![]() |
![]() |
|
آرشيو: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 فرستنده : فضول آتيش بجون گرفته صبر هم نداري؟ من که از گردن آويزانم و داشتم مست مست ازشعرهاي حافظ يک پايم را توي اين سمنت لامذهب علوم طبيعي فرو ميکردم يک دفعه اين زنيکه، ليلي بي معرفت بدون "اينتگريتي" ظاهر شد. بمن ميگفت خود شيفته پايت را يکش بيرون. من ماتم برد که اين چرا بمن دستور ميده؟ توي توبره گشتم و گشتم، لاکان را پيدا کردم. اصلأ لاکان در باره من حرف نميزد. اما اين ليلي هم اصرار ميکرد پايم رو بيرون بکشم. کف پايم هم سوزن سوزن ميزد و درد ميکرد.ياد تعارف کردن جام شراب حافظ افتادم. عجب اشتباهي. لاکان از مستي نگفته بود و اين ليلي هم به سرکشيدن جام و رام شدن تن نداد. هي از "آنتي پاتي" حرف ميزد. از کف يايم هم درد ول کن معامله نبود. ليلي پررو هم بجاي رام شدن اسم دوستدار را آورد. يکدفعه طناب گردنم سفت تر شد. فکرش را بکن از طرفي داشم خفه ميشدم از طرفي پادرد امان نميداد و بدنم هم هي کشيده تر ميشد.يکدفعه ياد روانشناسي افتادم وخواستم هرطور شده اين زنکه را رام کنم که دست از سرم برداره. فحش را به جان دوستدار کشيدم. طناب گردنم کمي شل شد اما از اين طرفي ليلي هار تر شد. ميگفت طناب به گردن بدتر از عشق، يا برگزيدگي است. فرداش هم برداشت چيزي نوشت و بجاي قبول من،من را بيشتر پس زد. البته من هم از ميدان در نرفتم و نداشتن "اينتگريتي" سايه را براي خودم بيان کردم. حالا تو ول کن معامله نيستي و از من ميخواهي رابطه ام را با طناب گردنم برايت بگويم.خوشبختانه اين زنيکه فعلأ ولم کرده و من از سفتي پايم در سمنت حرافي ميکنم اما وقت ميخواهم تا در يک همچين وضعيتي صغري، کبري اي سر هم کنم. خيلي سخت است، بخصوص وقتي نيچه از عدم تحمل ديدن وابستگي زمين و عشق آسماني به تيمارستان ميرود، من بايد توجيه کنم که با طناب در گردن پايم در اسفالت سفت است و هنوز عقل دارم. ف فرستنده : گلناز فضول جان: اگر يبوست مغز و اسهال دهان گرفته ايد چرا به دکتر مراجعه نمي کنيد؟ فرستنده : Sahand Mr. Kalantari: I posted this
rather
long comment under Mr. Nik-far’s “ Analytical Thinking” article in
Radio Zamane’s site. With your permission, I am posting it here, as
well in case if it did not pass through the censor department. Even if
it gets the permission for being posted, this current format of Radio
Zamane is more look like theme parks for the children and I do not
think to many serious people would spent their time trying to find
their way in convoluted mazes.
Dear Mr. Nik-far: In “ cogito ergo sum”--- I think, therefore I am—who is this I? Is it the cool, all rational ego tracking the objective detached world around itself or, it is the unconscious that structurally couples to the world? Mr. Nik-far: This dualist approach of Descartes is dead and buried long time ego. Today not too many scientists, philosopher and thinkers believe this separation of mind and body and I wonder how come you are still stuck in this dogma? As a matter of fact, I read that even Descartes himself did not believe his own dualist approach and it was a cleaver trick devised to fool the established church to escape from persecution, because the church did not allow people to dig into the soul. Descartes did separate the mind from the body signaling the church that he was not investigating the soul but two separate entities. Lacan reverts Descartes by saying that” I think where I am not. Therefore I am where I do not think.” Mr. Nik-far: After fifty years of American ego psychologists’ attack on Freud and his theory of unconscious and some philosophers dismissing Heidegger today more and more cognitive scientists, psychologists, neuroscientists, computer scientists and modern philosopher are approaching Freud and Heidegger in a very friendly way, so that neuroscientist and Noble laureate Eric Kandel says” Psychoanalysis still represents the most coherent and intellectually satisfying view of the mind that we have.” And two great scientists of this century, Chilean- American neuroscientist Humberto Maturana and late Chilean - French biologist and system theorist Francisco Verela with their Autopoiesis theory have wiped out the last residue of Cartesian dualism. You do not need to travel too far, just knock at your neighbor’s door, German physicist Hermann Haken and ask him about his synergetic theory and his American collaborator Kelso about the death of the Cartesian dualism. Mr. Nik-far: While reading your articles and speeches, I can detect a strong Cartesian red line running through all over them. Also this dualistic view, once. was the springboard for the advancement of science and technology but it has reached its zenith and has become an obstacle to growth and progress. Today it is reactionary and the root of most evils in the world, ignoring the reflexivity of human thought and actions. Claude Levi- Strauss in his skinny book “ Myth and Meaning’ says that “ Let me start with a personal confession. There is a magazine, which I read faithfully each month from the first line to the last, even though I do not understand al of it; it is the Scientific American. I am extremely eager to be as informed as possible of everything that takes place in modern science and its new developments.” Mr. Nik-far: Please follow Strauss and keep in tough with latest scientific endeavor. Secular fanaticism is no different than the religious one. Mr. Nik-far: for decades scientists and system thinkers have demolished the dualistic view of Descartes but suddenly our philosophy educator tries to revive it from its grave. American neuroscientists Antonio Damasio in his book “ Descartes’ Error.” System thinker Scott Kelso with his “ Coordination dynamics "in his book” The Complementary Nature”, Francisco Varela, Evan Thomson and Eleanor Rosch in their joint book “ The Embodied Mind” Belgian-American Physical- chemist and noble laureate Ilya Prigogine in “ The End of Certainty” and other books others have put the last nail on the casket of Descartes dualism and your trying to resuscitate this dead corpse is disappointing. PS: To understand this I of Descartes, you may read Lacan’s mirror stage and to find out how this ego as an imaginary plane blocks out the “ it” that really thinks. Philosopher Richard Boothby’s wonderful book” Freud as Philosopher, Metapsychology After Lacan” is a good source that fortunately has been translated into Farsi under” Freud dar maghame filosof فرستنده : محمد چگونه مي توان کتابهاي آرامش دوستدار را در ايران تهيه کرد فرستنده : م. م. اسامي. چرا؟ ديروز پاپ از زبان مسيحيت طاقت نياورد و تفاوت اساسي واقعيتِ تاريخي خودشان را با ما بيرون ريخت. عکس العمل طبعأ اين بار هم مثل زمان کاريکاتورها با شمشير برهنه است؛ و باز هم آنچه که يک مسيحي از ما ميفهمد: تروريزم. اين دفعه هم بعيد نيست عده اي از ما "توطئه" و "کاسه زير نيمه کاسه" را عنوان کنيم. انگار که کاسه خارج از عنصر سازنده اش هست. اما در هر حال اين گفته پاپ جدا از رو شدنِ کنترل شده يا نشده اختلافات، چيز ظريفتري را هم نشان ميدهد. او ميگويد: متوجه هستيم که شما به دروغ تاريخي ما، يعني عشق، دستبرد زديد و خيال ميکنيد اگر با دادن القاب " مهر ورزي"و "اخلاق" و"عشق" از ما دزدي کنيد ما نميفهميم! طبعأ پاپ برخورد تاريخي را محدود کرد و دستبرد اوليهء اسلام به مسيحيت را که ربودن ابراهيم و مسلمان کردن او بود را نگفت. نه اينکه پاپ نمي فهمد اما اگر ريشه اختلافات را به عقب تر ميبُرد، ممکن بود دزدي مسيحي ابراهيم از يهوديت جلب توجه کند وپرستيژ مسيحيت بعنوان اولين دزد بزرگ جهاني رو شود. اما خوب کدام دزد قبول ميکند که دزد است. بخصوص که مسيحيت چون خودش از عناصر يهوديت ريشه گرفت برايش پذيرش رواني دزدي دشواري خودش را دارد. دزدي اسلام از نوع سرِ گردنه اي است. مثل دستبرد به متفکران غربي از طرف ما، در عين حفظ ماهيت اسلامي (شمشيري )مان. در سرزمين مان، بنا به شرايط جوي چيزهائي طبيعي هستند و ميتوانند باشند که مستقل از ما خاصيت خودشان را دارند. ما از آنها استفاده هاي خودمان را ميکنيم.مثل ساير مجهولاتمان، نميدانيم تاريخ گلهايمان چيست. معلوم نيست گل محمدي از کي و طي چه تغييرات جوي شکل و رنگ و بوي کنوني را دارد. معلوم ماست که زيباست و در عين کمال بوي ارضاء کننده ذائقه ما را دارد. نامش بايد بعد از دروني ومطبوع شدن اسلام در ايران پيدا شده باشد. رابطه رواني ما با دينمان چنان عميق است که تمثيل شمشير برايمان خوش ترين رايحه موجودمان است. صحراي حجاز گلي نداشت. ما محمد و شمشيرش را با زيباترين زواياي احساسي خود تزئين کرديم. توليد رواني ما اکنون شمشير است که دائم با گلاب ميشوئيم اش.عمقِ احساس درونيِ دينيِ خشونت طلب را بنگر حتي اگر تظاهر به عدم دينداري و يا مهر ورزي، يا تصوري از عشق در دينمان کنيم، تصوير نهاني شمشير بدست، دستکم در شيريني جات، غذاها و دسرهايمان تناول ميشود و اين تازه علاوه بر تداعي خون در نامهاي ماست. چگونه ميشود با نوعي رفرم، اين تصوير را پوشاند و يا کدام خردورز غربي چنين احساس نيرومندی را در ما تجربه کرده تا داروئي که نه براي ما، بلکه براي جامعهء مسيحي و با لمس ديني متنافر پيدا کرده در ما اثر کند؟ از بالاي قله کوه، چشم ضعيف بين و گوش کر، اين لمس هاي دروني را نه مي بيند و نه ميشنود. بخصوص که نياز مبرم همزباني با خود و خودمان را از دست داده. با طرد زبان، بيگانگي با اين خود کامل شده. هر گونه بهانه اي بيگانگي را عميق تر ميکند، زيرا بهانه فريب است. از قلهء کوه، تصور نزديکي بيشتر به عرش و حقيقت افزوده ميشود. تصويرسازي از ارزش شمشير در بلاي قله کوه تکوين يافت و اسامي ما هم معني رواني دارند، حتي اگر ارثي باشند و نه انتخابي. فرستنده : ن. ع. اه ه ه ه.... اين آقاي سهند عجب آدم حقيري است. با اينهمه تحقيري که ميکنندش هنوز هم مياد اينجا و مينويسد. خيلي عجيب است. فرستنده : ليلي آقاي کلانتري: سلام. اگر با ارائه خواستم مزاحم صفحه پيامها باشم، از قبل عذر ميخواهم. البته نظر من نظر شخصي است و هرگاه نظري مخالف آن وجود داشته باشد بايد بتواند ابراز شود. من نمي فهمم چرا نوشته به زبان انگليسي در اين سايت ميايد. حتي اگر من انگليسي بدانم، بمعني اين نيست که مراجعه ام به اين سايت را توجيه کند. برايم اصرار آقاي سهند و تحميل خودش حساسيت برانگيز شده. ايشان سايتي دارند که آدرس اش هم در همين صفحه( ماه قبل آمده). ديگران هم آدرس سايتشان را داده اند. هر کس ميتواند به سايت مورد علاقه اش مراجعه کند. مگر اينکه آقاي سهند بخواهد با سماجت دائم خودشان را بما نشان دهد، که اين ربطي به دموکرات بودن شما ندارد. گيرم من نوشته ايشان را با دقت بخوانم، اطلاع از کتابهاي خوانده شده به وسيله ايشان چيزي به من نمي افزايد. تابحال هم کسي اينجا درخواستي مبني بر نياز به دانستن ليست کتابهاي مورد علاقه ايشان اعلام نکرده. حذف نوشته هاي ايشان بهمراه اعلام آدرس سايت اشان بمعني سانسور و حذف آزادي نيست. از توجه تان متشکرم. فرستنده : Sahand Leyli khanoom: With this
totalitarian personality, I would suggest you contacting khanoom Maryam
Rajavi; you may find some employment opportunity in their prison system
or so. God knows what you would do, if you had the power and the
opportunity
فرستنده : Sahand By the way, I would
appreciate if
you remind me of my own website’s address, I just forgot. Leyli
khanoom: ingar haleton ziyad khob nist, ma vaset doa mikonim vali shoma
niz movazebe khodeton bashid.
