|
نيلگون
۹۴-۹۵ براي
راديو زمانه
۲۱ اکتبر
۲۰۰۷
روشـنفکر ،
رســانه، و
قدرت
مصاحبه با
رامين احمدي
در اين
مصاحبه رامين
احمدي
دربارهء
روشنفکران
ديني و رسانه
هاي اصلاح طلب
و نقش آنها در
بازتوليد
«هژموني»
فرهنگي
وسياسي قدرت
حاکم صحبت مي
کند و در همين
چارچوب انتقادات
خودش را از
راديو زمانه
نيز با ما
درميان مي
گذارد. ///
نيلگون
رامين
احمدي، پزشک و
فعال حقوق بشر
و استاديار
«طب وحقوق بشر»
در دانشگاه
ييل در آمريکا
است. دکتر
احمدي عضو
جامعهء
«پزشکان براي
حقوق بشر» و
يکي از
بنيانگذاران
«مرکز جمع
آوري اسناد نقض
حقوق بشر در
ايران»
است که به
تازگي گزارش
حقوقي جامعي
دربارهء قتل
زهرا کاظمي
منتشر کرد. او
به عنوان
سرپرست مرکز
بهداشت و حقوق
بشر بيمارستان
گريفين در
ايالت
کانتيکت،
مسؤليت پروژه
هاي تحقيق در
مورد نقض حقوق
بشر در تيمور
شرقي،
گايانا،
اوگاندا،
نيکاراگوئه،
سريلانکا، و
چچنيا را به
عهده داشته
است. از او دو
کتاب دربارهء
عباس
اميرانتظام و
دو دفتر شعر
به فارسي
منتشر شده
است.
***
فايل
صوتی ـ ۱
فايل
صوتی ـ ۲
فايل
صوتی ـ ۳
فايل
صوتی ـ ۴
فايل
صوتی ـ ۵
***
فايل
پی دی اف برای
چاپ
***
مفهوم
هژموني و
مشروعيت بخشي
به قدرت توسط
روشنفکران
نيلگون
ــ آقاي دکتر
رامين احمدي،
شما در مقاله
اي که ديروز
منتشر شد، به
نکتهء مهمي
اشاره کرده
ايد. شما
دربارهء نقش
روشنفکران
اسلامي در
بازتوليد
هژموني قدرت
حاکم صحبت مي
کنيد. تأکيد
بر مفهوم
هژموني است.
با استفاده از
اين مفهوم،
نقش
روشنفکران را
در توسعهء فکر
دموکراتيک در
ايران نقد مي
کنيد. ممکن
است کمي در
اين باره
توضيح دهيد؟
رامين
احمدي: بله،
ما يک نظريهء
کلاسيک داريم
که همهء قدرت
سياسي از
لولهء تفنگ
بيرون مي آيد.
ولي عملاً مي
دانيم که اين طور
نيست. قدرت
سياسي فقط با
زور و سرکوب
نيست که
برقرار مي شود
بلکه در واقع يک
جور همراهي و
همرأيي اي را
لازم دارد از
سوي اکثريت
مردمي که زير
اين سلطه
هستند، که
حاضر باشند آن
را بپذيرند.
يا دست کم در
مقابلش سکوت
کنند.
روشنفکران در
هرجامعه اي
توليد کنندهء
اين همراهي يا
«تحمل» (رضايت /
کان سنت) هستند.
اما وقتي
روشنفکران در
يک جامعه
تصميم مي
گيرند که يک
رژيم مشروعيت
خودش را از
دست داده؛ آن
رژيم، به
دنبال از دست
دادن هژموني
اش، دير يا
زود سقوط
خواهد کرد.
اين
را من مقايسه
کرده ام با
دورهء شاه؛ و
سعي کرده ام
در مورد تعريف
«هژموني»
(سرکردگي مبتني
بر رضايت يا
سکوت /
سرکردگي
مشروع) و
روشنفکران،
تفاوتي قايل
بشوم ميان
«روشنفکران
سنتي» و
«روشنفکران
ارگانيک»؛
تفاوتي که
آنتونيو
گرامشي قايل
مي شود.
