|
فرستنده
: Alireza
To
Mr Abdee.
About my last
message about Nilgoon and Malakut:
I am not at all active
in politics, and don’t waste my time more than half an hour every day for
reading the weblogs or many homepages, but I have graduated in Iran and in Germany
too and I am graduating too, but it is my duty and work to think about such
subjects as a part of life, What happened in Iran and happens too has been a
part of my life as a person who has lived there and thinks, therefore I wrote
the last message, that is all.. I will never talk with persons such Malakut,
what should I reach? That he understand? No. or man
can explain some problems by talking with such people, No. they are and have
been themselves the problems, they are in their way, and such talking are only
a theater play, if you want to declare something then you can write about such
types of persons in the society , their life, their beliefs if you may open
that, It doesn’t need a talk, but if you talk then you must get your answer at
least for your questions and may continue in an analytical thinking, not so.
In other words
what has Mr Dustdar has done in some cases.
Have nice times
Alireza
فرستنده
:
سيد.ا.محمدي
با
سلام
در
ادامه كامنت
قبلي خود
بايستي عرض
كنم كه طبق يك
تقسيم
اشياءبه دو
قسمت تقسيم مي
شوند.بعضي
اشياء هستند
كه وجودشان
وابسته به
بودن ما انسانها
نيست. يعني
اگر ما
انسانها هم
نبوديم آن
موجودات وجود
داشتند. مثل
سنگ ،گياهان و
كوهها و ... . اما
موجوداتي
هستند كه قوام
آنها و بودن
آنها ربط
وثيقي با بودن
و وجود داشتن
ما انسانها
دارد. يعني
اگر ما نبوديم
آنها نيز به
وجود نمي
آمدند. به
عبارت دقيقتر
اين موجودات
به اين لحاظ
به وجود آمده
اند كه نيازي
را از ما مرتفع
سازند. مثلا
خط و كتابت را
در نظر
بگيريد. اين
شيء مصنوع ما
آدميان است و
تا زماني كه
به آن
نيازمنديم
وجود خواهد
داشت و به محض
اينكه احساس
بي نيازي از
آن بكنيم آن را
كنار خواهيم
گذاشت.يا اگر
به همين ابزار
و آلات
تكنولوژيك
نظري بيفكنيم
به وضوح
خواهيم ديد كه
با آمدن وسايل
و ابزار جديد
ابزار آلات
كهنه فراموش
مي شوند و در
نهايت از بين
مي روند.
حال
با اين مقدمه
ببينيم آيا
پديده دين جزو
اشياء نوع اول
هست يا دوم؟
منظورم از دين
هم گزاره هاي
ديني است نه
متعلق گزاره
ها. به نظر مي آيد
كه دين از شق
دوم اشياء است
و از سنخ
موجوداتي است
كه به وجود
انسان قائم
است. يعني اگر
انساني نمي
بود ديني هم وجود
نداشت.چرا كه
مخاطب اديان
انسانها هستند
نه پديده هاي
ديگر. حال
سوالي كه مطرح
مي شود اين
است كه
همانطور كه
مردم شناسان و
پارينه شناسان
و مورخان
اديان گفته
اند بشر از
ابتدا به
اشكال مختلف
ديندار بوده
است.حال يا به
صورت آنميسم
بوده يا پلي
تئيزم بوده يا
موحد .چرا بشر
تا به حال
نتوانسته از
كمند دين رهايي
پيدا بكند؟
اگر معتقد
باشيم كه دين
از اشياء نوع
دوم است بايد
اذعان كنيم كه
بشر هنوز به
دين نياز دارد
و اين نياز تا
زماني كه باقي
است دين هم
باقي خواهد
ماند.فقط به صورت
مختصر مي گويم
كه بيشتر
نيازهاي
انسانها هم
نيازهاي
روانشناختي
است كه هيچ
امري ظاهرا
نتوانسته به
آنها پاسخ
درخوري بدهد
جز دين.نيازي
همچون احساس
امنيت و
آرامش، شادي،
اميد و مهمتر
از همه معنا
دهي به زندگي.
