![]() |
![]() |
|
اين پيام براي آقاي مهرداد درويش پور است من نمي دانم که ايشان چه جور دکتري هستند و براي حل چه جور مشکلات و درمان چه نوع از درد ها تخصص گرفته اند. امشب با گذاري که در سفينهء گوگل همراه با جناب ايشان داشتم ، آنچنان حوزه هاي مورد اعتنا و و علاقه و اشتغال ايشان را متنوع و گوناگون يافتم که ناگزير بودم در برابر نبوغ و گستردگي دانش و توانايي ايشان اظهار شگفتي کنم يا خداي ناخواسته غريزهء نامجويي و آرزوي مطرح شدن را انگيزه و موتور اصلي تحرک و تاخت و تاز ايشان در عرصه هاي گوناگون علم و اجتماع و ادب و سياست و اقتصاد و غيره و غيره بدانم که هرگز چنين مباد. لابد ايشان در همهءاين امور ورزيده و کاردان اند و همچنين باد ! من البته در خيلي از اموري که ايشان با اينهمه اعتماد به نفس و اندکي تبختر اظهار نظر مي فرمايند سررشته اي ندارم و در چند و چون آن قضاوتي نخواهم کرد. اما امروز مطلبي ديدم از ايشان که در آن ادبيات و جامعه شناسي ادبيات در تبعيد پرداخته بودند. البته از قسمت هاي تئوريک سخنان ايشان که با نثري بد و غير قابل خواندن ، مطالب ترجمه اي را تکرار مي کرد و اسامي نويسندگان و منتقدان غربي و شرقي را به جا و بيجا رخ خوانندگان مي کشيد ، درمي گذرم و وارد اصل مطالب او هم نمي شوم.فرصت نيست. قصد من در اينجا فقط يک يادآوري ساده است به ايشان که قلم به دست گرفته اند و در ارزيابي ادبيات مقاومت و تبعيد سخنسرايي کرده اند. آنچه مي خواستم به ايشان بگويم آن بود . که جناب درويش پور کسي که در مقام منتقد و جامعه شناس، از ادبيات تبعيد و مقاومت ايرانيان سخن مي گويد و گاه پُر مي گويد ، حق ندارد به هنگام ارزيابي کارنامهء ادبي ايرانيان در خارج از کشور عينک غرض و بيماري ايدئولوژي توده ايستي اش را به چشم نگاه بدارد. و بگذار واضح تر بگويم ـ هرچند از شأن م. سحر خواهد کاست ـ که شما که در ليست بالا بلند خود از نويسندگان و شاعران تبعيد سخن مي گوييد يا به مسئله اي که طرح مي کنيد آگاهي داريد و در آن تعمق کرده ايد يا اصولاً اينکاره نيستيد و غرض و مرض ديگري قلم نقد سوسيولوژيک ادبيات تبعيد در کف با کفايت شما نهاده است. براي من مشکل است که بين اين دو احتمال يکي را برگزينم! ناچار هم شما را به موضوع مورد مطالعه تان مطلع مي يابم و هم نمي توانم آن عينک مغرضانهء حزبي وايدئولوژيکي که به عمد کساني را مي بيند و بزرگ تر از اندازهء واقعي شان مي بيند و در عين حال کساني را نمي بيند و نمي خواهد ببيند. شما و رفقاي توده ايست شما به عمد شاعري را به نام م. سحر نمي بينيد و سي سال است که نمي بينيد . اما هست وبراي نقد ها و ارزيابي هاي ايدئولوژيک شما که بسياري از آنها در ايران هم چاپ مي شود پشيزي ارزش قائل نيست و از همين روست که سي سال است ککش هم نگزيده و هزاران بار از اينگونه نقد نمايي ها و ادب طرازي هاي خانوادهء سياسي ايدئولوژيک شما را ديده و به روي خود نياورده اما امروز به نظرم آمد که جنابعالي را به نمايندگي از کلان ها و باندهاي سياسي حزبي خارج از کشور مخاطب قرار بدهم و بگويم که تاريخ ادبيات و تاريخ ادبيات در تبعيد کشوري مثل ايران را مشتي ورشکستهء فکري و سياسي نمي نويسند و اين امر خطير تر از آن است که به عهده رنگين نامه هايي واگذار شود که به رياست يک مشت بازاري يا فوتباليست بي ميدان در برهوت غوغا و قشقرق شبه فرهنگي خارج از کشور به چاپ مي رسند. شما اگر سواد خواندن شعر هاي م. سحر را مي داشتيد ، انصافاً مي بايد خجالت مي کشيديد از اين که نام او را از شعر مقاومت و تبعيد حذف کنيد. آقاي دکتر برويد به کار آب و نان دار تري بپردازيد. اين ميدان عرصه شما و قليچ خاني ها يا تيره گل ها نيست . م. سحر پاريس ۲۲.