فرستنده : Alireza i think that it is free to
write
here by everyone, and maybe man didn`t have the possiblity to write in
farsi font, but i think if someboday wants to write a good critic then
he can publish that elswhere,
P.S: i didn`t see any undrestanding of the Islam or his Islam writing by dear Sahand, although he has time for other things! but no problem have nice times Alireza فرستنده : Sahand Dear Alireza: Would you
please make
up your mind? You asked my opinion on Islam and religion and I said
that this will take time to answer it but very briefly I said how my
attitude toward religion has shifted from negative to positive .I was
preparing to answer your question but in your last post you said that I
did not have to because you are satisfied with my short answer and now
you are saying that I did not respond to it. Patient is a virtue and
hurrying and accusing some one is not a good thing. beghole Nietzsche
mard ra az gholesh mi-shenasand. ghol dade bodam ke benvisam vali shoma
ne-khastid, hala taghsire man chiye?
فرستنده : Sahand Sorry, I meant patience (sabr)
فرستنده : Alireza ach so i meanth that in that
case ,
but i think that your message has notbeen about your undrestanding
about Islam ,it has been about the reason of your interest, but i think
it has been a Misundrestanding between us about that and i accept that
my anwser in that message seemed as you undrestood, have nice times,and
when you have time , you can write baout your undrestanding how i meant
and it is no hurry ( but if i stay in life) , and i will be glad to
read that too, bye Alireza
فرستنده : Alireza P.S; stay in life has been
only for
laughing.at such translations.. ( from farsi zendeh bemaanam) , Alireza
فرستنده : محمد نورالهي بسم الله الرحمن الرحيم __ به نام خداوند پريروز و پس فرداي تاريخ __ سلام بر همگي __ من همين امروز صبح نوشتن نقدي را از مقاله ي "سيد احمد فرديد فيلسوف حزب الله" به اتمام رساندم و آن را در وب لاگم denkenserfahrung.blogfa.com __ گذاشتم و تلاش دارم تا آن را براي اين پايگاه اينترنتي هم بفرستم. __ تا خدا چه خواهد. __ والسلام فرستنده : سيد.ا.محمدي دست خالي بودم گفتم اين غزل مرحوم منزوي را براي دوستان بنويسم. اميدوارم قبلا اين غزل را نديده باشند! خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود و ماه را ز بلندايش به سوي خاك كشيدن بود پلنگ من_ دل مغرورم_ پريد و پنجه به خالي زد كه عشق_ ماه بلندمن_ وراي دست رسيدن بود گل شكفته خداحافظ! اگرچه لحظه ديدارت شرع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم ، آري موازيان به ناچاري كه هر دو باورمان ز آغاز به يكديگر نرسيدن بود اگرچه هيچ گل مرده ، دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من فريبكار دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود. فرستنده : منير. م. خاطرات درد توفنده بهر سوي دود پيکرم پيچ خوران ميدانش رنج بيباک نهانم فرياد سردهد تا که گريزي جويد اين چه درديست که بنياد مرا ميدرود؟ من که همواره سلامت بودم يا که شايد اثر سم نهان است که من خانه زاديش بجان پروردم ديرگاهي تقلاي رهائي کردم چاه_ من گند زده لغزان است تا کشم خويش به بالاش، دستم در گل و لاي ديواره آن چنگ زده بارها لغزش من بار دگر قعر گنداب بمن هديه نمود هر چه سرخاب به صورت کردم پوشش روز به بر در کردم نا اميدي ز سقوط افزون شد چاره لابد در جاي دگر پنهان است واي اگر طوطي نوميدي شوم يا که گرد_ هوس_ يروازي خودفريبانه، توهم زايم اين ره سخت هزاران ساله ست تکه تکه ش ببايد کاويد تو فراورده آن انجمن گاهاني بُدي که روان گاو از آن ميجوشيد تا که پيشاب، زمين - مادر را آبستن زايش کند و فراورده ميتره و مزدا بُدي تا که خود، بنده شاهان بيني نه تو، اما کورش - داريوش افتخار توي باستانيند گر چه همخوابگيت وصلت پنداري بود ليک ميلت به پدر ارضاء شد و برادر نيز منعي از ميل به مادر نداشت تو هماني که در اول اما قصد يک نوع قيامت کردي سر بسر جنگ و ستيز بد و خوب همه عمر در خط سرور کردي ناگهان سائقه کوبيد ترا طوق بر گردن و تک کفش بپا سر کردي سالهاي دو سدي زرد شدي خفت بندگي قوم دگر بر خود باور کردي تو خجالت نکشيدي که بخود جور کني داغتر از هر عربي ساز خيانت کردي شيعه پيروز شد از همت تو کاسه داغتر از آش شدن را توي مفلوک شده در تقيه و دروغ_ خود_ بي سر کردي اين تو بودي که بدست خاک بسر ريخته اي اين زمان هيچ شدي، بنده بي سر و پا هر که از راه رسيد بر رخ تو سيلي زد افتخارت همه اين : کور بماني تو و کر خاطراتت همه زين پس، درد است و عذاب برق شمشير ببيني و بگيري بدست حکم تحقير گرفتي به ابد در کف دست هر که گفت چيز، براندي به تکفير تو مست پدرت نام محمد، مادر، فاطمه است نه عجب نام برادر، علي و اصغر ختنه کردند علي در جلو چشمانت حکم الإه ببايد که شود نرم چو پر حق اميال_ زميني برٌوبودند از اوي هديه دادند به عوض نُقل که سازد کارش ديدي آن برق نگاهش که بود هاله درد؟ چه بر او رفت در آن دم که بريدندش؟ دست جلاد بريد آلت اميال علي تا بداند که دگر نقص بود در کارش پرده، بر در که همين پرده مصيبت افزاست پرده هايند همه گند_ لجن در اين چاه يک بيک پاره کن و ريز برون اين غم دير اين چنين ريشه دردت بکََن و باز نگر کوس رسوائي من بر سر بازار زنند؟ خنده_ خنده_ خنده_ نعش چه زشت است و چه ديدن دارد نعش هايند همه بر سر بازارها جام حافظ نتوانست تسليش دهد مرد احمق بدويد و نرسيد بر يارش خانه از روز "ازل" ويران بود؟ فرستنده : قباد آقاي عبدي کلانتري سلام....خواهش مي کنم اگر برايتان ممکن است شعر "پاييز " از پوشکين را در قسمت ادبيات و هنرها قرار بدهيد...ممنون ام فرستنده : نورالهي بسم الله الرحمن الرحيم __ به نام خداوند پريروز و پس فرداي تاريخ ويرايش تازه اي از نقد من از مقاله ي "سيد احمد فرديد فيلسوف حزب الله" در وبلاگ تجربه ي تفکر: denkenferfahrung.blogfa.com گذاشته شده است. __ لطف کنيد و بخوانيد و نظر خود را بنويسيد. بدرود فرستنده : نورالهي عذر مي خواهم نام درست وبلاگ من: denkenserfahrung.blogfa.com است. بنده اشتباه کردم و نسخه ي اوليه ي اين نقد را براي اين پايگاه اينترنتي فرستادم که خوشبختانه از آن استفاده نشده است. فرستنده : قباد آقاي عبدي کلانتري سلام....خواهش مي کنم اگر برايتان ممکن است شعر "پاييز " از پوشکين را در قسمت ادبيات و هنرها قرار بدهيد...ممنون ام فرستنده : Sahand آقاي نور الهي: مگر من الافم که وقت گرانبهاي خود را صرف خواندن هزيانهاي جنابعالي کنم.؟ نوشته هاي شما را فقط و فقط زنداني هاي انفرادي مي توانند بخوانند که از خيره به ديوارهاي سرد خسته شده اند. من جدا سعي کردم که نيم نگاهي بهشان بياندازم ولي چنان حالم گرفته شد که داشتم افسرده مي شدم. آقا: جدا شما چرت و پرت ميگيد. چنان وسواسي هستيد که فکر نمي کنم در عمرتان حتي يک بجث ساده را تمام کرده باشيد. مثل استادت فرديد افکارتان بغايت آشفته است. افکارتون مثل اين هست که بچه ها کلافهاي نخي را باز و با همديگر قاطي کرده باشند. خيلي مي بخشيد ولي من به اندازه وزن شما و استاد ديوانه تان فقط روانکاوي لاکان را خوانده ام و اگر آقايان آشوري و دوستداز بعد از چندين دهه به جنون استادت پي بردند. من فقط با خواندن چند مقاله در باره ايشان فهميدم که فرديد آدمي است بغايت عقده اي که شديدا احساس خود کم بيني ميکنه که حتي حاضر بود که در صورت امکان شکنجه گر هم بشه. از حرف هاي بي سرو تهش معلومه که استادت سايکوسز بوده. مگر نمي دانيد که حتي بهترين مريدانش هم سعي ميکنند همديگر را متهم کرده و مثل سگ به جان همديگر افتاده اند. فرستنده : Sahand آقاي نور الهي: فرديد يعني اين: http://www.nilgoon.org/pdfs/Behrouz_Rouzbehan_Fardid.pdf فرستنده : Sahand قابل توجه اقاي دوستدار و هوادارانش که بتنهايي پيش قاضي تشريف برده اند. لطفا مقاله " شمشير و محمد " را بخوانيد. البته مورخ نامدار ايراني آقاي ناصر پورپيرار چندين سال است که همه اينها را البته با مدرک نشان داده است.ولي انگار گوش روشنفکران( خدا ازعذاب تاريک فکرانش مارا برهذر بدارد.آمين) ايراني کر و چشمانشان کور است. بايد منتظر يک فاجعه بد تر از جنگ ايران و عراق شد تا بلکه چشم کور اين نابينان کورسوري را ببينند. http://manib.blogfa.com/ فرستنده : فضول آقاي نورالهي: از اينکه مزاحم ميشوم ببخشيد. مسئله اي علاوه بر ساير مسائل برايم پيش آمده، که بدليل عدم داشتن اطلاعات مجبورم در يک مورد از شما کمک بگيرم. اين بر نميگردد به نظرتان در باره فرديد.آيا برايتان امکان دارد که وزن خود را اعلام کنيد؟ شوخي نميکنم. من در مفهوم الاغ بودن وميزان بيشتر از وزن شما و مقايسه با کتابهاي روانکاوي لاکان بايد يک معادله کج و معوج ببندم تا تازه مفهوم ادعاي آقاي سهند برايم روشن شود. تازه بعد از اعلام شما، بايد پرس و جو کنم که کتابهاي روانکاوي لاکان چقدر وزن دارند. تحقيق در باره فهم از چيز خوانده شده تازه مشکل بعدي است. اينهمه زحمت فقط براي اينکه آقاي سهند بدون اينکه کسي از او سئوال کند، خودش در ابتدا اعلام ميکند که الاغ نيست. از همکاري شما متشکرم و متأسف که اسم توهين آميز الاغ از طرف ايشان مطرح شد. خوشبختانه در رابطه با خودش نوشته. فرستنده : فضول آقاي نورالهي: لطفأ وزن تقريبي فرديد را هم بنويسيد. متشکرم. فرستنده : Sahand فضول دلقک: با اينکه سيرک شروع نشده ولي همينجا باشيد که من برم تنبک را بيارم که شکلک هات ابن بچه ها را بخنداني. راستي با ان دم درازت عينا شبيه عنتر شدي هيچ عاقلي نميتونه از عنتر آفريقايي تشخيص ات بده. راستي هي بهت ميگم که زيادي رو کله ات معلق نزن که ان چند دوجين سلول سالم مغزت صدمه نبينه. معلومه که بحرف هايم گوش نميديد. مثلا الافم را الاغم مي خوانيد. البته احتمال هم داره که باالاغي زندگي ميکنيد که ضمير ناآگاهتان هميشه بيادتان مي آره. در هز حال همينجا باش که من برگردم. فرستنده : Sahand دلقک جون: خدا را خوش نمياد که همه بشما بخندند ولي هيچکس شما را نخندانه. من اين پيامهاي فارسي را از سر کارم ميفرستم که بخاطر نبود کيبورد و وقت کافي معمولا اشتباههاي تايپي داره. من اشتباها علاف را الاف نوشته بودم که بعد از فرستادنش متوجه شدم ولي ديگر وقت نشد که اصلاحش کنم. ازاين بدترش را من بارها حتي در سايت بي بي سي هم مشاهده کرده ام. ولي عقل سليم قادر هست که جاهاي خالي و اشتباههاي نرمال را پر کند. حالا برو بخند ولي مواظب باش که نترکي که منبع درامدم را نمي خواهم از دست بدم. فرستنده : م. م. واي. واي. اگر لاکان زنده بود و اينگونه اثر روانکاوي اش را ميديد، لااقل اين را هم مينوشت که خواندن گفته هايش براي چه کساني و از چه فرهنگي نيست. شايد هم مينوشت برايشان ممنوع است..