در مقامِ تجربه‌ي تاريخي، شکست خورده است.

 

چکيده‌ي محورهاي موردِ تاکيدِ اين بخش را مي‌توان چنين بيان داشت:

-                     امکان و اعتبارِ گسستِ روش‌شناختي ميانِ دو سپهرِ فهم و نقدِ دين، يکي از بنيان‌هاي نظري روشنفکري لائيک است.

-                     التزام و روشنگري نسبت به حقيقتِ هرمنوتيکي و حقيقتِ تاريخي دين، از شالوده‌هاي نظري و مميزِ روشن‌نگري لائيک از روشنفکري ديني است.

-                     روشنفکري لائيک با تدينِ راست‌کيشانه در معتبر دانستنِ واقعيتِ انحصارطلبانه و تماميت‌خواهِ دين مشترک است.

-                     نقطه‌ي افتراقِ روشنفکري لائيک و تدينِ راست‌کيشانه در آن است که اولي اين واقعيت را ناحق و شکست‌خورده مي‌داند اما دومي آن را حق و موفقيت‌آميز مي‌پندارد. از اين رو تدينِ راست‌کيشانه با ادعاي اخير، وظيفه‌ي سنگين و پيشاپيش عقيمي بر عهده‌ي خويش نهاده است.

-                     روشنفکري ديني واقعيتِ دين را سلاخي و بزک مي‌کند و در غيرِواقعي نشان دادنِ واقعيتِ دين در مقابلِ تدينِ راست‌کيشانه و روشنفکري لائيک قرار دارد.

-                     مهم‌ترين بايستِ طرح شده در اين بخش آن است که دين را بايد (در معناي شايستگي تفسيري) ديني فهميد، يعني در فرآيندي از روي‌آوري به اتمسفرِ حاکم بر متن و تاثيري که اين متن در جهانِ گذشته‌ي بشري و ذيلِ عنوانِ "تاريخِ دين" برجاي گذاشته است. روشنفکرانِ ديني به‌مثابه‌ي مفسرانِ مدرنِ دين با متهم ساختن و گناهکار گرداندنِ معرفتِ ديني در جهانِ سنت و ادعاي پديدارگشتنِ گوهرِ دين در تفاسيرِ نوين (که هميشه از مرده‌ريگِ سنتِ عرفاني بهره‌کشي کرده است)، هم به‌روشني اسارتِ خود را در چرخه‌ي رقابتِ ديني بر سرِ تفسيرِ دين با راست‌کيشان نشان مي‌دهند [6]  و هم ناراستي رويکردِ خويش را در واگرداندنِ انگشتِ اتهام از دين (دين؛ آنچه تابه‌حال [7]  در تاريخِ خويش پيام و قابليت هاي خود را محقق ساخته) به فهمِ دين از طريقِ ذات‌تراشي استعلايي براي دين و فرافکني ناکامي و نارواداري دين به معرفتِ ديني باز مي‌نمايانند. در اينجا گناهِ تمامي جنايت‌هاي ديني بر گرده‌ي معرفتِ ديني است و دين (آن ذاتِ موجود در عالمِ قدسي که پيراسته از هر کاستي و مبرا از هر اتهامي ست) همچنان پاک، معصوم و نجات‌بخش باقي مي‌ماند. گذشته از اين موارد، نحوه‌ي مواجهه‌ي متدينانِ روشنفکر با دين، يکسره آن را از تاريخِ دين جدا و بيگانه وا مي‌نماياند و همين نشانه‌اي ست بر خطاي هرمنوتيکي آنان به نامِ هرمنوتيک و فهمِ نو از متنِ نوستيز.

 

٢. چالشِ روشنگرانِ لائيک بر سرِ توفيقِ پروژه‌ي سکولاريزاسيونِ دين‌ناباورانه:

 

حال با اين مقدمات مهم‌ترين چالش براي روشنفکري لائيک رخ مي‌نمايد:

نوعِ رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به متنِ مقدس در مقامِ تببين و تفسيرِ دين (بيانِ واقعيت‌هاي دين) با رويکردِ متدينانِ راست‌کيش در يک جبهه قرار دارد، گرچه از اينجا به بعد در تقابل با راست‌کيشان و در بحث از حقانيتِ ادعاهاي دين آنها را نظراً نادرست و عملاً دروغ ارزيابي مي‌کنند. درست برعکسِ روشنفکرانِ ديني که در مقامِ بيانِ واقعيت‌هاي دين يا سکوت مي‌کنند و يا تفاسيرِ غيرِواقعي از واقعيتِ اسلام عرضه مي‌کنند اما در مقامِ دوم، مدعي حقانيتِ ادعاهاي علي‌الفرض حداقلي دين مي‌شوند و تاريخِ دين را از اين جهت موفقيت‌آميز مي‌پندارند. در اينجا البته برگِ برنده به بهاي تزوير در دستِ روشنفکرانِ ديني ست که واقعيتِ دين را تحريف کرده و آن را به نوعي جلوه مي‌دهند که گرچه غيرِواقعي ست اما دفاع از حقانيتِ آن و ادعاي موفقيتِ تاريخي‌اش به‌مراتب شانسِ بيشتري دارد تا آنچه راست‌کيشان مدعي اثبات‌اش هستند. خلوصِ ديني متدينانِ راست‌کيش، اين دون‌کيشوت‌هاي عصرِ جديد، حقيقتاً احترام‌برانگيز و تلاش‌ِشان براي مدد گرفتن از تاريخ حقيقتاً ترحم‌بر‌انگيز است! محقق شدنِ ادعاهاي به واقع حداکثري دين در تاريخ، سخني ست که پيشاپيش شکستِ محتومي در انتظار دارد.

 

کوتاه سخن آن‌که توصيفِ روشنگرانِ لائيک از واقعيتِ دين (منطبق بر توصيفِ متدينانِ راست‌کيش) و نيز داوري آنان نسبت به عدمِ کاميابي دين در محقق ساختنِ وعده‌هاي خويش، تضادِ ادعايي با وظيفه‌ي مهمِ ديگري دارد و آن لزومِ آماده‌سازي و تسهيلِ روندِ سکولاريزاسيون در يک جامعه‌ي ديني است.

به‌طورِ خلاصه رويکردِ روشنفکرانِ ديني و لائيک در پيشبردِ سکولاريزاسيون در جامعه به اين صورت مي‌تواند فرمول‌بندي گردد:

 

سکولاريزمِ روشنفکري ديني: دين تنها براي معنا بخشيدن به زندگي شخصي متدينان آمده، پس از آنجا که خودش ادعاي دخالت در زندگي اجتماعي – سياسي را ندارد نبايد در اين حوزه ها وارد گردد و اين البته به نفعِ دين است. (جمله‌ي اخير چاشني به ظاهر ديني و در بطن ضدِ ديني سخنانِ بسياري از روشنفکرانِ ديني است. اين سخن در بطن ضدِ ديني ست زيرا عقب‌نشيني سنگر به سنگرِ دين در دورانِ مدرن را احياگري نام نهاده و از آن به "نجاتِ دين" تعبير مي‌کند.)

 

سکولاريزمِ روشنفکري لائيک: دين ادعاي سامان‌دادن به اجتماع و سياستِ امور را بر گرده‌ي خود دارد اما اين ادعاي دين نظراً غيرِ قابلِ دفاع و عملاً در تجربه‌ي تاريخي خويش شکست خورده است و به‌هرحال دين براي هر چه که آمده باشد، حقِ دخالت در اجتماع و اداره‌ي زندگي جمعي را ندارد.

اما مگر قدرِ متيقّن از ادعاي مندرج در سکولاريزاسيون و مهم‌ترين و روشن‌ترين ثمره‌ي آن جز اين است که دين بايد به حوزه‌ي خصوصي متدينان محدود گردد؟[8]  

 

سؤالِ مهمي که روشنفکرانِ لائيک بايد براي پاسخِ مناسب به آن جهدِ بليغي بورزند آن است که آيا وقتي بناست سکولاريزاسيون در يک جامعه‌ي ديني پيش‌برده شود، تفسيرِ سکولار از دين و نفي ادعاي دخالتِ آن در اجتماع موفقيت‌آميزتر است يا تفسيرِ ارتدوکس و سلبِ حقِ دين (علي‌رغمِ ادعاي خودش) مبني بر دخالت در اجتماع؟

 

در رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به دين به‌حق نوعي تحقيرِ دين و نشان‌دادنِ تجربه‌ي شکست‌خورده‌ي آفاقي آن در سامان بخشيدن به دنياي مؤمنان وجود دارد که اين رگه‌هاي آته‌ايستي (اينجا: دين‌ستيزانه) در اصلاحِ جامعه‌اي که هنوز ديني است، چندان موفقيت‌آميز نخواهد بود.