لازم به ياد
آوري است كه
در نوشته قبلي
بنده با تدين
شروع كردم نه
با دين و خود
به تفاوت اين
دو واقفم و
بعدا به آن
خواهم پرداخت
و همينطور به
اظهارات جناب
عليرضا كه
عالمانه نظر
خودشان را
گفته بودند
.اما
فقط لازم
ميدانم به اين
نكته اشاره
كنم كه مشكل
بنده با آرامش
دوستدار و
اضافه كنم با آقاي
عبدي كلانتري
در اين است كه
آنها وقتي با
دين و احكام
ديني مواجه مي
شوند دين را
مثله مي كنند
و جزئي از دين
را گرفته و به
كل آن سرايت
ميدهند و به
عبارت منطقيون
دچار چند
مغالطه از
جمله مغالطه
جزء و كل و مغالطه
پهلوان پنبه و
مغالطه تحقير
مي شوند.دين
را بايد در
كليت آن سنجيد
و ديد. مخصوصا
در نوشته هاي
آقاي عبدي
كلانتري اين مساله
به وضوح
پيداست.همين
نوشته
اخيرشان در مورد
جهاد در اسلام
.و جالب است
بدانيم كه بيشتر
كساني كه جهاد
در اسلام را
به عنوان
خشونت مطرح مي
كنند مخصوصا
يهوديان(به
خاطر جنگ پيامبر
با بني نضير و
بني
قريظه)واژه
قتال را به
معناي كشتن مي
گيرند . در
حاليكه قتال
به معناي
پيكار است و
نه لزوما كشتن
و اگر نگوييم
همه بلكه
اكثريت قريب
به اتفاق
جنگهاي صدر اسلام
حالت تدافعي
داشته نه
تهاجمي. كه
اين سخن رابه
وقت ديگر مي
گذارم .چون
فعلا در صدد
نقد نوشته هاي
آقاي كلانتري
نيستم.
فرستنده
:
salam, bebakhshid, shomaa kodaam bashar raa
mifarmaaid? khode shomaa ham ke be aamyat ke aan ra
mansub be digari mikonid,dochaarid, dovvom in jomleye shomaa ham baaz dochaare
hamaan moshkel ast.
ه
بيشتر
نيازهاي
انسانها هم
نيازهاي
روانشناختي
است كه هيچ
امري ظاهرا
نتوانسته به
آنها پاسخ درخوري
بدهد جز دين
matlabe digar tarjomeye shomaa az mojoduyat
dinhaaye motefaavet va dar tazaad budane anhaa baaekdigar chist, takaammole
zanjirei dar aan besyaar saakhtegist,
matlabe chehaarom
janghaaye Islam ham, yaa be ancha dar taarikh ruy daade daraan zamaan be
onvaane Islam mipazirid yaa kheyr , agar mipazirid baayad khedmatetaan arz
konam ke agar kami dartaarikh motaale konid mibinid ke hefze mojudyate innyaaze
tabii chegune tavasote janghaa surat gerefte va gostaresh yafteh ast, movafagh
baashid,
فرستنده
: Alireza
سلام.
اقاي
محمدي عزيز .
ابتدا بايد
خدمتتان عرض
کنم صحبتم با
شما نميخواهم
کاملا رنگ
گفتگو گيرد گرنه
نقض گفتار
خويش و مثال
خويش در
گفتگوي ملکوت
و نيلگون
خواهم بود ولي
چون شما را
نميشناسم
مسله اي يستن
ولي نشانه
هايي که بروز
ميدهيد
متاسفانه از
انگونه است.
نياز شما به
موصوف کردن
افراد به صفتي
انچناني قابل
توجه است
همچنان که در
پيش انرا
انجام داديد و
باعث رنجيده
شدن ديگري گشت
و شما انرا به
اشتباه
املايي نسبت
داديد. صادقانه
بگويم من
اينگونه بيان
را در نوشتار
شما ميبينم.
عالمانه اگر
خويش به ان
ادعايي نکرده
باشم از
همينگونه
بيان توسط
شماست. من مجبورم
با روش خودتان
کمي بنويسم که
اصلا به اينگونه
نوشتن تمايل
ندارم.
