Signed 46 times

فرستنده :    نيلگون


دوستان عزيز، برای ديدن پيام های قبلی اين جا کليک کنيد:
http://www.nilgoon.org/messages/Nilgoon_Messages_June17_2006.html


فرستنده :    Alireza


Thanks for Font correcting of my last message about Mr Ganji , Alireza


فرستنده :   


سلام آقاى داريوش آشورى عزيز،

 

ممكن است بپرسم شما در نوشته‌هايتان براى واژه‌ى يونانى το ον يا معادل آلمانى آن das Seiende چه معادلى را به كار مى‌بريد يا توصيه مى‌كنيد؟

 

شرح پرسش:

مشكل بر سر ترجمه‌ى das Seiende است كه نمى توان آن را موجود ترجمه كرد، زيرا موجود اسم مفعول وجود است و متضمن اين معناست كه نيازمند يك واجب‌الوجود است، در حالى كه Seiende اسم فاعل فعل sein است و به اين معناست كه داراى هستى است و در هستى خود نيازمند ديگرى نيست.

 

گاهى اوقات در نوشته‌ها از اصطلاح جعلى هستنده استفاده مى‌شود، اما به گمانم هستنده غلط است و نمى‌توان از فعل هستن / هستيدن اسم فاعل هستنده را ساخت، زيرا هستن فعل لازم است و نه متعددى.

 

برخى پيشنهادها:

·         معادل‌هايى مانند هستى دار، دارنده‌ى هستى، هستار را چگونه مى‌يابيد؟

·         ما از مصدر فعل لازم "خوابيدن"، صفت خوابيده را مى سازيم كه صفت مفعولى است در معناى صفت فاعلى ( به همين سان رنجيدن / رنجيده). آيا مى توان از هستيدن، هستيده را ساخت به معناى آنچه داراى هستى است و براى منظور بالا به كار برد؟

·         همين طور از فعل لازم "رفتن"، بُن مضارع "رو" را مى گيرم و بر اساس آن "رونده" را مى سازيم كه صفت فاعلى رفتن است. بر همين سياق آيا مى توان از فعل لازم بودن بن مضارع "بُو" را گرفت و بُوَنده را براى اين منظور ساخت؟

·         يا از مصدر فعل لازم "باشيدن" به معناى بودن، بن مضارع "باش" را گرفت و باشنده را ساخت؟

·         آقاى اديب سلطانى براى اين واژه‌ى يونانى (در ترجمه‌ى منطق ارسطو) معادل‌هاى هستومند، موجود، باوه، باشنده، آن كه هست، چيز باشنده، ... را به كار برده است. اما همو در ترجمه‌ى سنجش خرد ناب، هستومند را معادل Wesen  گرفته است.

 

ممنون مى شوم اگر در چند خط يا در قالب مقاله‌اى مانند "داستان تنوين" گره از كار فروبسته‌ى ما بگشاييد.

 

شاد باشيد

رحمان افشارى

 




فرستنده :    داریوش آشوری


آقای افشاری پاسخ را از طریق سایت نیلگون برای تان فرستاده ام و از آقای کلانتری خواسته ام که در سایت نیلگون بگذارند، زیرا ممکن است برای دیگران هم این پرسش ها مطرح باشد.


فرستنده :   


اينجا کليک کنيد:



فرستنده :    Lajvar


Ba salam! Ba ejaze shoma be site Nilgoon dar site Lajvar link dade shod. www.lajvar.se postmaster@lajvar.se Vovafagh bashid / Lajvar


فرستنده :   


قابل توجه خوانندگان_ تفحص و کشف_ آرامش دوستدار و علاقمندان به آن.(لطفأ همه چیز فهمان و فرهیختگان خود را مورد خطاب تلقی نکنند) مدت کوتاهی قبل، در نقد کوتاهی در این صفحه ادعائی مطرح شد، مبنی بر استفاده از چاه_ ترسیم شده بوسیله آقای دوستدار. طببعأ کلیه کسانی که با نوشته های دوستدار آشنائی دارند و بخصوص خود_ مدعی، لااقل معنی چاه مذکوررا باید فهمیده باشند. از زمان اظهار این ادعا تا کنون، هیجکس با آن برخوردی نکرده. سئوالاتی که در رابطه با این ادعا میتوانستند و میتوانند مطرح شوند هم، به گوناگونی حساسیتهای ما در، و به فرهنگمان میتوانند باشند. پاره ای از آنها: مدعی چه میگوید؟ ادعای یافتن خود بخصوص در تحتانی ترین لایه این چاه تاریک و عظیم که به ژرفی کل فرهنگ هزاران ساله ماست. ادعای خیلی بزرگی است. وی چگونه جرأت میکند چنین بگوید؟ آیا این ادعا توخالی نیست؟(ما که همیشه ادعای تو خالی میکنیم و در این "منش" استادیم). آیا آرزوی خود را بصورت ادعا بیان میکند؟(در این جابجائی های گاه متقلبانه و گاه بلاهت آمیز هم ورزیده هستیم). آیا اولین قدم را در شناختن فردی خود برداشته و این را با ذوق زدگی بچگانه اعلام کرده؟(چرا که ما در غلو کردن وغلط اندازی هیچ چیز کم نمی آوریم). یا به خود وعده ادامه دادن راه را میدهد، و از این طریق خود را متعهد میکند؟ اگر چنین است، به اتکاء کدام توان در خود این الزام را بخود تحمیل میکند؟ و میپذیرد؟ با چه مجوزی میخواهد در کوره راهی قدم بردارد که سراسر تاریکی رمزآمیز است. شاید هنوز مخاطرات را نمیداند و خود را طبق روال همیشگی_ ما پهلوان تصور میکند؟ یا شاید بجای خود_ راه، به پایان راه چشم دوخته و از ابتدا نهایت را برای خود تصویر کرده؟ (مجوز چنین پنداری هم که دم دست ترین است. آخرت دل انگیز همیشه انگیزه زندگی ما بوده. نفع پرستی در هر نفسی که میکشیم، دلیل نفس کشیدمان است). او که از فرهنگی برآمده که آبشخورش نیروی خارجی مابعدالطبیه و مریدی ویا مستانه و بی خبری است و جدیدأ همینها را با بلاهت "مدرن"کرده، شاید خود نماینده اینها و یا عناصر متشکله اشن باشد. بهر حال باید به این راهپیما مشکوک بود. شاید اصلأ دارد خود را فریب میدهد(مگر نه اینکه وی زاده فرهنگ ریاست). آیا نظرش اینست که رفتن در این راه و خود_ رفتن یعنی به چالش کشیدن خود_ فرهنگیش؟ اروپائیان این کار را کردند و موفق شدند. اما آنها که بنده نبودند. کدام جسارت باید او را در مخاطرات_ راهی چنین مخوف به جلو هل دهد؟ شاید هنوز بشود به لیست سئوالات اضافه کرد.و شاید شما هم بخواهید به این لیست اضافه کنید. و شاید هم بخواهید بهمراه مدعی درجستجوی جوابها شرکت کنید. م م.


فرستنده :    spi


دوستان عزيز نيلگوني ، لطف كنيد ادامه مصاحبه با آقاي دوستدار را منتشر كنيد و اگر مشكلي داريد توضيحي دهيد كه حداقل اينهمه منتظر نمانيم و به سراغ كارمان برويم .


فرستنده :    عبدی کلانتری


خانم (آقای) spi
بخش دوم آن مصاحبه دو سه هفتهء ديگر منتشر خواهد شد. ممنون از توجه تان.


فرستنده :    رحمان افشاری


با سلام خدمت آقاى آشورى و آقاى كلانترى

 

نظر به اين كه متن پرسش و پاسخ در باره‌ى das Seiende در سايت نيلگون منتشر شده است و آقاى آشورى نيز تصميم دارد آن را در سايت خود منتشر كند، ضمن تشكر فراوان از شما، ذكر چند نكته را خالى از فايده نمى دانم.

 

1- در سايت نيلگون در صفحه‌ى اصلى پيام‌‌ها در متن پرسش، واژه‌ى يونانى το ον به صورت το ον آمده است و ممكن است ν ("نو" ى يونانى) با V لاتين اشتباه شود. بهر حال تلفظ اين واژه‌ى يونانى "تو اُن" to on است. البته بر سر o (اُميكرون) بايد علاماتى بيايند كه لااقل من نتوانستم آن ها را در جدول يونى كد خط آريل بيابم. از اين جهت صورت عكسى آن را خدمت شما مى‌فرستم تا اين واژه درست ضبط شود و چنانچه ممكن است تلفظ آن نيز در متن پرسش آورده شود.

(نقل از واژه نامه‌ى اُرگانون ارسطو، ترجمه‌ى آقاى اديب سلطانى، ص 1088 ، واژه‌ى 29)

 

واژه‌ى اُن را اكنون در اُنتولوژى Ontologie= ontology نيز مى‌يابيم كه با توجه به ريشه شناسى، قاعدتاً مى‌بايد آن را "باشنده شناسى" يا "هستى‌مند‌ شناسى" برگرداند و نه "هستى شناسى" (آقاى ضياء شهابى آن را "هست شناسى" ترجمه كرده است)، هرچند كه اكنون معناى هستى شناسى مى‌دهد.