روشنفکران
سنتي
روشنفکراني
هستند مثل
ديوانسالاران
(بوروکراتها،
کارمندان
دولتي)، که از
نسلي به نسل
ديگر فقط يک
وظيفه را
انجام مي دهند،
با نوشتن و
خواندن و کتاب
سروکار دارند،
ولي کارشان
اين نيست که
در جامعه «موج»
ايجاد کنند،
جهت فکري
بدهند، و
همراهي و
همدلي در
جامعه ايجاد
کنند، يا فکر
«تغيير سياسي»
را به وجود
بياورند.
اما
روشنفکران
ارگانيک
کساني هستند
که هميشه در
خدمت يک طبقه
يا طبقات خاصي
هستند و سعي مي
کنند موافقت
يا مخالفت
مردم را در
برابر ايده ها
يا بلوک هاي
سياسي بسيج
کنند. در ايران،
ملايان و
آخوندها
روشنفکران
ارگانيک
هستند. من در
مقاله ام
توضيح مي دهم
که اينها در
جامعهء
روشنفکري
ايران به
پيروزي بزرگي
رسيدند. آنها
توانستند
روشنفکران
ايران را با خودشان
همراه بکنند.
آسيب
شناسي
روشنفکر ديني
نيلگون
ــ شما
معتقديد بحث
از «آسيب شناسي
روشنفکر ديني»
نمي تواند کلي
و انتزاعي
باشد، بلکه
بايد از
«روشنفکر
اسلامي» يا
روشنفکر شيعي
يا «ملي ـ
مذهبي»
نام برد و آن
را به طور اخص
در ارتباط با
«حکومت اسلامي
ايران» بررسي
کرد. آيا نمي
توان روشنفکر
مسلمان و
عملکرد
روشنفکر
مسلمان را
خارج از روابط
قدرت،
مشروعيت،
هژموني، و
تاريخچهء
حکومت اسلامي قابل
تصور دانست؟
رامين
احمدي: چرا؛
اين کار را مي
توانيم بکنيم.
اما آن
روشنفکران
مسلمان ديگر
روشنفکر «ارگانيک»
محسوب نمي
شوند بلکه
روشنفکر به
مفهوم سـنتي
اش خواهند
بود. ما از
اينگونه
روشنفکر مسلمان
هميشه در
ايران داشته
ايم. در
دوران شاه هم
اين ها بودند و
هيچ مخالفتي
هم با رژيم
نداشتند، چون
کارشان اصلاً
با سياست
نبود. کار
آنها درس دادن
در حوزه هاي
مذهبي بود و
آنچه را که
بلد بودند از
فقه و شريعت و
کلام، تدريش
مي کردند. ولي
کارشان به
سياست نبود،
کارشان اين
نبود که بروند
در ميان جامعه
يک «موج سياسي»
درست کنند براي
رسيدن به
اهداف سياسي و
اقتصادي.
اتفاقاً
من فکر مي کنم
آن روشنفکران
سنتي مسلمان،
«پارســا»تر
بودند تا اين
روشنفکران به
اصطلاح «ملي ـ
مذهبي» يا
روحانياني که
آمدند براي
گرفتن قدرت
سياسي. هرچند
در بسياري
موارد اينها
مترقي تر
نبودند. مثلاً
يکي از
شاگردان شيخ
جواد تبريزي
نقل مي کندکه
سرکلاس وقتي
شاگردان گفته
بودند که
ظاهراً غربي
ها يک سفينه فرستاده
اند به کرهء
ماه و يک نفر
در ماه پياده شده،
شيخ گفته بوده
است که اينها
دروغ است، شما
باور نکنيد،
براي اينکه
معقول تر اين
است که به آدم
بگويند از
مقعد خر آتش
درآمده تا
اينکه ادعا
کنند يک نفر
توي ماه پياده
شده است!
آشيخ
جواد تبريزي
به هيچ وجه با
هيچکدام از مباني
زندگي مدرن
نمي توانسته
خودش را وفق
بدهد. او
بسيار سنتي
بود و نمونه
اي از چيزي
بوده که، در
آن دوران،
روشنفکران
سياسي به آن
مي گفتند
«آخوند مرتجع».