نوشته
ي شما از همان
عاميت که به
ديگراني نسبت
ميدهيد دچار
است گرچه
نوشته اي شما
را صادقانه
ارج ميدهم چون
در فهم نوع
درک من از نوع
برداشت
سخننان شما
کمک کرده است
و تا انجا که
حالت غالبيت
نداشته باشد
به ان ارج
ميدهم. کدامين
بشر را اشاره
ميکنيد.؟ ايا
مسئله بت
پرستي هم شامل
حال تدين
ميگردد و اين
اغاز دين و يا
در خصوص اسلام
از چه زمان ان
موجوديت بشر
صورت گرفته
است؟ شما
تکامل زنجيره
اي در پيدايش
دين ها ميبينيد؟
و اگر اين ديد
شماست چرا
صاحبان دين هاي
ديگر که در
صدر اين تکامل
قرار ندارند
اينگونه
نميبييند و
اگر اين تکامل
به گونه اي
ديگر است
چگونه است ؟
مسئله ي تضاد
ميان دين هاي
موجود چگونه
است يا مشکل
راسياسي
اجتماعي ميبينيد
که انسانهاي
صاحبان دين
هاي ديگر امکان
دستيابي به
دين ديگر را
ندارند؟
مسئله ديگر
مسئله نياز به
دين و اشاره ي
تاريخي ان به
عنوان دليل
ميباشد. اين
سخن شما بسيار
عاميانه است
که دين تنها
منبع سيراب
کننده ي نياز
هاي نامبرده ي
انساني است
ابتدا از تدين
سخن ميگوييد و
بعد با دين را
اثبات ميکنيد
بسيار جالب
است. شما
مينويسيد دين
را د ر جز بررسي
کرده اند و به
کل عام داده
اند. اين کليت
کجاست و چه
اندازه اي
دارد ايا در
حال گسترش
دايمي است که
حق بررسي
هيچيک از
مراحل تکامل
ان را نداريم.
يا اصلا شناخت
کلي انرا هم
امکان ناپذير
ميدانيد.
بررسي جزيات
درون ان هم که
اگر صورت
ميگيرد نبايد
به عنوان دين
ذکر شود. خب پس
تکليف چيست.
فقط احترام و
باور؟
من
نوشته ي اقاي
عبدي را هم
درباره ي جهاد
در اسلام
نخوانده ام در
نتيجه چيزي هم
نميتوانم بگويم.
ولي در باره ي
تاريخي من فکر
ميکنم بايد اجازه
داشته باشيم
همه ي ابعاد
ان را ببينيم.
اگر کسي جزئ
نه چندان
مناسب از نظر
شما را بررسي
ميکند انتخاب
اوست. در باره
ي ارامش دوستدار
بايد بگويم
اگر شخصي نقدي
دارد بايد پاسخگوي
سوالات او
باشد يا
توصيفات و
نوشته هايا و
را با توصيفات
ديگر توانايي
پاسخ داشته باشد.
غير اين اگر
بگوييم.
اينگونه نبوده
است ارزش
انتقادي
نخواهد داشت.
حفظ ان نياز
طبيعي بسيار
با تبليغ ها .
سازماندهي ها
و پيکارها
همراه بوده
است و تمامي
داستان
دنباله دار هم
توسط همين
دليل قابل
توجيه است از
جمله ساخت
کليساها و
سازماندهي ها
و سازمان دهي
دين همه قابل
توجيه ميشود.
واکنش شما نسبت
به ان مسئله
تاريخي
اينگونه نشان
ميدهد که پس
پيکار ها
متعلق به
اسلام بوده
است نه اينکه فقط
نياز شخصي شما
بخواهد به
عنوان دينتان
تعريف گردد.
من فکر ميکنم
مسئله ي پيکار
يا کشتار فقط
يک نمونه است
که تازه
نميتواند با
سخن شما اتمام
يابد. پس با
تئوري شما همه
ي ما به عنوان
بشر نياز به
دين داريم و
متدين هستيم
فقط تعريف ان
و شاخه هاي
متفاوت است.
صادقانه
بگويم اين
دقيقا رد
امکان
انديشيدن
توسط بشر
ميباشد.
.
Alireza
p.s: neveshte
pishin motalegh be man budeh ast,
فرستنده
:
سيد.ا.محمدي
با
سلام خدمت
جناب عليرضاي
عزيز
من
واقعا
نميدانم
درباره قضاوت
شما چه بگويم.همينقدر
مي توانم
بگويم که بنده
با تمام وجود و
از روي صداقت
محض
صفت"عالمانه"را
به نوشته شما
منسوب کردم.من
چون مسلط به
زبان انگليسي
نيستم (مثل
شما)ولي با
ولع نشستم و
متن شما را خواندم
و پيش خودم
ترجمه کردم و
ديدم که خيلي
منصفانه
قضاوت فرموده
ايد.و به همين
خاطر خوشحال
شدم که با يک
فاضل و اهل
مطالعه طرفم و
به هيچ وجه
قصد تملق و
ياوه گويي را
ندارم .الان
هم که اين
مطالب را براي
شما مي نويسم
بهت زده
هستم.متني که
در بالا نوشته
ام کاملا صبغه
علمي دارد .و
انتظارم اين
بود و هست که
مسير بحث
کاملا به اين
صورت دنبال گردد.اگر
دوستان مايل
باشند و الا
هيچ اصراري نيست
که حتما
دوستان جواب
بدهند.