آقاي سهند به فرديد و احمدي نژاد ميگويد "زکي". اين است چيزي که ما با درک خودمان از آثار غربيان ميگيريم؟ و اين است اثري که از خواندنشان انتظار داشتيم؟ مسلمأ اين انتظار را نداشتيم. اما دليلش چيست که هر که بيشتر به آنها متوسل ميشود، اينطور سر در گم تر از آب در ميآيد؟ آقاي سهند: اصلأ منظورم توهين به شما نيست و برايتان موعظه هم نميکنم. اما ميشود يک لحظه از خود خارج شويد و از بيرون از خودتان به خودتان نگاه کنيد؟ از بيرون خيلي افتضاح مي نمائيد. فرستنده : داريـوش سـعـديـن تـولـيـد شـرعـي بـمـب اتـمـي چگونه اولويت دادن به سرمايه گذاري در تکنولوژي پر خرج و پيشرفته «غني سازي اتمي» در مملکتي که حتي از ساماندهي و «غني سازي نان» عاجز مانده قابل توجيه و پذيرش مي شود!؟ امـا... به تکرار و تعدد از زبان رهبران جمهوري اسلامي شنيده شده که « فعاليتهاي هسته اي ما در انطباق کامل با احکام و باورهاي ديني ماست» و واقع نيز جز اين نمي باشد. تجسس در اصول اسلام و دقت نظر در موضع قرآن و فقه مويد ادعاهاي رهبر جمهوري اسلامي و توامان متخاصمانش خواهد بود! توصيه اکيد و متن صريح قرآن متذکر توجه دائم مسلمين به تجهيزات جنگي و تهيه سلاح جهت رزم با دشمنان مي باشد: «واعدو الهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله و عدوکم» «و هر چه که مي توانيد از نيرو و اسب هاي ورزيده ( ساز و برگ جنگي) فراهم آوريد تا به وسيله آن دشمنان خدا و دشمنان خودتان را بترسانيد.» ذکر آيه ۶۰ سوره انفال ، تداعي آوايي است که هر روزه از صدا و سيماي حکومتي پخش مي شود. عالم نما هاي حاکم، با ايمان به اين بينش ، بنا بر آن که به صدق مطلق آيه ۱۰۲ سوره نسا با مضمون : « کافران آرزو دارند که شما از سلاح هاي خود غافل شويد و يک باره به شما هجوم آورند.» معتقدند ، بديهي مي باشد در اين حيطه هيچ اهمال و نقصان را تحمل نکنند که بقاي قدرتشان را نيز بدين وابسته ديده اند. فاقدان منطق که گفتمان با ملتشان را نيز بر نمي تابند لاجرم افزايش قدرت نظامي و رويکرد وحشت افکنانه را يگانه مسير برقراري خود يافته اند. داريوش سعدين Saadin.D@Gmail.COM فرستنده : Sahand سايين م.م: آغزينز جا پوخ يمه يمينيزي رجا اده ريم. سايقيلارلا.سهند به جستجوي دست ديگري ميباشم! گلرخ جهانگيري* ماجرا با مقالهي خانم فريبا مرزبان (از زندانيان سابق) با عنوان" با يادِ اشرف فدائي" يکي از هواداران سازمان مجاهدين که اعدام شد، شروع گرديد. در مقالهي مذکور، خانم مرزبان مدعي شدهاند که: " .... دليل دومِ برپايي بندِ قرنطينه، پي بردن به تشکيلات درونِ زندانيان مجاهد در زندان و از ميان آنها توابين تاکتيکي بود. تعدادي از زندانيان مجاهد در زندان کار مي کردند و به عنوان مسئول بند، همه کارها و ملاقاتهاي زندانيان را کنترل مي کردند. (عفت خليلي، شکر محمد زاده ، فرزانه عموئي از عاملين اصلي بودند و بعدها در زندان دفاع از سازمان مجاهدين نکردند، در عوض، مواضعِ جمهوري اسلامي را پذيرا شدند و بر همين اساس براي فرار از شکنجه و حفظ جانشان اقدام به همکاري کامل با مسئولان زندان نمودند. با استناد به گزارشهاي آنها، بسياري از مجاهدان و کمونيست ها تحتِ شکنجه قرار گرفته و تعدادي نيز اعدام شدند)". اين ادعا که فرزانه عموئي و بويژه شکر محمدزاده همکار رژيم و" خيانت " شان باعث شکنجه و کشته شدن بسياري از مجاهدان و کمونيستها شده است ، مورد اعتراض خانم راضيه متيني ( از زندانيان سابق که شخصا او را مي شناسم) و اعتراض آقاي ايرج مصداقي ( از زندانيان سابق که روايت زندان با ارزش و خواندني "نه زيستن، نه مرگ " را نوشته است) قرار گرفت. از آنجائي که مسائل زندان و روايتهاي زندانيان را دنبال ميکنم، اين جريان را نيز دنبال کردم. ... هدفم از اين نوشته، دفاع از پرنسيبهاي انساني ست. دفاع از اين پرنسيبها نه فقط مقابله با خشونت و اعدام بلکه ايستادن در مقابل فرهنگي است که ميتواند با کلام از آدمي هتک حرمت کند، کاري که گاهي از شکنجه، دارزدن، تيرباران و خفه کردن نيز برنميآيد. در هر جامعهاي افراد براساس منافع خود راههايي را "انتخاب" ميکنند. عدهاي قدرت حاکم را تحکيم ميکنند، عدهاي با سکوت در برابر بيدادگري و بيعدالتي به پايداري شرايط ياري ميرسانند و نا خواسته باز توليد آن را تسهيل ميکنند و ديگراني قد برافراشته، راه ديگري پيشه ميکنند تا شرايط را تغيير دهند. ... با دنبال کردن مسائل زندان از طريق روايتهاي موجود ميتوان به بخشي از جنايتهايي که در زندانهاي رژيم صورت گرفته است ، پيبرد. ابعاد قساوت و بيرحمي چنان گسترده است که خواندن يا شنيدن هر واقعهاي انسان را به وحشت مياندازد. هزاران زن و مرد، پير و جوان و حتي کودکان اين شقاوتها را تجربه کردهاند. بسياري جان خود را در اين راه گذاشتند و کم نيستند انسانهايي که در اوان جواني بر اثر شکنجه به بيماريهاي رواني مبتلا شدند و آن بازماندگاني که جان به در بردند ، با زخمهائي عميق با دشواري به زندگي ادامه ميدهند. ... شکر محمد زاده و فرزانه عموئي نيز زندانهاي اين رژيم را تجربه کردهاند. شکر بعد از شکنجه، در قتلعام 67 اعدام شد. فرزانه بر اثر شدت شکنجهها ديوانه شد و زندانبانان از او به عنوان وسيلهاي براي اذيت و آزار زندانيان استفاده ميکردند. به روايتي شکر انسانيست متين، باوقار و دوست داشتني، زنداني ديگري کتاب خاطرات زندانش را به او تقديم کرده"3" و زندانيان ديگري به نيکي از او ياد ميکنند. اما به روايتي ديگر به دنبال گزارشهاي او، بسياري از مجاهدان و کمونيست ها تحتِ شکنجه قرار گرفته و تعدادي نيز اعدام شدند. بر شکرها و فرزانههاي ما چه گذشته است؟ واقعيت شکر و شکرها چه بوده است؟ چطور بايد به او و آنها نگاه کنيم؟ چطور ارزيابيشان کينم. کدام روايت واقعيت را، حتي کمي از واقعيت را، به ما ميگويد. شکرها و فرزانهها دوستان و خواهران ما هستند که پا به پاي هم به راه افتاديم، دنياي ديگري خواستيم و در کنار هم به سيل مبارزان پيوستيم. دست در دست هم در تظاهرات ضد شاه با عشق به آزادي شرکت کرديم، مرگ برشاه گفتيم بي آنکه بدانيم همين مرگ، فردا گريبان خودمان را خواهد گرفت. دوران کوتاهي شادي آزادي را چشيديم. نظاره گر اعدامهاي طرفداران شاه بوديم و حتي در شور جوانيمان جنايتهاي ستمگران را با برحق خواندن "دادگاهاي انقلابي خلق" تاييد کرديم. هنوز هم وقتي آن عکسها را به خاطر ميآورم دگرگون ميشوم و شرمنده، که آگاهي نداشتم و نميدانستم انقلابيگري اگراز انسانيت و حقوق بشر فاصله بگيرد و به زنداني حق دفاع ندهد و با او بدتر از حيوان برخورد کند، حتما چند جايش مي لنگد. آن گاه که طناب دار در هر کوي و برزن دنبال گردنهاي ما ميگشت، ديگر دير بود و همه چيز اتفاق افتاده بود. اين هنوز تمامي ماجرا نيست، رژيم که مظهر و تبلور خشونت در جامعه بود، به نمايندگي آن و با پشتيباني اکثريت مردم، غارت کرد، شکنجه کرد و به دار آويخت. کشت و کشت و کشت. هنوز هم ميکشد! و با اينکه ما هم در اين جامعه پرورش يافته بوديم تازه در زندانهاي رژيم چشمها مان باز شد، بازش کردند. خشونتي که هيچ کس در جامعه دغدغهي آن را نداشت در خشونت زندان ها بيان آشکار خود را يافت. نداشتن تصوري کم و بيش واقعي از خشونت حاکم در زندانها شوکي بود که در ابتدا مغزها را از کار ميانداخت ولي بعد تمام توانمان را بکار گرفتيم تا آرمانهامان را پاس داريم و اگر شد از اين جهنم سربلند بيرون بيايم. کساني موفق شدند حتي به قيمت جانشان، ديگراني تا اندازهاي موفق شدند و دردناک آن که بسياري درهم شکسته شدند. فاجعه چنان گسترش يافت که ياران ديروز را به دشمني با هم کشاند و آنها را بدل به ابزاري براي سرکوب و همراهي براي جنايت آفريدن کرد. اين تجربه چشمهاي مان را گشود اما نتوانستيم دلهايمان را بگشاييم! گويي اين همه بر سطح جاري بود و به عمق جان ما راهي نيافت. چون به هم بنديهايمان از گروههاي ديگر چنان خشونتي روا داشتيم که شرح آن در کتابهاي روايت از زندان ها آمده است. سالها از آن دوران ميگذرد، بسياري از ياران ما ديگر در کنارمان نيستند وداغشان را بر دل داريم. بسياري کارشان به تيمارستان کشيد، و بازماندگاني از آن دوران جهنمي هنوز که هنوز است با کابوسهاي آن دوره دست و پنجه نرم ميکنند. عده اي از شرمندگي اعمالي که بر دوستان و همراهانشان روا کردهاند، به زندگي مخفي روي آوردهاند و خود را پنهان کردهاند. فاجعه همراه ماست! با ماست چه بخواهيم و چه نخواهيم! نميتوان از امروز به فردا کساني که ساليان دراز همراهمان بودهاند را يکباره مزدور و کلاهبردار معرفي کرد! نميتوان انقلابي بود و کساني را که در زير شکنجههاي وحشيانه رژيم درهم شکستند و گزارشهايي را دادهاند خائن و جاني معرفي کرد. مقولههاي خائن و خيانت را بايد از نو تعريف کنيم و سايه روشنهاي آن را باز شناسيم. بايد بيش از پيش به اين مقوله بپردازيم و طيف وسيع انواع اعترافهاي زير شکنجه در شرايط خشونت بار زندانهاي جمهوري اسلامي را بشناسيم، طبقه بندي کنيم و جاي هر يک را روشن سازيم. از اين طريق ميتوانيم بفهميم از چه سخن ميگوييم. خائن ناميدن شخصي که در زير فشار شکنجه نام دوستي را به زبان رانده، فرسنگها با کسي که آگاهانه به خاطر زنده ماندن، آزادي، مطرح شدن و ... به لو دادن يا اتهام زدن به ديگران دست ميزند، فاصله دارد. چنين فردي کسان ديگر را قرباني خواستههاي خود ميکند. به خاطر منافع او ديگران بايد بها بپردازند. ۲۷ سال زمان کوتاهي نيست! در اين مدت حرکات و کوششهاي فردي و جمعي که اين اهداف را دنبال کردهاند کم نبوده اند. نه تنها در حوزهي سياست بلکه در ديگر حوزههاي اجتماعي هم تغييراتي صورت گرفته است. اما تا زماني که اين افکار "به حافظهي جمعي" و به ارزشهاي نهادينهي شده ما تبديل نشود، تکرار تاريخ در انتظار ما خواهد بود. باز هم من يا تو، يا فرزندانمان در هيبت "شکر" و "فرزانه" ظاهر خواهيم شد. راه نجاتي نيست مگر اين که اين دور باطل را با آگاهيمان، با صداقت در برابر خودمان و ياد دوستانمان، بشکنيم. اگر اين نسل