 

2- در متن پرسش، اگرچه معادل ساختگى "هستنده" را نادرست دانسته‌ام، اما دليل آن را لازم بودن مصدر هستن آورده‌ام كه نادرست است. دليل آن همان است كه آقاى آشورى در پاسخ ذكر كرده اند (بدون آن كه مستقيماً به خطاى من اشاره كنند) و آن افزوده شدن بى قاعده‌ى "نده" به انتهاى سوم شخص مفرد مصدر هستن است. از اين رو حذف عبارت "زيرا هستن فعل لازم است و نه متعددى" از متن پرسش مانع مى‌شود تا خواننده‌ى شتابكار به خطا بيفتد و از من نيز رفع شرمندگى خواهد شد.

 

3- آقاى آشورى به معناى هايدگرى Sein و Seiende اشاره كرده اند كه كاملاً درست است. ليكن بايد عرض كنم كه on يا Seiende تقريباً تمامى فلسفه‌ى غرب را در برمى‌گيرد، به نحوى كه مى‌توان جرأت كرد و گفت كه يكى از بدفهمى‌هاى فلسفه‌ى غرب در نزد ما را مى‌توان در همين تبديل "اُن" به "موجود" ديد يا نشان داد. از اين بابت نظر آقاى آشورى در ابتداى پاسخ از هر نظر شايان توجه است. آشكار است كه پاسخ آقاى آشورى از حد توضيح ترجمه‌ى يك اصطلاح فلسفى فراتر رفته است و ايشان دانشورانه به نكات مهمى اشاره كرده اند كه راهگشاست. شايد لازم باشد در اين زمينه ميان دو موضوع به روشنى تفكيك قائل شد:

 

الف: نقدى كه هايدگر بر تفكر غرب و به ويژه متافيزيك آن مى‌كند و تاريخ متافيزيك را تاريخ انتولوژى يا

هستى‌مند شناسى مى‌داند و نه هستى شناسى. اصطلاح هايدگرى "فراموشى هستى" Seinvergessenheit ناظر به اين موضوع است. وزن اصلى در اين جا نقد تفكر فلسفى غرب است.

 

ب: سرنوشتى كه اُن يونانى در سرزمين هاى اسلامى بدان دچار شد و به موجود بدل گشت. موضوع بر سر دو نگرش به هستى و هستى‌مندان است كه يكى آن را مخلوق نمى‌داند و ديگرى آن را آفريده مى‌شناسد. وزن اصلى در اين جا نقد فلسفه‌ى اسلامى (يا به تعبير هگل "فلسفه‌ى عربى" Arabische Philosphie) است بر پايه‌ى تبديل اُن يونانى به موجود عربى- اسلامى (من نمى‌توانم تأسف خود را پنهان كنم از اين كه مى‌بينم زنده ياد شرف الدين خراسانى در ترجمه‌ى متافيزيك ارسطو از يونانى به فارسى همچنان اُن را موجود ترجمه كرده است). اين كه "اثولوجياى" منسوب به ارسطو را، كه در واقع ترجمه‌اى از كتاب‌هاى چهارم و پنجم و ششم تاسوعات يا نُه گانه‌هاى فلوطين است، علت اين تغيير يا به تعبيرى زوال بدانيم، بيشتر به افسانه مى‌ماند، هر چند كه آن كتاب منحول بى تأثير نبوده است. واقعيت اما اين است كه آن حادثه خود معلول است و نه علت. خود نتيجه‌ى دو نگرش به هستى و هستى‌مندان است. نظر ابن سينا در مورد قِدَم عالم در عين "موجود" خواندن هستى‌مندان از جمله تناقضات فلسفه‌ى اسلامى است، هرچند كه كوشش او در تفكيك ميان قديم ذاتى و قديم زمانى را بايد چونان تلاشى ناكام در آشتى ميان اُن و موجود ارزيابى كرد.

 

آقاى آشورى به هر دو موضوع اشاره كرده اند، اما شايد توضيح بيشتر ايشان مانع شود تا اين دو موضوع در ذهن خواننده به هم آميخته شوند.

 

به واقع مايه‌ى خوشحالى است كه آقاى آشورى از طريق ترجمه‌ى يك اصطلاح فلسفى چنين ژرف به اين موضوع نگريسته است.

 

با درودهاى گرم

رحمان افشارى




فرستنده :    رحمان افشاری


سلام آقاى آشورى عزيز،

 

پاسخ شما در باره‌ى معادل فارسى das Seiende پرسش ديگرى برانگيخت كه اكنون با شما در ميان مى‌گذارم به اين اميد كه مورد توجه‌ى شما قرار گيرد و بار ديگر لطف كنيد و به آن پاسخ دهيد.

 

شما در نادرست خواندن "هستنده" چنين نوشتيد:

"هستنده" هم ساخت‌-‌و-‌سازِ خلاف قاعده‌ای ست. پسوندِ /-َ‌نده/ بر سرِ ریشه‌یِ مضارع یا فعلِ امر می‌آید، مانندِ داننده و راننده و کننده، نه سوم شخصِ مفردِ فعل. در موردِ فعلِ بی‌قاعده‌ی هستن/بودن بر سرِ ریشه‌ی مضارع یا فعل امرِ آن می‌آید: باش+-‌َنده.

 

اكنون اين پرسش پيش مى‌آيد كه "هستى" چگونه ساخته شده است؟ اگر "هستى" نيز از تركيب "هست" + "ى" ساخته شده باشد، پس بايد به نادرستى آن نيز رأى داد، حال آن كه در درستى آن شك و ترديدى نيست و عارف و عامى آن را به كار مى‌برند و در شاهكارهاى ادب فارسى نيز به دفعات آمده است. از دو حال بيرون نيست: يا ساخت آن به گونه‌اى ديگر است (به فرض "هستنى" (هستن + ى) بوده است و در اثر سايش به "هستى" تبديل شده است) و يا اين كه جزء "هست" كه در "هستى" آمده است، تنها به معناى "سوم شخص مفردِ فعل "هستن" نيست، بلكه معنا يا معانى ديگرى دارد.

 

فرهنگ سخن براى "هست" سه معنا ذكر كرده است:

1-     معناى نخست همان است كه در استدلال شما آمده است، يعنى "فعل سوم شخصِ مفردِ مضارع از مصدرِ فرضىِ هستيدن"

2-     معناى دوم "هست"، كه به عنوان اسم مصدر ظاهر مى‌شود و در ادبيات قديم به كار رفته است، "وجود؛ هستى؛ بودن" است. اين فرهنگ شاهدهاى زير را براى اين معناى "هست" ذكر مى‌كند:
پيشِ هست او ببايد نيست بود / ... (مولوى)
نورى از هست به نيست پيوست، هست شد، و آن هست نور محمد مصطفى (ص) بود. (احمد جام)

3-     معناى سوم "هست"، كه به عنوان اسم در قديم به كار رفته است، "موجود" است. شاهد:
روح، هستِ نيست‌نماى است كه كس را بدو راه نبْوَد (جامى)
تو مگر خود مرد صوفى نيستى / هست را از نسيه خيزد نيستى. (مولوى)

 

به نظر مى‌رسد اگر بتوان بر پايه‌ى دو معناى اخيرِ "هست" راهى براى توضيح ساخت "هستى" يافت، ليكن ساخت "هستنده" همچنان بى مجوز دستور زبانى باقى مى‌ماند. ليكن پرسش اين است كه اگر "هست"، گيرم در ادب قديم، به معناى "موجود" به كار رفته است، آيا نمى‌توان آن را برابر das Seiende نهاد و به كار برد؟ به جهت يادآورى عرض كنم كه انگليسى زبانان das Seiende را با معادل‌هايى مانند

that what/which is, beings, things that are/exist, the existent

ترجمه مى‌كنند كه نزديك به "هست" فارسى است.

بدين ترتيب سه واژه‌ى هم‌خانواده و هم ريخت آلمانى به صورت زير ترجمه مى‌شوند:

 

هستن / استن

sein

هستى

das Sein

هست

das Seiende

 

پيشاپيش از توجه و لطف شما در پاسخگويى سپاسگزارى مى‌كنم

 

شاد و پيروز باشيد

رحمان افشارى

 

پى نوشت:

آقاى اديب سلطانى "هستومند" را واژه‌اى پهلوى مى‌داند (بنگريد به واژه‌ نامه‌ى سنجش خرد ناب) و گويا آن را از تركيب "هستو"+"مند" نساخته است. بهررو das Seiende و das Wesen را هردو "هستومند" خواندن به شدت به موضوع "وجود و ماهيت" آسيب مى‌رساند.




فرستنده :    spi


آقاي عبدي كلانتري ، ممنون از توضيح تان و متشكرم به خاطر همه ي زحماتي كه مي كشيد .


فرستنده :    پارسا نیک جو


خشونت در یک نگاه

خشونت رفتاری است اکتسابی و اجتماعی- فرهنگی و نه رفتاری ذاتی و زیست شناختی. بر این پایه برای شناخت دقیق و عمیق خشونت باید به یافته های جامعه شناسی و روان شناسی اجتماعی اتکا کرد و نه روانشناسی فردی. به باور من یافته های روان شناسی فردی نیز در متن یافته های جامعه شنا سی و روان شناسی اجتماعی قابل فهم و تفسیر می باشد.

