![]() |
![]() |
روشنفکري
لائيک: بنيانهاي
نظري و چالشهاي
عملي
يحيي
بزرگمهر
ديباچه:
آيا
روشنفکرانِ
ناملتزم به دين
با عالمانِ
راستکيشِ ديني
در يک جبهه
قرار دارند؟
آيا
صفآرايي اين
هر دو گروه را در
برابرِ روشنفکري
ديني، ميتوان
دليلي بر
نادرستي پروژهي
روشنفکرانِ
لائيک قرار
داد؟
زماني
عبدالکريم ِ
سروش در پاسخ
به انتقاداتِ
محمدرضا نيکفر،
او را با راستکيشاني
چون مصباح ِ
يزدي در يک
جبهه قرار داد
و اين همسنگري
را دستاويزي
براي سرزنشِ
منتقدِ خود
ساخت.
انگيزهي
نگارشِ اين
مقاله از همان
زمان در ذهنِ
نگارنده نقش بست
و مهمترين
دغدغهي آن نيز
يکي تعيينِ
نسبت ميانِ اين
سه گروه (روشنفکرانِ
لائيک، عالمانِ
راستکيش و روشنفکرانِ
ديني) و ديگري
صورتبندي يک
چالش در توفيقِ
پروژهي سکولاريزاسيون
در رويکردِ
روشنفکرانِ
لائيک به دين است.
در ادامه پنج
مسئله بهترتيب
در بابِ تراژدي
ترس از نقدِ دين،
تاريخِ قدرتنمايي
دين، سنجشِ آزمونِ
انفسي دين،
چالشِ دينداري
و سلطهي
اخلاق بر دين طرح
گرديده است.
سپس با ايضاحِ
معناي لائيک و
سکولار و نقدِ
کوتاهي بر ابهامِ
واژهي
«سکولاريزم»
در بيانِ برخي
روشنفکران،
خاستگاهِ
طرحِ چالشِ
کاميابي
سکولاريزاسيونِ
دينناباورانه
و شيوهي حل
نمودنِ آن (يا
به تعبيرِ دقيقتر،
منحل نمودنِ
آن) بررسي گرديده
است. البته در
سراسرِ مقاله
نيز برخي
تعارضات و
تناقضاتِ
دروني
روشنفکري ديني
بازنمايانده
شده است.
***
۱. نمونههايي
چند از آياتِ
کانوني و چالشبرانگيزِ
قرآن: تفسيرِ
نوانديشانه و
راستکيشانه
۱.۱. در
برخي آياتِ
قرآن [1] نوعي از يأس
و نااميدي به
انبياء نسبت
داده شده است
و اينکه حتي
آنان نيز که
ادعاي ارتباطِ
وحياني با
الله داشته
اند در لحظاتي
نسبت به تحققِ
وعدههاي الهي
و نصرتِ
پروردگار
دچارِ ترديد گشته
اند.
در
نحوهي
مواجهه با اين
قبيل آيات،
دستِ کم دو
نوع رويکرد
وجود داشته
است:
رويکردِ
اول مبتني بر
نگاهِ
نوآورانه
(بدعتگذار)
در دين و تفسيرِ
کتابِ مقدس
است. بر اساسِ
اين نگاه اين
قبيل حالاتِ
انبياء چنين
توجيه ميشود
که آنان نيز
بشر بوده اند
و واجدِ تأثّرات
و بيم و اميدهاي
همهي انسانهاي
ديگر. پس در اين
نوع نگاه نه
تنها اين
حالات، ضعفي
براي رسولانِ
الهي بهحساب
نميآيد که حتي
بهعنوانِ
شاهد، به ياري
پروژههاي
بشري نمودنِ دين
که غالباً از
سوي
روشنفکرانِ ديني
پيگيري ميشود
نيز خواهد آمد.
رويکردِ
دوم مبتني بر
نگاهِ
ارتدوکسي به دين
و تفسيرِ آن است.
در اينجا
البته راستکيشان
و روشنگرانِ
لائيک [2] در يک
جبهه قرار دارند.
از ديدِ هر دوي
اينان نسبت دادنِ
يأس و ترس به
انبياءِ الهي
نشان دهندهي
ضعف بوده و به
شأنِ رسالتِ
الهي آنان آسيب
ميزند.
اما
تنها تفاوت در
آن است که متدينانِ
راستکيش اين
نوع تفاسير از
متنِ مقدس را
رد ميکنند ولي
روشنگرانِ
لائيک (اينجا:
دينستيز) با قبولِ
اين نوع نگاه،
آن را نشانهاي
از وهنِ چنين
ديني ميدانند
که حتي پيامبرِ
آن نيز که بايد
عليالقاعده
اسوهي
صلابتِ ايمان
براي پيرواناش
باشد، در برهههاي
مخاطرهانگيزِ
دعوتِ خويش،
خود نيز دچارِ
ترديد و دودِلي
ميگشته است. [3]
همين جا مناسب است مطلبِ مهمي بازگو گردد. يک انتقادِ عام به روشنفکرانِ لائيک آن است که در فهم و تفسيرِ دين، خود اسيرِ همان مفروضاتِ تئولوژيکي اند که خواهانِ نقدِ آن هستند. بهعنوانِ مثال در اينجا ميتوان اين اشکال را مطرح ساخت که اساساً چرا بايد انبياء، اسوهي مطلقِ صلابتِ ايمان و داراي اوصافي فرابشري باشند. اما اين خردهگيري از دو جنبه قابلِ پاسخگويي است: اول آنکه روشنفکرِ لائيک وقتي به دين نظر ميکند سعي دارد آن را در زمينه و بافتِ دينياش فهم کند. به تعبيرِ دقيقتر، روشنفکرِ لائيک در صدد است تا از منظرِ تدينِ تاريخي به فهمِ دين بپردازد. اين نه بدان معني ست که او خود نيز اسيرِ تئولوژي است بلکه بدين معني است که براي نقدِ دين، سعي دارد آن را ابتدا تئولوژيک بفهمد و سپس همان مباني تئولوژيک را از منظري بيروني/غيرِ تئولوژيک نقد کند. براي روشنفکرِ لائيک ميانِ شيوهي فهمِ دين و شيوهي نقدِ دين، گسستِ روششناختي وجود دارد. او دين را از منظري دروني/ديني فهم ميکند و اما پس از اين مرحله، در نقدِ دين از منظري بيروني/غير ديني وارد ميشود. هيچکس نميتواند مدعي شود که ما تنها مخير ميانِ يکي از اين دو راه هستيم: يا دين را ديني بفهميم و در نقدِ دين نيز ناگزير ديني باشيم که چندان معناي محصّلي ندارد و يا دين را غيرديني بفهميم و در نقدِ آن نيز غيرديني باشيم که باز هم بيمعني است. وجهِ مشترکِ اين دو راه آن است که هر دو کمابيش منجر به تعطيلِ نقدِ بنيادينِ دين ميگردند. اگر دين را درونديني بفهميد و بخواهيد در نقدش هم از منظري متدينانه وارد شويد، لاجرم نقدِ جدي در کار نخواهد بود. چه شما پيشاپيش در مرحلهي فهم، دين را سنتي فهم کرده ايد و ناگزير از منظرِ سنتي ديگر نقدي به آن وارد نخواهد بود و اگر هم بخواهيد دين را بروندين