۲.۲۰۰۸ فرستنده : م.سحر با کمال عذرخواهي آخرين جملهء پارگراف ماقبل آخر را که ناقص تايپ شده بود در اينجا اصلاح مي کنم : براي من مشکل است که بين اين دو احتمال يکي را برگزينم! ناچار هم شما را به موضوع مورد مطالعه تان مطلع مي يابم و هم نمي توانم آن عينک مغرضانهء حزبي وايدئولوژيک را روي چشمهاي مبارک شما مشاهده نکنم که به عمد کساني را مي بيند و بزرگ تر از اندازهء واقعي شان مي بيند و در عين حال کساني را نمي بيند و نمي خواهد ببيند. فرستنده : محمّد هادي-آمريکا جمعه ۲۲ فوريه از سوي سازمان عفو بين الملل در کاليفرنيا-لس آنجلس در کتابخانۀ شهر معروف بورلي هيلز جلسۀ سخنراني ترتيب داده شده بود که يکي از سخنرانان اعلام شدۀ آن تريتا پارسي-لابيست معروف رژيم در آمريکا بود. بمحض اعلام اين خبر بسياري از مخالفين آخوندها، از طريق ايميل و تلفن و . . سازمان عفو بين الملل را در جريان مزدوري و لابي گري تريتا پارسي براي رژيمي که رکورد دار نقض حقوق بشر در دنيا بوده و فقط يک قلم در سال ۶۷ چندين هزار زنداني محاکمه شده را ظرف چند روز قتل عام نمود و . . گذاشتند و از مسئولين سازمان عفو خواستند بخاطر احترام به حقوق و مبارزات مردم ايران حداقل تريتا پارسي را از ليست سخنرانان جلسه حذف کنند که از قرار معلوم اينگونه تلاشها به نتيجه نرسيد و جلسۀ مزبور در يکي از سالنهاي کتابخانۀ شهر بورلي هيلز در ساعت ۳۰/۶ بعد از ظهر برگزار شد. در محل برگزاري جلسه به غير از برگزارکنندگان و تعداد انگشت شماري از بادمجان دور قاب چينان حرفه اي و نيز چند نفر ايراني و آمريکايي-بدون آنکه بدانند در پس صحنه چه ميگذرد- بقيه حاضرين در سالن-حدود ۶۰-۷۰ نفر به اضافۀ تعدادي پلاکارد بدست در بيرون، صرفاً براي اعلام مخالفت خود از حضور تريتا پارسي در جلسۀ عفو بين الملل آمده بودند و گويا قرار بود بمحض شروع سخنراني تريتا پارسي، بعلامت اعتراض سالن را ترک کرده و در بيرون به تظاهرات خود ادامه دهند تا اينکه چند دقيقه به شروع جلسه مانده، تريتا پارسي تاتي کنان و و خوشحال از ديدن سالن پر از جمعيت-و در حاليکه شکم خود را براي يک سخنراني سراسر دروغ-صابون زده بود از در اصلي وارد سالن شد و به طرف اطاق کنار تربيون رفت. اعلام جلسه و ديدن چهرۀ مشمئزکنندۀ تريتا انگار ترقه اي بود بر خرمن خشم و نفرت حضار! که همراه با شعار ننگ و مرگ بر رژيم و جيره خواران آن و خروج دستجمعي مخالفين از سالن به اوج خود رسيد! مسئولين جلسه سريعاً بساط خود را جمع و ختم جلسه را اعلام نمودند! حين خروج و شعار دادن-در نوع برخورد و اتخاذ شيوه هاي مختلف- گاهاً بين مخالفين نيز اصطحکاک و اِشکال پيش آمد که با توجه به عدم برنامه ريزي هاي قبلي و طيف مختلف مخالفين و نيز درک هاي گوناگوني که هر کس از دموکراسي دارد اين امر ناخوشايند تا حدودي طبيعي و اجتناب ناپذير بود! ولي نهايتاً مهم اين بود که هيچ عاملي در مجموع نتوانست مانع رسوايي تمام عيار تريتا پارسي گردد! در وسط چنين اوضاع و احوالي تعدادي از هموطنان ايراني-که چندان در جريان جنگ سياسي-تبليغاتي بين رژيم و اپوزيسيون و مبارزات سي سالۀ مردم با آخوندها و . . . نبودند-بعضاً ايراد ميگرفتند که اينهمه شعار و داد و فرياد براي چيست؟ مگر چه شده است؟ پس دموکراسي چي ميشه؟ چرا نميگذاريد آقاي پارسي صحبت کند؟ ما ايراني ها کي ميخواهيم اصول مدني و دموکراسي را ياد بگيريم؟ و . . . ! ضمن آنکه تمامي اينگونه سئوالات و ابهامات بجاي خود قابل بحث و بررسي است ولي در ميان انبوه ابهامات موجود يک مسئله به اندازۀ کافي روشن است و آن اينکه در چهارچوب قوانين مدني جامعۀ ميزبان و در حد توان نبايستي گذاشت تا همدستان کت و شلواري آخوندها پشت سازمانهاي آبرو دار بين المللي قايم موشک بازي کنند و بقيمت خون و رنج مردم براي رژيم اعتبار و وقت اضافي بخرند! افشاي رژيم در خارج مالياتِ اخلاقي و عاطفي است که هموطنان خارج از کشور در همدردي با هموطنان اسير خود در داخل ميپردازند! در اعتراض به حضور تريتا پارسي واقعيت اين بود که تني چند از زندانيان سياسي و وابستگان قربانيان رژيم در جمع حاضرين بودند که هنوز آثار شکنجه و شلاق رژيم بر جان و جسم آنها سنگيني ميکرد و طبيعي است که نميتوان از همه انتظارات غير واقعي داشت که مثلاً در اعتراض به حضور مزدوران رژيم لطفاً به آرامي فرياد بزنيد و يا از فرط مصيبتهايي که آخوندها بر ايران و ايراني وارد کرده اند مودبانه و از روي نُت ناله کنيد! توصيه و صدور نسخه هاي شيک و مدرن از سوي کسانيکه کابل آخوندها بر تن آنها نخورده، در خيرخواهانه ترين شکل گاهاً ميتواند به مخدوش شدن مرزها و قاطي شدن صفوف جلاد و قرباني و ظالم و مظلوم گردد! هوطناني که از اعماق جان و دل عليه ترتيا پارسي فرياد غيردموکراتيک ميکشيدند در سيماي سيه چردۀ تريتا، تابلوي سي سال جنايت و غارت رژيم را ميديدند! که آمده است تا آخوندها را در پس نقاب فريبندۀ عفو بين الملل پنهان و لاپوشاني کند! تعطيل و برهم خوردن دکان تريتا پارسي در کتابخانۀ بورلي هيلز-عليرغم هر اشتباه و ندانم کاري از سوي مخالفين و معترضين-در مجموع فعاليت افشاءگرانۀ موفقيت آميزي بود تا سازمانهايي از قبيل عفو بين الملل بدانند که رژيم و عوامل ريز و درشت آن چقدر مورد خشم و تنفر هستند تا منبعد تربيونهاي معتبر خود-خلاف منافع مردم ايران-در اختيار دشمنان مردم ايران نگذارند! اگر جامعۀ استبدادزدۀ ايران راه درازي تا رسيدن به آزادي و دموکراسي داشته باشد بيشک اين راه از دست زدن و هورا کشيدن براي ديکتاتور ها و دشمنان ريز و درشت دموکراسي نميگذرد! فرستنده : علي صيامي شکي ندارم که آرامش دوستدار در سه دهه ي اخير تاريخ انديشه در ايران ولوله اي در نوع انديشيدن در فرهيختگان ايراني و ايراني هاي اهل انديشه انداخته است که من تنهانظيرش را در جلب دقت ايراني به زبان فارسي ديده ام. به نظر من مي توان در آثار بسياري ازروشنفکران و اهل انديشه ي ايراني بازتاب کوشش اين دو را ديد. اما همواره از همان آغازي که با نوشته هاي دوستدار آشناشدم، از خودم مي پرسم، چطور مي شود که کسي بگويد ايراني نمي تواند فلسفي بيانديشد و خودش به عنوان يک ايراني فلسفي مي انديشد.