آرشيو:
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  

فرستنده :    منير. م

 

جاودانه ترين معنا، عشق

تلخي بنزين محو شد

رفت و نا تلخي راه گشود

در آن لحظه ي تنها

که بنزين نوشيده شد

 

جمعه ۲۹ دي ۱۳۸۵

 

 

تا بحال سايه اي بودي ام

که خورشيد، انجام ميداد

اکنون که خورشيد، نيست نشاندي ام

مبادا که در کار خود، ماند

 

مبادا خوابم، خواب شود

و غول سايه مدهوش

بايد پيش از حرکتِ تکان

چشم ها ش باز شود

دريده

 

تکان هاي امواج

تازش باد

مقاومت و گريز

غلطيدن روي هم

تسليم و طغيان

 

تميز_ تميز

زره بين، دقيق

چراغ دار

نه عينک

تاريکي را بايد شکافت

جغد چشم

 

دود ها در گذرند

داوران، پيشين

آشکارِ حقايق

يک و يک، دو؟

دشوار ترين سؤال

 

طوطي نام خود اعلام کرد

آب در هاون کوبيدن: بي ثمري

طوطيان خواب کنيم

ساعت جغد است اين

لحظه ها ميگذرند

 

عاشقي در خواب

عشق بيدار کنيم

گوش ها باز شوند!

شهر مرده ست

اينجا

بادها در غوغا

 

سکون، تاريکي ش

پرده هاي ضخيم

حقايق، مکتوم

چسناکيِ مفرط

قبرِ سکوت

سنگ بر آن

 

قفس ها در هم

در، در در، از فولاد؟

پرده ي، پشت پرده

جوي چاه ها

پدرش روضه رضوان به دو گندم بفروخت

همه سر، گردان

 

دروغ بزرگ:

آب ميشويد

اشک مي سوزد

اثرِ آه

داغِ ناله

بلا کشد و محبت کند و خوش باشد

که در طريقت او کافري ست رنجيدن

 

بنزين، بنزين

قطره، قطره

کم، کم

بوي تند

تلخي زهر

 

جراتِ نوش

مزه، تند

سوزان

شعله ها، تب زايند، مي خورد

زخم ها در سوزش

 

بانگ جغديت، واي

طوطي کش

قطره، قطره

ريز، ريز

آه از بردباري ات

 

بادها، طوفانند

پنجره ام، لرزان

او در پياله عکس رخ يار ديده است

جغد خوبم

اضطراريم

بشتاب

صبح در راه

عشق، پر تاب

 

حاشا در کار خود باز مانيم

تميز شکافان

همه را ثبت کنم

شمار!

طوطيان شاش کنان در راه اند

 

قفس مي بلعد

جغد مي ، جويد

خواب مي دود

حسابدارِ ناخلف

من عاشق توام

 

حساب چييست؟

۱+۱=۲-

موفقيت را برقصيم

طناب را رها کن

رقص در سقوط

 

طوطيان مي، شاشند

« ته که با مو سر ياري نداري

چرا هر نيمه شو آيي بخوابم»

حرامزاد، شيطان

مستيِ نور حرامت!

خوابِ جغد، اين

عشق من جاويد

 


فرستنده :    م.م.

 

خوشبختانه سياست نيلگون شفاف است.


 

فرستنده :    ليلي

 

 

روزگار آن انفجار

نقش ايستاي يک از پنج

ايست، ميان دو دو خواب

اين چالش بالنده فريب عشق

تنهائي مهاجم

نازک مرا ببر

تو همه سکسي، زيبائي

 

او نميآيد. هرگز نمي آمد

تک هرگز جفت نيافت

انتظار بيهوده بود

حسود، حسرت را خط نزن

حيف نيست از جهان محو شود؟

با تو، اي لذت، تنهائي

 

انفجار آن خنده

عمق معناي روح اشک

از بالا به پائين

بيرون تا درون

يادداشت امشب ات

عنوان، رسوائي پدر

 

اشک تنها يود؟

همه گيريش جمعي است

«بشنو از ني چون حکايت ميکند»

اشک اما، اشک تنهائي

اشک، تنهائ خنده، سيلي

 

نازکم، بگذار در تو تنها شوم

در تو و تنهائي ات

بگذار بمب ها منفجر شوند

بگذار نابود، زندگي معنا شود

شيرينيِ عريانِ پنهانت

جامه يِ عريانيِ آشکارِ من

 

بيا معناي فريبِ روي هم، درج کنيم

رياي سنگ، روي سنگ روحم را خورد

بگذار سيلابت، فريب ممکن را بشويد

تا ناممکن تو ممکن شود

و من با تو ميآييم

 

به روياي جدائي

 

اعتماد عشوه گر، چه مي بلعد

تفاوتِ شيشه ايِ اين و آن، نشخوار

پرده نازک بکارت انسانها

او هرگز نمي آيد. نيامد

فريب شيشه را شکست، لو داد

 