 

براي نمونه‌اي از اين دست روشنگري‌هاي تحقيرآميز مي‌توان به نوشته‌هاي ارزشمندِ محمدرضا نيکفر اشاره کرد.[9]  از جمله اين‌که نمي‌توان پذيرفت دين سعادتِ آدميان را بشارت دهد اما در طول ِ زندگي تاريخي‌اش بيشترين متدينانِ به آن در بدبختي به سر برند؛ يا نقدِ بسيار تندِ او به اخلاقِ ديني و تبعاتِ اخلاق ستيزانه‌اش در زندگي ملموسِ جامعه‌ي فعلي ايران. و نيز اين‌که نمي‌توان در کتابِ مقدسِ يک دين و تاريخِ آن دستور به قتل و وقوعِ کشتار را ديد و در عينِ حال آن را "دينِ رحمت" نام نهاد.[10]

 

تمام چالشي که بر سرِ راهِ روشنفکرانِ لائيک وجود دارد آن است که گرچه توصيفِ آنان از واقعيتِ دين صحيح‌تر است (نسبت به روشنفکرانِ ديني) اما همين رويکرد به‌همراهِ بيانِ واقعيتِ ديگري (شکستِ دين در برآورده‌ساختنِ ادعاهاي حداکثري‌اش) که نقطه‌ي افتراقِ آنها با متدينانِ راست‌کيش است، به پروژه‌ي سکولاريزاسيون در يک جامعه‌ي ديني (که حتي بر فرضِ تدينِ مينيمال و حداقلي افرادِ آن، لااقل تحقيرِ دينِ خود و پذيرشِ ناکامي آن را برنمي‌تابند) آسيب خواهد زد.

 

روشنگرانِ لائيک در حالِ حاضر بر سرِ يک دوراهي قرار گرفته اند:

 

اول: سکولاريزاسيونِ موفقيت‌آميز همراه با ارتکابِ خطاي هرمنوتيک در مقامِ تفسيرِ دين (برداشتِ مدرن) و نيز کتمانِ واقعيتِ شکستِ تاريخي دين در احکامِ اجتماعي‌اش.

 

دوم: سکولاريزاسيونِ ناموفق همراه با إعمالِ هرمنوتيکِ شايسته‌ي ديني در مقامِ تفسيرِ دين (برداشتِ ارتدوکس) و نيز بيانِ واقعيت‌هاي تاريخِ خون‌ريز و زندگي ستيزِ دين.

 

چنين به‌نظر مي‌آيد که تنها راهِ موفقيتِ روشنگرانِ لائيک آن است که براي حلِ اين معضل و نجات از اين دوراهي بتوانند راهِ سومي را براي خود ترسيم کنند و به‌نحوي التزام به حقيقت را با توفيق در عمل همراه سازند.

 

چکيده‌ي محورهاي موردِ تاکيدِ اين بخش را مي‌توان چنين بيان داشت:

-                     روشنفکري ديني واقعيتِ خودساخته‌ي از دين را حق و موفقيت‌آميز ارزيابي مي‌کند و در اين راه البته شانسِ بيشتري نسبت به تدينِ راست‌کيشانه خواهد داشت زيرا تاريخ، برآورده شدنِ ادعاهاي حداقلي دين را بيشتر تأييد مي‌کند تا محقق شدنِ مدعياتِ حداکثري آن را.

-                     در يک جامعه‌ي ديني ترويجِ واقعيتِ خودساخته‌ از دين به‌وسيله‌ي روشنفکرانِ ديني، احساساتِ متدينانه‌ي جامعه را نوازش کرده و چه‌بسا سکولاريزاسيون را به‌ظاهر شتاب و مجالِ موفقيتِ بيشتري بدهد تا ترويجِ واقعيتِ تاريخي دين از سوي روشنفکرانِ لائيک که همراه است با تحقير و بيانِ شکستِ دين.

-                     پاشنه‌ي آشيلِ روشنفکري لائيک آن است که رويکرد اش به دين واقعي و حق است اما نتيجه‌ي کار و موفقيتِ پروژه‌اش در جامعه‌ي ديني اندک و بنابراين بايد بتواند ميانِ اين دو محذور راهِ سومي براي خود بيابد. روشنفکري ديني به‌ناحق از بيانِ واقعياتِ دين کوتاه آمده و گاه حتي با دروغ‌پردازي اسبابِ موفقيت در عمل را فراهم آورده است. اما روشنفکري لائيک با التزام به بيانِ واقعياتِ دين و طرحِ شکستِ آفاقي اسلام در تجربه‌ي تاريخي خود، با چالشِ مهم و سرنوشت‌سازِ توفيق و ميزانِ کارايي در يک جامعه‌ي ديني مواجه است.

 

٣. مسائلِ پنج‌گانه:

 

٣.١. تراژدي ترس از نقدِ دين:

يک تفاوتِ مهم و برتري غيرِقابلِ انکارِ روشن‌نگرانِ لائيک نسبت به روشنفکرانِ ديني، در نقدِ بي‌محاباي دين (و نه معرفتِ ديني به‌مثابه‌ي سپرِ بلاي دين) است. غالبِ روشنفکرانِ ديني (و البته برخي روشنفکرانِ لائيک نيز) به‌خاطرِ ترسِ از دست رفتنِ اخلاق و بر اساسِ اين پيش‌فرضِ مبهم و ناانديشيده که دين پايه‌ي اخلاقياتِ جامعه‌ي ايراني است، تا به امروز از نقدِ دين سر باز زده اند. به‌عنوانِ نمونه عبدالکريمِ سروش دين را پشتوانه‌ي اخلاق و حفظِ اخلاق در جامعه را يکي از خدمات و حسناتِ دين مي‌داند. اما فرجامِ چنين محاسبه‌ي نادرستي آن شد که اسلام چنان‌که بايد (همانندِ نظيرش، مسيحيت، در مغرب زمين) به نقد گرفته نشد اما همهنگام اخلاقيات نيز از جامعه‌ي ايراني رخت بربست. يعني به تعبيري روشنفکرانِ ما هم ترکه را خوردند و هم پياز را. هم دين، نقد نشده باقي ماند و هم اخلاقيات از بين رفت. در جامعه‌ي امروزِ ايران، انبوهي از اعتقاداتِ ديني بر ذهن و ضميرِ مردم همچنان حکمراني مي‌کند ولي در عينِ حال نوعي انحطاطِ اخلاقي نيز همزمان جامعه‌ي ايراني را در کامِ خود فرو برده است. تمامِ آن اعتقاداتِ ديني به‌راحتي با دروغ، فريب، تهمت و خيانت همراه و هماغوش گرديده است. (البته روشنفکرانِ ديني علاوه بر آن واهمه‌ي مشترک، با معضلِ دلبستگي و سرسپردگي نسبت به دين نيز روبرو هستند که سببِ مضاعفي بر ناتواني آنان از نقدِ دين گرديده است.) روشنفکرانِ ما نسبت به اين حقيقت تجاهل نمودند که برخي آموزه‌هاي اسلامي نه تنها اخلاق را پشتوانه نيست که از موانعِ مهم بر سرِ راهِ اخلاقي زيستن است. اين گزاره‌ي کلي و مبهم که "دين پشتوانه‌ي اخلاق است" بسي رهزن خواهد بود. پرسشِ اصلي اين است که کدام دين با کدام آموزه‌ها مي‌تواند پشتوانه و ضامنِ اجراي اخلاق باشد. به همين ترتيب پرسشِ ديگر آن است که نقدِ کدام دين، اخلاقياتِ جامعه را موردِ هدف قرار مي‌دهد.

از دين (به‌معناي دينِ نهادينه‌ي تاريخي؛ منظومه‌هاي اعتقادي عملي سازمان‌يافته و محقق در تاريخ) که بگذريم، پرسشِ زيرين‌‌تر آن است که آيا به‌واقع معنويت، پشتوانه و ضامنِ اخلاقيات است آن‌سان که با نقدِ معنويت يا ترديد افکندن در پيش‌فرضهاي ماوراءِ طبيعي آن، در اخلاقياتِ جامعه خلل افتد؟ به‌تعبيري آيا براي اخلاقي زيستن به کمينه‌اي از باورهاي خردگريز و غيرقابلِ اثبات (از طريقِ منابعِ بشري کسبِ معرفت) نياز است؟ آيا اخلاقي زيستن ضرورتاً واجدِ باور به گزاره‌هايي است که توجيهِ درستي‌شان صرفاً شخصي/فردي بوده و قابليتِ اثباتِ عيني/همگاني ندارد؟ شايد نتوان به پرسشِ اخير، پاسخي ساده، کلي و شتاب‌زده داد.