در مصاحبه اي ويدئويي که علي اميني نجفي با ايشان کرده بود، ايشان در پاسخ به پرسشي مشابه شزسش من گفته بود: با اين ادعا قصد تحريک ذهن تنبل ايراني را داشتم.(نقل از حافظه)پاسخي که مرا قانع نکرد. حالا که سومين بخش از مصاحبه ي کلانتري با او را خواندمو ديگربار از او بسيار آموختم، باز از خودم مي پرسم: چگونه شده است که هابرماسِ آلماني از دوستداري که در آلمان فلسفه خوانده براي رفتن به ايرانش او را جزو مشاوران نگرفته است؟اصلن اين دو با هم تماس دارند؟ همديگر را مي شناسند؟ يا چرا دوستدار در جامعه ي آلمان به قدر کافي فعال نيست. به گوگل که نام aramesh dustdar را دادم با اين نتيجه روبرو شدم:Ergebnisse ۱ - ۴۶ von ۴۶ für aramesh dustdar.اگر تکراري ها را حذف کنيم، شمارگان نتيجه ها حدود ۲۰ مورد مي شوند. آيا مي توانم نتيجه بگيرم که دوستدار در جامعه ي آلماني فعال نيست؟ اگر پاسخم آري است، مي پرسم چرا؟ ايشان در خاتمه ي پرسش و پاسخ شان با کلانتري در بخش سوم چنين مي گويند:>بههرسان «شماي ايراني» را هيچ ابرقدرتي لگدمال نکرده. منظورم طبيعتاً شخص شما نيست، آقاي کلانتري، من نيز مسئول جهالت شما و خود ايرانيام نيستم. اما از هم اکنون، در واقع يعني از بيستوچندسال پيش که من ميکوشم چگونگي پديدآمدن فرهنگ وابستهمان را نشان دهم، شما و من هردو مسئول هستيم، اگر تاکنون نبودهايم.< مي پرسم: آقاي دوستدار آيا شما بهاندازه ي کافي به مسئوليتي که از آن نام مي بريدپرداخته ايد. منظورم در سطح جهاني است نه سطح ايراني. چرا انتقادهاي شما به "ادوارد سعيد" چهره ي غير اوريژينال آل احمد و شريعتي،در سطح جهاني، به مانند همان ادوارد سعيد، گسترش جهاني نيافته است؟ شايد هم گسترش يافته و من از آن بي خبرم! فرستنده : عبدي کلانتري در مورد ايراد آقاي صيامي ــ آرامش دوستدار چند بار اين نکته را گوشزد کرده که استثناء مؤيد قاعده است. با استثنا و موارد تک افتاده نمي توان يک حکم کلي فرهنگي يا جامعه شناختي را رد کرد (در علوم دقيقه وضع کمي متفاوت است). خود او به چند مورد از استثناها پرداخته مثل ابن مقفع ، زکرياي رازي، فردوسي، و در دوران جديد از نيما و هدايت و فرخزاد نام برده. مطمئناً اگر بکاويم بازهم با استثناهاي ديگري روبرو خواهيم شد. نکته آن است که هيچکدام جريان ساز نبوده اند، آنطور که مثلاً عرفان بوده است. مثل اين مي ماند که بگوييم در هنر اسلامي چند مورد از پيکرنگاري برهنه يافته شده است. اما چند مورد تک افتاده قابل مقايسه با هنرکليسايي، فرسکوهاي مسيحي، و روايت هاي تصويري کتاب مقدس در مسيحيت نيست و کماکان مي توان حکم داد که هنر اسلامي آبستره، تزئيني، و غيرفيگوراتيو است که بر عنصر تکرار شوندهء خطاطي و تذهيب تأکيد دارد. گذشته از اين و شايد مهمتر اين است که آرامش دوستدار هرگز زور فکري کساني را که نقد مي کند دست کم نمي گيرد. براي او اينان «درخشش ها» ي تيره هستند، نوابغي که دينخويي افق پرواز فکري شان را محدود کرده، نظير ابن سينا، ناصرخسرو، ابن خلدون، و حافظ. لحن تند پرخاشگر يا طعن آميزش به آن معني نيست که او همه را به يک اندازه جاهل مي پندارد. ابداً اين طور نيست. در دروان جديد نيز او به قدرت فکري کساني همچون عبدالکريم سروش واقف است و گرنه هيچگاه از او نامي به ميان نمي آورد. پيشنهاد من به کساني که تازه با نوشته هاي آرامش دوستدار آشنا مي شوند آن است که خود را در جزييات بحث هاي او غرق کنند و نتيجه گيري هاي عام و کلي را به حال تعليق درآورند. کار ساده تر (و دين خويانه) البته آن است که اين نوشته ها را به چند حکم کلي تقليل دهند و گريبان خود را از خواندن آهسته و بطيء دوباره و چند بارهء تک تک جمله ها رها سازند. /// عبدي کلانتري فرستنده : م.