ولي واقعيت اين
است که او
بسيار آدم
پارسايي بوده
و کاري به کار
قدرت سياسي و
قدرت اقتصادي
نداشت و تا
آخر عمرش هم
همينطور ماند.
و
همينطور
ديگراني هم
بودند مثل
آقاي خويي، يا
حتا آقاي
شريعتمداري
که فقط بعد از
انقلاب کشيده
شد به
جريانهاي
سياسي. اين ها
را مي شود توي
همان گروه
(روشنفکران
سنتي) گذاشت. به نظر
من اين
روشنفکران
مسلمان،
بيشتر
روشنفکران
سـنتي هستند و
واقعاً نقشي
ندارند براي
مبارزه براي
تسخير قدرت
سياسي.
مشروعيت
بخشي يا
مشروعيت
زدايي در خارج
از کشور
نيلگون
ــ آيا ميان
روشنفکران
اسلامي در
ايران و آنها
که خارج از
ايران به
فعاليت هاي
روشنفکري،
ژورناليستي،
دانشگاهي، يا
رسانه اي و
راديوتلويزيوني
مشغولند،
بايد تفاوت
گذاشت؟ منظور
امکانات يا
محدويت هاي
آنها است، يا
احتمالاً
استفاده از
امکاناتي که
کشورهاي
اروپايي و
آمريکا مي توانند
فراهم کنند.
رامين
احمدي:
ببينيد، ما
شاهد يک موج
تازه اي هستيم
از روشنفکران
مسلمان
سياسيِ اصلاح
طلب، يعني
همان دسته اي
که من آنها را
در صف روشنفکران
ارگانيک مي
گذارم، که به
خاطر آنکه جنگ
قدرت را در
درون کشور به
رقيبان
محافظه کارشان
باخته اند،
بسياري شان
آمده اند به
خارج.
آنها با
استفاده از
امکاناتي که
اروپاييان،
آمريکاييان،
و ديگران در
اختيارشان مي
گذارند ــ
براي اينکه دل
شان مي خواهد
صداي اينها در
مقابل رقباي
محافظه کار
آنها بهتر
شنيده شود ــ
توانسته اند پايگاههايي
به چنگ آورند
و نظرات شان
را تبليغ
کنند.
ولي
اينکه ما
بخواهيم
بپذيريم از
اينها اين ادعا
را که «بي طرف»
هستند، يا
اينکه «اصلاح
طلبي» شان
هيچگونه نقشي
در بازتوليد
حکومت و قدرت
جمهوري
اسلامي
ندارد، اين به
نظر من
خيالبافي است.
بدون هيچ
ترديدي، اين
ها به نوعي
درگير هستند
مانند
همتايان شان
در داخل
ايران، در
بازتوليد
هژموني
جمهوري اسلامي.
اين
نکته بسيار
مهم است زيرا
ما نبايد
«سلطه» را فقط
به سلطهء
سياسي و
اقتصادي
محدود بدانيم.
آنچه از بحث
گرامشي مي
توان نتيجه
گرفت و حتا متفکران
بعد از او هم
به آن اشاره
مي کنند، اين
«سلطهء
فرهنگي» است.
مارکسيست هاي
«کلاسيک»، قبل
از گرامشي،
فکر مي کردند
جنبه هاي
فرهنگ،
«روبنايي» و
سطحي اند، اما
عملاً به اين
نتيجه رسيدند
که اين سلطهء
فرهنگي نقش بسيار
مهمي را ايفا
مي کند در
تداوم و ابقا،
يا بازتوليدِ
آن هژموني
(سرکردگي).