قرباني شده است از قرباني شدن نسلهاي ديگرميشود و بايد جلوگيري کرد. . سپتامبر ۲۰۰۶ goljahangiri@yahoo.de *- من از هواداران سابق سازمان پيکار در راه آزادي طبقه کارگر هستم. با نقد گذشتهام، جايگاه کنونيام را مديون آن دوره ميدانم. هنگامه حاج حسن، دوست نزديک شکر محمدزاده در زندان بود که کتاب روايت زندان خود به نام "چشم در چشم هيولا" را به او تقديم کرده و نوشته: تقديم به: "شکر" و "شکر" ها، پرچمداران بي نام و نشان آزادي که در برابر هيولاي زن ستيز و انسان ستيز حاکم بر ايران برخاستند، چشم در چشم او دوختند و حرمت انسان و گوهر آزادي را پاس داشتند. فرستنده : عبدي کلانتري آقاي سهند اين صفحه جاي رد و بدل کردن فکر است نه حرف هاي رکيک ( «آغزينز جا پوخ يمه يمينيزي رجا اده ريم.») خواهش مي کنم سايت ما را ناديده بگيريد و در اينجا پيغام نگذاريد. به خاطر پيغام هاي شما، همکاران ما ديگر حاضر نيستند در اين صفحه به تبادل نظر بپردازند (همکاران خوبي چون آقايان آشوري و نيکفر و ديگران). هيچ متفکر جدي حاضر نيست با شما دهان به دهان بشود. شما حرمت ديالوگ را در اين صفحه زيرپا گذاشته ايد و آن را تبديل به فحشنامه کرده ايد. ديگر بس است. استدعا مي کنم اين صفحه را به حال خودش بگذاريد. اگر جداگانه مقالات تحقيقي براي چاپ داشته باشيد مي توانيد براي ما ايميل کنيد که در صورت قابل استفاده بودن آنها را در محل خودش روي سايت خواهيم گذاشت (همانند مقالات آقاي نورالهي). ممنون. فرستنده : Sahand آقاي کلانتري: اگر شما دنبال بهانه اي هستيد که صداي يک ناراضي از عملکرد روشنفکران ايراني را خفه کنيد. من به شما ساده ترين راه حل از نوع شاهنشاه اريامهر و يا از نوع سعيد امامي را بشما پبشنهاد کنم. که مي توانيد آ پ بنده را مسدود کنيد. ولي يادتان نرود که هر صداي خفه شده روزي به بمبي که نه گنهکار و نه بيگناه را تشخيص مي دهد تبديل خواهد شد. ادعاي شما بخاطر زيربي پايه است. اولا. هر بچه دبستاني هم مي تواند به ارشيو همين سايت مراجعه کرده و بفهمد که چه کساني توهين کردن به ديگران را اغاز کرده اند. مثلا اين م.م تابحال حداقل دو بار مرا مصخره کرده که صدها بار از فحشهاي ناموسي هم بدتره. ثانيا: خود جنابعالي مقاله شاشيدن اقاي مهدي (نا) استعدادي را همين جا درج کرديد که فرق درج بين يک پيام حتي رکيک با يک مقاله بلند بالا با اجازه صاحب سايت از زمين تا اسمانه. آقاي کلانتري: شما با ادعاي بي پايه و کودکانه تان . از اينکه آقايان اشوري و نيکفر بخاطر پبام هاي من ديگر نمي خواهند در بحثهاي اين سايت شرکت کنند. بزرگترين توهين را به اين عالي جنابان کرده و انها را به درجه نوبالغان ۱۴-۱۶ ساله دبيرستاني تنزل داده ايد که انگار از هم کلاسي شان قهر کرده اند. خيلي ساده اين ادعاي کودکانه شما را ميشود ثابت کرد. جدا از کلمه رکيک مدفوع انساني که آنهم به زبان ترکي نوشته شده بود که اکثرا نفهمند. کي و کحا من در سايت جنابعالي فحش به کار برده و به کسي توهين کرده ام که آقايان اشوري و نيکفر بخاطرش از شرکت در بحث ها امتناع من کنند.؟ هر ابلهي هم مي تواند به ارشيو شما سر زده و متوجه اين شود که حتي قبل از ورود اين ملحد بي بت اسمان ابنجا چندان هم که شما ميگيد ابي نبوده و از ان بحثهاي بور و انيشتن و پالي هم خبري نبود. علت عصبيت و عدم رضايت شما اينه که صداي فردي را که جرات کرده و گاهگاهي عريان بودن امپراتور را بدون مصلحت بر زبان اورده را خفه کنيد. من اگر به اقايان آشوري ( که مثل خيلي ها در گذر به دنياي روشنگري و بلوغ همچو فانوسي برايم بود) و اقاي نيکقر .... که در زير شرايط کاملا متفاوت با ايشان اشنا شده و از مقالات شان ياد گرفته ام ... احترامي قائيل نه بودم. همه نوشته هايشان را چاپ کرده و بار ها نمي خواندم. بالا تر از اينها به اين کاخ آريامهري شما سر نمي زدم. فرستنده : Sahand آقاي کلانتري: تا يادم نرفته اين را هم بگويم که من هم خيلي خوب بلدم که مثل شارلاتانهايي مثل خاتمي و يا مسعود بهنودو هزاران ديگر زهر کشنده ام را لاي کپسول هاي دکوراسيون شده پيچيده و به خورد مردم بدم ولي اين را بزرگترين توهين به مردم مي دانم. انسان وقتي که مي ميرد بايد مطمئن باشد که کونش از کون حضرت مسيح هم پاکيزه تر است. فرستنده : Sahand آقاي کلانتري: من سالهاست که تلفن اقاي اشوري را به توسط دوست مشترکي که در امريکا داريم را دارم و هرلحظه ميتوانم با ايشان تماس گرفته و بي پايه بودن ادعاي شما را جويا باشم. ولي بخاطر احترامي که به زندگي اشخاص دارم حتي حاضر نشدم که قبل از سفر اخير شان به امريکا به ايشان زنگ زده و از ايشان خواهش کنم که چند جلد از کتابهايشان را برايم بياورند که خيلي به انها احتياج داشتم. با اينکه از ديد من و ديگر مليت هاي ايراني. اکثرروشنفکران فارس به پائينترين درجه رضالت افت کرده و اخرين نفس هاي خود را مي کشند. ولي اقاي اشوري يکي از ان گاردهاي قديميست که احتمالا بجز در قلب تاريک شونيست هاي فارس در قلب زلال و شفاف غير فارس ها هم جاي خود را نگه خواهد داشت فرستنده : کسي به نام فضول آقاي کلانتري و دوستان نيلگون: من نميدانم که برداشت هرکس از واقعه پيش آمده چه بود. در هرحال اما من از بدفهمي خود از بدنويسي آقاي سهند معذرت ميخواهم و قبل از همه از خود ايشان. اين اشتباه من بدليل سابقه اي بود که ايشان با استعاره هاي مخصوص به خود، از قبل در ذهن من ايجاد کرده بود. ولي هنوز نبايد مجوز اشتباه فهمي من ميشد. اما غير از تجربه فوق نکات با ارزش ديگري در کل جريان نصيب من آموزنده شد. ۱- صحت گفتار آنکس که استادم ميدانم اش: ما با حفظ فرهنگ خود وقتي خود را به غربيان ميماليم چنان ورم ميکنيم که هوش از کله مان ميپرد. من در اين تجربه تلخ دو روز گذشته روشنتر از هر بار ديگر ديدم چگونه ورم کردگي حالت بالن وار داشت. حتي اگر من "الاف" را با "الاغ" اشتباه نميکردم، هنوز به احتمال قوي اين واقعه در مورد "وزن کتابهاي لاکان" پيش ميامد. آنچه بسيار آموزنده بود اينکه با کوچکترين تلنگر همه "آموخته"هاي کذائي بطرفي پرت شد، بالن ترکيد و واقعيت زشت فرهنگي ما خود را با انفجار بيرون ريخت. و چه چيزهاي آموزنده اي بيرون ريخت. ۲- قبل از اين م.م. در نوشتهء معني اسامي، و ليلي در جواب به عليرضا گوشه هائي از ترکيب اين "روشنفکري" را نشان دادند. اما اين بار ابعاد بسيار وسيعتري نمايان شد. از جمله: روش مقابله - امروزه همه ما متوجه تهديدات و روش تهديدات بين المللي رژيممان هستيم. چه رژيم جمهوري اسلامي، چه اصلاح طلب و چه اين نمونه روشنفکري ما از هشدارهاي تهديدآميز براي رسيدن به خواست خود استفاده ميکنند. هر سه خود و دستهايشان را پاک از خون معرفي ميکنند و هر سه تهديد به خشک و تر و با گناه و بي گناه سوختن در صورت برآورده نشدن خواستشان ميکنند.آيا اين همگوني فرهنگي ريشه در دين ندارد؟ اگر نه پس در چه چيز مشترک دارد؟ ۳- فرمول يکباره و براي تمام عمر: چهارچوب سازي و چپاندن همه چيز و همه کس و با هر نوع تضادي در همان چهارچوب. اينجاست که هر مخالف ــ من و يا روش برخوردم ميشود شاهنشاه آريامهر، سعيد امامي، يا لا اقل مجاهدين و در هر حال رذل. آيه پرست تنها ميتواند آيه توليد کند. ما بيخود خود را به غربيان مي چسبانيم. ما با دموکراسي حتي پس از سالها زندگي در غرب حتي آشنا هم نميشويم، چه رسد به شناختش. هنوز در انفجارر مذکور موادي به بيرون ريخته که قابل نگرش هستند. فرستنده : م.م. تجسم رقص مرگ هزار و چهار سد ساله: آيا سلول مغزي سالمي بجا مانده؟ در مملکتمان و داستانهاي ما هميشه نقش ميمون، بخصوص از نوع انتراش نقش برجسته داشته. ميتوان تصور کرد که هنوز هم حداقل در نواحي دور و نزديک حضور خود را حفظ کرده باشد. لذت ما از ديدن رقص اين حيوان، ارتباط تنگاتنگ با روحيات ما دارد.چه چيز در ما اين ارتباط کهن را با ميمون_ رقصان پيوند ميزده که هنوز هم همچنان جان سختانه پابر جاست؟ آيا رقص دائمي خود را در حيوان رقصان مي بينيم و بخصوص وقتي روي سر ميرقصد؟ چرا اينچنين از ديدن اين رقص نشئه بما دست ميدهد؟ ديگران خود ميرقصند وبا مصرف انژي خود بوجد ميآيند، اما ما از رقص_ ميمون لذت ميبريم. موجودي غير از خود ما. آيا اين به معناي اين نيست که ما در عين نشئه شدن از رقص اين حيوان، او و رقص اش را از خود جدا ميدانيم و از ديدن رقص خود در رقص او و يا خود در او طفره ميرويم؟ صاحب انتر مواظب است که انترش هرچه بيشتر منبع درآمدش باشد.بهمراه رقص_ حيوان، آواز ميخواند و تنبک ميزند.او اصلأ فهمي از سلول مغزي ندارد.نه مغز انسان و نه از آن حيوان.او تنها بدنبال مصرف حيوان و درآمد خود است.ارتباطش با حيوان و تماشاچي از نظر او غلبه به هر دو است. بخصوص در اين بازي تماشاچي بايد نشئه شود. ارتباط تماشاچي با حيوان ارضاء احساس دروني خود در رقص اوست. وجد حاصله از اين تماشا، خود گوياي تنگاتنگي اين ارتباط دروني است.پولي که به دلقک ميدهد هم شکر گذاري است از او بعنوان برآورنده شادي از تخليه رواني خودش. آيا اين رقصاندن و رقصيدن ما از اسلام و در سلام که تاريخ هزار و چهارسد ساله دارد نيست که هم از آن لذت روحي ميبريم و هم خارج از خود و الهي ميدانيمش؟.رقص مرگ طولاني که در هنگام انجام آن بر روي سر، اگر سلولي را سالم گذاشته بود، آنرا بازتاب خود ميفهميديم؟ و چون او را بازتاب خود نمي فهميم، اصولأ نميخواهيم خودمان را بشناسيم؟ فعلأ که هنوز غلبه کننده، صاحب تام الاختيار ما، اوئي که والاتر از خود قرارش داديم،همچنان ما را ميرقصاند و تا حدودي هم دنيا را.