 

٣.٢. تاريخِ قدرت‌نمايي دين: منظرِ راست‌کيشان و دين‌ناباوران در برابرِ رويکردِ نومتدينان

به‌نظر مي‌آيد که در نحوه‌ي نگاه به تاريخ ِ دين نيز مي‌توان نوعي همگرايي ميانِ متدينانِ راست‌کيش و روشنگرانِ لائيک مشاهده نمود. به‌عنوانِ مثال، يک روشنفکرِ ديني تمامِ تلاشِ خود را خواهد کرد تا با آسمان و ريسمان به هم بافتن و ذکرِ اين سخنِ درست و البته غيرِوافي به مقصود که ما در تاريخ امرِ يقيني نداريم و جز با probability  روبرو نيستيم، ماجراي کشتارِ يهوديانِ مدينه به‌وسيله‌ي پيامبرِ اسلام را انکار کند. اما در اين مورد روشنگرانِ لائيک به قصدِ  تضعيفِ دين و متدينانِ راست‌کيش به قصدِ تقويتِ دين، اين واقعيت را انکار نخواهند کرد. يعني هر يک از اين دو گروه باز هم به دو انگيزه‌ي کاملاً متقابل و متضاد از حقايقِ خونينِ تاريخِ دين به هيچ رو چشم پوشي نمي‌کنند. نشان دادنِ عظمت‌طلبي‌ها و قدرت‌نمايي‌هاي ديني در تاريخِ يک دين با روحياتِ حاکم بر راست‌کيشان هماهنگي کامل دارد. در کل تأييدِ اينکه تاريخِ اسلام دستِ‌کم در دوره هايي تاريخ ِ کشتار و قتل و جنايت بوده است گويا موردِ وفاقِ روشنگرانِ لائيک و عالمانِ راست‌کيش قرار دارد و در اينجا نيز هر دو در مقابلِ روشنفکري ديني صف‌آرايي مي‌کنند.

و اما اينکه در تاريخ certainty و يقين نداريم به اين معني نيست که علمِ تاريخ بي‌ارزش است و متدولوژي علومِ تاريخي فاقدِ اعتبار.

بي‌اعتمادي انسانِ مدرن به تاريخ را نيز جز به اين معني نمي‌توان گرفت که تاريخ، معرفتِ يقيني در اختيار نمي‌نهد و اين عدمِ يقين نيز به هيچ رو نقصي براي تاريخ به‌حساب نمي‌آيد. اين ظنياتِ تاريخي ارزشِ معرفت‌شناختي دارد و اين همان نکته‌اي ست که آرزوانديشي‌هاي روشنفکرانِ ديني و متدينانِ پست‌مدرن را در بابِ تاريخِ دين ناموجه مي‌سازد.

 

٣.٣. سنجشِ آزمونِ انفسي دين:

ميانِ روشنفکرانِ لائيک در بابِ شکستِ تجربه‌ي آبجکتيو/آفاقي دين نوعي اتفاقِ نظر وجود دارد. اما در بابِ سنجشِ تجربه‌ي سوبژکتيو/انفسي دين چنين وحدتِ نظري ديده نمي‌شود. به‌تعبيري برخي از روشنفکرانِ لائيک[11] از اين جهت، به کارنامه‌ي دين در طولِ حياتِ تاريخي‌اش نمره‌ي قبولي مي‌دهند. به‌هرحال کاميابي دين از حيثِ آزمون‌هاي انفسي نيز مي‌تواند‌ محلِ بحث قرار گيرد. اين جنبه از کارکردِ دين البته به‌مراتب اهميتِ بيشتري دارد. زيرا همه‌ي اين سه گروه (راست‌کيشانِ ديني، روشن‌فکرانِ ديني و روشن‌نگرانِ لائيک) در اين امر توافق دارند که دين دستِ‌کم بايد به متدينان آرامش، شادي، محبت، اميد و رضايتِ باطن ببخشد. در اين مورد سه مسئله قابلِ طرح است: اول آن‌که آيا معناي اين الفاظِ پنج‌گانه و نظايرشان، همان معناي متعارف و موردِ تفاهمِ عرفي است يا اينکه در دين، معنايي متفاوت و استعلايي از اين الفاظِ مشترک اراده گرديده و اگر چنين است بايد بررسي نمود که اين معناي ديني تا چه حد مفهوم/معني‌دار و سپس تا چه حد قابلِ دفاع/پذيرفتني است. دوم آن‌که  اگر در ديني شادي و محبت (به‌معناي متعارفِ بشري) نفي شده و به‌تعبيري شورِ زيستن جاي خود را به تسليم و تعبدِ محض داده باشد، چگونه اين دين با آموزه‌هايي ناانسان‌گرا، مي‌تواند به مؤمنانِ خويش شادي و محبت بخشد و سوم آن‌که چگونه است که کثيري از متدينان نه آرامش دارند و نه هيچ‌يک از چهار ويژگي ديگر را يا از منظري ديگر چگونه است که پاره‌اي متدينان آرامش و اميد دارند اما همهنگام به‌راحتي دروغ، دورويي، خشونت و خيانت را با آن عجين ساخته‌اند. آيا در حالتِ اخير بايد بگوييم آزمونِ انفسي دين موفقيت‌آميز بوده چرا که به‌هرحال آرامشي و اميدي در بين است يا اينکه بايد به سرافکندگي دين در آزمونِ انفسي نيز اعتراف کنيم، چرا که در بهترين حالت محبت و آرامشي در کار نيست و در بدترين حالت جز با گونه‌اي محبتِ مرگ‌خواهانه و آرامشِ انسان‌ستيزانه مواجه نيستيم. نمونه‌ي اين آرامش و محبت را در ارتکابِ سنگسار يا ساير احکامِ ديني توسطِ متدينان مي‌توان سراغ گرفت. (خاستگاهِ اين قبيل احکام، نوعي محبتِ استعلايي است که از يک‌سو گناهکار را از منزلتِ انساني تهي ساخته، او را به حقارتي ويرانگر درمي‌افکند و از سوي ديگر نوعي ترحم و دلسوزي متدينانه را در ديگران برمي‌انگيزد که جز با نابودساختنِ گناهکار بروز نمي‌يابد. مصلحتِ گناهکار و جامعه‌ي ديني هر دو در نابودي اوست. جانِ او را بايد حقيرانه ستاند تا دنياي مؤمنان و آخرتِ خويش را بيش از اين نيالايد.)

 

٣.۴. چالشِ دينداري: تشريحِ رويکردِ بايسته‌ي روشنفکري لائيک

نحوه‌ي مواجهه‌ي روشنفکرانِ لائيک با دينداري از مهم‌ترين و چالش‌برانگيزترين موضوعات است. روشنفکري لائيک به‌دليلِ نگرشِ تاريخي به دين و تفسيرِ راست‌کيشانه از متنِ مقدس، طبعاً دينداري مدرن را واجدِ تناقض مي‌يابد. اما واقعيت آن است که در اين عرصه بايد ميانِ ناسازگاري منطقي اين نوع دينداري و مطلوبيتِ آن تفکيک قائل شد. دينداري مدرن از نگرشِ مدرن به دين سرچشمه مي‌گيرد که بي‌گمان چنين نگرشي موردِ نقدِ روشنفکرانِ لائيک است. اما همچنان‌که روشنفکري لائيک در مقامِ نظر، تناقضِ دينِ مدرن را به دينداري مدرن نيز سرايت مي‌دهد بايد در مقامِ عمل اين گسست ميانِ دينِ نامدرن (از منظرِ يک روشنفکرِ لائيک) و تدينِ مدرن (به‌مثابه‌ي يک واقعيتِ محقق) را بپذيرد. در حقيقت روشنفکري لائيک گرچه در مقامِ تفسيرِ دين، به‌حق روش‌گريزي و آنارشيزمِ تفسيري روشنفکرانِ ديني را مردود مي‌شمارد و متنِ مقدس را در بافتِ ديني و تاريخي‌اش فهم مي‌کند اما در سپهرِ واقعيتِ اجتماعي بايد از تنوع و پلوراليزمِ گونه‌هاي دينداري استقبال کند. دينداري انسان‌گرا و روادارانه مطلوب است (و از منظرِ وجودي نيز رگه‌هايي از شورِ زيستن در آن مي‌توان يافت) اگرچه تناقض‌آميز بوده و چنين انسان‌گرايي و رواداري (و شورِ زيستني) در آن دين به‌صراحت نفي شده باشد. در مقابل دينداري تبعيض‌مدار و خشونت‌آميز نامطلوب بوده (و از منظرِ وجودي نيز اين نوع دينداري به همان نسبت که ديني‌تر است از شورِ زندگي نيز تهي است) اگرچه از تناقضاتِ دسته‌ي پيشين عاري باشد و حتي چنين تبعيض و خشونتي (و ستيز با زندگي) به‌روشني در آن دين سفارش شده باشد. مببتدينِ مدرن گرچه به سببِ عدمِ پايبندي کامل به دستوراتِ ديني دچارِ تناقضِ دروني ست اما به‌هرحال باز هم تدين است و هرگز نمي‌توان و نمي‌بايد حيثيتِ ديني‌اش را از آن سلب کرد يا در نگاهي سخت‌گيرانه‌تر، گرچه دينداري ناملتزم به آموزه‌هاي ديني را نمي‌توان دينداري نام نهاد ولي دستِ کم به‌عنوانِ يک واقعيتِ مطلوب بايد آن را پذيرفت. بزنگاهِ روشنفکري لائيک در اين است که اين دين‌ورزي نامتعهد به دين را به‌مثابه‌ي نوعي از دينداري يا دستِ کم به‌منزله‌ي واقعيتي مطلوب به رسميت بشناسد و ناخواسته در مهرِ باطل زدن بر تدين‌هاي باز و ملايم با راست‌کيشانِ ديني (به‌مثابه‌ي حاميانِ تئوريکِ خشونتِ بنيادگرايانِ ديني) در يک سنگر قرار نگيرد. پذيرشِ مطلوبيتِ چنين دينداري (فارغ از سازگاري يا عدمِ سازگاري منطقي‌اش) مي‌تواند منجر به نوعي وفاقِ پراگماتيستي و فايده‌گروانه (و نه البته تئوريک/نظري) ميانِ روشنفکرانِ ديني و روشن‌نگرانِ لائيک گردد.