 

ما در چه گونه جهانی زند گی را تجربه می کنیم ؟

برای درک درست خشونت به مثابه رفتاری اکتسابی و اجتماعی – فرهنگی پیش ازهر چیز باید دید ما در چه گونه جهانی زندگی را تجربه می کنیم . چرا که شخصیت فردی – اجتماعی ما بر پایه ی همین تجربه ها است که شکل می گیرد و معنا می یابد. ما در جهانی زندگی را تجربه می کنیم که خشونت در آن نهادینه شده است . دولت ها ، گروه های مافیایی ، محافظه کاران و بنیاد گرایان دینی سازمان یافته ترین خشونت ها را اعمال می کنند. جهانی که در آن صنایع نظامی ، تجارت و قاچاق مواد مخدر و مشروب های الکلی از پر سودآور ترین عرصه های فعالیت اقتصادی آن است. جهانی که در آن قهرمانانی که رسانه های دیداری برای ما خلق می کنند تا ما با آنان هم ذات پنداری کنیم راکی و رامبو و آرنولد و وندام و... هستند ؛ و بازی های کامپیوتری که برای فرزندان ما طراحی می کنند مملو از خشونت است. در چنین جهانی این عدم خشونت است که نیاز به توضیح دارد و نه خشونت. در حقیقت خشونت وسیله و نتیجه ی زیستن در چنین جهانی است.

 

خشونت فردی

خشونت فردی اغلب وسیله ای برای جبران حس فرودست بودن، زدودن سرخوردگی، رهایی از درماندگی و ناتوانی است . بر این پایه علت رفتار خشونت آمیز را باید در مناسباتی جستجو کرد که افراد را فرودست، سرخورده ، درمانده و ناتوان می کند. در چنین جامعه ای افراد در برابر فرادستان چون سندان و برابر فرو دستان چون پتک اند. در حقیقت شیوع رفتار های سادو- مازوخیستی در جوامع کنونی محصول و معلول همین مناسبات است. درچنین جامعه ای پناه بردن به الکل و مواد مخدر یکی از وسیله های فرار از حس فرودست بودن و ناتوان بودن است . به عبارت دیگر فرد معتاد و الکلی پیش ازهر کس به خود خشونت می ورزد.

 

خشونت خانگی

خشونت خانگی بارزترین خشونت علیه زنان است. خشونت خانگی پدیده ای جهانی است و زنان هیچ کشور و قوم و طبقه و سنی از آن در امان نیستند. خشونت خانگی یکی از علل اصلی جراحات و مرگ میر زنان در جهان محسوب می شود. خشونت خانگی شامل خشونت جسمی، روانی، عاطفی و جنسی می شود. به‌ گفته‌ کارشناسان‌ خشونت‌ خانگی، قابليت‌ انتقال‌ از نسلی‌ به‌ نسل‌ ديگر را دارد. در واقع پسرانی که ناظر اعمال خشونت‌ عليه‌ مادرانشان‌ هستند در بزرگسالی‌ بيش‌ از ساير پسران‌ برای‌ حل‌ اختلاف‌های‌ خود به‌ خشونت‌ روی‌ می‌آورند. هم چنين‌ دخترانی نیز که شاهد خشونت‌ عليه‌ مادران‌ شان هستند نسبت‌ به‌ ساير دختران‌ بيشتر پذیرای خشونت‌ شوهران‌ خود می‌شوند. در گزارش های مربوط به خشونت در خانواده معمولا زنان و کودکان به عنوان قربانيان اصلی، و مردان به عنوان افراد خاطی قيد می شوند. چون بنابر آمار جهانی حدود ۹۰ درصد از قربانيان خشونت خانگی زنان و حدود ۱۰ درصد مردان هستند. خشونت علیه زنان به طور کلی و خشونت خانگی به طور ویژه معلول فرهنگ پدر- مردسالاری و ساختارهای قدرت مردسالارانه در جامعه و زن ستیزی و سلطه طلبی مردان است.

پارسا نیک جو

parsanikjoo@yahoo.com




فرستنده :    Aban Sana


گردآورنده ي وب سايت نيلگون، درود و خسته نباشيد.

 

من يك جوان هيجده ساله و دبيرستاني هستم كه پيوسته نوشته هاي شما را دنبال مي كنم. من از راه مقاله ي آقاي داريوش آشوري با نام اسطوره ي فلسفه در ميان ما كه در باره ي فلسفه و شخصيت فرديد بود از اين وب سايت سر در آوردم و از آن زمان تاكنون مطالب آن را دنبال مي كنم، اگر چه دست و پا شكسته آن ها را مي فهمم. تا ديروز كه مقاله ي بسيار زيباي آقاي ناصر پاكدامن را خواندم؛ سعي كردم با ايشان هم تماس بگيرم و سوال هايي درباره ي مقاله و مسائل سياسي فرهنگي خودمان از ايشان بپرسم كه ايميلشان را نداشتم.

 

اين روز ها برايم پرسش هايي پيش آمده كه پاسخ قانع كننده اي براي آن ها پيدا نمي كنم. گفتم چه بسا بتوانم از شما كمك بگيرم. من در وِب گشت هايم دريافته ام كه دست كم دو رويه ي انديشه ايِ متفاوت در ميان وب نويسان مختلف در ميان هست كه مبناي گفتگوشان قرار مي گيرد . ۱- گرايش معطوف به گذشته و شرق كه تحت اين مفهوم پرداخته مي شود كه ما براي برون شوي از بن بست هاي مختلف فكري و فرهنگي و سياسي مان بايد به حكمت شرقي هند و چين ونيز فلسفه ي اشراقي سرزمين خودمان روي كنيم و آن ها را بفهميم. ۲- گرايش معطوف به غرب كه كوشش در فهم فلسفه هاي مدرن و پست مدرن از جهات و جنبه هاي مختلف دارد.

 

جبهه ي نخست روي آن تاكيد مي كنند كه فهم فلسفه ي غرب نه تنها راه درست را به ما نشان نمي دهد بل كه درپايان موجب مسخ ما واز دست دادن هويت ملي و مذهبي و... ما مي شوند ضمن اين كه گونه اي نيروانا گراييِ آرامش طلب در ميان اين قشر ديده مي شود كه آن را در مقابل بلاياي تمدن مدرن برجسته مي كنند. يعني تمدن نوين را مسبب اصلي بدبختي جهان امروز مي دانند و دواي اين درد تمدن را پناه بردن به فلسفه هاي شرقي مي دانند و حقيقت براي ايشان در واقع همان دست يافتن به آرامش و آسودگي است؛ و مبناي احساس اين آرامش و سند اصلي ايشان براي به كرسي نشاندن حرف هايشان تكيه بر گونه اي شهود بي واسطه ي دروني است كه آن را با خدا يا همان حقيقت يكي تصور مي كنند.

 

اين گرايش انديشه اي هميشه در من بدگماني را به وجود آورده است. برهان اش هم اين است كه آن چه كه در كتاب هاي درسي ما نيز روي آن تاكيد مي كنند و حتا در رسانه هاي ملي نيز گاه برجسته مي شود همين شيوه ي انديشيدن است كه به شيوه اي پيراسته تر و سبك سنگين شده تر به ما عرضه مي شود و ما بايد در چارچوب همين مفاهيم به جهان و مسائل ان بيانديشيم. مشكل من اين است كه نمي توانم تصور كنم كه آن چه كه حقيقت ناميده مي شود مي تواند بيواسطه و از طريق «دل» به ما داده شود.

 

از طرف ديگر هم مي بينم كه اگر چه تمدن باعث مشكلات زيادي شده است اما به هر حال انسان هاي غربي نسبت به ما پيشرفت هاي پيشتري در همه ي زمينه ها داشته اند و البته اگر دقيق به فيلم هايشان نگاه كنيم بر خلاف آن چهره ي خشني كه از آن ها هميشه در تلوزيون نشان داده مي شود زندگي آن ها نظم انساني بيشتري از ما دارد.

 

در هر حال نمي توانم قبول كنم كه بنيان خانواده و اساس جامعه ي انساني آن چنان كه در كتاب هاي بينش اسلامي ما روي آن تكيه مي كنند متزلزل و سست باشد. چون كه حتا وقتي به زندگي معمول آن ها از راه تلويزيون نگاه مي كنم مي بينم كه آن ها واقعا خيلي بهتر با كودكان شان و حتا سگ ها و گربه هايشان رفتار مي كنند. به هر حال من خودم بيشتر به سوي رويه ي انديشه اي غربي گرايش دارم اما دلايل مناسبي براي گرايش خودم ندارم . چون تا در اين باره حرف مي زنم به من هشدار مي دهند كه مبادا غرب زده شويد؛ مواظب تهاجم فرهنگي باشيد و هزاران حرف و توصيه ي ديگر: كه فيلم نبينيد كه ماهواره نگاه نكنيد. كه اين « زن » ها كه تظاهرات مي كنند « صفت هاي حيواني» درشان بر خوها و عادات انساني غلبه كرده است و...