نقش
اين
روشنفکران
(اصلاح طلب
ديني)، به
ويژه در خارج
از کشور، با
تريبون هايي
که درست مي کنند،
و با آن طرز
فکر خاصي که
به عنوان طرز
فکر به اصطلاح
«استاندارد و
معمول»
(نورماتيو
ديسکورس) جا
مي اندازند، و
هرچيزي خارج
از آن چارچوب
را چنين
وانمود مي
کنند که يک
مشت آدم هاي
عصبي و آشفته
و ديوانهء
«آپوزيسيون»
هستند که
واقعيت را نمي
بينند،
کورند، فقط از
جمهوري
اسلامي نفرت
دارند و به
غير از اين حکومت
هيچ چيز ديگري
را در جامعه
نمي توانند تشخيص
دهند. اين
شيوه،
کارکردش به
طور مستقيم در
جهت ابقا و
بازتوليد
هژموني حکومت
اسلامي است.
کارکرد
ارتجاعي
گفتمان «ضد
امپرياليسم» و
کارنامهء
آمريکا
نيلگون
ــ شما اعتقاد
داريد،
گفتمان يا
ديسکورسِ
جهان سومي «ضد
امپرياليسم»
که اکثر روشنفکران
مذهبي و
غيرمذهبي
هريک به شيوه
اي به
آن باور
دارند، باعث
تحکيم هژموني
حکومت اسلامي
شده و خواهد
شد. کمي در اين
باره توضيح بدهيد،
و اينکه اگر بخواهيم
از عملکرد
دولت آمريکا
در خاورميانه
يا هرجاي ديگر
جهان انتقاد
کنيم، اين
انتقاد بايد
چگونه باشد که
آن گفتمان و
آن هژموني، باز
توليد نشود؟
رامين
احمدي: از
روزي که آقاي
خميني به
ايران وارد شد
و از اولين
روزهايي که
«جمهوري
اسلامي»
پاگرفت، آقاي
خميني خودش را
در مقام
مبارزهء
ضدآمريکايي و
«ضد امپرياليستي»
قرار داد.
همهء مخالفان
چپ و مترقي و ضدامپرياليست
او خلع سلاح
شدند، براي
اينکه هيچکدام
شان فکر نمي
کردند
بتوانند به
اندازه «جمهوري
اسلامي» ضد
امپرياليست
باشند و بنابراين،
همه به ترتيب،
دير يا زود ــ
حزب توده،
فداييان
اکثريت، و
بسياري
ديگرــ آمدند زير
چتر حمايت از
نظام.
اين
مهم بود. اين
شقه شقه کردن
جامعهء
روشنفکري
ايران،
کشاندن برخي
زير چتر حمايت
از رژيم، جامعهء
روشنفکري
ايران را ضعيف
مي کرد و
اتحاد و
همبستگي را از
بين مي برد.
وقتي اتحاد و
همبستگي از
ميان مي رفت،
آن موقع ديگر
ايجاد جنبش
سياسي گسترده
براي تغيير
نظام جمهوري
اسلامي امکان
ناپذير بود.
اين
کار را در
مراحل مختلف
انجام دادند.
در تمام بيست
و چند سال عمر
ِ «جمهوري
اسلامي»، اين
حکومت خودش را
در مقابله با
آمريکا و
امپرياليسم
آمريکا تعريف
کرده است. اين
برايش کارکرد
خيلي مهمي
داشته در
تضعيف و ايجاد
اختلاف در
جامعهء
روشنفکري. به نظر
من اين گفتمان
يا ديسکورس
ضدامپرياليستي
يکي از پايه
هاي
ايدئولوژيکِ
بازتوليد
هژموني اين
رژيم است.
حالا
بحث خيلي خوبي
را شما مطرح
مي کنيد و آن اين
است که خوب،
حالا ما انتقاداتي
به آمريکا
داريم و مي
خواهيم اين
انتقادات را
مطرح کنيم.
آمريکا به
هرحال کشوري
است که در
بسياري از
موارد سياست
هاش در
خاورميانه،
سياست هايي
بوده که حقوق
بشر را نقض
کرده، آيا اگر
اين انتقادات
را مطرح کنيم
در جبههء «جمهوري
اسلامي» قرار
مي گيريم؟ نه، اتوماتيک
اين طور نمي
شود!