بگذار رنگها، بي خود شوند

بالا، خيلي بالا

بالا تر از سياهي

بيرنگي

معناي تويِ پر رنگ

بي رنگيِ عريانم

 

مهربان، بگذار آن انفجار

آن خنده، مرا با تو برد

دست در دست، پرده سالوس اشک پاره کنيم

بالاتر از سياهي، خندهاشک ها منتظرند

صدايش بشنو

درب ها مي شکند

 

يکي از پنج انگشت وسط

بگير اين طناب

ويراني چيز، آن خدا

روي طناب و بالاي چيز

ديگر چيزي ويران نمي شود

نيست، ويراني ندارد

 

صداي آن سيلي

آن انفجار رنگ

رنگ بالاي رنگ

آنجا که بخاطرم مردي

عزيزم طناب را بگير

بخور مرا

راستي تو، و دروغ پدر

 

تو حق داشتي، او را براني

او حق داشت کنار رود

و حق داشت راه را برايت باز کند

تو حق ات را جانانه گرفتي

گر چه خواب بودم

ليک در لحظه بيداري، همدست قطعي تو

بدرود تا شب

 


 

فرستنده :    منير. م

 

براي تنهايم

اول بهمن ۱۳۸۵

 

گفته است او که بس است اين ديگر

مهر خاموشي ببايد برلب

او چنين گفته و من

اين شنيدم از او

اين پيامش من بيچاره بسوخت

 

وه که گر بودي و ديدي اين را

خود همين سوختنِ خود

بر درِ بسته او ديده بودي

مهر مرده ات شناسم نيکو

منِ بيدار در اين گرمي قلب

 

 

ليک تو، خود بدي اي از خود من

رفته ات نيم، ببردست ز من

من اگر نيم شدم، نيم بکردند مرا

دست من نيست، وداع ات چنين با من کرد

دست رد، خواست شدن بر درمن

کس نپرسيد ز من

 

گر چه نيروم، شکست است طوفان

عشق ورزي کند با سرِ سخت

ور چه هر شاخ گل پاک بر اين دامن من

پا گشايد، دود از پي مرگ

وين تواند و را بدرقه گر

 

وين همه بي تو و تنها با خود

سالها در گذر کرد

عمرها مي درود

جنگ هايي بر اين پيکر او

رفت و بيداد، محبت گرديد

 

اين تواند و توانست، چو پر

مرگ خورشيد تماشا گيرد

سنگ سنگين گذارد بر گور

پاي کوبان، شيطان بستودن دارد

بر همان سنگ هم، اين ياد تو کرد

 

بي نيازيش چنان شمع، چنين پروانه

وي تواند که بسازد و خود افروزد

پس تواند، پر پروانه هم او

بر کنار ز آفت سوزش

در بر خويش حفاظت گيرد

 

روي گرديد از آن نوش گرانِ زر و خار

بست در بست به هر يوزه گر و پوزه پرست

مهر فرديتِ خود نيک، چنين پاس نهاد

ورنه بي مهر تو، کي شد که توانست چنين

پاي کوبد سر کوچه پست

 

سرِ مايه بگرفتم من اين دور از خود

دست من رد، بر در باز سالوس نهاد

صدقه ها دود شد وهيچ شدند بر دستم

حکم طنازي «مردانگي» ش بر سر باد

دار شد منزل آن بي سيرت

 

پس تو گر زنده بدي، ميديدي

اين سؤالم از خود

نه، ز روي عجز است

من ستاينده برحق خودِ خويشتنم

و نه آن راهزنِ دست گشاد ازحق کس

 

از همين روست که من رنج نتانم او را

خودِ آزاد بود اوي و حق در کف دست

طبع من نيست، که او نيم کسي برگيرد

و تو درگير شوي، رنج دهي ش

من طلب ميکنم اين حق وي از خويشتنم

 

يا که اين هيزم من کوره تو افروزد

وين چنين از سر راهش خاموش

سر بسر رنج کشان بگريزم

تا تواند، که با باقي دردش فردا

با طراوت نفس صبح دمي نوش کند

 

منِ سرمست ز پيروزي روح آزادش

جشن گيرم که شود روز و شب اش غرق غرور

بوسه ها بر در يستنده نشانم به ميل

غرقه گردانم من او بيش، زعشق يارش

مستي عشق دهم لطف هم آغوشي شان

 

اين توانمند غرورم بفرازد برِ او

که من آن عشق بزرگم که بنوشد جامش

زهر خود خواسته، تا مست شود

خدمت سايه کند به ز خود بيکارش

حرمت سايه شود رسم نوينم فردا

 

 

يا که شيرين دگرين بر، به خودم هديه دهم

:بس کن اين مردن هر لحظه دگر

هيزم ات دور بريز و من خاموش بنه

من اگر زنده بدم، راي چنين ميدادم

رفته ام من و نخواهم عشقت

 

اين دروغ است که تو مرده پرستي خواهي

زندگان قحط بوند بهر نمايش هايت؟

ضجه بس کن تو، ازين پس به ريا

تو که داني که اين، بي ثمر است

اين چنين رنج بر غير خودي ميآري؟

 

گر تو هم عاشق مرگي؟ که هستي، دانم!