در
مورد مطلبي که
فرموده ايد
"کدامين بشر
را اشاره
ميکنيد.؟ ايا
مسئله بت
پرستي هم شامل
حال تدين
ميگردد و اين
اغاز دين و يا
در خصوص اسلام
از چه زمان ان
موجوديت بشر
صورت گرفته
است؟"بايستي
عرض بکنم که
اگر خاطرتان
باشد بحث ما
روي اين مساله
بود که مي شود
از دين تعريفي
ارائه داد که
با عقلانيت در
تضاد نباشد
واين مدعاي بنده
بود.براي
اينکه اين
مطلب را تشريح
کنم نياز
داشتم تا چند
مقدمه ابتدا
بياورم و بعد
به اصل بحث
بپردازم.اولا
بايد اشاره
شود که بحث ما
ماهيتا يک بحث
فلسفي است و
آنهم در قلمرو
فلسفه دين
.چون اينگونه
است ما ابتدا
از اصل دين
شروع مي کنيم.
در فلسفه دين
همانگونه که ميدانيد
روي يک دين
خاص بحث
نميکنند. بلکه
دين به صورت
عام مطمح نظر
است.پس فعلا نقب
زدن به اسلام
براي بحث ما
خيلي زود است
و موجب به هم
ريختن نظم بحث
مي شويم.مساله
بعد اينکه
درست است که
اديان با هم
اختلاف دارند
و همينطور
شکلي از
دينداري به
صورت بت پرستي
بوده ولي بحث
اينجاست که
بشر براي
درمان برخي از
دردها و
نابسامانيهاي
ذهني خود به
موجود يا
موجوداتي
پناه مي بردند
که وراي طور
ادراک مادي
است.و رفته
رفته براي آن
موجودات رسومات
و قوانين و ...
وضع ميکردند
که جنبه
پديداري آن مي
بود.ولي برخي
اديان مثل
اديان غربي
(اديان
ابراهيمي)اين
برنامه ها و
مراسم و ... را از
طرف موجودي به
نام خدا يا
يهوه و يا...
-بنابرمدعاي
خودشان-مي
آوردند.و در
طول تاريخ
رفته رفته اين
اختلافات
پديداري
بيشتر و بيشتر
شد.اما اين
اختلافات
تاثيري در بحث
ما ندارد.
نکته مهم در
بحث من اين
بود که بشر
بالاخره
دنبال
موجودات
ماورايي بوده
است. و فکر نمي
کنم کسي
بتواند اين را
انکار کند.حال
سوال من اين
بود که چرا
هنوز بشر باز
دنبال اين
اديان است؟ به
عبارت ديگر
چرا اين اديان
باز زنده اند
و به حيات خود
ادامه مي
دهند؟آيا اين
دال بر اين
نيست که
انسانها هنوز
به دين نياز
دارند.آيا
انکار ميکنيد
که همين بشر
مدرن در اروپا
و آمريکا
گرايش خاصي به
اديان شرقي
پيدا کرده
است؟ آيا
مدرنيته
توانست خلاءروحي
و معنوي
انسانها را پر
کند؟ آيا هنر
و ادبيات
توانستند
بديل و
جايگزين
مناسبي براي
دين باشند تا
انسانها به
جاي پناه بردن
به دين به
آنها رجوع
کنند؟
نکته
ديگري که
عليرضا به آن
اشاره کرده
اند اين است
که بنده گفته
ام که آقايان
دوستدار و
عبدي کلانتري
جزئي از دين
را گرفته و به
کل سرايت
ميدهند.و سپس
ادامه ميدهند
که اين کليت
کجاست و....؟
بايستي عرض کنم
که براي بررسي
يک متن و
گزاره هاي
موجود در آن
نميتوان چند
جمله را ذکر
کرد و گفت که
مراد نويسنده
اين بوده است.