ولي
من فکر مي کنم
ما بايد ابتدا
بعضي از واقعيات
را بايد
بپذيريم. جامعهء
روشنفکري
ايران بايد
اين واقعيت ها
را بپذيرد:
وقتي که ما
نگاه مي کنيم
به تمام حکومت
هاي ديکتاتوري
ــ چه حکومت
هاي کمونيستي
چه حکومت هاي
نظاميِ دست
راستي آمريکاي
لاتين و غيره
ــ که در اين
سي چهل سال
اخير سرانجام
به طرف
دموکراسي
حرکت کرده
اند، و به نوعي
هم به
دموکراسي
رسيده اند،
اين ها همه يک رابطهء
نزديک و
دوستانه با
آمريکا داشته
اند. آمريکا
براي جنبش
دموکراتيک
ِآنها چهرهء
يک دوست را
داشته است.
ما
هيچ حکومتي را
الآن نمي
توانيم نشان
بدهيم که مردم
اش آمده اند
با يک انقلاب
دموکراتيک به
شرايط بهتر حقوق
بشـري رسيده
اند و همزمان
در مبارزهء
آشتي ناپذير
با آمريکا هم
بوده اند.
چنين چيزي را
ما نمي بينيم.
کارنامهء
آمريکا،
کارنامه اي
«مخلوط» است.
آمريکا هميشه
طرفدار دموکراسي
و حقوق بشر
نبوده. بخش
منفي اين
کارنامه را
روشنفکران ما
خيلي خوب
بلدند و از
حفظ مي توانند
نقل کنند. ولي
آن جايش را که
همه فراموش مي
کنند همان
نقشي است که
مثلاً آمريکا
در لهستان
بازي کرده، در
کمک به جنبش
کارگري و
اتحاديه اي
«همبستگي». يا
حتا در
آمريکاي لاتين،
حتا در همان
دوره اي که
محافظه
کارترين حکومت
هاي آمريکا
سرکار بودند.
مثل دورهء رياست
جمهوري
رانالد
ريگان، که
درحال جنگ بود
با دولت
انقلابي
نيکاراگوئه،
همان حکومت
ريگان رفته و
در فيليپين
سعي کرده
ديکتاتور را
بردارد و کمک
کند که حکومت
دموکراتيک
تري سرکار
بيايد و آزادي
هاي سياسي
داده شود.
بنابراين،
اگر عينک
ايدئولوژيک
را برداريم،
مي توانيم
بپذيريم که ما
در ايران يک
حکومت ديکتاتوري
داريم که با
آمريکا دشمني
دارد و به
خاطر همين
دشمني با
آمريکا، باعث
شده که آمريکا
هم سياست اش
را در حمايت
از يک جنبش
دموکراتيک در
ايران قرار
بدهد. ما
هرموقع
بتوانيم با اين
واقعيت به
آشتي برسيم،
آن موقع از
تلهء جمهوري
اسلامي
درآمده ايم.
براي آنکه تا
زماني که ما
فکر مي کنيم
آمريکا «دشمن»
است، و درکمين
نشسته تا در
ايران
ديکتاتوري
درست کند، ما
هيچ وقت از
اين تلهء
حکومت اسلامي
خارج نمي
شويم.
از لحظه اي
که متوجه
بشويم که منافع
خود آمريکا در
حال حاضر، به
هزار و يک دليل
مختلف، اقتضا
مي کند که در
ايران هم يک
حکومت ليبرال
ِ دموکرات و
غيرمذهبي
برسرکار بيايد،
لحظه اي که ما
بتوانيم اين
را بپذيريم،
در چارچوب
همان
ايدئولوژي
مان، هرچه که
آن ايدئولوژي
باشد، آنوقت،
به يکباره،
خواهيد ديد که
آن تلهء
«هژمونيک»
جمهوري
اسلامي شکسته
مي شود.
انترناسيوناليسم
خوب و
انترناسيوناليسم
بد
نيلگون
ــ آيا
روشنفکراني
که اعتقاد
دارند کمک
گرفتن از دولت
آمريکا براي
تحول
دموکراتيک در
ايران از لحاظ
اخلاقي مجاز
است، به نوبهء
خود به هژموني
و مشروعيت
آمريکا، اسراييل،
و دولت هاي
سرکوبگر مثل
مصر و پاکستان
و اردن و
عربستان کمک
نمي کنند؟
رامين
احمدي: شايد
اين طور باشد.