 

سوالم از شما اين است كه چرا ما بايد غرب را بشناسيم و جايگاه فلسفه هاي شرقي چيست. البته مي دانم كه مثلا ماهاتما گاندي هم يك هندي است و تاثير زيادي گذاشته است اما آيا ما مي توانيم فلسفه هاي شرقي را به عنوان مبنايي براي غلبه بر مشكلات خودمان در نظر بگيريم يا نه؟

 

Aban Sana




فرستنده :    غلامعلی کشانی


جناب نیکفر، سلام افتخار دادید. بار ها سعی کرده بودم ابراز تشکر کنم . ولی ای میلی از شما نداشتم. کار های شما ازین نظر که فلسفه را هر باره از آسمان به زمین می زند و از خواب می پراندمان و یادآورمان می کند که در کجای این کیهانیم، بسیار در خور آموختن و نقدند. ازین دید که بسیار انصاف ورزانه اند نیز. افسار توسن مخالف اندیشی و ردیه نویسی یا درهم کوبی فکر و سلیقه و شخصیت "غیر‌خودی" را رها نمی کنید و نمی تازید. دست مریزاد. چشمانتان پر بصیرت ترو دستانتان پخشنده تر باد با سپاس فراوان- کشانی www.adamekhoshoonat.blogspot.com پس نوشت: در مورد چاپ دو کتاب: هنوز چاپ نشده اند ، ولی حتما اقدام می شود. با سپاس دوباره. لطفا از سوی من، از ماهنامه‌ی نگاه نو و سایت نیلگون نیز، بخاطر این همه مطالب مفید ماندنی تشکر بفرمایید.


فرستنده :    انعکاس سایه روح


آقای عزیز فولادوند مانیفست اکبر گنجی را نقد کرده بودند یا خود اکبر گنجی را ؟ در ضمن در کجا آقای گنجی در مورد استقرار حکومت دینی صحبت کرده اند؟در ضمن ایشان که می خواهند اول جنایتکاران را بشناسند و بعد ببخشند !می توانند فعلا در مورد اکبر گنجی این کار را بکنند.(البته اگر گنجی آنطور که ایشان می گویند بوده باشد.)


فرستنده :    کسرائی


با سلام اقای عاشوری بهتر نبود بجای ناسزاگوئی به مردی که لااقلکم اگر نگوئیم یک متفکرفردی بود که یک عمر کتاب خوانده وبه بحث و جدل فلسفی مشغول بود.خوشحال میشدم اگر شما نیز بعنوان کسیکه چند صباحی را با او گذرانده اید ارائ ونظرات این فرد رانقد ونه هجو میکردید.


فرستنده :    رحيم ساعی


جناب کسرايي، عاشوري نيست و آشوري است. لااقلکم نيست و لااقل يا دست کم است! «يک عمر کتاب خوانده بود؟» شما از کجا مي دانيد؟ چي خوانده بود؟ گيرم که خوانده بود، شما از کجا مي دانيد که فهميده بود؟ بحث و جدل فلسفي اش را کجا مي کرد که تا حالا نشانه اي از آن نمانده؟ حتا يک شاهد زنده يا مرده وجود ندارد که نشان داده باشد فرديد «بحث و جدل فلسفي» مي کرده. آنها فقط ادعا کرده اند که مي کرده! شما از «جدل فلسفي» چه مي فهميد؟ از تفاوت نقد و هجو چه درک مي کنيد؟ تعريف شما از فلسفه چيست؟ «ديدار فرهّي» به عنوان نمونه که جهل مرکّب به توان صد است. حقارت جهان سوميِ مرکب است. درماندگي و زبوني و دريوزگي قدرت است. حتا زحمت هجو کردن اش هم اتلاف وقت است. اگر دنبال فلسفهء «شرقي» و تلفيق هايدگر با عرفان ايد دست کم برويد يک زبان بياموزيد و ببينيد در دنيا چه مي گذرد. تا شايد بتوانيد از اين برکهء راکدِ سراسر تعفن گرفته سرتان را بيرون کنيد و اقيانوسِ آن سو را دست کم ببينيد، هرچند راهي بدان نداشته باشيد!


فرستنده :    رحيم ساعي


دو کلمه هم بايد با اين آقاي غلام کشاني در ميان گذاشت که به نظر مي رسد قلبي رئوف و ذهني در هپروت دارد. آقا، اين تعارفاتِ صدتا يک غاز به چه کار آقاي نيکفر مي آيد؟ نه تنها نوشته هاي او بلکه آثار هيچ متفکري به شما نخواهد گفت «در کجاي اين کيهانيم»! اگر آنها «در خور آموختن و نقدند»، برداريد به دقت نقد کنيد يا بنويسيد چه آموختيد، ديگر تملقات «چشمان پر بصيرت و دستان بخشنده» را بگذاريد براي محفل هاي فيلسوفانهء خودتان در وطنِ اسلامي! آنجاست که هندوانه مي دهيد و هندوانه تحويل مي گيريد که متقابلاً «فيلسوف» خوانده شويد! اينکه محمد رضا نيکفر «افسار را رها نمي کند و نمي تازد» که به خودي خود فضيلتي نيست، مي توانست بتازد و همان اندازه يا بيشتر شما را از تاريکي و گمگشتگي برهاند يا به قول خودتان از خواب بپراند. مگر نيچه نمي تازيد، مگر مارکس يا هراکلايتوس نمي تاختند و به سخره نمي گرفتند؟ اگر قرار است شما «هرباره» از خواب پرانده شويد شايد بايد از خودتان بپرسيد چه چيز پس از پراندنتان دوباره شما را مدهوش مي کند؛ شبه تفلسفات گاندي منشانهء نيمه عرفاني؟ حالا که نوشته هاي افسار رها نکردهء آقاي نيکفر بيدارتان کرده، بفرماييد «در کجاي اين کيهان ايد»؟ ما سراپا گوشيم و بيدار.


فرستنده :   


مطالب قسمت ادبيات و هنر رو لطفا مبسوط تر توضيح بدين. يا لااقل از آقاي فرويد درخواست كنيد بيشتر توضيح بدن !!! خوب معلومه چيزهايي كه نوشتين درسته ... آدم هي دلش مي خواد ... تا آخر دلش خيلي مي خواد !!! (لطفا جواب هاي احكقانه در مورد استتيك و اين مزخرفات ننويسن من خودم نقاش هستم)


فرستنده :   


سلام . اقای گنجی به چند مطلب توجه ندارند. عدم پاسخ بسياری از افراد که ايشان نيز از انها به نام روشنفکران دينی نام برده اند نه به خاطر وجود حاکميت دينی اکنون در ان کشور يا نبود فضای دموکراتيک يا عدم پذيرش يکديگر بصورت کور ميباشد بلکه به علت فقط حمل برچسب روشنفکری همراه دينی است. من فکر ميکنم همنشينی سطحی يا هرگونه فرار و مسووليت نا پذيری همراه با حمل يا دادن بر چسب های مشترک به يکديگر چاره ی کار نيست. اوردن فضای دموکراتيک يا حذف فضای قدرت فقط يک شرط بديهی است که عامه ی مردم امکان شنيدن نقد ها يا پرسش هايی باشند . انچه که شما در همسويی اين افراد و اين سالاد افراد نام ميبيريد بساير شايد خير خواهانه باشد ولی در جزيات ميبينيم که شکست اين همسويی به خاطر چاره ناپذيری در همنشينی و نقد پذيری همان افراد که شما از انها به نام روشنفکر دينی نام ميبيرد به منظور حفظ موجوديت خود يا انچه موجوديتشان را تشکيل ميدهد در چسبيدن به روش های زيرکانه ی مختلف در طول اين سالها به قدرت است گرچه در ظاهر گاهی ميبينيم مشکلات درونی با يکديگر دارند که تازه از انهم استفاده ی بسيار ابزاری در يک هدف مشترک ميگردد و اصولا چسباندن اوليه ی دموکراتی و اسلام و يا ازادی و اسلام به يکديگر در فرار از بسياری از پرسش ها به منظور حفظ همان موجوديت و به دست گرفتن قدرت است. اکنون شما با طرح مسئله ی قدرت ان را و يا بررسی ان را به عنوان راه حل مطرح نموده ايد. جناب گنجی اينکه انقدر بديهی است که از همان ابتدا سرلوحه تفکر هر انديشمنديست و اگر کسانی سالها نياز داشته اند به ان برسند مشکل در فقط حمل برچسب انديشمند بودنشان است يا افرادی که با طرح بررسی مسئله قدرت با بازی سياسی فقط قصد تعويض ان را دارند . شما به ما بگوييد پس چه بايد کرد انديشمندان و متفکران کارهای بنيادی و علمی خويش را در فلسفه و روانشناسی رها کنند چون ازادی امکانات اموزش عامه وجود ندارد؟ فکر نميکنيد قبل از نوشتن ان مقاله از دوستان خير خواه روشنفکران دينی پرسشهايی بايد ميکرديد؟ فکر نميکنيد اين داستان زيبای قدرت و يا حاکميت که از ان نام ميبيرد بسيار پيچيده در از اين گونه نمايش نوشتاری زيبا ميباشد؟ فکر نميکنيد که بسياری از پرسش ها چنان تکان دهنده است که با موجوديت تار وپود روشنفکران دينی که بساط اموزششان برای اينده نيز و قدرت! نيز در نسل های اينده پهن شده است سرو کار دارد؟ فکر نميکنيد قبل از اين راه همدلی و همسويی برويد و بپرسيد اين داستان روشنفکران دينی و ساختار دانشگاهی و فرهنگی ايران اسلامی که برای نسل های بعد نيز چيده شده است نه به ان خلوص است که شما ان را تقسيم بندی نموده ايد ميباشد. عليرضا .دانشجو , ينده . المان


فرستنده :    قباد


آقای عبدی کلانتری سلام. خواهش می کنم نام نویسنده‌ی مقاله‌ی " اگر خدایی وجود دارد هر چیرزي مجاز است حتا ترور " را در این جا بنویسید. ممنون ام


فرستنده :    عبدی کلانتری


در پاسخ آقای قباد:

Address:
http://www.nilgoon.org/pdfs/abdee/Zizek_on_Cartoons.pdf
ممنون


فرستنده :    م. م.


