آرشيو:
  1    2    3    4    5    6    7    8    9    10    11   

فرستنده :    ليلي

 

از سلسله خاطرات کودکي

 

تنها دختر و عزيز دردانه پدر، در پنج سالگي در وراندازي برادر کوچکتر در زمان حمام شدن اش دست بکار کمک به مادر ميشد. حوله بدست در سربند حمام آماده به خدمت ؟

 

برادر کوچک با صبوري هم همبازي و هم وسيله شناختهاي"آنچناني" خواهر بود ولي تا زماني که بخود اجازه جستجوي کليد چمدان خواهر را نميداد. هر کوششي در اين جهت به تنبيه خودخواهانه طرف مقابل ( البته همچنين از طريق پدر) منتهي ميشد. در عين حال رابطه گرم بود و خواهر در موارد رنج برادر غمگسار وي(؟) نيز بود.

 

مادر( که بعدها لقب "سلطنت خانم" را از طرفم دريافت کرد)، ناتوان از "تربيت صحيح فرزند ناخلف" جا ميزد و دعا ميکرد که آينده برايم "سياه" نباشد.

 

اقوام و اطرافيان پدري نيز در سوگلي خانه شدنم هماهنگي مي نمودند. کم نبودند مواقعي که بهترين هديه هاي آنان خودخواهي هاي کودکانه ام را نسبت به برادران تثبيت ميکردند، که از چشم حسود برادر کوچک دور نميماند.

 

در هفت سالگي در غيابم، عمويمان نزدمان به ميهماني آمد. شرايط مناسب از نظر برادر دور نماند. هديه مرا که عروسکي باربي مانند بود با اشتياق در بغل فشرد.

 

در بازگشتم از مدرسه جنگي عظيم بوسه عمو جان را کوتاه کرد. موهاي عروسک در دست من و بدن سکسي اش در بغل برادر. هر کدام نياز خود را طلب ميکرد و همخوني صلح نياورد.

 

تنها زماني که موهاي عروسک کنده شد و در دست من باقي ماند، برادر اشکريزان پيکره را وانهاد.

 

من عروسک را بغل کردم. سر بي مو را نوازش ميکردم و ميگفتم: قربون سر کچل ات برم عروسک جون.

 


فرستنده :    طه

 

سايت جالبي داريد آقاي کلانتري! فقط اگر امکانش باشه يه خورده خودتونو بيشتر معرفي کنيد. ولي ظاهرا اينجا يه جنگي هم بين آقايون و خانمها بوده که به نظر من اين جنگ بيشتر از اين ناشي بوده که دوستان حرف همديگر را به خاطر اينکه در دنياي مجازي حرف مي زدند و به صورت شفاهي و رو در رويي نبوده نمي فهميدند. البته نبايد از انصاف گذشت که حرف آقا/خانم سيد.ا.محمدي در باره اشتباهات املايي کاملا بر حق و درست است. در هر صورت اميدوارم آقاي کلانتري يه خورده خودشان را بيشتر معرفي بکنند تا آشنايي بيشتري صورت بگيرد. و يه خواسته ديگري هم دارم و آن اينکه چرا اسم اين سايت را نيلگون انتخاب کرده ايد؟


فرستنده :    Abdee Kalantari

 