ولي هر ملتي بايد
در درجهء اول
منافع خودش را
در نظر بگيرد. ما
همين ايراد را
مي توانيم به
مردم فيليپين
در دورهء
ريگان بگيريم
و بپرسيم آيا
مردم فيليپين، با قبول
کردن حمايت
دولت ريگان،
به مردم
نيکاراگوئه
خيانت کردند؟
آيا مردم لهستان،
با قبول کردن
حمايت هاي
ريگان، و
نهايتاً برانداختن
ديکتاتوري
کشورشان به
نفع آمريکايي
ها، به مردم
فلسطين خيانت
کردند؟ نمي
دانم آيا اين
طوري هست يا
نه.
قدر
مسلم اين است
که مردم
لهستان موقعي
که داشتند
جنبش
«همبستگي» را
سازماندهي مي
کردند،
خيلي به مردم
فيليپين يا به
مردم فلسطين
فکر نمي
کردند. من
مطمئن ام که
فکر و ذکر اصلي
شان اين بود
که چه جوري مي
توانند اين
شرايط جهنمي
اي را که
بهشان تحميل
شده تغيير
بدهند؛ و اگر
که در دنيا
دولت هايي
هستند که
سياست شان
اقتضا مي کند
که از جنبش
آنها حمايت
بکنند، آنها
هم دست اين
حامي ها را
صميمانه مي
فشردند و مي
گفتند، «بسيار
خوب، تا زماني
که از جنبش ما
حمايت مي
کنيد، شما دوست
ما هستيد.»
من
فکر نمي کنم
که در آن لحظه
اينها
«انترناسيوناليست»
[جهان وطن]
بودند (آنطور
که شما مطرح
مي کنيد در
سوآل تان).
ولي
چرا، بعد از
آنکه جنبش
دموکراتيک
پيروز مي شود
و [دموکرات ها]
به قدرت مي
رسند، آيا ما
نبايد انتظار
داشته باشيم
که آنها
همبستگي نشان
بدهند با تمام
مردم ديگري که
در شرايطي
هستند که آنها
در آن بودند؟
به نظر من اين
درست است.
يعني
اينکه اگر ما
در ايران يک
حکومت
دموکراتيک
داشته
باشيم،
که طرفدار
دموکراسي وحقوق
بشر باشد، آيا
اولين کارش
نبايد اين باشد
که بيايد و ميان
اسراييل و
فلسطيني ها
ميانجي گري
بکند، و بگويد
که فلسطيني ها
هم حق دارند و
بايد يک دولت
داشته باشند و
سرزميني براي
خودشان داشته
باشند.
همانقدر که
يهودي ها حق
دارند، فلسطيني
ها هم حق
دارند و بنا
براين چه بهتر
از يک دولت
دموکرات
ايراني که اين
وسط ميانجي
بشود و يک صلح
پايدار در
خاورميانه
ايجاد بکند؟
نمونهء
ديگري را که
مي شود مثال
زد آقاي نلسون
ماندلا است.
آقاي نلسون
ماندلا يک
چريک مبارز
زيرزميني بود
که به خاطر
نبرد مسلحانه
اش با رژيم
آفريقاي
جنوبي و
[عضويت] در آن
سازماني که به
«اومکونتو وه سيزوه» (Umkhonto we Sizwe)
مشهور بود
(«تير و کمان»
معني مي دهد
آن عبارت
آفريقايي) ،
دستگير شد و
به زندان رفت.
ماندلا
بعداً در
زندان سمبول
مبارزهء مردم
آفريقاي
جنوبي شد.