آقاي گنجي گرامي،

ضمن احترام به شما که در فردگرايي تان در برهه اي از زندگي به خود چيزي اساسي آموختيد، دو نکتهء اساسي در نوشته تان هستند که بيش از ساير نکات راه را بر گفتگو ميبندند. شما ضمن برشمردن انواع روشنفکران، از "روشنفکران ديني" ميگوئيد، اينان را در مقابل حاکميت ديني قرار ميدهيد و راهشان را بسته. دليلش هم اينکه حاکميت امکان رشد به آنان نميدهد. تعريف و تفسير شما از روشنفکر ديني و بخصوص در مواردي که با نام از آنان ياد ميکنيد، چندان مرتبط با اين نام، و بهيچ وجه مبتني با واقعيت عريان نيست. روشنفکر ديني کسي است که در دين، عناصر سازنده اش، تاريخ اين عناصر، زندگي بنيانگذارش، لمس دينيِ اين بنيانگذار و لمس دينيِ پيروان اين دين را بررسي نموده و علنأ براي جامعهء ديني آنها را تشريح کند. طبعأ روشنفکر ديني که خود معتقد به دينِ مربوطه است با نظر منفي به آن برخورد نميکند وکسي هم چنين انتظاري از او ندارد. آيا شما چنين کسي را ميشناسيد؟ آنان که شما نام برده ايد هيچيک اين کاره نبوده و نيستند و هر که هستند، روشنفکر ديني اسمي است کاذب که به خود چسبانده اند. روشنفکر ديني به روشن شدن دين کمک ميکند و براي دينداران مفيد است، چرا که از دين خرافه زدائي ميکند. در مقابل، نامبردگان بوسيله شما نه دغدغهء اين روشنگري را براي همنوعان خود داشته اند، و نه حتا ميتوان باور کرد که خود فهمي از اين دين دارند و يا هرگز احساس ديني خود را بررسي کرده اند. آنچه که از عملکردشان ديده ميشود، جنگ قدرت و بعضأ خدمتهاي جانانه به آن و بيشتر سالوسيِ مزورانه است. اينان هم از آخور ميخورند هم از توبره. هم بار روشنگري ديني را به گُردهء روشنفکر غير ديني تحميل ميکنند، هم بخود القاب پر طمطراق روشنفکر و از آن آنطرفتر آزاديخواه و سکولار و مدرن عرضه ميکنند. مضحکتر اينکه مينالند که چرا بجاي انتقاد، از طرف ديگران مورد تفاهم قرار نگرفته اند. گلي که اقاي سروش بسر دانشگاه زد و آنرا دو دستي تقديم جهل بسيجي کرد از نظر ايشان بايد نه تنها از طرف حاکميت، بلکه از طرف محکومان نيز با اهداء دسته گل پاداش داده شود. اقاي گنجي، اين خوشخيالي و توهم محض است که از اين کسان انتظار ايستادگي در مقابل حاکميت داريد.

 

دومين نکته اينکه شما در يک حالت اضطراري از متفکران غربي استفاده کرده ايد، تا بتوانيد احتمالأ در حيطهء مورد نظرتان برخي مسائل را ببينيد (اگر غير از اين است توضيح دهيد). شاهدش هر سه مانيفست شماست. گرايشي قوي در بين ما پديد آمده که گويا متفکر غربي راحت الحلقوم است. بدون هيچ آگاهي از دليل، رابطه و معنيِ اصلی شان، گفته های آنان را در اثباتِ حقانيت خود مصرف ميکنيم. اين گرايش "مدرن مثل مدرنيته" چنان قويست که بدون آن نه ميتوانيم بخوابيم، نه از خواب بيدار شويم. اين در حاليست که غربيان با آنهمه زحمت با فرهنگ خودشان در افتادند و آن هم فرهنگی که اسلامي نبوده. آنها هرگز بنده خدا نبودند و بعنوان بنده با دين خود برخورد نکردند. لمس ديني آنان تفاوت اساسي با «بنده» داشت. باضافهء عناصر ديگري که در فرهنگشان داشتند که ما نداريم. ما نميتوانيم افکار آنان را از خود بدانيم و از اين افکار بي واسطه استفاده کنيم. مثلأ شما بمن بگوئيد چرا ما 'human rights' را حقوق بشر ترجمه ميکنيم (و مثل نقل و نبات، گويا ارث پدرمان است، مصرف ميکنيم) ونه حقوق انسان؟

فرستنده:م. م.




فرستنده :    kasra sadr


با سلام نسخه اينترنتي كتاب درخشش هاي تيره نوشته آرامش دوستدار را كجا ميتوانم ببينم؟


فرستنده :    عبدی کلانتری


پاسخ به آقاي کسرا صدر،
کتاب هاي آرامش دوستدار به شکل الکترونيک موجود نيست. ناشرِ آنها (انتشارات خاوران) اجازهء تهيهء نسخهء الکترونيک از بخش هايي از کتاب را هم به ما ندادند. تهيهء نسخهء الکترونيک از کتاب ها کار ساده اي نيست. سه کتاب روي هم حدود هزار صفحه است و کتاب چهارمي هم از مقاله هاي پراکندهء او زير چاپ است. بهترين راه، تماس با ناشر در پاريس است که آدرس و تلفن اش به شرح زير است:
Khavaran
14 Cours de Vincennes - 75012 Paris - France

Tel and Fax: 01 43 76 96

Email:  khavaran@khavaranbooks.com



فرستنده :    M.M.


Dear MR.Kalantary Thanks a lot for correcting my Message.


فرستنده :    خواننده منتقد


سلام، دبير محترم سايت نيلگون، اين مقاله جفنگ چيست كه از كسي به نام آقاي فولادي‌ عليه آقاي گنجي چاپ كرده‌ايد. آدم را به ياد مجاهدين و پيكار مي‌اندازد. اصلا به روال سايت شما نمي‌خواند. لطفا سطح سايت خود را همچنان بالا نگاهداريد. نقد خوب است‌ اما نه به شيوه ادبيات نشريه‌هاي رجوي.


فرستنده :    s_saffari


The major problem of akbar ganji and authors like him(not intellectuals)is their old dependance to sedative role of religion,beside they have not the courage to face to vanity that results of a world without religion.Actually this horrofic and cold truth that life has no metaphisical purpose, is still unbearable nightmare for them.In fact they assume themselves as last guardians of religion's mental shelter and in this way they are ready to ignore the truth for moral sake.main duty for an intellectual is searching for truth(not necessarily reach to it)and surly the truth is not always joyful.MR Ganji:its sad but true.


فرستنده :    Wadood Jushan


Junaab-e Abdi Kalaantary dorood bar shomaa, Dar sorat-e emkaan lotfan maqaala-e daneshmand farhekhta junaab-e M.R.Nickfar raa ke taht-e anwaan-e "hooyat wa idiology" ba nashr soporda booded, dobaara roo-e site qarar dehead. Az lotf-e taan qublan sepaas gozaaram


فرستنده :    Abdee Kalantari


آقای Wadood Jushan مقالهء هويت و ايدئولوژی همان جای سابق است و ما آنرا برنداشته ايم (بخش بازتاب های فلسفی). ممنون از حسُن نظرتان.


فرستنده :    دانش جعفري زاد


آقاي کلانتري . سلام. اي ميلتان کار نمي کند يا اشتباه است. اين نوشته اگر بدرد بخورد، مي تواند در صفحه ي اول منتشر شود.

تباني اکبر گنجي ما متهم مي کنيم

من در ايران و تهران زندگي مي کنم. کودک کار بوده‌ام، از 5 سالگي. تفاوت طبقاتي را با پوست و گوشت چشيده‌ام. 40 سال آزگار، ترس و لرز "بالا آمدن ماموران از پله ها در شباهنگام" همواره همنشين فوبيايي من بوده. تشنه‌‌ي عدالتم. تشنه‌ي آن روزي هستم که صداي خاموش شدگان و خاموش ماندگان تمامي سلول ها را، چه از نوع استاليني‌اش، جه از نوع هيتلري اش، چه از نوع محمد رضاشاهي‌اش و بويژه از نوع واقعي‌ترين و عيني‌ترين‌اش يعني نوع اسلامي اش را - که کابوس هاي آن هم اينک، روز و شب را از بهترين فرزندان اين آب وخاک در داخل سرزمين‌مان گرفته- از زبان بازجويان و شکنجه گران و دستور دهندگان به شکنجه و حبس و ... بشنوم تا دوباره کسي فرصت و جسارت و توجيه آن نيابد که بنام خلق و امت و قدرت مصلحانه يا قدرت شبان‌ - رمگي ، چوبه‌ي دار برافرازد و ديوار زندان برکشد صدا‌ها، اين صداهاي درگلو‌مانده. .