م بنظر نميرسد که آقاي علي صيامي کتاب هاي آقاي آرامش دوستدار را خوانده و يا دقيق خوانده باشند( لااقل روش درست خواندن را). والاچنين سئوال دست هزارمي را تکرار نميکردند. فرستنده : علي صيامي -آقاي کلانتري عزيز، من به چيزي ايراد نگرفتم، پرسش هايي را يادداشت بالايم مطرح کردم. نه تنهابه تاثير زرف و يگانه ي نوشته هاي دوستدار، از الفباي ساعدي و نام بابک بامدادان تا آخرينش، در تحول انديشه ورزي ايراني و دور شدن بطئي تعدادي از روشنفکران ايراني از "دينخويي" واقفم و به آن ارج مي نهم، بلکه پيگير کارهاي آن اندک شمارِ روشنفکران هم هستم و از نوشته هاي شان بهره مي گيرم. پرسشم از سهمِ کمِ تاثيرگذاري نوع انديشه ي دوستدار در جامعه ي غربي/آلماني و بويژه بر هابرماس بود و هست. پرسيدم: چرا و چطور مي شود که دوستدار جزو يکي از مشاورهاي هابرماس نشد يا نبود؟ چند نوشته هاي دوستدار به زبان آلماني را هم خوانده ام. راستش را بخواهيد تفاوت فاحشي در Kontext-e نوشته هاي فارسي و آلماني مي بينم. قاعدتا مي بايست سخن ايشان در جامعه ي سکولار و ... آلمان بيشتر فهميده شودتا در ايران، اما چرا اينطور نشده است؟ ۲-آقاي کلانتري، بيائيد با هم مهربانتر باشيم، توصيه ي شما: "کساني که تازه با نوشته هاي آرامش دوستدار آشنا مي شوند آن است که خود را در جزييات بحث هاي او غرق کنند و نتيجه گيري هاي عام و کلي را به حال تعليق درآورند. کار ساده تر (و دين خويانه) البته آن است که اين نوشته ها را به چند حکم کلي تقليل دهند و گريبان خود را از خواندن آهسته و بطيء دوباره و چند بارهء تک تک جمله ها رها سازند." خيلي خوب است، اگر از "غرق شدن در جزئيات" در نثر شما بگذرم، اما چرا تحقيرآميزاست؟ از کجا مي دانيد که من جزو آندسته از کساني هستم که:"که تازه با نوشته هاي آرامش دوستدار آشنا مي شوند"؟ ۳- من وقتي از "تاثير" نوشتم، فکر کردم که در آن مخالفتم با رابطه ي مرادومريدي مستتر بود. مسلم است که به عنوان يک خواننده به بعضي از نظرات ايشان انتقاد و يا ايراد دارم، و بايد هم داشته باشم، وگرنه مي شوم هماني که دوستدار عليه اش مي نويسد. ۴- فکر مي کنم سه مصاحبه ي شما با دوستدار بعدها جزو مستند هاخواهند شد. کاري شايان کرده ايد و خسته نباشيد. اما به نظر من تقصير کج فهمي بعضي از خوانندگان آن مصاحبه، که شما را جزو مرادهاي دوستدار خوانده اند، در نوع مصاحبه ي شما نهفته است، (روشن بگويم که من چنين برداشت مرادومريدي از رابطه ي شما و دوستدار ندارم). به نظرمن مصاحبه هاي شما کريتيکال نيستند. جدلِ مصاحبه گرِ آگاه به موضوعِ مصاحبه و کارکشته گي مصاحبه گر در طرح پرسش هاي روشنگر، کاستي هاي آن مصاحبه ها ست. اين ايرادگيري نيست، اظهارنظري است سليقه اي که شايد برحق باشد و شايد هم نباشد و شايد هم گوشه هايي از درستيِ نظر را در خود پنهان اشته باشد. ۵- شکي ندارم که شما هم به عنوان يک متفکر ايراني در مسير دورشدن از همان" دينخويي"، همان دينخويي اي که به اعتقاد به دين و يا عدم اعتقاد به دين ربطي ندارد، گام برمي داريد. اما آيا به پايانِ راه رسيده ايد؟ هنگامي که مقاله ي شما را در همين نيلگون با عنوانِ " آموزگار نخستين" در باره ي صمدبهرنگي خواندم، به خودگفتم، کلانتري به مانند بسياري از ما ايراني ها هنوز خيلي راه تا آخر خط در پيش دارد. دليلم هم اين بود که فکر مي کنم آموزه هاي صمد بدآموزي هايي هم داشت. شما در آن مقاله نوشتيد:" فلسفهء اخلاق عملي بهرنگي آن بودکه تا درد را نچشيده باشي نمي تواني از درد سخن بگويي. اين انگاره که به گمان من درست است ، بعدها در نسل جوان ترکه به جنبش فدايي گرايش داشتند ، به شکل افراطي عملگرايي صِرف در مقابل کار روشنفکري بروز کرد. کار روشنفکري از ديد اين نسل برچسب «روشنفکر بازي»، «چريک کافه نشين بودن» ، يا «سياسي کاري» مي خورد. بي شک روشنفکران انقلابي ديگري که دوست صمد بهرنگي بودند از اين ويژگي تأثير بسيار مي گرفتند. کساني نظير بهروز دهقاني و خواهرش اشرف دهقاني، و نيز انقلابيان تبريز که به جنبش چريک هاي فدايي پيوستند، جنبه هايي از اين اخلاق مطلق گرا را به نمايش مي گذاشتند." به نظر من يکي از فلسفه هاي اخلاقي صمد که بدآموزي مخرب داشت، توليد و يا تشديد حس "کينه و نفرت" در خوانندگانش بود. حس کينه و نفرتي که سوق به ترور را باعث مي شوند. به همين نمونه ي زير بسنده مي کنم: "آن کس که کار ميکند حق زندگي دارد و آن کس که حاصل کار و زحمت ديگران را صاحب ميشود و به عيش و عشرت ميپردازد بايد نابود شود. اگر نان هست همه بايد بخورند و اگر نيست همه بايد گرسنه بمانند . اگر آسايش و خوشبختي هست براي همه بايد باشد و اگر نيست براي هيچ کس نمي تواند باشد. آه اي کينه تو هم مثل محبت مقدس هستي ! ما نميتوانيم محبت خود را به مردم ثابت کنيم مگر اينکه به دشمنان مردم کينه بورزيم . تو با ريختن خون ظالم به ستمديدگان محبت مينمايي.مردم نبايد به خاطر يک لقمه نان به پاي کشي بيافتند (کور اوغلو و کچل حمزه) اين که چرا صمد يکي از تاثيرگذاران و به نوعي تئوري پرداز جنبش چريکي مي شود، خودش جاي بحث و تفکرو تامل دارد، اما اين ادعاي شما که آموزه هاي صمد تعبير راديکال به خود گرفت را درست نمي دانم، همين حرف صمد خودش به اندازه ي کافي و وافي راديکال و افراطي است، نيازي به تعبير راديکال و افراطي در جنبش چريکي ندارد تا به ترور بينجامد. ۶- يا مثلا من در نوشته هاي دوستدار نوعي نفرت و هيستري نسبت به آحوندها و رژيم کنوني ايران مي بينم که آن به عنوان رعايت نکردن پرنسيپِ بي طرفي تحليلگرِ اجتماعي خوشايندم نيست. يعني من مي بايست آن هيستري را از نوشته هايي که مستقيما به شخص مشخصي برمي گردد، مثلا خاتمي و يا سروش، بردارم تا فحواي نوشته ها و تحليل ها برايم خوشايند شوند. ۷-در نوشته ي پيشينم نام داريوش آشوري فراموش شده بود. آن جمله را بازنويسي مي کنم. "شکي ندارم که آرامش دوستدار در سه دهه ي اخير تاريخ انديشه در ايران ولوله اي در نوع انديشيدن در فرهيختگان ايراني و ايراني هاي اهل انديشه انداخته است که من تنهانظيرش را در جلب دقت ايراني به زبان فارسي توسط داريوش