و چه وجد وافري از رقص خود ميبريم! فرستنده : Alireza Hi. excuse me but the writing of Mr malakut, child of cultural revolution in Iran ( Mr Soruch products) is not at all worthy, that is only playing by using the words, i didn´t undrestand his views however, and i don`t undrestand too his defintion of his beliefs, although such beliefs has brought good oppottunites for such people in Iran, i ask Mr Malakut, how he got his degree how? and if i could do so as an iranian not muslim and which barriers for the people such him has no meaning in their ways, he lives in England and he is an typical closed mind opporunist, and that is my right to tell that because such people are the only persones who are satisfied with such system and what happend in Iran before years , i kiss the hands of an heroin adicted person who is free of such things in his life in Iran but i don´t like at all such persones such as malakut, have nice times Alireza در پيرامون "ماهيت و اهداف طرح روحي" نويسنده: هـ . مهرپور روزنامهء کيهان ايران، بار ديگر حربهء حملات ناجوانمردانهء خويش را متوجّه جامعهء بهائي ايران کرده و به بهانهء افشا "اهداف طرح روحي" در شمارهء 18615 موّرخ 22 شهريور 85 (13 سپتامبر 2006) خود اتّهاماتي بي اساس به پيروان اين آئين وارد کرده است. اين روزنامه که پيشتر نيز در طيّ مقالاتي متعدّد آنچه را بهائي ستيزان از گذشته هاي دور و نزديک در ردّ و طرد اين ديانت گفته و نوشته بودند تکرار کرده بود (از آنجمله انتساب آن به سياستهاي روس و انگليس و ... (مخدوش کردن حقايق چون دعوي دشمني بهائيان با اسلام و فقدان اصول و مباني اخلاقي در بين آنان و ده ها تهمت و اتهام ديگر که با هيچ عقل سليم سازگار نيست ) حال ظاهراً مطلب تازه و بدعي براي حمله به اين آئين پيدا کرده است و طرح آموزشي روحاني جامعهء بهائي را که اکنون در سراسر جهان اجراء ميگردد و به تصديق خود کيهان سرچشمه و منشأ آن از جامعهء بهائيان کلمبيا در آمريکاي جنوبي است را بهاتهء نگارش مقاله اي مشحون از مطالب غرض آلود و اطّلاعات ناصحيح قرار داده است. چون خوانندگان احتمالاً با طرح آموزشي روحي آشنا نيستند لذا مختصراً يادآور ميشود که حدود 2 دههء پيش بموازات گسترش سريع آئين بهائي در آمريکا لاتين جمعي از مطّلعين بهائي و کارشناسان رشتهء تعليم و تربيت در کشور کلمبيا بطور آزمايشي يک سري کتب آموزشي در بارهء تاريخ و تعاليم و فلسفهء امر بهائي تأليف کردند که در آن موضوعاتي چون خداشناسي، حقيقت انسان و بقاء روح، مبادي مشترک اديان، اصول اخلاقي و روحاني ديانت بهائي و مختصري از تاريخ حيات حضرت باب و بهاءالله مطرح شده و توضيح داده شده است. افزون بر اين ضرورت تفکّر و جستجوي مستقّل و آزاد حقيقت و اهميّت آموزش و پرورش صحيح روحاني اطفال تأکيد گرديده است. اين سري از کتب و دوره هاي آموزشي چنان موفقيّت آميز بود که بزودي نه تنها در ساير کشورهاي آمريکاي لاتين که هزاران نفر بهائي بومي دارد مورد استفاده قرار گرفت بلکه تدريجاً در سراسر جهان بهائي و يقيناً در بيش از يکصد کشور توسعه و تعميم يافت و در هريک "مؤسّسهء آمورزشي" تأسيس شد که در ايجاد و تکميل اين دوره هاي آموزشي اقدام نمايند. فلسفهء ايجاد اين دوره ها يا حلقه هاي آموزشي اينست که پيروان آئين بهائي حقائق ديني را بطور تعبدي و تقليدي نپذيرند بلکه بر حسب آموزهء مهمّ و روحاني بهائي هر فرد بالغ وظيفه دارد که شخصاً در کسب علم و عرفان و حقيقت بکوشد و مطالب ديني را با فکر و انديشه و خرد بياموزد. اين است اساس فرهنگ ايماني و روحاني ديانت بهائي که از بدو ايجادش همواره مورد نظر و توجّه بوده است. اصولاً تعليم و تربيت در امر بهائي مقامي والا دارد و جزء اساس تعاليم اين آئين است. بيش از يکصد سال پيش بهائيان در ايران اقدام به تأسيس مدارس کردند و در بيش از 40 شهر و قصبه اين مدارس برپا شد معروفترين آن در طهران بود که بنام مدرسهء تربيت (بنين و بنات يعني پسرانه و دخترانه) در طي دهها سال خدمتش هزاران دانش آموز را پرورش داد که هريک بعدها در رشته هاي مختلف علوم و فنون خدمات نماياني به ميهن عزيز خود کردند. اکنون هم که به لطف و عنايت حکومت اسلامي درهاي دانشگاهها و بر جوانان بهائي بسته است باز با همت خود بهائيان مؤسّسهء آموزش عالي بهائي براي تعليم فنون و علوم به دانشجويان محروم ولي مشتاق تحصيل بهائي تأسيس گرديد که متأسّفانه آنهم با يورش و حملهء بهائي ستيزان تعطيل شد. اکنون نوبت دوره هاي آموزش روحاني مشهور بروحي رسيده که هدف اتّهام و حمله قرار گيرد و تهديد به تعطيل شود. بايد از دست اندرکاران اين اقدامات ضد بهائي که آنرا مبارزهء فرهنگي با "فرقهء ضالّهء بهائيت" مينامند پرسيد که اگر جوانان بهائي به تحصيل مسائل روحاني و معنوي در محيطي خالي از آلايشهاي رائج بپردازند و شيوهء خدمت و محبّت به نوع بشر از هر قوم و مذهبي را بياموزند چه ضرر و چه تهديدي متوجّه جامعه خواهد شد؟ آيا پرورش چنين جوانان تقويت روحيهء ايثار و ايمان و علم و عرفان در طبقهء جوان موجب خطر است يا باعث بروز استعداد و شکفتگي احساسات روحاني آنها است. اگر اجراء "طرح روحي" زيان داشت چگونه است که مقامات بيش از يکصد کشور جهان که اين دوره هاي منظم آموزشي در آن در جريان است آنرا تصويب و تأييد کرده اند و حتّي مجريان آن مورد تقدير و تشويق قرار گرفته اند ولي در ايران اين طرح از نقطه نظر کيهان "توطئه اي جهت فريب" مسلمانان شيعه و تبليغ گسترده مخفيانه در جمهوري اسلامي تلقّي گشته است؟ اگر نويسندهء مقاله اين شهامت را بخرج ميداد و از کتب در دسترس "روحي" لااقل چند جمله و يا فرازي که به زعم خود مضرّ به مصالح ايماني "مؤمنين" است نقل ميکرد و آنگاه قضاوت در بارهء حُسن يا قبح، صحت و يا کذب مطالب را به خوانندگان واگذار ميکرد يا خرد و منطق بيشتر توافق داشت تا تکرار الفاظ و کلماتي چو ن تبليغات مثبت و منفي فرقهء ضالهء بهائيت و امثال آن که با کمال تأسّف کيهان بطور مستمر و مدتّها است اصرار در انتشار آن دارد تا آتش نفرت و کينهء مذهبي را بين عامهء مردم نسبت به پيروان بزرگترين اقليت مذهبي در ايران "بهائيان" تيز تر کند . هر ناظر کنجکاو و فرزانه مي پرسد که اگر آئين بهائي و آموزهاي روحاني و جهان شمول آن اينقدر خطرناک است که روزنامهء "وزين کيهان مرتباً در بارهء آن قلمفرسائي ميکند (بدون آنکه حقّ دفاع و توضيح دعاوي مطرح شده را به بهائيان بدهد) پس چگونه است که در قاطبهء ممالک جهان بهائيان آزادانه در نشر تعاليم خود اقدام مي کند و کتب و مقالات آنان بدون هيچ مانع و رادعي چاپ ميشود. تقريباً در هر کشوري از کشورهاي جهان مؤسّسهء انتشارات بهائي دائر است و در بسياري از ممالک اروپا و آمريکا و استراليا و هندوستان مدارس عالي و آموزشگاههاي بهائي و هزاران دانشجو را مي پذيرد بدون آنکه مقامات فرهنگي يا دولتي ممانعتي ايجاد کنند در سازمان يونسکو و کميته هاي اجتماعي و اقتصادي سازمان ملل متحد بهائيان نقش فعّال دارند، کرسي مطالعات بهائي در چندين دانشگاه در شرق و غرب علاقمندان به پژوهش و تحقيق تاريخي و ديني را تعليم و تدريس مي کند. از آن ميان در کشور ايران که زادگاه و مهد آئين بهائي است محدوديت ها و گرفتاريهاي روزافزون دامنگير دانش آموزان بهائي ميشود و آنان را از تحصيل و آموزش محروم ميسازد. آيا اين سياست با اصول حقوق بشر که در منشور جهاني مصوب اکثر ممالک سازگار است و حتّي آيا با روح حقيقي اسلام که بر اصل تساهل و تسامح و تأکيد بر کسب علم است مطابقت دارد؟ پاسخ اين سؤال را به عهدهء نويسندگان سرمقاله واگذار مي کنم . فرستنده : Sahand آقاي عبدي: ؛ آنکه حقيقت را نمي داند بيشور اسي و آنکه مي داند و دروغ من گويد تبهکار.؛ من نمي خواهم که قضاوت بکنم ولي هر بچه دبستاني که نوشته هاي شما را خوانده باشد مي فهمد که جنابعالي آنطوري که مي فرماييد در ارزيابي سه دين تک خدايي شما آشکارا بي طرفانه قضاوت نمي کنيد. من نه وقتش را دارم و نه باور به اينکه مثلا با بحثهاي طولاني مي شود عقيده اشخاصي مثل شما در باره اسلام را عوض کرد. روزي چند خاخام داشتند در باره وجود خدا بحث من کردند. يکيش از حرفهاي تکراري خسته شده و مي گويد که خدا انقدر بزرگ است که لازم نيست حتي وجود داشته باشد. الان من هم ميگم که صحت و قدرت اسلام آنقدر واضح است که اصلا لازم نيست وجود داشته باشد. متاسفانه درک و آگاهي شما از منشا و نياز اکثر انسانها به دين در سطح خيلي پايين است و شما مثل آنهايي هستيد که مارکس را نه خوانده و نفهميده ولي با مشاهده عملکرد سربازان بيسواد و عقده اي پول پت موضع شديدا ضد مارکسيستي مي گيرند. حالا بياييم و کمي ساده لوح و هالو شده و دم درازتر از دم روباهي که از زير عبايتان بيرون زده را ناديده بگيريم و قبول کنيم که شما واقعا در ارزيابي تمامي دينها بيطرفيد. سئوال من اينه .چرا شما تا بحال حتي نيمچه مقاله اي بر عليه انجيل عتيق و جديد و اعمال زشت وجنايتهاي فراواني که پيروان اين هر دو دين مرتکب شده اند ننوشته ايد.؟ حالا فرض کنيم که محمد صدهابار بيش از آني که شما ادعا مي کنيد گردن زده . مگر دوران تفتيش عقايد و جنايات هولناکي که قرنها در سرزمين هاي همين مسيحييان مترقي شما کارهاي روزمزه بشمار مي امده را نمي دانيد.؟ چرا دور بريم. در همين چند سال اخير وسعت و عمق جناياتي که کشيشان مترقي شما با آگاهي کامل واتيکان بر عليه بچه هاي بيدفاع و بيگناه مرتکب شده اند که مو را بر بدن هر انساني سيخ ميکند را نمي نويسيد.؟ تازه امکان اين هم است که روزي متوجه شويد که همه اطلاعات و دانسته هاي شما در موضوع اسلام و شمشير کشي هاش صحت نداشته و اينهمه وقت را الکي بهدر داده اي. ولي نمي توانيد درستي جنايات آزارهاي جنسي کودکان را رد کنيد. در صدها دادگاه امريکا صحت اين جنابات ثابت شده. آقاي عبدي: شما هر چقدر هم که بخواهيدنيت باطني تان را استتار کنيد آنقدر مدرک جا مي گذاريد که حتي نا اگاه ترين افراد هم دم روباه زير عبايت را نمي توانند ناديده بگيرند. فرستنده : Sahand من ان پيام بالايي را در زير نوشته شما در راديو زمانه درج کردم که انگار فرستاده نشد. زيرا که رسيد پيامم را گزارش نداد. از آنجايي که به حقبقت بالاتر از هر چيزي ارزش قائل هستم و از آنحايي که فکر مي کنمجنابعالي حتي يک صدم حقيقت را بيان نکرده بوديد . خواستم که يادآوري کرده باشم. اين را هم بايد اضافه کنم که بنده کارمند وزارت کشاورزي هستم که در بخش دفع آفات نباتي و ريشه کني قارچ هاي مسموم وظيفه دارم که کارم را به طرز احسن انجام دهم. فرستنده : Sahand از دوستان عزيز و گرامي ام اقايان فضول و م.م خواهش مي کنم که چند اشتباه تايپي مرا اصلاح کرده و تصحيح شده اش را همينجا درج کنند. از زحمات شما دوستان بينهايت ممنونم فرستنده : آقاي کلانتري عزيز: من به سايت شما مراجعه ميکنم براي تبادل نظرات. اصلأ هم بدنبال درس اخلاقي دادن به شما و کس ديگري نيستم. من محيط پر تشنج و نا امن به اندازه کافي دارم و در خانه خود آرامش جستجو ميکنم. شما بنا به شرايط خانه خود که گوشه اي از خانه من هم شده چند روز پيش قراري گذاشتيد. از آنپس ورود به اين خانه بدون رعايت مفاد قرارتان بوسيله شخص مورد قراردادتان ، بمعني چيست غير از آشوب و سرقت؟ من وارد خانه اي که حد اقل امنيت را نداشته باشد نميشوم. آيا پيامهاي فوق را حذف نميکنيد؟ فرستنده : Sahand آقا و يا خانم بينام: اگر اينهمه تشنج و آشفتگي در منزلتان داريد. آيا عاقلانه نيست که اول مسائل نزديکتان را حل کرده و بعدا اگر انرژي اضافي باقي ماند اداي صدام حسين کوتوله را در آوريد.؟ آيا بحز به به و چهچح و القاب استاد مخلصيم و چاکريم و و و ما هر چه بگيم اعصاب ضعيف شام را به ارتعاش در من اوريم.؟ آخر کجاي پيام من توهين و فحش توشه که جنابعالي و يا سرکار خانم پيشنهاد خفه کردنش را مي کنيد. اگر ذره اي حالم گرفته بود بهانه کرده و به وضع اسفناک شما گريه ميکردم. فرستنده : Sahand راستي هيچکس دنبال شما سبد گلابي نفرستاده که به اينجا تشريف بياوريد فرستنده : Alireza Mr Abdai, when will the third part of talking with Mr Dustdar be published? thanks Alireza فرستنده : Dear Sahand. I don´t undrestand your writings, you tell the people that they don´t undrestand Islam and they don`t see the many similar problmes in other Ideologies or religions in the world, i don`t undrestand why that is so, if man tells , in Iran there is no human right, then man hears " why don`t you see the jails of USA and the problems of other countries, " then don`t you see in that a paradox to prove something or bane to be questioend someting by refering the other things? it is really comic, if i say we can see an apple you tell didn´t you see an orange? you have your beliefs, the other people try to open that without any importance that the beliefs belonge to somebody or Million Peopole ..and if the beliefs belong to people and man may not to open them then we have an psycological subject, and man can ask what means the beliefs without existing in a human, if man write to you, what is your beliefs and what is your defintion of your religion , you have nothing to tell and you write that you choose taht and man has this feeling because of the need and in the case you write about that you compare always with other things, maybe the others want to open that, nobody has no right to talk about Islam? or if he may, may not reject that or he must be a believer ? if you want to talk with such people you should bring at least your definitions and not paradoxal by comparing or talking about methods, therefor i asked simpely what are your beliefs and denintions,also you can not tell a person , you judge about a religion personally, if there is so, we have nothing with that to do, it is the same , if you write about other religion, nobody can tell you too, you are muslim therefore you see so, we read only what somebody tells or writes and we don´t know eachother, have nice times, Alireza فرستنده : ليلي عليرضاي عزيز: من هر گونه حقي را به تو ميدهم که از اپورتونيزم در کل، و در جزء از آنِ داريوش محمدپور رنج ببري. آنجا که هدف توجيه کننده هرگونه وسيله ايست، جائي براي انسانيت(آزاد بودن) نميگذارد و اخلاق، آنچه که تو به آن باور داري، تا آنجا که در مقايل دوروئي و چندروئي فرصت طلبان حاضري دست هروئيني ببوسي، درپيشگاه. واقعيت و تاريخ نقش ناچيزي داشته. در مورد ما، و جامعه مان تقريبأ صفر( خوشبختانه گنجي متوجه اشتباهش شد ودر ديدار با رابرت بلا دست از سر کانت برداشت) تو خود يکبار حقيقت ازلي ابدي ما را تاريخي خواندي. گر چه به پايگاه اجتماعي اش در نوشته ديگرت (سروش و سروش ها) اشاره کوتاه ديگري ديدم. تاريخي بودن اين اپورتونيسم در روش اعمال قدرتمان هم مجوز شرعي و بحساب ما قانوني دارد. مگر نه اينکه پيغمبر ما در هر دوره آيه هاي مخصوص همان زمان و بنا به مشکلات همان مکان دريافت کرد؟ مگر اين آيه ها ضد و نقيض نيستند؟ مگر هدف که قدرت بود،حتي خداي او را متناقض و بي چهره نکرد؟ مگر ميشود از پيروان حقيقتي چنين متناقض انتظار داشت در شرايط متفاوت از قسمتهاي متناقض گفته هاي خداي متناقض، براي رسيدن به اهداف دنيوي شان سود نبرند؟ مگر محمد خود در يک زمان از هر دو حربه تزوير و شمشير (مثلأ در مورد قبيله ابوقريظه) استفاده نکرد؟ حالا هم که "مدرن" شده ايم همان دو حربه را که البته قبل از ما خود خلفاي راشدين و بني اميه و بني عباس و غيره بکار بردند بکار ميگيريم. سروش که يکبار بزرگترين ضربه را بعنوان بازوي شمشيري ولايت فقيه به دانشگاه زد، اکنون که مافيا به بازي نميگيردش، يک لا قبا(اسمي که به خود گذاشته) پس از "نقد خلافت و ولايت فقيه"، دموکراسي را در تشکيل شوراي مسلمين ميفهمد.ايراد که ميگيرد اينست که مجلس شوراي اسلامي نبايد از طريق شوراي نگهبان از فقيه فرمان برد، بلکه "دموکراسي" يعني فرمانروائي شوراي مسلمين. اين است آن خلأ آفرينندگي که غربيان دموکراسي آفريننده دارند و ما مخلوقات گوش بفرمان آفريده شده، مسخره ترين کاريکاتور آنرا بخورد خود ميدهيم. مهم نيست که سروش چند بار معلق "دموکراسي" مآبانه بزند، اين گربه هميشه با چهار دست و پا بزمين ميرسد. فرستنده : م. ا. آقاي سهند قول داده بودند که ديگر وارد سايت نيلگون نخواهند شد. آيا اينقدر خوشبخت بودم؟ اشکال تنها در اين نيست که او مسلسل وار اظهار نظر مي کند، اشکال در اين نيز است که او خود را موظف مي داند که در هر موضوعي اظهار نظر کند. از دازاين هايد گر، لاکان: "چند کيلو": تا مارکس و... بهتر است که ايشان در سايت خودشان هر چه مي خواهند نظر بدهند و ما را به حال خود بگذارند. پيشتر از پاسخ ندادنتان سپاسگزارم. فرستنده : dear Leyli i think that man does not need to discuss about the Sorush and Sorishiun . i wrote that because i see how such persones and his views will be important by their relationships, and nobody asks who are these persones aand how are their views, man can read their weblogs or their CV , however if somebody has graduated after revolution in Iran , then he knows the history, Outside of Iran is something els, in Iran Universiity they can seem so differntly , but i see how the got ethickets of these people gives the possiblity to read and discuss such absurd, i think that the cultural revollution in iran and also the system of there has cleared the future of Iran, these people are the iranian students in sociological subjects and they have the possiblity to have power in the future by their Ethickets, such as many militants in Iran who are now dr , Dr Rezai, Dr Dr all and they are the professores in the universities, have nice times Alireza or www.2tartaros.blogspot.com, Germany فرستنده : Alireza you can read the last article of Mr malakut about self development and Islam development, it is an honesty writing without knowing how that is ill and how can man be so closed mind and with great satisfication with that, and how you told its root is really deep, however,,,but don`t lost your time with that, . Alireza Alireza فرستنده : ليلي مرسي که وقتم را آزاد کردي. فرستنده : سيد.ا.محمدي با سلام باز اين ليلي خان افاضه فرمودند و اين بار فرمودند كه آيات قران نقيض يكديگر هستند .لابد ايشان تحقيق نموده و اين چنين ابراز عقيده مي كنند ولي ظاهرا ايشان از معناي تناقض خبر ندارند. يك سري به كتابهاي منطق بزنند و بدانند كه تناقض به چه معناست و بعد اگر يك آيه و فقط يك آيه پيدا كردند كه با آيه اي ديگر تناقض داشت آنوقت بر همه ما مسلمانان فرض عين است كه اين دين را كنار بگذاريم. عزيز من چرا بي انصافانه قضاوت ميكنيد.انصاف علمي چيز خوبي است. با اين حرفها عرض خود مي بريد و زحمت ما مي داريد. گلدزيهرش اينگونه قضاوت نمي كنه كه شما داريد قضاوت ميكنيد. ايزوتسو ،ماير،و تمام قرآن پژوهان اينگونه قضاوت نكرده اند. حتي سلمان رشدي اش با آن آيات شيطاني به اين صورت قضاوت نكرد. من نمي دانم شما از چه جايگاهي حرف مي زنيد؟ اندكي متواضع باشيد و اين تعليم قرآني را به جان بنيوشيد: "دشمني با يك قومي سبب اين نشود كه در مورد آنها به بي عدالتي رفتار كنيد،عادلانه برخورد كنيد كه اين به تقوا نزديكتر است" فرستنده : ليلي آقاي محمدي: امکان همصحبتي و تبادل نظر احتياج به حداقل نظاکت دارد. دفعه قبل وقتي بشما يادآوري کردم که مسلمان مومن در جامعه کنوني ما حقي براي نظر مخالفت بديگران، بخصوص به زنان نميدهد، نوشتيد اينطور نيست. البته همانجا هم مرا "ليلي خان" خطاب کرديد. هنوز من امکان اشتباه نوشتاري اي برايتان منظور کردم. اينبار واضح است که عليرغم کليه شعارهاي فريبنده قبلي، اصولأ در تصور شما نميگنجد که من بعنوان زن نظر غير متداول داشته باشم. فرديت و فکر پيشکشم. البته اين بمعني دادن اين حق به مردان از طرف شما نيست. شما بارها شخصيت هاي با جنسيت مردانه را نيز ترور شخصيتي کرده ايد. براي من خيلي راحت است آيه هاي متناقض را برايتان رديف کنم. اما اين کار را زماني ميکنم که همانطور که نوشته هاي من بشما، به شخصيت فرديتان توهين نميکند، شما نيز اين روش را رعايت کنيد :ازتوهينهايتان قبل از برخورد نظرهايمان پوزش بخواهيد. هم از من و هم از ديگراني که مورد توهينهاي شما بودند. اين شرط من براي جواب دادن به شماست. فرستنده : Alireza agar tanaaghoz dar aayeh nadaarad tanaagoz dar pazireshe anche aanjaa neveshte shodeh vojud daarad, aayaate besyaari vojud daarand ke mosalmaan anhaa ra be eghetezaaye zamaan aknun nemipazirad, agar dara ayaat tanaagoz nemiyaabid be khod roju konid, Alireza فرستنده : hahaa salman roshdi baa aan ayaate sheytaani, jenaabe Mohaajeraani az shomaa Mosalmaanaan dar inbaareh dar ketbaashaan mofasal ghalam zadeand, فرستنده : fekr konam aval loghate Ma mosalmanaan ra hal konid ya yek tasvire dorost hesabi az khod va tamaame in ghazaaya bedahid, joz aan bebakhsid vali joz yekseri tanaaghozaaate bimaarguneh nesbet be shomaa az suye kassaani ke nesbat be in MA talogh nadaarand dideh nemishavad, ehteraam be aanche ke az aan nesbta be hazfe mojudyate aadamhaa eghdaam migardad niz manaai nadaarad , lotf befarmaaid in maaye mosalmaniyetaan ra dar in jamyate maa ebtedaa hal konid