پاسخ آقاي طه ،

«سرگيجه اروس» نام تابلوي روبرتو ماتا (موزهء هنرهاي مدرن نيويورک) است (در بخش ادبيات و هنرها مي توانيد آن را ببينيد). تم آن تنها اروس نيست بلکه آگاهي از مرگ نيز هست؛ و خلجان يا تنش (سرگيجه ـ ورتيگو) ناشي از همراهي و تقابل اين دو سويهء هستي انسان ها. تم اصلي سايت ما، و به ويژه بخش هنرها، به رنگ نيلي يل ارغواني ـ به بزرگداشت محمود مشرف آزاد تهراني (م. آزاد) پيش از آنکه بميرد، که نيلي و نيلگونگي، مرگ آگاهي، يکي از تم هاي اصلي شعرهاي او بود. ساختمان اوليهء اين سايت در ابتدا (سه چهار سال پيش) شکل دوار به سمت زير زمين داشت که هر لايهء آن ، با دکمه ها و اتاقهاي تاريک و نمور و بدونِ نام ، که بينندهء کنجکاو روي دکمه هاي مشکوکِ آن کليک مي کرد، به لايه اي زيرين تر مي رسيد که تاريک تر بود و خطير تر ، و در عين حال به شبِ آخرِ آرامش نزديک تر؛ و احتمال گم شدن، تنها ماندن، و دلهره از ناشناخته نيز در اتاقهاي نمورِ سايت وجود داشت. به سفارش دوستان ما طرح سايت را تغيير داديم و ساده اش کرديم که «يوزرـ فرندلي» باشد و مردم را زياد نرماند.


فرستنده :    محمد عثمان چنگيزي

 

در بخش مقالات نوشته اي از حرکت اسلامي مردم افغانستان اورده ايد. جالب است که روشنفکري که همه چيز را تحت مفهوم گنگ و کلي دينخويي سر کوب مي کند محتاج تبليغ يک حزب اسلامي است که حيات شان وابسته به يک روايت ارتدکس و هويتي از اسلام است. در ورائ آن کلمات پرخاشجويانه فلسفي آقاي دوستدار نوعي عقده کتمان شدگي وگمنامي ديده مي شود


فرستنده :    طه

 

با سپاس از آقاي عبدي كلانتري

ولي هنوز منتظر معرفي اجمالي ايشان هستيم.


فرستنده :    م.م.

 

آقاي کلانتري: سلام. دوست دارم ساختمان اوليه( سه، چهار سال پيش) سايت شما را نه تنها در قسمت ادبيات و هنر ببينم.

من بعکس اين آقاي طه که از اعدام وحشت دارد، ميخواهم کمي جرأت خود را در گم شدن در لابيرنتها امتحان کنم.

اگر راهي براي آوردن سايت اوليه، حتي کوتاه مدت بيابيد سپاسگزارم..

 


فرستنده :    طه

 

م.م عزيز متوجه منظورتان نشدم. يعني چي از اعدام مي ترسم؟! حرفي از اعدام پيش آمد؟؟؟


فرستنده :    سها

 

ليلي خانم با اينکه خوب نوشته اي ولي متن شما خوب سجاوندي نشده و خواننده را گمراه مي کند. مثلا آخرين جمله خط اول به جاي علامت سوال مي بايست نقطه يا علامت تعجب(!)گذاشته مي شد. يا علامت سوال زائدي که بعد از واژه غمگسار گذاشته ايد و نمونه هايي از اين قبيل. من چون خودم در زمينه رمان کار کردم بايستي عرض کنم که جمله بندي در رمان آنقدر بايد واضح باشد که خواننده سريعا بتواند تصوير آن حادثه را در ذهنش مجسم بکند. البته قصد فضولي نداشتم ولي به نظرم آمد که تم خوبي در اين داستان نهفته است و خواستم که شما را براي پخته تر کردن آن کمک کنم.


فرستنده :    فضول

 

دانشجوي "فلسفه اسلامي"

من هستم، چون هستم.

چرا هستم ؟ بمن اين فضولي ها نيامده.

چرا اينطوري هستم ( چرا فقط هستم و فضولي در باره خودم بمن نيامده) ؟ خب چون اين امر مقدره. هر يادگيري ام هم فقط با شروع از همين اصل انجام ميشود.

 

نوع شيعي اين "فلسفه"؟

من در هر حال بايد باشم.

چرا؟.چون وظيفه دارم "تحقيق" کنم.

چطوري ؟ با مغلطه جلوه دادن هم علم و هم فلسفه. روش: تقيه. از در ميروم که از پنجره برگردم.