ببينيد بهترين
مثال و نمونه
نيچه است. شما
جمله"خدا مرده
است"نيچه را
در نظر
بگيريد.اگر
شخصي اين جمله
را مثلا در
کتاب "چنين
گفت
زرتشت"ببيند
و بعد فورا
بيايد يک
مقاله بنويسد
که بله نيچه
گفته است که
خدا مرده
است.پس خدايي
وجود ندارد. به
نظر شما اين
اظهار نظر شخص
چقدر اعتبار
علمي دارد؟
ولو مصيب به
حقيقت هم
باشد. بهتر از
من ميدانيد که
هيچ ارزش علمي
ندارد.چرا چون
در کتابهاي
ديگر نيچه هم
اين مساله
آمده. بايستي
مراجعه کرد و
ديد واقعا
منظور نيچه چه
بوده است. آيا
از ديدگاه
نيچه خداي
واقعي مرده
است يا خداي
روانشناختي؟
خوب ببينيد
چقدر تفاوت
دارد؟
منطقيون به
همين دليل و
دلايل ديگر که
فرصت و مجال
ذکر آن نيست
اينگونه استدلالها
و اظهار نظرها
را مغالطه
ميدانند و بنابراين
استدلال خود
به خود مخدوش
ميشود. خواه
در اين مساله
جهاد که مطرح
شد آقاي عبدي
کلانتري نگاه
بيروني داشته
باشند خواه
نداشته باشند.
خواه از حيث
فرهنگ و سياست
آن را بررسي
کنند و خواه
از هر جنبه
ديگري.در هر
صورت اين
مغالطه است
مگر اينکه با
يک استدلال
ديگر نشان
دهند که اين
مغالطه
نيست.اميدوارم
با اين متن چپ
اند قيچي که
نوشتم
توانسته باشم
مرادم را بهتر
برسانم.
فرستنده
: Alireza
اقاي
محمدي عزيز
چند
نکته. برداشت
من پس اشتباه
بوده و اگر
نظرتان اين
بوده از
برداشتم پوزش
ميخواهم.
درباره ي اما
عالمانه
نبايد منحرف
شويم. من عالم
نيستم و نوشته
يمن هم
عالمانه فکر
کنم نباشم بلکه
يک نوشته
يبسيار ممولي
بوده است. به
زبان انگليسي
هم متاسفانه
در بخش نوشتن
در رشته ي
فلسفه و
روانشناسي يا
اصولا گفتاري
اصلا تسلط
ندارم پس
الگوي مناسبي
نيستم. بلکه
فقط در قسمت
علوم طبيعي که
زبان نوشتاري
ساده اي
توانايي دارم
انهم دايره ي
بسته تري است
و فقط در
زمينه ي خوانش
مشکلي ندارم
چون نوشتار
نياز به تمرين
مهارت از نوع
ديگري دارد که
شرايط خود را
ميطلبد و من
هم در کشوري
انگليسي زبان
ساکن نيستم و
فقط خوانش منابع
به انگليسي يا
فرانسه صورت
ميگيرد و
نوشتار به
الماني
ميباشد
ازيننظر حتما
در ترجمه ها از
متن انگليسي
دچار مشکل شده
ايد که پوزش
ميخواهم از
سويي هيچگاه
خوانش دوباره
از نوشته ام
نداشته ام و
با يکبار
نوشتن ان را
فرستاده در
نتيجه چندان
مطلوب نبوده
است. درباره يزبان
فارسي
اينگونه
ميبينم که در
زبان فارسي
روي بيشتر
مفاهمي و
توصيفات اصلا
کار نشده است
در نتيجه
برايم هميشه
دشوار است به
کلمه اي يا
چيزي اشاره
کنم و ميبينم
امروزه بيشتر
انها که ذر ين
زمينهمينگارند
تاکيد بر توصيف
مفاهمي کلمات
ميکنند و شايد
چون ميدانند اين
در فرهنگ
خوانش يا
ديدگاه ما جاي
نيافتاده است.
من
صادقانه
ميگويم به
گفتگو ها و
بحث ها باوري
در روشن شدن
مسايل ندارم .
البته کمي اين
مطلب شرطي
است. اگر دو
شخص که در
زمينه اي
احاطه ينسبت
جامع داشته
بشاند و روي
يک زمينه
تخصصي کار
کنند ميتوانم
گفتگو در رفع
اشکال مطلبي
را توسط انها
مناسب بدانم
ولي غير اين
بيشتر به
بازيي بيش
شبيه نيست.