ya tamaame nanghaaye aan raa ham bepazirid joz in fagaht yek tasvire khandeh daar khahim daasht, khosh baashid فرستنده : م. م. آقاي عليرضا: اگر اشتباه نکرده باشم هر سه پيام از شماست. سلام. تضادهاي گروه هاي اجتماعي متخاصم، از دين و تضادهاي دروني اش هموار بهره برده اند و ميبرند تا به اختلافات خود که اکثرأ خونين شده و ميشود اسم شاخه و نحله بدهند. هر يک از آنها خود را محق و ديگري را منسوخ ميداند. در واقع همگي بهمان اندازه مسلمان اند. در اسلامِ طالبان و خميني و مثلأ گنجي وملکيان و غيره شکي نميتوان کرد. اما هريک با پايگاه اجتماعي متضاد خود قسمتي از دين را برميگزيند و بقيه را کنار ميزند. اولأ اين فرقه ها بدليل منافع متضاد نميتوانند يکي شوند. ثانيأ اصلأ نميشود بيکي از اين نحله ها و "گفتمان"اش معتقد بود وسرچشمه متضاد درونش را ديد. براي ديدن هر چيز، مثل ديدن خود بايد از آن فاصله گرفت و نه از درون خودش به آن نگريست. خب مي بيني که نميشود از اينها خواست که حرفهاي خود را يکي کنند. اينها گروههاي رقيب را اصلأ مسلماان نميدانند. فرستنده : . تضادهاي گروه هاي اجتماعي متخاصم، از دين و تضادهاي دروني اش هموار بهره برده ان gamaan nemikonam hamishe masale bahehbari, ensaane bedonbaale shenaakht raa chandaan az shenaakhte aanche ke chenaan ham moghadas shmordeh mishavad monharf konad, va in faghat abzaar saazi migardad dar inke emkaane shenaakht be ellate gostardegi vojud nadaarad va baayad be aan ehteraam gozaard va be padideye darhaale takaamol hamraahe takaamole ensaani be aan negarist ke khyli maskhareh mishavad, منافع ? be kojaa barmigardad va dar kojaa yeki migardad, manaafe chandaan ham mottezaad nistand va nemishavad hamishe baa sefate mottezaad baraaye ozvhaaye in MAA barresyash kard balke in tazaad dar barresi manaafe khod bekhod be ellate adame sheklgiri kaamele aadamhaa dar yek ideologie khod raa neshaan midahad, behamin dalil ham shaakheh shaakheh shodan raa darim va hamchnein padidehye eslaah, bargasht, tazzad va forsattalabi, maslae sevvom darhaalike hame be masaayele payeiye yek ideology imaan daarand shenaakhte aan raa ham jodaa az barresi masaayele ejtamaai tabu mikonand, benoi injaa jange religion va philosophy khod raa neshaan midahad ke hatta theology ham injaa taa hengaami ke morede soaal ghraar nagerefte shotormorgh mishavad, khosh baashid, begzarim azin bahs, benazaram badidhist va kesi ham khaanandeh tafakkore mano shomaa nakhaahad bud yaa injaa makaano emkaanash nist mamnun Alireza فرستنده : ليلي دومين پيام - آقاي محمدي: بار ديگر خواهان عذر خواهيتان هستم شما دو بار مرا ليلي خان ناميديد، با آنکه بنا به يادداشتهاي قبلي خودتان و بنا بر ادعاي خودم من خان نيستم. الف- چون خود هم خواستيد از منطق استفاده کنيم، اولين شرط: هر معلولي علتي دارد. ناميدن من با عنوان ليلي خان - دو بار- بايد دليل داشته باشد و با توجه به هشدار قبلي من به شما مبني بر احتمال ضد زن بودنتان (و نفي آن از طرف شما)، اين ظن قوي تر شده است. اين نام را شما از آن زمان بمن اطلاق کرديد که از حق خود به داشتن حق انتخاب دفاع کردم( کليه مدارک در همين صفحه و ماقبل آن موجود است). اگر دليل ديگري باعث اين معلول شد توضيح اش موجود نيست. ب: چون خود در نوشته تان اعتقاد به عدالت ابرازکرديد، اولين قدم را بر ميداريم و عدالت را اجرا ميکنيم. پيشنهاد من براي اجراي آن نه به طريق اجراي يک امر الهي( چون من خواهان اش نيستم)، بلکه حداقلي که مثبت باشد و رابطه تبادل نظرات در آينده را ممکن سازد است. من خواهان عذرخواهي شما از: يک خودم. دو: کليه کساني که در پيامهاي خود به من عليرغم اعتراضاتم ترور شخصيتي کرديد ميباشم. اميدوارم با آرامش در اين پروسه نکاتي مثل منطق و عدالت از نظر هر يک از ما روشن شود. موفق باشيد. فرستنده : سيد.ا.محمدي با سلام محضر ليلي خانم ميدانستم بالاخره اين اشتباه تايپي بنده(خان به جاي خانم) كار دستم ميدهد. و انصافا هم اين ضعف خود را قبول ميكنم كه بعد از نوشتن مطلبي حوصله ويراستاري آن را ندارم. ولي حتي الامكان سعي ميكنم كه درست بنويسم و مثلا "نزاكت" را "نظاكت"!!ننويسم.در هر حال از اين بابت از ليلي خانم عذر خواهي ميكنم. اگر نوشته هاي بنده را قبلا ديده ايد لابد متفطن اين قضيه شده ايد كه بنده اكثرا شما را ليلي خانم ناميده ام تا ليلي خان .ولي جاي بسي تامل دارد كه هر وقت اشكالي جدي بر شما وارد كرده ام از پاسخ گفتن به آنها به هر نحوي كه شده طفره رفته ايد و مسائلي را به ميان آورده ايد كه روح من از آنها بي خبر است و اصلا قصد پرداختن به آن مسائل را نداشته و ندارم. من خودم حتي در اين متنهاي كوتاهي كه مي نويسم بنا به سنت فيلسوفان تحليلي سعي ميكنم حتي الامكان واضح و ساده بنويسم ولي نميدانم شما چرا بنا بر پيشفرضهاي ذهني خودتان مطالبي استنباط مي كنيد كه اساسا ربطي به موضوع ندارد. مطلب بعدي اينكه بنده در اين جا هيچ كسي را ترور شخصيتي نكرده ام و اگر منظور شما آرامش دوستدار است نوشته هاي بنده به وضوح حاكي از اين است كه بنده فقط به نوشته هاي ايشان و طرز فكرش كار داشته ام. و البته يك جايي نوشته ام كه آرامش دوستدار نه آرامش دارد و نه دوستداري.و اين را بنا بر نوشته هاي خود دوستدار كه چگونه با مخالفانش برخورد مي كند نوشته ام .ببينيد باز تكرار ميكنم كه اشخاصي مثل محمدرضا نيكفر هم در بسياري زمينه ها چون دوستدار قلم ميزنند و مصاحبه مي كنند. اما شما مصاحبه هاي دوستدار را با نيكفر از حيث علمي بودن و رعايت ادب علمي يكي مي دانيد؟ و اشكالات ديگري كه قبلا وارد كرده ام و ديگر نمي پردازم. فرستنده : ليلي سومين پيام.آقاي محمدي انتظار عذر خواهي دارم. از شما صريحأ درخواست دارم که از اهانتهاي خود عذر خواهي کنيد. نه هيچ انتظار علمي و نه هيچ صغري کبري. من سعي وافر دارم که هيچ چيز را مطلق نکنم. اين براي من که در فرهنگي مطلق گرا زيسته ام، خود به اندازه کافي مشکل هست. يعني اينکه ميدانم حد اقل بطور نسبي نمي فهمم. يا مثلأ بطور نسبي غلط حرف ميزنم و مينويسم. نوشتهء شما در باره کلمه "نظاکت" و "نزاکت" کاملأ درست است و من توجيحي برايش نمي يابم بغير ازعدم سعي بيشتر (تنبلي اي که به بي احترامي به زبان برايم تعبير ميشود. خطا برايم نابخشودني است و راهي غير از جبران ندارد) زماني حروفِ در جوار هم مخلوط ميشوند. اينجا اشتباه حواس مطرح هست و از نوع ديگر. گر چه بي دقتي است ولي بي سوادي نيست. ممکن است وحشتناک باشد. مثل اينکه من مثلأ آقا را آغا بنويسم. - شما م.م. را در همين رابطه به بي سوادي محکوم کرديد. لطفأ معذرت بخواهيد يا اعلام کنيد وقتي خودتان دو بار خانم را خان مينويسيد از ايشان بي سوادتريد.(گر چه براي من سواد معناي ديگري ميدهد و باز هم نسبي است). آقاي دوستدار تنها فردي است که فرهنگ ما را به نقد و چالش کشيده. ايشان نقد خود را باز گذاشته و خود هم گفته که با آن فاصله گرفته و باز بيني اش ميکند. متفکر با ارزشي که فهم خود را حتي براي خودش مطلق نميکند. نوشته هاي ايشان بسيار براي فهم ما سخت است. اگر من از خودم بگويم مطالب يک خطي اي بوده اند که گاه دو روز زور زدن احتياج داشتند تا فهميده شوند. هنوز من تنها ميتوانم از آشنائي به فهم پاره اي از آنها "ادعا" داشته باشم و نه فهم. يک چيز را گمان کنم که "فهميده" باشم و آن اينکه خود را جدي نگيرم. تازه من قبل از مطالعه اين نوشتجات بحساب خودم مطلق گرا نبودم. تمام اين اطلاعات را براي اين نوشتم تا با تصوير وضعيت دردناک خود، مضحک بودن مطلق گرائي را مجسم کنم که ادعاي فهم دوستدار و رد ايشان را دارد.من بارها به شما هشدار دادم که نوشته هاي ايشان را نخوانيد. - براي آقاي دوستدار هيچ چيز طبيعي تر از اين نيست که شما او را نفهميد. او درست همين را نوشته. براي من اما اين گنده گوئي شما قورت دادني نيست. اين ربطي به تعصب ندارد. تا زماني که حتي يک جمله ايشان را نفهميده باشيد و نتوانيد نقد کنيد، گفته هايتان بمعني عدم فهم من است. لطفآ صريحأ از گنده گوئي خود عذر خواهي کنيد. - من نميخواهم در صداقت شما مبني بر بي اطلاعي روحتان از آنچه در باره ليلي خان نوشتيد بحث کنم. روح انسان صادق تر از خود انسان است وجدان که اصلأ براي ما محلي از اعراب ندارد. از آنجا که خود را نميخواهم جدي بگيرم عذر شما را ميپذيرم و باجدي گرفتن شما ( لطفأ دقت کنيد) و دقت در روال آينده، از آن ميگذرم. با اين هشدار که اصلأ تصور نکنيد که من خواهان تغيير عقيده ديني شما هستم. اگر از اين پس با کس يا کساني در باره دين و بخصوص اسلام چيزي بنويسم، بجاي سعي در سانسور کردن من از کنارش بگذريد. آن نوشته خطاب بشما نيست. فرستنده : man fekr konam az shomaa baabate eshtebaaheshaan ozr khaahi kardand, vaghti kesi migiyad eshtebhaah budeh va ruye kaari esraar nemikonand va ozr khaahi mikonanad kaamelan ghaabele paziresh ast, az sui eshtebaahe emlaai dar kalaamaate mokhtalef motefaavet ahamyat daarad dar natijeh nemitavaan kalameh nezaakat raa dalil shomord balke beonvaane shaahede emkaane ehstebaah zekr kard anche ishaan kami az aan estefaadeh kardeand, beharhaal man fekr mikonam ishaan ozr khaastand, inke har kas cheguneh miandishad nemitavaan be jange aan raft. darbaareh aarameshe Dustdaar, man fekr nemikonam ke u baayad dustdaar yaa aaraam baashad , aayaa in padideh akhlaaghi yek sharte ensaane andishmand baayad baashad ? inke labkahnd barlabo diplomatik chon besyaari az keshish haa yaa afraade ruhaani dar yek ideology baashim yek negaah digar be zandegist, yaa hatta harguneh moghaayese, inke Dustdaar cheguneh baa mokhaaelefaanash barkhord mikonad, shaayad man daastaanash raa nadaanam, kodaamin mokhaalef raa miguid, Sorush? man fekr konam nevshteye manteghi az aan khandeim, yaa barkhorde u dar sokhanraanihaayash, man fekr mikonam ensaane motefakker baa anhaa ke bishtar honarpishe hastnad nemitavaanad sokhani daashte baashad balke barkhordi mikonad ke be mazaaghe in afraad khosh nemiaayad va bishtar gazandeh ast, gheyre in man fekr mikonam agar naghdi bar neveshtehaaye kesi daarim baayad bar asaase tavaanaai khish be aan be pardaazim gheyre in az barchasbhaaye abzaar saaz yaa moghaayeseh faghat chizi shabihe ghoro land tabir mishavad, behrahaal dustdaar hovyat zodaai mikonad, va pazireshe aan baraaye aksare ensaan haa aasaan nakhaahad bud, az sui be ellate tamjide u az gharb, in tasavvor raa mi aafarinad ke be aan negaahi andishmand va montaghedaaneh nadaarad, inham shaayad be in dalili ast ke iraani aadat karde besyaar edaalat dar kolli bini reaayat shavad, vali aslan negaahe u be gharb nist balke u az abzaare an gaahi estefaade mikonad va moghaayesehaaye u niz nabaayad ensaaan rae be entezaare aan beneshaanad ke u aknun gharb raa be chaalesh bekeshad, aslan nabaayad ham baashad, fekr mikonam in bahse jodaai ast ke harkas mitavaanad nazare gheyre moghaayesei u raa az u darbaareye gharb bekhaahad ke lozuman ham nabaayad be aan paasokh dahad, naghde farhangi tavasote saakenaane sarzamine orupa surat migirad va gerefte va u shaayad lozumi dar pardaakhte be aan nemibinad va ensaan ham nemitavaanad in mojudyate naghde farhangi gharb ra dar zendegye ruzmareh gharb faghat josteju konad balke dar kaare andishmandaanash , vagarna jaameye dar ruzmaregi besyaar mahsule syaasathaa va eghetsaadand khosh baashid فرستنده : سيد.