 

۳.٥. سلطه‌ي اخلاق بر دين: تببينِ برتري رويکردِ روشنفکري لائيک

روشنفکرانِ ديني غالباً مدعي اند که به تقدمِ اخلاق بر دين باور دارند وانگهي همين مدعيان در مقامِ احتجاج، به‌جاي استدلالِ صرفاً اخلاقي به شاهدهاي ديني متوسل مي‌گردند. اما در اينجا نيز شاهدهاي ديني به نفعِ اخلاقِ جهاني، هميشه نمونه‌هاي معارض و دستِ بر قضا قوي‌تر در متنِ مقدس دارند و اين چرخه‌ي بي‌حاصلِ احتجاجاتِ ديني به نفعِ اخلاقِ فراديني، راه به جايي نمي‌برد. براي متديني که باور به تقدم و سلطه‌ي اخلاق بر دين ندارد، شاهدسازي ديني نه تنها خشونتِ ديني او را از بين نمي‌برد بلکه علاوه بر ناکامي اين نوع شاهدآوري‌ها، عدمِ باورِ او به آن اصلِ بنيادين را نيز تقويت مي‌کند. اما به عکس، نگرشِ بنيادين در سکولاريزاسيون همين است که تلاش کنيم به جامعه‌ي ديني خود بفهمانيم که دين هر چه که گفته، اگر در تعارض با اخلاقِ جهاني/عام قرار بگيرد به‌هر روي نامعتبر است. پذيرشِ چنين واقعيتي براي يک متدين دشوار مي‌نمايد اما در عوض، تنها راهِ مطمئن و نتيجه‌بخش براي باوراندنِ حاکميتِ اخلاق بر دين خواهد بود. سعي در آشتي دادن ميانِ دين و اخلاق غالباً به قرباني شدنِ اخلاق انجاميده است، چرا که شاهدسازي ديني، اصالت و مشروعيتِ اخلاق را خواه‌ناخواه در ذهنِ مخاطب پايبندِ دين مي‌سازد. نحوه‌ي مواجهه‌ي روشنفکرانِ ديني در اين زمينه درست به‌مانندِ آن است که بجاي آنکه به يک لنينيست بگوييم لنين هر چه گفته باشد در مواردِ تعارض با اخلاق فاقدِ مشروعيت است، سعي کنيم از آموزه‌هاي لنين تفسيري اخلاقي ارائه دهيم. اما تلاش براي اخلاقي ساختنِ يک ايدئولوژي، آن ايدئولوژي را اخلاقي نمي‌کند بلکه اخلاق را در نهايت ايدئولوژيک و قرباني مي‌سازد. در اين بحث نيز تابه‌حال اين دين نبوده که اخلاقي شده بلکه اين اخلاق بوده که ديني گرديده و زوال يافته است. واقعيت آن است که بزرگ‌ترين اختلاف ميانِ روشنفکرانِ دو طيف در اين مورد، باورِ روشنفکرانِ ديني به اخلاقي بودنِ مجموعه‌ي آموزه‌هاي اسلام است که همين باور نيز آنان را از التزام به رويکردِ معهود باز مي‌دارد. در مقابل، روشنفکرانِ لائيک بخاطرِ عدمِ باور به اسلام و به‌طريقِ اولي عدمِ باور به اخلاقي بودنِ آموزه‌هاي آن، هميشه و به‌حق چنين رويکردي در برابرِ خشونت‌هاي ديني داشته اند. ولي چنان‌که گذشت متدينانِ روشنفکر عموماً از اتخاذِ رويکردِ اخلاقي و پرهيز از احتجاجاتِ کلامي ديني دوري جسته اند. توجه داشته باشيم که روشنفکرانِ هر دو گروه با خشونت‌هاي ديني مخالف‌اند و بايد فارغ از باورِ يک طيف به دين و عدمِ باورِ ديگري به آن، سنجيد که کدام روش در برآورده ساختنِ هدفِ مشترکِ هر دو مطلوب خواهد بود. از همين رو گويا فارغ از درستي يا نادرستي باورِ روشنفکرانِ ديني به اخلاقي بودنِ آموزه‌هاي دين، مي‌توان از منظرِ توجه به آسيب‌هاي شاهدآوري ديني در قبالِ خشونت‌هاي ديني، تنها و تنها بر پايه‌ي اخلاق احتجاج کرد و التزام به اين رويکرد که بازنماي عيني سلطه‌ي اخلاق بر دين است، اگر تحقق يابد (که گويا تابه‌حال آن باورِ ديني مانعِ اين التزامِ عملي گرديده) مي‌تواند نوعي وحدتِ استراتژيک را ميانِ روشنفکرانِ دو طيف شکل دهد.

 

۴. معناي لائيک و سکولار: تبيينِ نسبتِ دو مفهوم

تعبيرِ لائيک و سکولار در نوشته‌ها و گفته‌هاي متفکرانِ ما اضطراب و ابهامي دارد که سبب شده بدونِ به‌دست دادنِ تعريف و معناي آنها، هر يک را به‌جاي ديگري به‌کار ببرند. در اين متن (منطبق با تعريف و نظرِ مصطفي ملکيان) لائيک به‌معناي کسي است که هيچ التزام و تعهدي نسبت به هيچ متنِ مقدسِ ديني و مذهبي ندارد. در واقع فردِ لائيک به سببِ آنکه به هيچ متنِ فوقِ چون و چرا باور ندارد، متدين نيست چرا که قوامِ دينداري به متنِ مقدس است. وجهِ تمايزِ متدين از غيرِمتدين (اگرچه غيرِمتدينِ معنوي باشد) در همين تعبد و تسليم نسبت به متنِ مقدس نهفته است. اما سکولار به‌معناي کسي گرفته شده که از هر مبادي و مباني که عزيمت کرده، به‌هرحال و در نهايت خواستارِ عدمِ مداخله‌ي دين در امور و شؤونِ انساني است و چنين مداخله‌اي را مضر مي‌داند. غالبِ روشنفکرانِ لائيک، سکولار نيز هستند اما مي‌توانند هم نباشند به اين معني که خودِ روشنفکر (حتي اگر به خدايي معتقد باشد همچون خداباورانِ طبيعي/دئيست‌ها) التزام به دين و متنِ مقدس ندارد اما باور دارد که نفعِ دخالتِ دين در سپهرِ روابطِ انساني بيش از ضررِ آن است. اما روشنفکرانِ ديني گرچه مدعي تدين اند، وانگهي از جهتِ عقب‌نشيني نسبت به محتواي متنِ مقدس، در واقع غيرمتدين‌وار و همچون يک لائيک مشي مي‌کنند، با اين تفاوت که در نگرشِ خود به دين هرگز صراحت و صداقتِ روشنفکرانِ لائيک را ندارند. به‌تعبيري، سکولار بودن لزوماً راه به لائيسيته در مشي فردي مي‌برد اما عکسِ اين قضيه صادق نيست و هر لائيکي لزوماً سکولار نيست. از اين جهت، بزرگ‌ترين مخمصه‌ي روشنفکري ديني در تناقض ميانِ ادعاي التزام به متنِ مقدس و همهنگام اعتقاد به عدمِ حقانيتِ حاکم شدنِ ارزش‌ها و احکامِ يک دينِ خاص به‌نحوِ قانونِ همگاني است. حال آنکه متنِ مقدسِ موردِ التزامِ روشنفکرِ ديني، در بسياري فرازها، چنين استلزامي را در خود دارد. بنابراين روشنفکرِ ديني که سکولار باشد، پيش از هر چيز مرتکبِ خطايي هرمنوتيکي در تفسير و برداشتِ خود از متنِ مقدس گرديده است. به اين لحاظ تمامِ روشنفکرانِ ديني به اين پارادوکس دچارند که هم مي‌خواهند متنِ مقدسِ دين و مذهب را داشته باشند و هم سکولار باشند در حالي که آن متن، فربه از آموزه‌هاي ضدِسکولار است. اين مطلبِ واضح اما پراهميت را نيز بايد يادآوري کرد که محور و موضوعِ بحث در اين نوشتار، روشنفکري لائيکِ سکولار است.