چرا رفت و آمد؟ چون قبلأ ليلي را با " خواهر" کوچک خود عوضي گرفتم. حالا ميخواهم او را "خواهر" بزرگ و يا اصلأ از جنس مذکر و خودم را مؤنث بگيرم. خب من اينطوري ابدي- ازلي ميفهمم. "فلسفه" ما همين را ميگويد.

«آزاد جاني معنوي» ما، اول کل جنس مخالف را "خواهر" ميکند تا بعد بتواند تجاوز «معنوي» کند. با همجنس هم همين معامله «معنوي» را ميکنيم.

 

ليلي_ فلسفه نخوانده.

چند وقت پيش:

ميدانم که نميفهمم و نميدانم. بريدم. اصلأ خفه ميشوم.

حالا:

نميدانم که ميدانم که هستم. چرا هستم و چه ميخواهم. اگر جستجو کنم، ممکن است کم کم جواب بيابم. گوشه کوچکي را يافتم. حالا ميدانم بعضي کارها را چرا ميکنم و چرا اينطوري ميکنم و نه طور ديگري..

 

بيخود نيست که دانشجوي "فلسفه اسلامي" به دوستدار فحش ميدهد و ليلي او را مي جويد.

 


 

فرستنده :    فضول

 

آي فضول: مبادا خيال کني با هوشي. کشف بلاهت مفرط اصلأ احتياجي به هوش نداره.


فرستنده :    خسرو

 

زن و اژدها هر دو در خاک به / جهان پاک از اين هر دو ناپاک به فردوسي عزيز واقعا چه قدر جدي گرفتين بحث با ايشون رو !!


فرستنده :    ليلي

 

سها عزيز: سلام. از توجه شما و لطفتان خيلي ممنونم.

در واقع متن فوق گوشه اي از جستجوها در گذشته است. اين متن را من همين جا تقديم ميکنم به منير م.(بدرقه گر). اما در مورد غلط هاي املائي بايد بگويم که اتفاقأ دلائل خود را دارند. علامات سؤالي واقعأ خود خواسته ميباشند و بمعني ناباوري. تنها ناخودآگاه نقطه بالاي عزيز است که خود نميتواند بي معني (باشد. نيرواي رواني خواسته اسم غريزه را بگنجاند؟

 

در هر حال اين متن خام و آن ارزشگذاري منير.م.

 


 

فرستنده :    سها

 

ليلي خانم من منظورم غلط املايي نبود و اصلا حرفي از غلط املايي پيش نيومد. منظورم اين است که جملات به لحاظ گرامري خوب علامت گذاري نشده است. مثلا گذاشتن ويرگول و علامت تعجب و... که اگر متنهاي آقاي داريوش آشوري را ديده باشيد اصرار عجيبي دارند بر رعايت سجاوندي جملات. چون مهم خواننده است نه نويسنده و اين علامتها خواننده را در فهم هر چه بهتر و درستتر متن ياري مي کنند.موفق باشيد!

 

 


فرستنده :    Abdee Kalantari

 

پاسخ به خانم م. م.

متأسفانه امکان بازسازي سايت چهارسال پيش را نداريم. به زبان فني: سايت ها بر دو دسته اند: استاتيک (ايستا) که قابل ذخيره است و زودتر هم «دانلود» مي شود و نام فايل با دنبالهء.html مشخص مي شود (که براي دريافت در ايران مهم است ـ سي و سه درصد بينندگان ما در ايران هستند)؛ و «دايناميک» (زنده) که توسط يک برنامهء کامپييوتري از پيش نوشته شده ، عناصر هرصفحه را از منابع مختلف (databases) در همان زمان که شما کليک مي کنيد جمع آوري مي کند، صفحه را تنظيم مي کند و براي شما مي فرستد. چنين صفحه اي در واقعيت وجود ندارد بلکه درجا توسط برنامهء کامپيوتري به وجود مي آيد. هم اکنون تنها بخش ادبيات و هنرها به طور ناقص توسط «موتور» برنامه اي اينچنين مي گردد. نوشتن نرم افزار و تست آن وقت گير است و من آن را فقط از سر تفنن انجام مي دهم و گاه خود من هم پس از مدتي فراموش مي کنم که کدام برنامه قرار بود کدام کار را بکند!! بايد ببخشيد. (يک بچه لينک قديمي)

 


فرستنده :    ليلي

 

خانم سهاي عزيز: از پيام مجدد شما ممنونم.