همهء مردم
سراسر دنيا از
اين آدم حمايت
کردند. وقتي
که ايشان به
قدرت رسيد،
ناگهان
براساس منافع
سياسي و
اقتصادي آفريقاي
جنوبي، پشت
کرد به بسياري
از جنبش هاي
دموکراتيکي
که در جريان
بود و از جمله
جنبش
دموکراتيک
ايران. يعني
اينکه آقاي
نلسون ماندلا
بارها و بارها
از حکومت ايران،
که مي داند
حکومت ظالمي
است، مي داند
که حکومتي است
با آپارتايد
جنسي؛ اين را
بارها و بارها
روشنفکران
ايران به او
نوشته اند، با
او صحبت کرده
ا ند، اما
بارها و بارها
به خاطر منافع
اقتصادي
مستقيمي که از
جمهوري اسلامي
مي برد، به
اهداف
دموکراتيک و
حقوق بشري اش پشت
کرد.
بنابراين،
من فکر مي کنم
آن چيزي را که
شما مي گوييد،
خيلي مهم است.
اينکه يک
مردمي به خاطر
داشته باشند
بعد از اينکه
جنبش شان به
پيروزي رسيد،
بعد از اينکه
صاحب مملکت
خودشان شدند،
آن موقع است
که نبايد
فراموش کنند
که هنوز هم
مردم ديگري
هستند که مثل
آنها
گرفتارند و
شايد آن
ابرقدرتي که
از جنبش دموکراتيک
آنها حمايت
کرده، لزوماً
از جنبش دموکراتيک
مثلاً مردم
بدبخت فلسطين
حمايت نمي
کند؛ و
بنابراين
آنها هستند که
بايد ميانجي
گري بکنند،
آنها
هستند که
بايد بگويند،
«ما شما را
فراموش نمي
کنيم. با شما
احساس همبستگي
مي کنيم.»
فلسفهء
راديو زمانه و
سـانسور نشدن
برنامهء نيلگون
نيلگون
ــ آيا آنچه
در رابطه با
روشنفکران و نقش
آنها در تحکيم
يا تضعيف
هژموني
حکومتي گفتيد
ــ آيا مي شود
همان را در
مورد کارکرد
رسانه هاي
خارج از ايران
هم به کار
برد؟
رامين
احمدي: بله. من
فکر مي کنم که
اين رسانه هايي
که به طور
مشخص اين
روزهاي اخير
به آنها اشاره
مي کنيد، و
شايد مورد
انتقاد قرار
گرفته اند،
يکي همين رسانه
اي باشد که من
الآن دارم با
آن مصاحبه مي
کنم. يعني
راديو زمانه.
خوب،
راديو زمانه
به طور مشخص
فکر مي کند که
يک رويکرد و
عملکرد حرفه
اي دارد.
البته مخاطبان
«زمانه»
همان
مخاطبان
مثلاً
روزنامهء
«کيهان»
نيستند.
بنابراين کسي
هم انتظار ندارد
که عملکرد
«زمانه» مثل
عملکرد
«کيهان» باشد.
يعني زمانه به
همان شيوهء
کيهان هژموني
«جمهوري
اسلامي» را
بازتوليد نمي
کند. در «زمانه»
يک تعداد چهره
هاي سکولار
حضور دارند و
گاهي اوقات يک
لحن
انتقادآميزي
دارد در گزارش
کردن مسايل
ايران.
ولي در
مجموع، به نظر
من، انتقادي
که به «زمانه»
مي شود،
انتقاد واردي
است؛ و فکر مي
کنم مسؤولان
زمانه بايد به
خودشان نگاه
بکنند و ببينند
که آيا واقعاً
آن تعهدي که
ادعا مي کنند
به همهء مردم
ايران دارند،
آيا توانسته
اند در عمل
پياده کنند؟
وقتي
که مي گوييم،
«ما به حکومت
کاري نداريم.
ما با مردم
کار داريم»،
آيا نبايد
صداي آن دختر
بيست و هفت
ساله، زهرا
دانشجوي
پزشکي،
که در زندان
به قتل مي
رسد، مثل خانم
زهرا کاظمي ــ
ولي برخلاف
خانم کاظمي
تبعهء کانادا
نيست ــ شنيده
بشود؟ نبايد
صداي کساني که
در جامعه
خاموش مي شوند،
آنها که شکنجه
مي شوند،
اعدام مي
شوند، يا
زندگي هاشان
نابود مي شود،
اينها آيا
نبايد صداي
شان منعکس
بشود؟
چه
طور مي توانيم
ادعا کنيم که
ما صداي مردم
هستيم ولي
وقتي که پاي
قربانيان
قضيه به وسط
مي آيد، يک
دفعه از کنارش
مي گذريم؟ براي آنکه
مي خواهيم
«حرفه اي»
باشيم و
«سياسي» نباشيم!