ا.محمدي با سلام خيلي تند رفته ايد ليلي خانم!چنان تند رفته ايد که صريحا را سريحا(دوبار اين اشتباه را تکرار نموده ايد)و همينطور توجيه را توجيح نوشته ايد. من ديگر ابدا و اين را هم بگويم که زماني مآبانه را معابانه نوشته ايد و بعد سريع آن را به زعم خودتان اصلاح فرموده ايد که مأبانه درست است. نه خواهر عزيزم اين يکي هم درست نيست بلکه مآبانه درست است. و اين حاکي از چه مي تواند باشد خدا مي داند. من ابتدا خيال مي کردم که با يک شخص اهل مطالعه طرفم و خدا را شاهد مي گيرم که فقط قصد مباحثه علمي را داشتم و مي خواستم از نظرات دوستان در اينجا استفاده ها ببرم. ولي ظاهرا با يک دانش آموز احتمالا دوره راهنمايي (چون واقعا ليلي خانم را نمي شناسم)طرف هستم. يا شايد با کسي که تا سوم راهنمايي يا اول دبيرستان کلاس رفته .در هر حال بنده از بن دندان از اينکه با چنين شخصي خواستار مباحثه بودم پشيمانم. نکته بعد اينکه ظاهرا ايشان نماينده و وکيل ديگران هم هستند و مي خواهندبنده از کساني که به زعم وي توهين کرده ام عذر خواهي کنم!! لابد اين مساله از حس نوعدوستي و ديگر خواهي ايشان حکايت دارد. در مورد آرامش دوستدار نظرم را چندين بار گفته ام و ديگر بار تکرار نميکنم و فقط به نکته اي بسنده ميکنم و آن اينکه ايکاش به جاي قضاوت در مورد فهميدن يا نفهميدن بنده مر کتابهاي دوستدار را ،خود ايشان چند ورقي از آنها را مي خواند علي الخصوص کتاب درخششهاي تيره را تا به گفته هاي بنده پي مي بردند(البته اگر بچه دبستاني قادر به فهم اين کتاب باشد). در مورد جناب م.م هم همان وقت گفتم که ابتدا به نوشته هاي قبلي مراجعه بفرماييد تا ببينيد واکنش بنده به کدام نوشته ايشان است. و اگر آن مطلب را مي خواندند مي فهميدند که حق با کيست. ظاهرا ايشان حق را فقط به کساني مي دهند که خرده حسابي با دين و ديانت دارد .اين را هم بدانيد که آقاي دوستدار تنها شخصي نيست که فرهنگ ما را به نقد کشيده است. هم قبل از او کسان بسياري بوده اند و هم بعد از ايشان هستند کساني که فرهنگ ايراني را نقد مي کنند و خيلي بهتر از دوستدار.اين را هم بگويم که بنده به هيچ وجه با دوستدار دشمني ندارم و معتقدم که متفکري صاحبنظر است. ولي اين دليل آن نمي شود که از نقد ايشان ولو در حد خودم کوتاهي کنم.با کلي عذر خواهي از ليلي خانم بايد عرض کنم با اين اندک مايه دانشي که داريد دو روز که سهل است بلکه دو سال هم زور بزنيد نمي توانيد کتابهاي ايشان را درک کنيد.موفق و مويد باشيد. فرستنده : سيد.ا.محمدي فرستنده عزيز من ابتدا تشکر ميکنم راجع به مطلبي که نوشته بوديد. ولي باور بفرماييد خواندن يک متن فارسي با املاي انگليسي کاري طاقت فرساست و اين موجب به هدر رفتن زحمت شما هم مي شود. چون من خواننده حوصله نمي کنم که آن را تا آخر بخوانم. اگر مقدور است لطف فرماييد و به فارسي تايپ کنيد.موفق باشيد فرستنده : hagh kaamel baa shomaast, fonte faarsi nadaaram baraaye in safhe , naghde farhangi dar Iran nadaashteim, farhange dini ham dar Iran taa konun naghd nashodeh, va faghat taikhnaame haaye naaghes az havaades syaasi daarim, agar kaar haai raa monaaseb midaanid bad nist bedaanim .albatte agar ejaazeye eshkaal tahlile mostaghime farhnage dini baashad, chon kolle taarikh yaa saaheb naamaani zire soaal faraaye shohrat tahlil shavand, فرستنده : ليلي آقاي محمدي: مشخص است که ما دو، ديگر برخوردي با يکديگر نخواهيم داشت. از طرف من بدليل اينکه شما پر کبکبه ايد و اين را من بر نمي تابم. از طرف شما بدليل نفهمي و بي سوادي من، و اين براي شما پذيرفتني نيست. تعجب ميکنم که کداميک از مراجعين به و يا نويسندگان اين سايت شما را به اينجا ميکشاند. البته، لابد اين پرسشها به کسي مربوط نيست، مخصوصأ ما نفهمان. توجه دو باره: در صورتي که من چيزي در اينجا بنويسم، لطفأ به خودتان نگيريد. واقعأ خطاب به شما نيست. از جواب ندادنتان متشکرم فرستنده : ق. ب. آقاي سيد.ا. محمدي لابد با "علمتون" هوش از کله محضردارهاتون هم پرانديد. بفرمائيد گوشه اي از علم را نشان بديد. ببينيم. شاخ و شانه "فهمتان" را ما تا حالا که توي "دست خالي"تون ديديم. آقا کدام نقد به آرامش دوستدار؟ مگر ورورهاي مداوم اسمش نقد ميشود؟ اين نقدها را تقديم ملکيان کنيد که اگر بقدرتي، غارتي، چيزي رسيد محضر و منصبي هم به شما بده. يا درست و حسابي يک خط از دوستدار را نقد کنيد تا قدرت علمي تون را ببينيم. شاد. فرستنده : From Mr Mohammady in previous posts اما مي خواهم نكته اي را به شما در خصوص دوستدار عرض كنم و آن اينكه آقاي آرامش دوستدار چه در كتاب درخششهاي تيره و چه در امتناع تفكر مدعاهايي كه مطرح مي كند ،بلادليل مي مانند. اصلا نيازي نيست به آن كتابها مراجعه فرماييد. همين دو مصاحبه اي كه آقاي عبدي كلانتري با ايشان كرده اند را بنگريد. مدعاي اصلي ايشان اين است كه انسان متدين نمي تواند فكر بكند تا زماني كه ديندار است. فقط زماني مي تواند كه از دين خود جدا شده و سپس به تفكر بنشيند. البته منظور از جدايي كفر به آن دين نيست بلكه نگاه بيروني و غير جانبدارانه به دين است. اين مدعاي آقاي دوستدار. اما دليلش چيست؟ اگر شما يك دليل از ايشان پيدا كرديد سلام بنده را هم برسانيد. نمي گويم هيچ استدلالي نكرده. استدلالهايي هم كه كرده توام با" مغالطه تحقير " است. و هر گونه ارائه مغالطه در يك استدلال اعتبار آن را مخدوش مي سازد. و البته ممكن است اصل اين ادعا درست باشد كه هر دين خويي نمي تواند بينديشد. dear Mr mohammadi,i didn´t read this your message before, you want to know why a religios man can not think, it is really easy, because of freedom, in believing in an ideology ( islam, and other reliogion too) you can not think freely, thinker asks always, on the other hand, not a religious man is not too a thinker always, a thinker asks but he doesn`t find the answer in many cases, but a religios man may not ask in many cases or he tells there is no reason to ask or think, simpley believing and let developing in which man believes, A reliogious man will have problems with many real things in the world to ask about them , he lives in his circle, or he will have many paradoxes in his life, but if you ask me why or where and who, you should see something around of us, in friends, familiy and in the society, we have a great problem, and man have afraid of to lost the morality too without believing in his life but if really the religion helps for a better life , really is so? and really the morality is so abstract. in europa the phiolsopher don´t criticize each other so directly such as Dustdar in some cases such as in Sorush case , Philosophers has had their probelms with the views of the theologers too, there are many problems too, but they don´´t want to concuer each other, we can choose correct or what we want to read, it is our freedom too to choose something to undrestand in our life, but many writers have criticized the society or system s too, for example , Deschner in Germany has had many problems because of his writings about churches etc, you have in every society such problems, however if somebody really wants to undrestand and think in his life, then we have had many many thinkers in the world and we have many many books to read ,in literature or in phylosophy and psychology, if man reads and thinks and learns it is someting paradoxal to believe in holy books or without asking, or don´t search definitions, i thinks that everybody then reaches the point that not believing or simpley not being more as an religios persone, it will be then comic if we tell that the human devolopes himself or religion developes himself, What i can say is that the Dustdar refers to Islam as a barrier to think and he has his examples, we have this problem in other religions too and in Islam too, and he critic in such cases the persones those have been believer and they lead the society in a religios society in a society not based on the thinking , on the not asking and many not explained things, if you mean a muslim can think then such as a not muslim, ( i don``t mean as in science as fach man), then it is your view, Alireza, فرستنده : ليلي آقاي کلانتري: در سوگ مرگ همکارانتان از دويچه وله شريکم. فرستنده : عبدي کلانتري ممنون از همدردي خانم ليلي. بايد دعا کنيم ايران به سرنوشت افغانستان و عراق دچار نشود. |