البته متحير هم هستم. بگذاريد روشن تر بگويم. غرض از اين گوشه خاطره اصلأ رمان نويسي نبوده. گر چه برايم قابل فهم هست که شما اين را بعنوان مايه رمان ببينيد. ولي در آنصورت سؤآلهاي بي جواب را چه ميکنيد؟ خود متنِ خام دو جا هنوز سؤآل دارد. باضافه اطلاعات اساسي مفقود چه ميشوند؟ از جمله چرا و چگونه و از چه زمان مادر نويسنده سلطنت خانم شد؟ اين لقب از کجا آمد و خود و مادرش با اين مقوله چه کردند؟

 

درهرحال من نميدانم در آينده با خاطراتم چه ميکنم. فعلأ ميدانم در حال هر چه نويسي باشم ، رمان نويسي نيست.

 

در عين حال از اعلام آمادگي تان جهت کمک، خيلي متشکرم. موفق باشيد.

 


 

فرستنده :    گلناز

 

فضول جان: پسرم قرص هايتان را نمي خوريد.؟ اخه از سفسطه شروع کرده و الان هذيان ميگيد. اگر خداي نخواسته همينطوري پيش بره مي ترسم که به اين زودي ها ترکمان کنيد.

 


فرستنده :    سها

 

با کمي لبخند و احساس شرم و سرخي گونه هايم! ليلي خانم من يک پسرم و سها اسم پسرانه است. البته شايد اسم دختري هم باشد ولي من تا به حال نشنيدم.اميدوارم هميشه سبز باشيد.

 


فرستنده :    ليلي

 

آقاي سهاي عزيز: من از شما عذر ميخواهم. من بيشتر از اين ناداني خود شرمگينم، گر چه اگر معني شرم را درست فهميده باشم. تجربه بسيار بدي از اين جابجا کردن براي خود من در همين سايت پيش آمد. گر چه کاملأ با انگيزه پليد. ولي با اينکه قابل مقايسه با اشتباه من نيست، توجيه عدم دقت من هم نيست.من بايد با اين جريان خود و چرائي اش برخورد کنم.

بزرگواري شما در نمايش اين ناداني از نظرم دور نميماند.

با احترام به شما.

 


فرستنده :    فضول

 

خانم مهناز: من نميدانم شما چه کسي هستيد. ولي لابد بيخود نيست که از برخورد من به اصلاح طلبان دردتان ميآيد.

اين را هم ميدانم که ميدانيد، قرصهاي موجود سم خطرناکند. در غير اينصورت بمن تجويز نميکرديد.

 


فرستنده :    منير.م.

 

ليلي خانم

 

حالا که پاي من بميان آمد، راغب هستم بدانم چرا و چگونه و از چه زماني لقب سلطنت خانم به مادرت دادي؟ آيا علنأ گفتي؟ آيا فقط در ذهن خود نگهداشتي؟ چيز ديگري هم يافتي؟

براي من همانطور که لمس ميکني ، خام و طبيعي = "چرکنويسي؟" بنويس. هر غلط نوشته، پاره پاره و درهم بر همي گوياتر خواهد بود.

ياد آوري دقايق پنهان و لخت کردن آنها، سخت ترين قسمت مسئوليت و يايه اي ترين است. درست معکوس مردم پسندي. اگر راحت الحلقوم تقديم کني، ديگر کسي لازم نيست حتي بجود.

 

در عريان ديدن بي تجمل موفق باشي.