اما براستي گنجي چه بايد کند؟ يادتان هست؟ يکي دو روز از 22 بهمن 1357 نگذشته بود که امام امت، دستور دادند درهمان پشت بام بالاي سرشان، 4 نفر امير ارتش را که بار ها در سخنراني هايشان به آنان امان داده بود، تير باران کردند؟ راستي کدام مان ( به امت امام کاري نداريم) آرزو نمي‌کرديم جزو جوخه‌‌ي اعدام نباشيم يا حداقل تماشاگر اين صحنه‌ي استثنايي تاريخ نباشيم که انقلاب اکتبر و انقلاب کبير را تداعي مي‌کرد؟؟؟! يادتان هست که تظاهرات راه انداختيم و نعره زديم که امام امام، اعدام کن اعدام کن؟ يادتان هست اعتراض تک صدايي بازرگان را در سايهِ فحاشي هاي سياسي مان به او خفه کرديم؟ يادتان هست وقتي امام گفت ما را به " ارزش"ها و حقوق سناتورهاي آمريکايي و غربي کاري نيست و ما حد خدا را جاري مي کنيم، همگي تحسينش کرديم و با شرکت در مسابقه‌ي تقرب در صدور اعلاميه، ضد امپرياليست بودنش را به خلق يادآور شديم؟ اگر انسانيم، بايد اينها را به نجوا با خود مرور کنيم و اگر به نتيجه رسيديم، حقيقت را با صداي بلند به تمام دنيا و قبل از همه به آقاي گنجي بگوييم. تک تک مان بايد به او و به مردم بگوييم که ما که بوديم و چه کرديم و چگونه آجر ديوار هاي سلول و فشنگ جوخه هاي اعدام سعيد سلطان پور و توماج و مختوم و جرجاني و واحدي را دانه دانه روي هم گذاشتيم و شد، آنچه شد.

حتي سعيد سلطان پور و توماج و... هم، خود از جنس ما بودند و کنش‌گر ميانه ي همين ميدان خشونت دد منشانه: اي کشته که را کشتي تا کشته شدي زار، تا باز کجا کشته شود آن که ترا کشت. حال امروز رو مي کنيم بدنيا و پتيشن راه مياندازيم خطاب به سازمان عفو بين الملل، همان سازماني که همان روز هاي بهمن 57 بما اعتراض مي کرد و ما با فحاشي ضد امپرياليستي- استاليني- "کا گ ب" اي، با آن طرف مي‌شديم. شرم آور نيست؟ باز هم مي خواهيم سر بالا کنيم و از حقانيتي سخن بگوييم که: بهترين فرزندان خلق را از ما گرفتند؟ چرا نمي گوييم اين بهترين فرزندان(که در اکثر موارد، در آن شکي نيست)، فرزندان خلق ِ خشونت زده بودند و اينک ميوه‌ي کشته ‌ي خود و پدران شان را درو مي کردند؟ چرا نمي گوييم اين ها و ما (هر دو)، ديوار سلول مان را خود بالا آورديم. ما قبل از هر کس و هر چيز متهميم، مايي که عادت داريم همواره ديگران را متهم کنيم، چرا که اتهام به ديگران خرجي ندارد و تغييري از ما انتظار ندارد.

اگر کسي حق داشته باشد امروزه روز با گنجي، از جنايت هايش يا همراهي و خموشي در جنايت هاي ديگران سخن بگويد، تنها آن کسي است که بخاطر اولين جنايت اعتراض کرده (و چه کسي است که بتواند زمان اولين جنايت را دقيقا مشخص کند؟) و يا آن کسي است که هم اکنون از خود شروع مي کند و قبل از گنجي و هر کس ديگر با خود خلوت مي کند و در صورتي که قبلا داراي تريبوني بوده، دوباره پشت آن مي رود و به جنايت‌ها و گناهان و کوتاهي هاي خود اعتراف مي کند تا شنوندگان قديم و جديدش بتوانند فرق او را با گنجي بدانند و برتري اخلاقي او را نسبت به گنجي لمس کنند.

شما در خارجيد. بدلايل مختلف رفته ايد، شايد بيشترتان بگوييد از دست پيگرد امنيتي، فشار سياسي يا اجتماعي فرار کرده ايد و جان خود رهانده ايد. اين زندگي گوارايتان باد. خوش باشيد. اما کجا دانند حال ما سبکساران ساحل ها؟! آيا از همين دوست بزرگوار مردم، و زبان بي زبانان، آقاي زرافشان،مي توان انتظار داشت که همه‌ي حرف هايي را که بر سر زبان ها شنيده، بعنوان اتهام بر سر زبان بياورد؟ دوستان کجاي کاريد؟! او فقط خواست گوشه اي قطعي و يقيني از داستان را با جسارت توصيف ناپذيري که مو بر تن آدمي راست مي کند، اعلام کند که فرصتش ندادند. درود بر او. همين آقاي دکتر محمد ملکي، که شجاعتش به زبان نشايد گفت، جز اين مي تواند کاري کند که نامه اي بنويسد و حقيقتي نسبتا قطعي، اما امروزين را بگويد و بس؟ آيا مي تواند افرادي را متهم به کار هايي کند که حتي صالح ترين دادگاه هايي که شما مي توانيد تصور کنيد، بعلت زرنگ بازي آدمي، نمي توانند به گردنشان بياندازند. (داستان صدام را که داريد مي بينيد. پينوشه را هم که ديديد که قاضي اسپانيايي هيچ کاري نتوانست کند؟) نکند شما اگر دستتان برسد از همين شيوه‌ي دم دست و "ميان بر" و انقلابي‌ي دادگاه هاي خلق و امت ِ برادران القاعده و زرقاوي و جمهوري اسلامي استفاده خواهيد کرد و خواهيد گفت " کي مي ره اين همه راه رو!". خود دانيد. اما اگر در اين ميان باز هم برادر، خواهر ، دوست و نزديکاني داشتيد که در جايي ديگر از همين خاک، به تير غيب همان دادگاه هاي خلقي چند دقيقه اي ي حضوري يا غيابي گرفتار شد و و يا اصلا خودتان تير غيب خورديد، گله اي نداشته باشيد، چون خود خواسته ايد.

اخلاق و حقوق مي گويد:" درست اين است که اصل بر برائت باشد و اگر متهمي از چنگال عدالت بگريزد بهتر ازين است که بيگناهي يک سيلي بخورد، چون سيلي به هيچ وجه قابل برگشت نخواهد بود چه رسد حکم، به گرفتن جان". فلسفه ي اصالت جمع و فرد و اين چيز ها را ول کنيد. اين ها همه در مقابل پوست و گوشت، کشک است. يک شلاق بناحق که از حکومت خلقي تان خورديد خواهيد فهميد که شدت عمل نسبت به همه ي مظنونين بخاطر حفظ انقلاب و منافع خلق، چه مزه اي دارد. آن وقت است که از نظريه ي بقا دست مي کشيد. دست کشيدني دير رس!

مي گوييد آمدن گنجي به خارج و جايزه گرفتن هايش، محصول کارخانه‌ي کيمياگري کارگزاران بزرگ حاکميت و/يا غربيان و خود گنجي بوده است تا حاکميت را بتواند از نابودي نجات دهد. گيريم همين مصالحه( يا به تعبير شما تباني) صورت گرفته تا جنبشي را -که اصلا وجود ندارد- منحرف سازند و به آن جا بکشانند که مثلا رهبري اي پيدا کند( رهبري تباني کرده)، تمرکز بيابد و بگويد که رابطه با آمريکا، فقط علني؛ کميته‌ها‌ي حقيقت ياب تشکيل، تا همه‌ي جنايات انجام شده پيگيري وعلني و آموزه پذير شوند؛ جنبش صلح در سراسر جهان و در داخل ايران تشکيل تا مانع جنگ طلبي حاکميت و حمله‌ي خارجي شود؛ حقوق بشر در داخل اعمال شود و حاکميت به آن گردن بگذارد. بگذارند مادران خاوران هر روزه بر سر گور هاي عزيزان شان بروند و مويه کنند. مانع شان نشوند. بگذارند شير زنان فرهيخته ي اين خاک در همه ي ميدان هاي هفت تير اين سرزمين، همايش داشته باشند، آشتي ملي براه بياندازند، اما فراموش نکنند، مردم خواب چوبه دار براي همسايه ي خود نبينند؛ جنگ در نگيرد؛ ولي فقيه بدون اين که او را بيرون کنند، دست از سر مردم بردارد؛ در بيرون چهارچوب قانون حاکميت عمل کنيم؛ و در تمام احوال "حق ويژه" را نفي کنيم.