چه
طور مي توانيم
ادعا کنيم که
ما کاري به
کار دولت نداريم؟
اين گفته، در
واقع، هژموني
دولت را بازتوليد
مي کند. دولت
مي خواهد
هميشه نشان
دهد که «نامرئي»
است، که وجود
ندارد. که
بازوي سرکوب
اش وجود ندارد
و نامرئي است.
بنابراين، آن
گفتاري که
ترويج مي کند
که دولت و
بازوي سرکوب
اش وجود
ندارد، در
واقع، وظيفهء
اصلي اش را که
بازتوليد آن
دولت سرکوبگر
باشد، دارد به
خوبي انجام مي
دهد.
نيلگون
ــ فلسفهء
راديو زمانه،
طبق گفتهء مدير
آن، بيشتر
تأکيد بر
فرهنگ است تا
سياست. راديو
زمانه سياست
را به معني
«فرهنگي» مي
شناسد تا به
معني درگيري ِ
مستقيم با
قدرت. راديو
زمانه به
«روايت هاي شخصي»،
به خاطرات،
داستان
نويسي، طنز
اجتماعي و
انتقادي،
موسيقي، هنر،
سينما، و
خبرگزاري ِ
«آماتوري» از
وقايع، يعني
از ميدان
واقعه و نه در
دفتر
خبرگزاري،
اعتقاد داشته
و تأکيد کرده
است. «زمانه»
برخلاف
راديوهاي
ديگر، فضاي
زيادي را روي
سايت
اينترنتي اش
به نظرات و
کامنت ها
اختصاص داده؛
و تا امروز
برنامه هاي
نظير نيلگون
را سانسور
نکرده است. با
همهء اين
اوصاف، شما
هنوز به آن
انتقاد هايي
را وارد مي
دانيد؟
رامين
احمدي: بله،
براي اينکه من
فکر مي کنم در
سانسورش
بسيار حرفه اي
تر و پخته تر
از کيهان عمل
مي کند. کيهان
حاضر نخواهد
شد ستوني را
به «نيلگون»
اختصاص بدهد.
ولي آنچه که
سانسور زمانه
را نيرومند مي
کند اجازه
دادن اش به
«نيلگون» است و
سانسور نکردن
نيلگون.
من اينجا فقط
سرسري اشاره
مي کنم به کار
ارنستو لاکلو
و شانتال
موفه، که از
گرامشي شروع
مي کنند، و
صحبت از سلطهء
«فرهنگي» مي
کنند. آنها
درست روي همين
نکته انگشت مي
گذارند. به
خصوص وقتي که
دارند راجع به
سلطهء فرهنگي
(هژموني) در
غرب صحبت مي
کنند. از ديد آنها،
آن نشريات و
رسانه هايي که
دارند سلطهء بورژوازي
را بازتوليد
مي کنند، هيچ
جور سانسور
آشکاري را
اعمال نمي
کنند.
فهرست
وبلاگ ها، ده
نمکي،
فرمانده کيل
بيل، و لنز
تشخيص
قربانيان
ولي
بايد يک کمي
دقيق بشويد!
بايد بيشتر
نگاه بکنيد.
مثلا ببينيد
در آن ستوني
که، کنار
صفحه،
نام وبلاگ ها
همه فهرست
شده، وبلاگ
هاي فاشيست
راستگرايي را مي
بينيد مثل
آقاي ده
نمکي؛
ولي آيا مخالفان
وبلاگ نويس
بسيار تيز و
پُرجاني مثل
«نانا [زولا]» هم
حضور دارند؟
خير! آنها
سانسور مي شوند.
هرچه قدر هم
اعتراض کنند،
اعتراض شان به
جايي نمي رسد.
|