 


فرستنده :  

 

بود بي خود


فرستنده :    رايا

 

مچکرم فضول

 


 

فرستنده :    Ali

 

آقاي کلانتري

اين لينک داغ تون خيلي هم يخ بود. از کي تا حالا نويسندگان ايراني سقا شده اند و مسئول فرونشاندن عطش مردمان بلاد کفر. به گمانم راقم آن سطور جهاني نوشتن را با تجاري نوشتن اشتباه گرفته.گيرم نوشته هاي گلشيري در آلمان رو دست ناشر مانده.خب؟ مگر فروش يک اثر معياري براي ارزش اش است؟ اگر هم باشد چه معيار بي ربطي ست. حالا چون <<آنها>> مي خواهند بداند ما چه مي پوشيم چه مي خوريم, با زنها چگونه برخورد مي کنيم و سرعت اينترنت مان چقدر است بايد نويسندگان مان تبديل شوند به گزارش نويس؟ اگر براي <<آنها>> شرق يک موزه اشيائ عتيقه است که نبايد به آن دست زد براي ما محل زندگي ست.  بايد آنقدر مدرن بينديشيم و <<ساده>> ننويسيم تا ما هم جويس و برشت خود را داشته باشيم. مي توان ايراني بود و مدرن شد و نيازي به انگليسي نوشتن هم نيست. تکبير

 


فرستنده :    اتل ليليان وينيچ

 

آقاي کلانتري گرامي " بچه لينک" تون در پاسخ م.م خيلي ديدني بود ولي آيا کم سليقگي نيست که شما به جاي فراهم کردن فرصت رويت خود براي کنجکاوان، اسکلت تون رو به ما نشون بدين؟

در مورد لينک داغ نيز حق با "علي" است.

 


فرستنده :    شکسپير

 

آخ گفتي اتل ليليان وينچ. منکه از ديدنش ديشب همه اش خواب ارواح خبيثه ميديدم.

در مورد علي هم که خوب هميشه حق با علي است.

 


فرستنده :    عبدي کلانتري

 

در پاسخ دوستان بالا (با اسامي جعلي)،

 

ايرانياني که به انگليسي مي خوانند و مي انديشند ، پس از مدتي تجربهء فارسي خواندن براي شان تا اندازهء زيادي آزارنده مي شود. آماتوريسم و انشاء نويسي (در هر رشته و زمينه اي) بليه اي است که حتا «حرفه اي» هاي ما را هم سراپا در برگرفته. نکتهء «لينک داغ» اين نيست که ما موظف به انگليسي نوشتن هستيم، بلکه پيشنهاد مي کند همانگونه بنويسيم که انگليسي زبانها مي نويسند. به عبارت ديگر، رفتارمان را با زبان عوض کنيم. نه تنها در نوشتن بلکه در خواندن نيز. ترجمهء وفادار به متنِ «کليدر» به انگليسي ممکن است خنده دار از آب در آيد. سپهري که بي شک («من به اندازهء يک ابر دلم قيلي مي رود.» ـ که چه اندازه اي باشد؟ اين هوا يا اين هوا؟ کدام ابر را مي گوئي برادر؟) کسي بايد بنشيند و از ابتدا آن را در زبان دوم بنويسد. گلشيري به زبان انگليسي مثل آن دانشجوي ادبيات خوانده مي شود که دارد فاکنر را تمرين مي کند و هنوز درست قلق کار دست اش نيامده! اما اين ها تازه خوب هاش اند. اگر به پهنهء نقد ادبي يا حتا ژورناليسم برويم که ديگر کار به جاهاي باريک مي کشد.

 

چرا اين طور است؟ نبودن سنت فکر تحليلي؟ تسلط شعر بر نثر طي قرنها؟ استفادهء بي حد و حصر از استعاره به جاي درک مادي از زبان؟ شکي نيست که پاسخ در «زبان» به تنهايي نيست ، در «زبان+تفکر» است. کساني که آموزش عالي را در علوم اجتماعي يا ادبيات و رشته هاي فرعي آن در کشوري انگليسي زبان گذرانده ند و نوشته هايشان بارها از صافي تصحيحات مفهومي و زباني و به ويژه استدلاليِ استادان و اديتورهاي حرفه اي گذشته ، مي دانند که نوشتن پرت و پلا (انشا يا نثر «شيوا» و «ادبي») در انگليسي کار ساده اي نيست!! نمي توان در اين زبان ، قلم انداز صفحه سياه کرد. واژه هاي اضافي در يک جمله و جمله هاي اضافي در يک پاراگراف بلافاصله توي ذوق مي زند. جمله ها دقيق اند و در تداوم خود يک زنجير مي سازند که حلقه اي را نمي توان به دلخواه حذف يا پيش و پس کرد. گذار از يک پاراگراف به پاراگراف بعد دلبخواهي نيست.