 

۵. اسلام؛ دينِ سکولار يا دينِ ضدِ سکولار:

در اين فراز مناسب است به يک مبهم‌گويي معنايي و اغتشاشِ مفهومي در سخنانِ برخي روشنفکرانِ وطني در بابِ ربط و نسبتِ اسلام و سکولاريزم اشاره‌اي هرچند کوتاه بشود. در سخنانِ طيفي از متفکرانِ ما (از روشنفکرِ ديني همچون محمدِ مجتهدِ شبستري گرفته تا روشنفکرِ لائيک همچون جوادِ طباطبايي) تاکيدِ فراواني وجود دارد بر اين‌که اسلام با مسيحيت از منظرِ ربط و نسبت با سکولاريزم تفاوتِ بنيادين دارد. مسيحيت روي به آسمان داشت و از دنيا بازماند اما اسلام روي به دنيا نيز دارد (چه‌بسا سخنِ مبهمِ اينان که در مسيحيت ميانِ امرِ قدسي و امرِ غيرقدسي جدايي و گسست وجود داشت حال که در اسلام هر دو هماغوشِ يکديگر حضور دارند، به همين مطلب اشاره داشته باشد) و بر اين اساس، سخن گفتن از لزومِ سکولاريزم در موردِ اسلام بي‌معنا بوده چرا که اسلام خود ديني سکولار است. در موردِ اين سخنان دو مطلب گفتني است: اول آنکه سکولاريزمي که در بيانِ اين متفکران آمده، مفهومي مبهم است که نه وضوح دارد نه تمايز. يعني نه مشخص است که اين سکولاريزم دقيقاً چه چيزي است و نه مرزِ آن با غيرِسکولاريزم دانسته است. دوم آن‌که در اينجا يک رهزني مفهومي و بسيار مخاطره‌آميز روي داده است. اين طيف از متفکران، سکولاريزم را به معناي دنياگرايي يا رويکرد به دنيا گرفته‌اند و گويا از وفورِ احکامِ مربوط به دنيا در اسلام به اين نتيجه دست‌يافته اند که اسلام ديني ست سکولار. اما درست به‌عکس، انبوه و تورمِ احکامِ اسلام (اسلام؛ اين واپسين ثمره‌ي نگرشِ سامي به هستي و انسان) بزرگترين دليل بر تقابلِ جوهره‌ي چنين ديني با سکولاريزم بوده و در اين تقابل اسلام با شريعتِ سترگ‌اش به‌مراتب از نظيرِ خود، مسيحيت، پيش‌تر است. سکولاريزم به‌معناي دنيايي‌گرداندنِ دين است اما در موردِ اسلام و احکامِ بي‌شمارِ آن در بابِ کوچکترين جزئياتِ زندگي بشر، به‌وضوحِ هر چه تمام‌تر مي‌توان ديني‌گرداندنِ دنيا را سراغ گرفت و روشن است که ميانِ اين دو مفهوم، تفاوتِ بنيادين و تضادِ جدايي‌ناپذيري وجود دارد. اسلام، دنيا را با قدرتِ هرچه تمام‌تر ديني مي‌گرداند و سکولاريزم سرِ آن دارد تا دين را دنيايي سازد. اسلام، معرفتِ بشري را در منظومه‌ي دين محصور مي‌سازد اما سکولاريزم بنا دارد تا دين را در پيشگاهِ فهمِ عرفي و عقلِ جمعي آدميان وادار به عقب‌نشيني سازد. اسلام هرگز ديني سکولار نبوده، درست به همان دليل که دنياي انساني را با انبوهي از احکام و بايست‌هاي ديني، در کامِ خود فرو برده است.[12]  

 

٦. وجهِ بنيادينِ روشنفکري لائيک: برتري حقيقت بر مصلحت

روشنفکر کيست؟ آيا وظيفه‌ي گوهرينِ روشنفکر چيزي جز نقدِ بنيادينِ روحيات و باورهاي حاکم بر مردمانِ جامعه‌ي خويش است؟ آيا چالشِ طرح‌شده در بابِ ميزانِ کارايي پروژه‌ي سکولاريزاسيونِ دين‌ناباورانه، خاستگاهي جز لزومِ توجه به مصلحت در کنارِ حقيقت دارد؟

 

درباره‌ي چالشِ مذکور بايد گفت که سکولاريزاسيون اساساً در جوامعِ غيرديني موضوعيت پيدا نمي‌کند و بنابراين هميشه لزومِ جاي‌گيرشدنِ ارزشهاي سکولار در يک جامعه، با فرضِ ديني بودنِ چنين جامعه‌اي همراه است. حال بايد پرسيد که شيوه‌ي مواجهه‌ي روشنفکرانِ لائيک با سکولاريزم اصيل‌تر است يا شيوه‌ي روشنفکرانِ ديني؟

 

بي‌ترديد رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به دين و سکولاريزم که طبعاً همراه است با پرهيز از شاهدسازي ديني براي بنيانهاي عصرِ جديد درست بر خلافِ روشنفکرانِ ديني، مزيتِ بزرگِ خروج از چرخه‌ي بي‌حاصلِ احتجاجاتِ ديني را در خود دارد. برخي روشنفکرانِ ديني مدعي اند که براي بنيانهاي عصرِ جديد اصالتِ في‌نفسه قائل اند و آنها را خودبنياد مي‌دانند و اين احتجاجاتِ ديني صرفاً براي تاثيري است که بر ذهنيتِ متدينان دارد. اما اين شاهدسازي‌ها به هر انگيزه‌اي که صورت گيرد، ثمره‌اش جز خود‌ويرانگري و از دست رفتنِ همان اصالتِ في‌نفسه نيست، به اين دليلِ روشن که اين شاهدسازي‌ها هميشه با شاهد هاي ديني که در مقابل، عالمانِ راست‌کيش عرضه مي‌کنند و دستِ بر قضا با روحِ دين نيز سازگارتر است، معارضه پيدا مي‌کند و به‌واسطه‌ي سستي دريافت‌هاي ديني غالبِ روشنفکرانِ ديني، ناگزير شکست‌خورده عرصه را به تلقي راست‌کيشانه واگذار مي‌نمايد.

 

از اين رو، بي‌گمان سکولاريزمِ روشنفکري لائيک اصيل‌تر و به همان ميزان نيز محقق ساختن‌اش در جوامعِ ديني دشوارتر است. اما دشواري اين رويکرد، نبايد سببِ رويگرداني از آن و پناه‌بردن به سکولاريزمِ روشنفکرانِ ديني گردد. سکولاريزم/انديشه‌ي سکولار خودبنياد و مستقل از دين/انديشه‌ي ديني است و براي مشروعيت بخشيدن به جهان‌بيني سکولار هرگز نبايد به ورطه‌ي توجيهاتِ ديني فرو غلتيد[13]. تلاش براي تفسيرِ سکولار از دين، تابه‌حال دين را سکولار نساخته بلکه سکولاريزم را ديني گردانده است. به‌تعبيري در اين رويکرد، به‌فرجام دين نيست که در چهارچوبِ سکولاريزم محدود مي‌گردد بلکه سکولاريزم است که در چهارچوبِ دين محصور خواهد گرديد.

 

وانگهي گويا چالشِ پيشِ روي روشنفکري لائيک، درست پيامدِ روشنفکري باشد. روشنفکر حق ندارد به بهانه‌ي مصلحت يا از دست نرفتنِ آرامشِ مردمان، با دينِ جامعه‌ي خويش همراهي کند. نقدِ دين آن‌سان که روشنفکرِ لائيک به آن دست مي‌يازد، اقتضاي نفسِ روشنفکري است. روشنفکران پاره‌ي خودآگاهِ جامعه‌ي خويش نسبت به کاستي‌ها و رذيلت‌ها هستند. روشنفکر نيست که بايد با جامعه همراه گردد، بلکه جامعه است که با تلاشِ روشنفکران به مرور باورهاي نادرستِ خويش را زدوده و با روشنفکران همراه مي‌گردد. چالشِ ميزانِ کارايي به‌هيچ‌روي مجوزي براي عدول از رويکردِ اصيل و حقيقت‌مدارانه‌ي روشنفکري لائيک به دين نيست.