سوي ديگر ش بگير و چنين معنا کن

زندگي خود، به زباني مرگ است

زندگي کن که ببيني خودِ مرگ

 

من اگر زنده بدم، خود خانه او يافتمي

دعوت من همه اين، کو بربايد ترا

نوش جان اش که ستايش، چه تجاوز باشد

نوش جانت، اگر هست حقيقت کارت

تو به خود آي، فريبت بس کن

 

عشوه و ناز ني است اين که فتاده در تو؟

مرده را نبش کني تا نظرت نقش کني؟

دوستم داري و اين بس، من بيچاره بنه

ره خود رو که دگر من نيم آن کس که بدم

من نخواهم که به کس تير زنم

من نخواهم که کسي رنج برد.

من نخواهم که تو هم درد کشي

 


 

 

فرستنده :    Doost

 

Dear M.M

If you want to expand your personal poetry, why you don’t write a book?

This is “massage page

 

 


 

فرستنده :    منير. م

 

يکي از مجهولاتم:

دوست کيست؟ يعني آيا بنا به مکان، مسئول معنا ميدهد؟

اگر ميدانستم، طور ديگري بود. يعني تجاوز نميکردم.

 


 

فرستنده :    زندان رفته

 

شكوفه سخي

http://www.ghalamrow.com/Sepidar_Article_Shokoofe_Tavabiiat.htm

 

از همان لحظات اوليه اي كه قرار بر آن شد تا مطلبي در باب پديده زندان و زنداني در رژيم جمهوري اسلامي بنويسم، بي اختيار صحنه عنتري و ميمون اش در مقابل چشمانم جان گرفت.

 

يادتان هست عنتري و ميمون اش را؟

 

عنتري را ميبينم كه از ميمون اش ميخواهد جاي دوست و دشمن را نشان بدهد. ميمون منگ و مبهوت، يا تفاوت مابين مفهوم دوست و دشمن را گم كرده، و يا تفاوت مابين "فرق سرش" و "فلان ماتحت اش" را: همچنانكه دور ميگردد و نگاه گنگ اش را بر صورت تماشاچيان ميدوزد، گاه دوست را ميگذارد آن بالا، روي سرش و گاه آن پايين در . . .

 

آيا شما هم چون من، وقتي دوربين خبرنگاران به دنبال عراقي هايي كه اعتقاد داشتند صدام يك زندان زيرزميني مخفي در بغداد دارد، به ياد روزهاي اول انقلاب افتاديد كه خبرنگاري با دوربين اش به همراه چند مرد در زيربناي ساختمان اوين به دنبال "سلولهاي سبز"، سلولهاي مخوف با سقف كوتاه ميگشتند، و ما با دوربين به همراه آن مردان از تو در توي كانالهاي آب در زير ساختمان اوين عبور ميكرديم؟ ‌ عراقي ها نيز به سختي باور داشتند كه زنداني خوفناك تر و وحشت انگيزتر، جايي، زير، پشت يا فراي زنداني كه رو در رويشان بود، حتما بايد وجود ميداشت. دوربين به همراه آنان به درون چاه آب خم ميشد تا شايد صدايي بشنود، نجوايي يا ناله اي كه گواهي دهد از وجود‌ شكنجه گاههاي غيرقابل تصور. و باز به يادم آمد زماني كه دوربين تلويزيون، به همراه آناني كه درهاي زندان "كميته مشترك" ديروز شاه و "كميته توحيد" امروز جمهوري اسلامي، واقع در خيابان ناصرخسرو را باز كرده بودند، به داخل اتاقهاي دور تا دور دايره دروني ساختمان بازداشتگاه سرك ميكشيد. مرد راهنما توضيح ميداد كه آن اتاقها، اتاقهاي شكنجه بودند. آن روز من و دوستم سخت به شيشه تلويزيون نگاه ميكرديم و به دنبال آثار دستگاههاي مخوف شكنجه ميگشتيم. ما سعي ميكرديم عدم وجود آنها را براي خود توضيح دهيم. اتاقها به رنگ سياه بودند و ما رنگ سياه را دليل بر تلاش شكنجه گران خونخوار در جهت مخفي كردن آثار خون بر روي ديوارها گرفتيم.

ــــــ

به راستي مخوف بودن شكنجه در چيست؟ موثر بودن شكنجه در چيست؟ چه اتفاقي در اتاقهاي بازجويي، به روي تخت يا در سكوت سلولهاي انفرادي ميافتد كه بعضا افرادي خود را در جاده اي مييابند كه بعدها به انسانيت خود شك ميكنند، به امكان انسان بودن و انسان ماندن شك ميكنند، و سالها در پي يافتن دليل و مقصري ميمانند تا آنچه بر آنان رفت، آنچه شدند و آنچه كردند را توضيح دهند.

ــــــ

عاشق شده ايد تا به حال؟ خود را باخته ايد تا به حال؟