خوب دوست من، من! در اين آب و خاکم! و خوب مي دانم اگر آن مادر خاوراني بتواند روز هاي 5 شنبه آزادانه به سراغ مزار فرزندش برود و دچار درد و رنج نشود، در عين خونخواهي فرزند، حتما به باعث و باني اين وضع، دعا مي کند. تو در اين وسط چکاره اي دوست من؟ تو که نقشه ي دور و دراز انقلابي کشيده اي که نه به‌‌بار است و نه به‌دار؟ دو نفرتان نمي توانيد 2 ساعت همديگر را تحمل کنيد، فورا اعلام انشعاب مي کنيد، با اين همه همايش و کنگره و قطع نامه‌ي وحدت در طي 27 سال در خارج! تو بگو يک نفر از مردم داخل، اصلا يک برگ تره هم براي نخبگان داخلي که جان برکف مي رزمند، خرد مي کند، تا برسد نوبت شما؟ تا بحال چه اقدامي براي کم کردن فشار بر گلوي مردم و فرهيختگان اين خاک توانسته ايد بکنيد؟

سايت هاي پر خواننده ي اينترنتي تان، در مورد کدام مشکل ملموس براي مردم و مشکل واقعي مبتلا به مردم صحبت کرده اند و توانسته اند قدري و فقط قدري از مشکل را کم کنند و يا پشتيباني مردم کوچه و بازار را بدست آورند. مايي که در داخل هستيم راضي هستيم که هر حکومتي باشد، منتها تحقير، تبعيض، حق ويژه‌ي ديني، جنسي، قومي، سياسي، اقتصادي و ناامني سياسي و اجتماعي نباشد، آزادي باشد، گو هر که مي‌خواهد در راس باشد. اين! براي ما مزه مي دهد. آقا جان، مادر من هنوز نتوانسته است دردش را بگويد که 7 سال فرزندش را در سال 60 بردند و افسرده‌ي دو قطبي ولش کردند، اگر کساني (و خود ما) بتوانند اين وضع را عوض کنند، من به نيابت از مادرم دستشان را مي بوسم. منتظر داستان "همه" يا "هيچ" شما هم نمي شوم که مي دانم هرگز "همه" هم نخواهد شد چون تابحال ذره اي به آن سو هم نرفته ايد. 27 سال گذشت جانم. يکي تان، يکي ديگر را قبول ندارد. هنوز در نقطه ي "صفر"، برسر رهبري دعوا داريد.. در "هيچ" بودنش هم، شکي ندارم، چرا که بايد اساسش بر کينه و خشونت بنا شود. سخن، امروزه در اين است که : چگونه بايد حکومت کرد، نه اين که چه کسي بايد حکومت کند. دوست من، راه حلي عملي، براي من وما پيش نِه، ور نه، همه در تئوري مي توانيم بگوييم حاکميت جهاني‌ي سرمايه چنين وچنان خواسته، اکبر گنچي هم، هم آهنگ با اين نظم جهاني و داخلي دارد پيش مي رود! اما در واقع، کار روشنفکر کم کردن مرارت است و تقرير حقيقت! نه آوار ساختن لاابالي گرانه‌ي مصيبت بر سر رنجديدگان. زنان ما در دادگاهها پوست و گوشت و روح شان با قوانيني دريده مي شود که اگر همين امروز يکي از آن قوانين با فشار مردمي (و نه با انقلاب) ملغي شود، هزاران زن نفسي راحت مي کشند. اما گنجي و مرداد 67: وي در سخني گفته است دوستان مي گويند اين ها ترور کرده بودند. اين سخني است دروغ، حال هر کس اين را گفته باشد. تاريخ مصرفش گذشته است. داستاني است ساخته‌ي جلاد و شکنجه گر.

تو را در خيابان بازجويي ميکنند به ادعاي مواد فروشي. اين رسم حکومت ترور است، که به مخالفينش نسبتي ديگر دهد. بله، چندين و چند نفر در ترور هايي انفرادي(که کمتر نيروي چپي، از آن ها ابراز انزجار کرد) کشته شدند، به اضافه‌ي جريان هفت تير و 8 شهريور. کساني که دستور ترور در مقابل ترور دولتي دادند، آنان نيز به خشونت و جنايت تسليم شدند و آتش آن را بردميدند و فاصله‌ي خود را با قاضي محمدي گيلاني به صفر نزديک کردند. کساني که عمل کردند و دست به ترور زدند، آن هم قتل کساني که نمي شناختندشان يا در دادگاهي صالح و جهان پسند محکوم نشده بودند، اين ها هم جنايت کردند و فاصله‌شان را با آقاي لاجوردي به صفر نزديک کردند. اما در اين ميان چه کسي است که بتواند جنايت نخستين را در ميانه‌ي درياي اتهامات بر عليه هم تشخيص دهد. اينک هر دو طرف مي توانند طرف مقابل را به شروع خشونت متهم کنند (البته وظيفه‌ي حقوقي- اخلاقي حاکميت نسبت به رعايت ميثاق هاي حقوقي، بيشتر از شهروندان و رعايا بوده است، لذا حاکميت با اجراي پيش‌دستانه‌ي استراتژي و تاکتيک توطئه‌ي حذف رقيب، در اين جا محکوم است، همان طور که گروه ها نيز اين توطئه را در برنامه داشتند، منتهي رقيب پيشدستي کرد و واقعيت قدرت برتر هم از آن او بود. اما آقاي گنجي چرا حداقل آن چيزي را نمي گويد که آقاي منتظري بخاطرش عزل شد؟ قضيه از نظر آقاي منتظري خالي کردن ايران از خطر بالقوه براي بقاي آقايان بود. اين زندانيان خطر بالقوه مي توانستند باشند، بله فقط مي توانستند خطر باشند، همين و تمام. همه مي دانيم اهل عمل را در سال 60 و 61، سر ضرب خلاص کرده بودند. آقاي گنجي! در سال 67 از آنان ديگر هيچ نمانده بود تا اکنون بتوانيم دعواي چه کسي ترور کننده‌ي نخستين است را در موردشان راه بياندازيم . ديگر ترور کننده اي وحود نداشت.

آقاي گنجي بهتر است صداقت فراموش نشود. شما فرزند فروتن اين آب و خاکيد، وجدان را فراموش نکنيد.

اما سخني نيز در مورد شروع جنايت: همانطور که اشاره شد، اگر دادگاه دو دقيقه اي حضوري يا غيابي را محکوم و با روياي خوش گيوتين روبسپير وداع کرده باشيم، راه ديگري که مي ماند تشکيل دادگاه هايي است با حضور تمامي عناصر داد گستري به معني واقعي آن و در سطح استاندارد هاي جهاني. دوستان، به شهادت تاريخ، کساني که شهره به جنايت بر عليه بشريت و نسل کشي و ... بوده اند يا کار گزار دستگاه ترور بوده اند، وقتي پايشان به اين جور جا ها مي رسد، آن قدر راه بلد هستند که بتوانند فرار کنند و دادگاه منصف ( و نه بيدادگاه) را بر سر دوراهي بگذارند که نگو!

شرح دادگاه آيشمن را بخوانيد، داستان صدام و پينوشه و ميلسويچ و ... را دنبال کنيد. آقايان سخت دم به تله مي دهند. خوب حالا فکرتان دوباره مي رود سراغ اعدام انقلابي؟ اشکالي ندارد، اگر بمانيد (اگر!) سرنوشتي بهتر از آقايان فعلي نداريد. پس مجبوريم بر سر حرف مان بمانيم و دادگاه قانوني تشکيل دهيم. با شرحي که رفت، از اين دادگاه ها چيز زيادي گيرمان نمي آيد، جز مواردي که طرف به تشريح جنايت مي پردازد و اين همان است که گنجي مي گويد: کميته‌ي حقيقت ياب و "فراموش نکن و سپس بخشش از سوي صاحبان حق" و اين توصيه ايست که قبول آن هنوز در اختيار صاحب شکايت است. او مي‌تواند نپذيرد و مجازات بخواهد. اما بايد بداند براي تمام کردن دعوا، و رسيدن به دمکراسي، بخشش کارآمد است و کينه هاي تاريخي راهگشا نيستند.

ملت بايد يک روز پس از باز شنيدن ستم هايي که برخود کرده، ستم هايي که بر همسايه‌اش کرده، ستم هايي که همسايه اش بر او کرده، از بار سنگين اين خاطره نجات يابد. ملت به يک روان درماني سراسري نياز دارد( دائم از آنان مي شنويم: اينا اگه برن، بيچاره کردن ما رو،... . و در واقع نشانه هاي يک گسيختگي رواني ملي ). اين بيماري که کينه‌ي انقلابي، يک نمونه از بروز و ظهور آن است، تنها با بازگويي جنايت در "حضور ملي" چاره مي شود. ملت بايد بر خود بگريد تا خلاص شود از رنج جنايت خود کرده. و اين در نهايت بايد به آشتي ملي منجر شود. گنجي در جايي مي گويد همه ي مردم مخالف نظام نيستند. درست مي گويد. دوستان از مردم، بت درست نکنيد، دورانش تمام شد، آن خطيبان ايدئولوژيکي که در متون کلاسيک، از مردم، خلق درست مي کردند، مي دانستند چکار دارند مي کنند. خلق حمالي بود که بايد پياده نظام پيشتاز خلق مي شد و پيش و پس از پيروزي، ريسمان خود را بدست هدايت پيشتاز مي داد.