آشوري ديده ام. به نظر من مي توان در آثار بسياري ازروشنفکران و اهل انديشه ي ايراني بازتاب کوشش اين دو را ديد." شادباشيد علي صيامي/هامبورگ/۲۷ آوريل ۲۰۰۸ فرستنده : فريده نويسنده ي غير مسئول کسي است که توجهي به ميزان وقت خواننده نمي کند و نياز دل تنگ خود برميآورد. مبلغِ سطحي نگري نويسنده ايست که خواننده را با بازي هاي زبانيِ توخالي به سقوط عميق تردر گودال نينديشيدن تشويق ميکند. چنين است زحمت آقاي نيکفر در ارتباطِ جنبش ۱۹۶۸ و جهان سوم گرايي ما. تنها دو مثال عيني: - سنديکاليست شرکت نفت ۸ بچه از در و ديوار خانه اش بالا ميرفت و در اعتراضاتش ميگفت وقتي تفريحي ندارد، خوب معلوم است که وقت بچه دار شدن دارد. - زنان چپِ مارکسيت بيش از طرفداران علي شريعتي بر پوشش و نجابت زن اصرار ميورزيدند. فرستنده : کاوه آيا براي خواندن واپسين بخش مصاحبهي آرامش دوستدار بايد يک سال ديگر صبر کرد؟ راستي چرا وي از تاريخ دورهيِ اشکانيان در بررسيهايِ خود نامي نميبرد؟ در دورهيِ اشکانيان ساکنان بخشهايي از ايران با اين که پيروِ ديني ويژه نبودند هرگز جذب سيستم هلني نشدند و حکومتي مستقل را پيريزي کردند. چرا؟ آيا به دينخويي آنان برميگشت؟ آيا ميتوان در هنر اشکاني آثار فرهنگ و هنر يوناني را ديد؟ فرستنده : خنابدون با سلام به گردانندگان سايت نيلگون؛ در آن سايت مقالهاي خواندم با عنوان «فاشيسم چيست؟» به قلم يدا... موقن که پس از مطالعهي اين نوشتار، بر زماني که براي خواندناش تلف نمودم افسوس خوردم. چرا که با آن عنوان و آن ادعاهاي اوليه، تصورم بر اين بود که با مقالهاي با هدف ارائهي تعريفي روشن از فاشيسم و يا دستکم بررسي تبارشناسانه از فاشيسم روبهرو خواهم شد. که با کمال تاسف ديدم، اين نوشتار، يادداشتيست با هدف چسباندن فاشيسم به مارکسيسم. به همين دليل، عنوان فريبنده و تقلبي «فاشيسم چيست؟» تنها راهي براي جذب خواننده و القاي اين تصور به ذهن وي بود که فاشيسم همان برادر دوقلو مارکسيسم است. نويسنده جابهجا در نقلقولهاي ديگران و در پرانتز، با اظهار نظرهاي لطيف و طنازانهي خويش علاوه بر انبساط خاطر خواننده، براي القاي نظر نهايي خويش تلاش ميکند. سرآخر هم، با اين همه تلاش و کوشش، چون باز از جور در امدن ادعاهاي غريب خويش نگران است (چه نگراني بهجايي)، جدول جالبي ارائه ميدهد که مخاطب تنها اندکي آگاه از مفاهيم مارکسيستي (مارکسيسم کلاسيک، نه مارکسيسم دههي پنجاهي ايراني يا لنينيسم روسي) تنها ميتواند به اين وضع بخندد. به احتمال قريب به يقين، جناب نويسنده يا از چپهاي ديروز و دلبستگان ليبراليسم امروزند که از جواني و چنان که افتد و داني خودشان پيشماناند و يا به طور کلي عاشق جمال ليبراليسم و ارزشهاي بيبديل آن هستند. باري؛ اينکه ايشان در آن جدول خندهدار، مبارزهي طبقاتي را همارز با «جنگ» پرولتاريا عليه دولتهاي سرمايهداري قرار ميدهند. يا وقتي جامعهي بيطبقه را همارز «همبستگي قومي» ميبينيم، تنها ميتوانيم بخنديم و اگر کمي دلسوز باشيم، نويسندهي عزيز ضدمارکسيسم را پيشنهادي از سر محبت دهيم که، عزيز من، دشمني شما به جا، دستکم دشمن خود را بهتر بشناس. اندکي بيشتر در مارکسيسم مطالعه کن که دستکم، دشمن دانايي باشي! کما اينکه با اين روش استدلاليات، براي ارزشهاي ليبرالي هم نادان ِ دوستي. و ديگر آنکه، يک نگاه حتا کودکانه نيز، هميشه اين پرسش بزرگ را همچون داغ بر پيشاني ليبراليسم زده است که مگر نه اينکه فاشيسم از بستر دموکراسي بورژوازي بر آمده است؟ مگر نه اينکه نخستين دشمنان و قربانيان فاشيستها، مارکسيستها بودند؟ مگر نه اينکه، نوکانها (محافظهکاران جديد) نيز خواستگاه بورژوازي دارند؟ و مگر نه اينکه ايجاد يک دشمن بزرگ بيروني (چه بنلادن، چه کمونيسم، چه محور شرارت، چه شيطان بزرگ و...) ابزار ويژهي فاشيسم براي حل تضاد دروني بوژوازيست؟ در پايان، ميخواهم بگويم که خواننده از اين مقالهي جناب موقن، در برابر پرسش «فاشيسم چيست» نتيجه ميگيرد که: فاشيسم چيزيست که مارکسيسم خيلي بد است! يا در حالتي خوشبينانهتر، نتيجه ميگيرد که: فاشيسم چيزيست که مارکسيسم آن را به وجود آورده! خوب، بد نتيجهاي هم نيست. جناب موقن به هدفشان رسيدند و ما هم فهميديم فاشيسم چيست! خنابدون فرستنده : سيد عليرضا موسوي نامه ي يک جوان حقيقت طلب ايراني به دکتر محمد رضا نيکفر عصري که ما دران بسر ميبريم از نگاه من دوان بحران معنا نام دارد.بخصوص براي ملل جهان سومي که دردوران گذار (ازسنت به سوي مدرنيته) به سر ميبرند. جريان روشنفکري ديني در ايران بسيار جوان است ودر دوران شکوفايي خود به سرميبرد گرچه ممکن است فرهيختگاني مانند مصطفي ملکيان يا خود استاد نيکفر با اين واژه مخالف باشند. دراين روزها جريان روشنفکري در ايران با هدايت چهار جريان راه پرفراز ونشيب خودراطي ميکند ۱روشنفکران دين گرا ۲سنتگرايان ۳روشنفکران سکولار ۴روشنفکران غربشناس(مکتب فرديد). انچه که مسلم ميباشدعلم از زماني که با دکارت پا به عرصه هستي گذاشت وطلايه دار فلسفه غرب گشت نزاع علم ودين خود راتداعي کرد.به نظر من در کشور ما باشکل گيري حکومت ديني وايجاد چالش هاي ويران کننده درحوزه فکروعمل بعد از پنج قرن ان جريان به صورت جدي کشور مارا دربر گرفته با اين تفاوت که انديشه هاي پست مدرنيستي دروطنم مزيد برعلت شده و اين اشفته بازار فکر را مشدد کرده است. من دراين چند سال که به مطالعه در حوزه روشنفکري در ايران پرداخته ام با اراي مختلفي اشنا شده ام. اول بار انديشه هاي روشنفکران ديني چون محسن کديور با پروژه از اسلام تاريخي به سوي اسلام معنوي يا عبدالکريم سروش باپروژه ي قبض وبسط تئوريک شريعت يا هرمنوتيک اسلامي استاد محمد مجتهد شبستري ويا عقلانيت ومعنويت مصطفي ملکيان را مورد تامل قرار دادم واز اين فرهيختگان بسيار اموختم بخصوص دوبزرگواراخير الذکر. درادامه با انديشه هاي سنت گراياني چون نصر وشايگان اشنا گشتم واين روزها نوشته هاي روشنفکران غرب گرا چون شما ودوستانتان مانند ارامش دوستدار يا سيد جواد طباطبايي را ميخوانم گرچه با هم اختلاف داريد. اما غرب شناساني مانند داوري اردکاني را فراموش نکردم وبه نگاه ان ها هم ميپردازم. اما انچه موجب گشت جريان روشنفکري درايران نا مطمئن در مقابل ديدگانم تداعي شود ومرا به تامل بيشترسوق دهد اشنايي با انديشه هاي شما بود. انصافا مهمترين منتقد جريان روشنفکري ديني شما هستيد. مانندنقد شما بر سروش يا شبستري نقد شما برپرتستانتيزم اسلامي نقد شما بر پوشش قدرت در انديشه هاي ايراني يا سه مقاله بي بديلتان در مورد اصلاح دين در مسيحيت در فصلنامه مدرسه که بسي |