 

اگر امثالِ ولتر و اصحابِ دائرۀ المعارف، رهيافتِ انتقادي خود را نسبت به دينِ مسيح با دغدغه‌ي ميزانِ تاثير در جامعه‌ي مسيحي فرانسه يا آسيب ديدنِ احساساتِ متدينانه‌ي افرادِ آن تنظيم مي‌نمودند، هرگز نشاني از عصرِ روشنگري (و به تبعِ آن، واکنشي چون نهضتِ رومانتيزم) در تاريخِ اروپا وجود نداشت. اگر بنا بود واهمه از ميزانِ تاثير/کارايي و يا همراهي جامعه با روشنفکران، در منظرِ آنان و دريافت‌هاي نظري‌شان دگرگوني ايجاد کند، بي‌ترديد هيچ‌گاه مسيحيت در باخترزمين چنين نقادي بي‌رحمانه‌اي را از سر نمي‌گذراند و صد البته جامعه‌ي غربي نيز هرگز از ثمراتِ عصرِ جديد، با همه‌ي فراز و فرودها و پديدارهاي ناهمگون‌اش، بهره‌مند نمي‌شد. روشنفکران در انتظارِ دگرگوني جامعه نمي‌مانند بلکه با تلاشِ انديشه‌ورزانه‌ي خويش، جامعه را به آستانه‌ي تحول مي‌رسانند. نقادان و روشنگرانِ بي‌رحم براي ناراستي‌هاي ذهن و روحِ جامعه، نيشترِ نجات‌بخش‌تري هستند تا مصلحانِ معنوي و ستايشگرانِ احساساتِ ديني جامعه. تاريخ هميشه به ولترها بيشتر مديون بوده است تا به مادرترزاها.

 

 

 



[1]  آیه‌یِ صد و ده از سوره‌یِ یوسف: "حتی إذا استیئس الرسل و ظنوا أنهم قد کذبوا". درباره‌یِ این آیه طبعاً میانِ مفسران اختلاف است و منشاءِ اصلیِ اختلاف هم آن است که اگر ضمیرِ واو در "ظنوا" به پیامبران بازگردد، این یاس و ناامیدی از نصرتِ پروردگار با آنچه عصمتِ انبیاء نامیده اند تنافی می‌یابد. به‌عنوانِ نمونه مرحومِ طبرسی ارجاعِ ضمیر به رسل و انتسابِ گمانِ دروغ بردن به وعده‌یِ الهی را از سویِ پیامبران، به سببِ شأنِ والایِ آنان جایز نمی‌داند. اما نکته‌یِ مهم آن است که سیاقِ این آیه ناظر به ارجاعِ ضمیر به پیامبران است و به‌نظر می‌آید از آنجا که فاعلِ "إستیئس" جز رسل نیست، فاعلِ "ظنوا" و مفعولِ "جاء هم" نیز خودِ رسل باشد. معنایِ آیه نیز بیشتر به یاری و نصرتِ الهی نسبت به پیامبران اشاره دارد تا نسبت به پیروانِ ایشان. (برایِ بحثِ مختصری در موردِ این آیه از جمله می‌توانید رجوع کنید به تفاسیرِ مجمع البیانِ طبرسی جلدِ دوازدهم صفحه‌یِ ۳١۴، تفسیرِ شریفِ لاهیجی جلدِ دوم صفحه‌یِ ۵٧٠ و نیز ترجمه‌یِ المیزانِ محمد حسینِ طباطبایی جلدِ یازدهم صفحه‌یِ ۳۵٨)

 

 

[2]   در سراسرِ این متن، روشنفکریِ لائیک و روشنگریِ لائیک/روشن‌نگریِ لائیک متردافِ یکدیگر به‌کار برده شده است. نگارنده اعتقاد دارد که "روشنگریِ دینی" به‌مراتب تناقض‌آمیزتر از "روشنفکریِ دینی" است. در دلِ مفهومِ روشنگری می‌توان نقدِ رادیکالِ دین (اینجا: اسلام) را به‌عیان مشاهده نمود که البته علی‌الفرض هیچ روشنفکرِ دینی از آن رو که متدین است نمی‌تواند مدعی نقدِ دینی باشد که ادعایِ التزام و سرسپردگی نسبت به آن را دارد. اما متفکرانِ لائیک در قید و بندِ هر ایدئولوژی که باشند لااقل ادعایِ رهاشدگی از قید و بندهایِ یک دین و مذهبِ خاص را دارند و دقیقاً به همین دلیل نیز شایسته‌یِ اطلاقِ عنوانِ روشنگر (نسبت به دین) بر خود گردیده اند.

 

 

[3]   در این فراز شایسته است به این نکته توجه گردد که صرفِ باور به تردیدِ پیامبر در وعده‌یِ الهی به‌معنایِ فهمِ مدرن از دین نیست. در اینجا به‌خصوص باید به اصولِ هرمنوتیک و کمینه‌یِ قواعدِ تفسیری همانندِ سیاقِ متن و قرینه‌هایِ دال بر مقصودِ آن توجه شود. چه‌بسا ذکرِ این مطلب خالی از فایده نباشد که در میانِ قدما و پیشینیانِ شیعه نیز (همچون شیخِ صدوق)، موردهایی همچون باور به امکانِ سهوِ نبی (البته تنها در محدوده‌یِ حواسِ ظاهری و نه باور یا ایمان) وجود داشته است و چنین برداشتی از متنِ مقدس، لزوماً فهمی غیرِدینی نیست. به همین ترتیب روشنفکرِ لائیک در تفسیرِ خود، به هیچ رو از به‌کاربستنِ هرمنوتیکِ شایسته‌یِ دینی یا نگرش به دین از منظرِ تاریخی (اینجا: تاریخِ دین)، عدول نکرده است. در بدترین حالت این اشکال متوجهِ روشنفکرِ لائیک نیست که چرا از فلان آیه وجودِ تردید در ایمانِ پیامبر را برداشت می‌کند و سپس آن را به‌عنوانِ کاستی بر پیامبر خرده می‌گیرد، بلکه این اشکال روی به متنِ مقدسی دارد که در پاره‌ای از آن، پیامبر را اسوه‌یِ حسنه و الگویِ مؤمنین معرفی کرده و نیز او را واجدِ بالاترین مراتبِ یقین و ایمانِ قلبی شناسانده اما در پاره‌یِ دیگر، همین اسوه‌یِ سستی‌ناپذیر را درغلتيده یِ وادیِ شک و تردید نشان می‌دهد.

 

 

[4]   آیه‌یِ هشتاد و نهم از سوره‌یِ نحل: "و نزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شیء"

 

 

[5]  در بابِ رویکردِ تقلیل‌گرا و ناموجهِ روشنفکرانِ دینی نسبت به اسلام، می‌توان به این جملات از مرادِ فرهادپور در رابطه با همین تجربه در مسیحیت اشاره داشت: "به‌رغمِ کنار نهادن و حذفِ محتوایِ تاریخیِ ایمانِ مسیحی و محدود ساختنِ قلمروِ اعتقاداتِ مسیحی به حداقلِ ممکن برایِ پرهیز از هرگونه درگیری با «جهان‌بینیِ علمی»، الهیاتِ لیبرال اساساً نوعی شبهِ علم بود که نه فقط بنیادِ وحدت‌بخشِ فرهنگِ زمانِ خود محسوب نمی‌شد، بلکه از مشارکتِ خلاّق و انتقادی در این فرهنگ نیز بی‌بهره بود." (مقدمه‌یِ مترجم بر کتابِ پانن برگ: الهیاتِ تاریخی، آلن گالووی، انتشاراتِ صراط)

 

 

[6]   روشنفکرِ لائیک هیچ‌گونه التزام و دلبستگی به دین ندارد و به‌روشنی از گفتمانِ رقابتِ دینی بر سرِ تفسیرِ دین بیرون است. تاکیدِ روشنفکریِ لائیک بر فهمِ دینی از دین نیز هیچ اختصاصی به نفسِ دین ندارد بلکه هر منظومه‌یِ فکری عملی را که در تاریخِ بشری پدید آمده، باید در اتمسفرِ حاکم بر همان منظومه و تاریخِ آن فهم کرد.