اينک، ما در دوران بلوغ نسبي بسر مي بريم دوستان. واقعيت مردم ايران را بايد در کوچه و بازار ديد. اين مردم فقط حاضرند در يک روز آفتابي، خنک و بهاري، راه بيافتند و در صندوقهايي، راي هاي بدون هزينه اي را بياندازند و خاتمي را از آن برايشان بيرون بياورند (اگر کسي ديگر هم از آن بيرون بيايد، فر قي ندارد برايشان. آخ هم نمي گويند) ملت ِ "سنگ مفت - گنجشک مفت" هستند. فقط بعضي شان، خواستار نيکي‌ي رايگان و بي هزينه اند. بعضي شان هم در صورت لزوم بدفاع سرسختانه از حاکميتي برمي خيزند که نافي منافع واقعي شان است و جز فقر و مرارت دستاوردي برايشان نداشته. اشتباه نکنيد، اين ها کم نيستند. مصداق اين ادعا را در تمام فراخوان هاي جان بر کفان داخلي مي بينيم . در ميدان 7 تير مي بينيم که 1000 نفر بيشتر جمع نمي شوند و بيشتر مردم آنان را بچشم غريبگاني مي نگرند.

مردم حاضر به هزينه دادن نيستند و نا اميد و فرصت طلب شده اند. به همين خاطر است که گنجي به درستي بر لزوم هزينه دهي روشنفکر (قبل از هر کس ديگر) تاکيد مي‌کند. هر راه حل خشونت آميزي حمام خون و کينه ورزي هاي بعدي اي در پي خواهد داشت که فقط دور خشونت را تازه مي کند. در صورت پيروزي‌ي يکي از گروه هاي جديد اهل خشونت، هر يک از خشونت ديدگان جديد، دوستان و خويشاونداني دارند که دو باره خواهند گفت : اينا کي مي خوان برن. و اگر دستشان برسد، به هر نحو ممکن به حکومت نو، ضربه مي زنند و در صورت تعادل نيرو ها ، جنگ بي پاياني بر اين ملت "28 سال در بند مضاعف" تحميل خواهد شد(به احتمال قوي تر). تنها راه ممکن، متهم کردن خود، ارزيابي خود و پرسش از "اين که چرا چنين شد" است. آن وقت است که راه هاي بعدي پيدا خواهد شد. آن وقت است که مشکل همگاني مي تواند در پناه بردن تاريخي ما به خشونت ديده شود. اگر يکي از دو طرف که آگاه تر است، چرخه‌ي خشونت را قطع نکند؛ چرخه، دائما توليد خشونت خواهد کرد. اين کار اکنون وظيفه‌ي کيست؟

آن که خود را وکيل خود خوانده‌ي خلق مي داند و در عين حال به جهان مدرن تعلق دارد يا آن که متهم است هزار سال خواب بوده و اکنون تازه بيدار شده؟ بايد حريف را خلع سلاح کرد، با آمادگي براي رنج بردن و رنج ندادن و پيگيري خواسته ها تا پاي جان. اگر گروه ها، پس از 22 بهمن 57، رقيب را، خلع سلاح مي کردند، آنچنانکه در 22 خرداد، خواهران شيرزن مان در ميدان 7 تير کردند، آيا حريف منتظر و مترصد مي توانست فرقان را بهانه کند و کمونيست کشي و مجاهد کشي راه بياندازد؟ اگر 7 تير60 اتفاق نيافتاده بود، روزگارمان کمتر سياه نبود؟ اگر گروه ها در جلساتشان نقشه ي قبضه کردن قدرت نمي کشيدند، از همان روز هاي اول، و برعکس، به خود، بمردم، بدنيا و به حاکميت ثابت مي کردند که جيبي براي قدرت ندوخته اند، اما حق اجتماعي و شهروندي شان را با قاطعيت تمام مي خواهند، آيا حاکميت مي توانست به آن آساني قيام آنان بر ضد حکومت خدا را براي مردم توجيه کند؟ درست است، حريف مترصد فرصت بود، اما مي توانست خلع سلاح شود. ما خلع سلاحش نکرديم. ما اخلاقي عمل نکرديم. اينک تنها راه، همان نقد خود و در پيش گرفتن راهبرد خلع سلاح اخلاقي– منطقي حريف است. فقط و فقط همين. و اين همان چيزي است که گنجي مي گويد و بايد بگويد.


فرستنده :    خواننده منتقد


سردبير محترم، لطفا به نوشته بالا توجه فرموده و از تكثير مقاله هاي سايت ديدگاه كه سايت پوششي مجاهدين خلق است خودداري فرماييد. كاش اين آقاي مصداقي اشاره اي هم به جنايات رجوي مي كرد.تا باور مي كرديم واقعا طرفدار حق و عدالت است.


فرستنده :    عبدی کلانتری


در پاسخ به «خوانندهء منتقد»
ما متوجه هشدار شما بوده ايم که سايت مان وسيله اي براي تبليغات سازمان مجاهدين نشود. در مورد دو مقالهء آقايان عزيز فولادوند و ايرج مصداقي به اين نتيجه رسيديم که اين مقاله ها خط سياسي مجاهدين را تبليغ نمي کنند بلکه به عملکرد گذشته و حال تعدادي از چهره هاي سرشناس اصلاح طلب از جمله آقاي گنجي مي پردازند. قضاوت دربارهء اين مقاله ها بايد منحصر به نکته ها و استدلال هاي همين نوشته ها باشد. ما از وابستگي هاي سازمانيِ گذشته يا کنوني نويسندگان آنها به خاطر همان نکات و استدلال ها با مسامحه گذشتيم. نکتهء ديگر اين است که دهها هزار جوان مجاهد که به جرم پخش اعلاميه يا به جرم هواداري در سالهاي پس از انقلاب شکنجه و اعدام شدند مثل جوانان وابسته به سازمان هاي ديگر بي گناه قرباني شدند و نبايد براي آنها، به خاطر مشي سياسيِ رهبران سازمان شان، حساب جداگانه باز کرد. به هرجهت از هشدار و دلسوزي شما تشکر مي کنيم.
از طرف همکاران سايت نيلگون _ عبدي کلانتري


فرستنده :    مادیا


سلام به‌ همگی دوستان. به‌ آقایان آشوری و نیکفر. در مورد واژه‌ی (( رواداری )) بسیار نکته‌ها می توان گفت. از جمله‌ این که‌ سبک و گویش این واژه‌ (( فارسی )) نیست. یا به‌ گفته‌ی دیگر (( فارسانه‌ / فارسیک )) نیست. به‌ نظر ام بهتر از همه‌ آقای آشوری متوجه‌ منظور ام هستند. ایشان با زبان پهلوی آشنایی دارند. ایشان این واژه‌ و بسیاري دیگر از واژه‌هایي را که‌ تازه‌ به‌ نظر می رسند و برخي از آن ها هم تازه‌ هستند را با یاري گرفتن از سبک و آهنگ زبان پهلوی یا زبان باستانی ایران می سازند یا بازسازی می کنند که‌ کاري ست بسیار درخور تحسین و احترام. واژه‌ی (( روا )) و (( رواداری )) امروز (( کردی )) تر به‌ نظر می رسد و کردها این دو واژه‌ را بسیار به‌ کار می گیرند. در این باب بیشتر توصیح خواهم داد. اما از آقای آشوری خواهش می کنم که‌ برای روشن تر شدن مطلب بفرمایند که‌ این واژه‌ را با یاری گرفت از دو زبان (( کردی )) و پهلوی درست کرده‌ اند. ممنون ام.


فرستنده :    یکنفر از همان ملت


آقای دانش جعفر زاده از نوشته شما بر میاید که مثل اینکه خیلی چیزها میدانید و نقشه هائی هم برای ما دارید. خب کسی که نمیواند نه جلو خواب و خیال کسی را بگیرد و نه توی جامعه ما که اینهمه تئویسین های همه تن حریف مثل شما دارد، جلو نقشه کشی هایتان را. تا حالایش هم کی از مای "ملت" پرسیده بود چی میخواهی که حالا شمای جگر چاک قبل از اینهمه نقشه کشی بپرسید. تا حالا که انچه شما بزرگان از ما خواستید این بوده که رای بدهیم. که حالا شما تازه توی نوشته تان نوع رای دادن ما را هم مسخره میکنید. حرفی که خواستم بگویم اینست که، من نه انقلاب کردم، نه جمهوری اسلامی میخواستم. اینهمه سال هم آنهائی که خواستند و کردند، سر ما خراب شدند و هر بلائی که خواستند سرمان آوردند. حالا من نمیدانم شما هم دخیل یودید یا نه، یا اگر بودید تا کجایش. اطلاعاتتان که زیاده. بهر حال اینکه شما میگوئید که ما تازه بعد از تحمل اینهمه بدبختی "بگرئیم تا خلاص بشویم از رنج جنایت خود کرده و این باید به آشتی ملی منجر شود"، برای من یکی توهین بزرگی است. این جنایت را شما چرا بگردن ما میندازید؟ بچاپ بچاپ و بگیر و ببند و کشت وکشتار از آقایان. اتهام جنایتکاریش از ما؟ از قرار معلوم موج جدید(اگر حرفهایش توهم نباشد) آش تلخ تری برای ما پخته. اما آقای گنجی هنوز این قسمت را نگفته.