 

نوشتن کار مي برد. نويسندگي يک صناعت است، با ديسيپلين طاقت فرسا! «بِست سِلِر» در غرب مثل يک ماشين خوش ساخت مردمي ، يک تويوتا يا هونداي ي قبراق و خوش دست است که کار مردم را راه مي اندازد بدون آنکه سرشان کلاه بگذارد (فتانهء حاج سيد جوادي). اما «اثر هنري و ادبي جدي» در کشور ما مثل يک رولزرويس مونتاژي است که مي خواهد براي اقليتي با ذائقهء خواص تجربه اي «اصيل» فراهم کند و در سربالايي به پت و پت مي افتد و از اين شهر به آن شهر کم کم شروع به اوراق شدن مي کند ، کلي هم بنزين مي سوزد (رمانهاي خانم غزاله عليزاده را خوانده ايد ، يا شهريار مندني پور؟)! «لينک داغ» مي گويد رولزرويس (رئاليسم جادوئي ، جريان سيال ذهن، سورئاليسم ، داستان پست مدرن) پيش کش ، همان تويوتاي ارزان و مردم پسند را به ما بدهيد، امورات مان بهتر خواهد گذشت! سالي هزارتا تويوتا که توليد کرديم و صناعتمان به راه افتاد، کنارش ماشين لوکس هم راه خواهيم انداخت.

 


فرستنده :    اتل

 

سلام آقاي کلانتري

نشد! اولا اصل اشاره من خود شما و اسکلت تون بود. ضمنا آيا خودتون در دفاع از لينک داغ سوار يک "واکسال" خيلي آنتيک نشده ايد؟

 


فرستنده :    Ali

 

آقاي کلانتري

من هم با شما همعقيده هستم و معتقدم فکر و زبان رمان نويسي را بايد مدرن و امروزي کرد .مشکلات نثر نويسي ما چيز پنهان و ندانسته اي نيست , منظور من هم از ايراني بودن و مدرن شدن همين بود که ما فارسي بنويسيم اما مدرن. امري که با گرايش هاي آنچناني بعضي نويسندگان مان, مانند دولت آبادي و گلستان, به استفاده از صنايع شعر و نثر سنتي جور در نمي آيد. نکته لينک داغ هم البته اين نيست که ما موظف به انگليسي نوشتن هستيم، بلکه پيشنهاد مي کند اگر مي توانيم چه بهتر که بنويسيم

 

اما به کارايي تويوتاي خانگي , بخصوص براي "ما" , مشکوک ام. مثالش بسادگي سينماي جايزه بگيرِِِ مان است, سينمايي که ديگر آموخته است چطور براي ذائقه ي آنها فيلم بسازد تا جايزه بگيرد. تنها تفاوت اش هم با آن رمان هاي صادقانه ,که به يمن "مطرح" شدن نام ايران در عرصه هاي سياسي فرهنگي خوب مي فروشند, محدود ماندنش به مخاطب خاص است. مقايسه پرفروش هاي ما با "بست سلر" هاي آنها چندان درست بنظر نمي رسد, چه بست سلر هاي آنها از آن جهت خوب بفروش ميروند که بسيار پرداخت شده و خوش ساختند,که اين ربطي به سطحي و غيرسطحي بودن آنها ندارد. اما تعدادي از آثار ايراني که آنطرفها پرفروش مي شوند تنها گزارشي هستند از فاکت ها