 

 

[7]   قیدِ "تابه‌حال" آگاهانه افزوده شده جهتِ بیانِ این مطلب که آینده‌یِ یک دین بیش از هر چیز در دستِ متدینانِ آن دین است و به‌هرروی پرونده‌یِ آن را از پیش نمی‌توان تعیین نمود. آینده هنوز نیامده و قضاوت درباره‌یِ آنچه دانسته و محقق نشده، شایسته نیست. مسلمانانِ معاصر می‌توانند آینده‌ای برایِ اسلام رقم بزنند متفاوت از آنچه تابه‌حال بوده و فرضِ چنین دگرگونی در آینده‌یِ کارنامه‌یِ یک دین امکان‌پذیر است. اما این نه به معنیِ مجوز برایِ از نو ساختنِ گذشته‌یِ تاریخیِ یک دین است. تاکیدِ عبدالکریمِ سروش بر لزومِ بازگشت به دورانِ پیشاارتدوکسی و نوشتنِ تاریخی جدید از اسلام، نمونه‌یِ روشنی از دعوت به جعلِ حقیقتِ تاریخی، اراده‌یِ دیگرگون جلوه‌دادنِ حیاتِ تاریخیِ دین و حذفِ واقعیتِ راست‌کیشانه‌یِ آن است. (رک: سنتِ روشنفکریِ دینی، مدرسه، شماره‌یِ پنجم)

 

 

[8]   این سخن که دین از سیاست جداناپذیر است زیرا خواه‌ناخواه الهام بخش ِ متدینان در عمل ِ سیاسی و اجتماعی ِ آنان است، اساساً به سکولاریزاسیون ارتباطی ندارد. زیرا اولاً چنین تاثیراتِ ناخودآگاهی غالباً منبعث از آموزه‌هایِ اخلاقیِ یک دین است که علی‌القاعده نباید با مبانیِ اخلاقِ جهانی و عام در تضاد افتد و در صورتِ تعارض، تقدم با اخلاقِ جهانی ست. زیرا نفسِ تعارض بازگویِ این حقیقت است که اساساً در اینجا با یک سنتِ دینی روبرو هستیم که صرفاً برچسبِ "اخلاق" بر خود نهاده است. و ثانیاً جهان‌بینیِ سکولار در این مقام منکر چنین تأثیرِ ناخودآگاهی نیست بلکه پایه‌گذاریِ سیاستِ اجتماع و اداره‌یِ امورِ جمعی را بر شریعت و قوانینِ یک دین و مذهبِ خاص رد می‌کند.

 

 

[9]   مرجعِ دو سخنِ نخست به ترتیب صفحاتِ یازده و چهارده از مقاله‌یِ "ذاتِ یک پندار" و مرجعِ سخنِ سوم، این سه فرازِ مرتبط به یکدیگر از مقاله‌یِ "هرمنوتیک و اصلاح‌گریِ دینی" است: « ... کتابِ دیگری داریم که متنی است فرمان‌فرمایانه که به شقاوت راه می‌برد و خون راه می‌اندازد. معرفیِ آن به‌عنوانِ پیامِ شفقت دروغگویی است. اینجا دگرـ‌فهمیِ هرمنوتیکی جایی ندارد؛ موضوع مشخص است؛ نقشِ تاریخیِ اثر آشکار است؛ زبانِ خشونت روشن است و به هیچ تفسیری نیاز ندارد. (رک: صفحه‌یِ چهار) ... تصور می‌شود که هرمنوتیک می‌آید و ادراکِ ما را تصحیح می‌کند. با این کار معرفتِ دینیِ دیگرگون‌شده ای شکل می‌گیرد که به ذاتِ دین نزدیک است. از طریقِ این معرفت است که از متن‌هایی که تا دیروز از آنها خشونت استخراج می‌شد، دیگر فقط سپارش به رحمت و شفقت برداشت می‌شود. پس هرمنوتیک نوعی کشف‌الاسرار است و کشّافیتِ اصلیِ آن در این است که سازگاریِ دین با بایستگی‌هایِ عصرِ جدید را پدیدار می‌سازد. این انتظاری است نابجا از هرمنوتیک. می‌توان چنین برنامه‌ای را پیش برد اما هیچ دلیلی ندارد که بر آن هرمنوتیک نام نهیم. موضوعِ هرمنوتیک اساساً سنتِ فرهیختگی است. (رک: صفحه‌یِ نه)... آنچه که ما به‌عنوانِ هرمنوتیکِ مدرن می‌شناسیم شگردهایِ کاریِ خود را در جریانِ بازخوانیِ سنتهایِ عالیِ ادبی و فلسفی پرورده است. بر این اساس رواست اگر فهمیدنِ چیزی، چیزِ دیگری را فهمیدن شود. تبدیلِ چیزی به چیزی دیگر در اینجا جهانِ مشترکِ تاریخیِ انسانیِ را به‌هم‌نمی‌زند، دروغی تازه را بدان تزریق نمی‌کند و بر ضخامتِ دیوارِ سکوتی نمی‌افزاید که باعث می‌شود ما صدایِ قربانیانِ خشونت را نشنویم. هدف گفتگویی است با گذشتگان و آیندگان برایِ فهمِ بهترِ موقعیت‌هایِ وجودیِ انسانی. نه قرار است به سلطه‌گریِ گذشته حقانیت داده شود، نه برایِ سلطه‌گریِ تازه ای حقانیت ایجاد شود. پس هر چیزی را نمی‌توان هرمنوتیکی کرد. مثلاً اگر در متنی آمده است ’بکشید!‘ و ما می‌دانیم به این فرمان عمل شده و به دنبالِ آن کسانی کشته شده‌اند، حق نداریم آن را هرمنوتیکی کنیم و معنایِ دیگری در آن بگنجانیم. اینجا دیگر روا نیست که از چیزی تفسیرکُنایانه چیزی دیگر بسازیم. (رک: صفحه‌یِ چهارده) »

 

 

[10]   به دلیلِ اهمیتِ غیرِقابلِ انکارِ جایگاهِ مصطفی ملکیان در این بین، بهتر آن است که اشاره‌ای هرچند کوتاه به موضعِ او گردد.

ملکیان در این عرصه به واقع سه چهره دارد:

١. ملکیان در مقامِ نواندیشِ دینیِ سکولار

٢. ملکیان در مقامِ روشنفکرِ دینیِ سکولار

٣. ملکیان در مقامِ روشنفکرِ لائیکِ سکولار

گویا این سه چهره (اگر نشانه‌ای بر اسکیزوفرنیِ فرهنگی نباشد) به‌نحوی پنهانی خبر از سه وظیفه‌ای می‌دهد که او بر دوشِ خویش احساس می‌کند و بنا به موقعیت‌هایِ مختلف و نیازی که می‌بیند به هر کدام از این سه می‌پردازد.

ملکیان به‌راستی معتقد است که اصلاحاتِ روشمند و همراه با ضابطه "روشمند بودن" به‌مثابه‌یِ حدِ فاصلِ نواندیشیِ دینی از روشنفکریِ دینی - در اسلام به نفعِ جامعه است و با حقیقت‌طلبی نیز منافاتی نخواهد یافت. برایِ نمونه‌ای از این دست تلاشهایِ نواندیشانه می‌توان به جهدِ او در پر و بال دادن به "فلسفه‌یِ فقه" اشاره کرد. (رک: راهی به رهایی فلسفه‌یِ فقه صفحه‌یِ ۴۴٧)

از نمونه‌یِ سخنانی که ملکیان را علی‌رغمِ تمایلِ خودش و بدونِ هیچ تعارفی در زمره‌یِ روشنفکرانِ دینی قرار می‌دهد می‌توان به این سخنِ او اشاره نمود:

"... قرآن‌ خودي‌ و غيرخودي‌ را رد كرده‌ است‌ چرا كه‌ درباره‌‌یِ حب‌ و بغض‌ مي‌گويد وقتي‌ با گروهي‌ دشمن‌ايد دشمني‌ باعث‌ نشود درباره‌‌یِ آنها عدالت‌ و انصاف‌ را فراموش‌ كنيد." (رک: بیست عاملِ عقب ماندگیِ ایرانیان - اعتمادِ ملی شماره‌یِ ١٠٧ ٢٥خردادِ ۸٥)

در اینجا البته ملکیان را باید به پرسش گرفت که چگونه می‌تواند میانِ چهره‌یِ دوم و سومِ خود جمع کند.

می‌توان پرسید که اگر قرآن به واقع دوگانه‌یِ خودی/غیرخودی را رد نموده است و علی‌الفرض به متنی منطبق با حقوقِ بشری و انسانی تبدیل گردیده، اساساً با وجودِ چنین قرآنِ مدرنی دیگر چه نیازی به "پروژه‌یِ معنویت" خواهد بود.

علاوه بر این، از منظری کلنگرانه (holistic) و بدونِ توسل جستن به نظریه‌هایِ دوآلیستی همچون ذاتی/عرضی یا گوهر/صدف، چنین رویکردی به متنِ مقدس همراه است با نادیده‌گرفتنِ دوگانه‌هایِ چالش‌برانگیزی چون مؤمن/کافر و زن/مرد که در سراسر ِ قرآن می‌توان نمونه‌هایِ ناعادلانه و غیرمنصفانه‌یِ آن را سراغ گرفت.

این‌گونه به‌نظر می‌آید که ملکیان در چهره‌یِ روشنفکریِ دینی‌اش، علی‌رغم مبنایِ خود مبنی بر ترجیح داشتنِ حقیقت بر مصلحت (رک: راهی به رهایی -  صفحه‌یِ نهم - تقریرِ حقیقت و تقلیلِ مرارت: وجهِ اخلاقی و تراژیکِ زندگیِ روشنفکری) اولی را فدایِ دومی می‌کند و می‌توان او را به‌خاطرِ چنین تعارضی به پرسش گرفت.

و بالاخره از نمونه‌یِ سخنانِ ملکیان در مقامِ یک روشنفکرِ لائیک می‌توان به‌نحوِ عام به "پروژه‌یِ معنویت" در مقامِ بدیل و آلترناتیوِ دین خصوصاً در معنایِ سامی/ ابراهیمی اشاره کرد و به‌نحوِ خاص به این جملات از کتابِ "سنت و سکولاریزم" توجه نمود: «... بشر از دین انتظار داشته که عللِ مادرِ این دردها و رنج‌ها را معرفی کند و راهِ درمانِ آنها را نیز نشان دهد. دین تا مدتِ مدیدی پتانسیلِ این کار را داشته است. نمی‌خواهم بگویم که دین برایِ همه‌یِ متدینان در همه‌یِ مکان‌ها و زمان‌ها و اوضاع و احوال این کار را انجام می‌داده؛ ولی البته اگر کسانی می‌خواستند، دین این کار را می‌کرد. به همین دلیل گفتم دین پتانسیلِ این کار را داشت... اما چرا دین توانِ چنین پاسخگویی را داشت؟ پاسخ این است که دینِ تاریخی، مابعدالطبیعه‌ای را عرضه می‌کرد که پذیرشِ آن برایِ انسانِ آن زمان معقول بود. اما آن متافیزیک، آهسته آهسته زیرِ سؤال رفت. از لحاظِ عقلی و استدلالی بخشهایی از متافیزیکِ سنگین و گرانی که دین دارد، امروز دیگر قابلِ پذیرش نیست. همین است که موجب می‌شود دین ]به متنِ نوار رجوع کنید تا ببینید در غالبِ مواردی که ملکیان از "دین" سخن گفته، ویراستار "فهمِ سنتی از دین" را جایگزین کرده است![ دیگر نتواند شناختی از آن دردها و رنج‌هایِ زیرین به ما بدهد و راهِ علاج و رفعِ آنها را برایِ ما مشخص کند. این اولین دلیل است برایِ طرحِ بحثِ معنویت و اینکه چرا ما مجبوریم امروز چیزِ دیگری غیر از دین را ارائه دهیم... اگر معنویت مصداقی دارد، مصداق‌اش غیر از متونِ مقدسِ دینی و مذهبی است. به‌تعبیرِ دیگر، فرق است بینِ انسانِ معنوی و انسانی که متنِ مقدسِ یک دین و مذهب را دربست پذیرفته است. لذا، به این معنا باید بگوییم معنویت بدیلِ دین است.» (رک: سنت و سکولاریزم، انتشاراتِ صراط، صفحاتِ ۳۱۴،۳۱۵، ۳۵۵ و ۳۵۶) همچنین از مجموعه‌یِ بحث‌هایِ ملکیان در این‌جا و نیز دیگر مقالات‌اش،  چنین برمی‌آید که او برایِ وحی حجیتِ معرفت‌شناختی قائل نبوده، وحی را به‌مثابه‌یِ یک منبعِ معرفتی نپذیرفته و در نتیجه آن را معرفت‌آور نمی‌داند. در این زمینه می‌توان به این سخنان توجه نمود: «... آیا می‌شود گفت وحی هم یکی از منابعِ معرفت است؟ یعنی همان‌طور که حس واقع را به ما نشان می‌دهد، عقل واقع را به ما نشان می‌دهد، شهود بخشی از واقعیت‌ها را به ما نشان می‌دهد، آیا وحی هم بخشی از واقعیت‌ها را به ما نشان می‌دهد؟... فهمِ عرفیِ ما به منابعِ بشریِ کسبِ معرفت تسلیم شده است، ولی به منبعِ وحی تسلیم نشده است. نشانه‌یِ این تسلیم‌نشدن هم دو چیز است. یکی به این جهت که فراوان‌اند انسانهایی که حجیتِ معرفت‌شناختیِ وحی را نپذیرفته‌اند. دیگر اینکه گاه در این منبع چیزهایی نقیض پیدا می‌شود و دیگر منطقاً هم نمی شود پذیرفت که حجیتِ معرفت‌شناختی داشته باشد. منابعِ دینی چیزهایِ نقیض می‌گویند و خوداصلاح‌گری هم ندارند. البته حس هم گاهی چیزهایِ نقیض می‌گوید ولی، به گفته‌یِ معرفت‌شناسان، خوداصلاحگری دارد.» (رک: همان، صفحه‌یِ ۳۵۷)

 

 

[11]  «تا امروز، دین‌ورزی و ایمان‌ورزی تاریخِ بلندی داشته است. به‌نظرِ شما نتیجه‌یِ این آزمونِ تاریخی چه بوده است؟ به‌نظرِ من در آزمون‌هایِ انفسی (سوبژکتیو) موفق بوده، اما در آزمون‌هایِ آفاقی (ابژکتیو) ناموفق بوده است. به‌این معنا که هر جا مؤمنان خواسته‌اند یک واقعیتِ آفاقی و عینی را مؤیدِ دین بگیرند، واقعیتِ آفاقیِ دیگری پیدا شده که ناقضِ دین بوده است. اگر نظمِ عالم را دلیلی بر این امر بدانید که ناظمی وجود دارد، در این صورت باید تشویشها و آشفتگیها را یا دلیلی بر این بگیرید که در عالم، مشوِّشی وجود دارد یا دلیلی بر این بگیرید که ناظمی وجود ندارد. از این حیث به‌نظر می‌رسد اگر شما در عالمِ آفاق به‌دنبالِ قرینه‌یِ (evidence) مؤیدِ اعتقاداتِ دینی بگردید، رقبایِ ملحدِ شما در همان عالمِ آفاق به دنبالِ قراینِ مبطلِ اعتقاداتِ دینی می‌گردند. و از قضا در عالمِ آفاق هر دو گونه قرینه را می‌توان یافت. اما از حیثِ انفسی، به نظرِ من ایمانِ دینی آزمایشِ بسیار موفقی داشته است. یعنی دین به وعده‌های‌اش وفا کرده و اساساً عمده‌ترین دلیلِ ماندگاریِ دین همین بوده است. دین به کسانی شادی و آرامش داده؛ کسانی را از احساسِ تنهاییِ کشنده رهانیده؛ و به زندگیِ کسانی معنا بخشیده است. دین توانسته بی‌عدالتیِ موجود در جهان را قابلِ تحمل‌تر کند. به این لحاظ می‌توان گفت آزمونِ تاریخیِ دین موفق بوده است.» (رک: کیان شماره‌یِ پنجاه و دو صفحه‌یِ ۳۵- دویدن در پیِ آوازِ حقیقت: ایمانِ دینی در گفت‌وگو با مصطفی ملکیان)

 

 

[12]   گرچه هم‌سنگر شدنِ روشنفکریِ دینی و لائیک بر اهدافی چون دموکراسی و سکولاریزم، رسماً هیچ‌گاه محقق نخواهد شد اما در مقامِ عمل گریز و گزیری از آن نخواهد بود. و از عجایب و طنزهایِ روشنفکریِ ما یکی هم این‌که روشنفکرانِ دینی گاه در سکولار بودن گویِ سبقت را از رقیبانِ لائیکِ خویش نیز می‌ربایند و از آن عجیب‌تر این‌که همهنگام ادعایِ مسلمانی و التزام به اسلام را نیز در مقابله با حریفانِ لائیکِ خود یدک می‌کشند.

 

 

[13]  به‌عنوانِ نمونه، پلوراليزمِ ديني از ارزش‌هايِ عصر جديد است. عبدالکريم سروش برايِ اين ارزشِ مدرن، به آيه‌يِ قرآن استناد مي‌کند که مصداقِ بارزي از خطايِ هرمنوتيکي است. (رک: صراط‌هايِ مستقيم، انتشاراتِ صراط، صفحه‌يِِ ۲۷) شگفت‌انگيز آن‌که خودِ او بزرگترين خدمتِ روشنفکرانِ ديني را ناصواب دانستنِ استخراجِ انديشه‌هايِ مدرن از متونِ ديني مي‌داند! اما گويا اين خدمتِ بزرگ از آنِ روشنفکرانِ لائيک باشد و هنوز قرونِ وسطايِ روشنفکرانِ ديني به پايان نرسيده و از خوابِ سازگارسازيِ ارزشهايِ مدرن با متونِ ديني بيدار نشده باشند. (رک: سنتِ روشنفکريِ ديني، مدرسه، شماره‌يِِ پنجم)