گمان ميکنم در
دنياي تقريبا
بزرگ نوشتار
زمينه
يخواندن به
تنهايي و در
وجود داردو
تحصيل
دانشگاهي نه
بريا گفتگو
بلکه
سيستماتيک
کردن اين اموختن
است که
اشکالات انهم
جاي خود باقي
است ولي بودن
ان يک ضرورت
است. ايزنرو
نسبت به گفتگو
احساس تمايل
نکرده ام که
نميخواهم از
ديد بالا يا
غرض ورزي يا
هر چيز تعبير
گردد. البته
در برخي موارد
مسايل
اجتماعي
گفتگو ها به نشانه
هايي
ميانجامد که
سرچشمه
يانديشدن از زاويه
ي ديگر را
ميدهد ولي در
حد کلي يا
بصورت هاي
رايج
امروزيکه در
ميان
ايرانيان هم
فراوان است
نميپسندم.و
مرز ان در حد
گرفتن ان نشانه
ها و ديدن از
زاويه ي ديگر
ميدانم. در
پيروي مقدمه
دو م درباره
نوشته ي
اخرتان درباره
ي دين و انسان .
من فکر ميکنم
اينکه خود اين
مسئله يک
پديده
يروانشناختي
است که به
رشته يمن هم
ربط دارد خود
پاسخگوي
بسياري از
پرسش هاست. و
من نياز يک
انسان را که
خود ميکويد به
ان نياز دارم .
از
مسيحي تا
مسلمانو غيره
تاييد ميکنم
ولي اينکه
توصيف اين
نياز چيست و
چگونه اين باز
ميشود و اينکه
اين انسان عاميت
ندارد و به
بسياري از
حوادث درون
زندگي شرايط
اجتماعي و
تربيتي باز
ميگردد نکته
اي ي است که با
جمع ا نسانها
در نوشته ي
شما در تضاد
است. در تعريف
مدرنيته و
تقابل ان با
دين و اينکه ايا
خلا ان را پر
ميکند در
فرهنگ هاي
متفاوت هم
مختلف است. و
از سويي من
موجوديت اين
خلا نياز را
بصورت مستقل
مانند شما
قبول ندارم. و
همينطور
دلاثل
اجتماعي يا
تاريخي کمي در
باره ي ادمها
به سوي چيزي
هم نميتوانم
دليل متدين
بودن انسانها
بدانم. و اين
نوع ديد را بسيار
سطحي ميبينم
نه اينکه به
شماتعلق دارد
نه. نميخواهم
شخصي شود بلکه
بسيار غير
تخصصي است.
مثال بسيار
بسيار
عاميانه ي ان
مسلمان
دانستن ادمها
در ايران
ميشود يا
اينکه هرروز
بيشتر به
اسلام تحت هر
تعريفي گرايش
ميابند. از
سويي اماري هم
که شما از غرب
ارايه ميکنيد
چندان درست
نيست.
همانطور
که گفتم بايد
ظرايط
انسانها را در
نظر بگيريد.
من شخصي به
تاثير شرايط
بسيار در
زندگي کوتاه
انساني معتقدم
و انسانهاي
زيادي نيستند
که مهر هاي محيطي
در خود را زير
سووال برند و
انسان با رضايت
به انها بسر
ميبند غير اين
ما جامعه اي
پر از نيچه
داشتيم که هدف
هم اصلا اين
نيست . در
اروپا معني
تدين تغيير
کرده است و
باور مند بودن
انسانها هم در
ان کميت بسيار
کاهش يافته
است اينکه
جايگزينش يا
علتش
انديشيدن باشد
خود مسئله ي
ديگريست که
اگر چنين بود
ميگفتيم دين
را رها کنيد
تا انديشمند
شويد نه چنين
هم نيست.
درباره ي
ادبيات من به
ان ارج ميدهم
و شايد ادبيات
يک روياي
انسان
ديندارفردي
انديشمند
باشد که ايده
ال هاي او
بسيار فردي
است اما ممکن
نيست ولي بعه
علت تمرکز
باور ها و
ارزشهاي ثابت
يا فرار ها
اين فقط
رو.ياي او
ميتوان باشد .
ادبيات رابطه
ي تنگانگي به
شکستن بت ها و
اموختن
انديشيدن
دارد اينکه
ايا جواب پرسش
شما در معني
پر کردن ان
خلا باشد شايد
نباشد.
جهانبيني
تدين اصولا با
جهانبيني
مبني بر اينکه
متدين نبودن
بسيار متفاوت
است. شما
نيمتوانيد
بخواهيد انچه
ان جهانبيني
براي انسان به
ار مغان
مياورد در
جهانيبني ديگر
جستجو کنيد.
در مسئله
جهانبيني
تدين زمان
براي
انيدشيدن
هميشه به فردا
گمارده ميشود
و باورها شکل
ميگيرد و اين
باورها
تقدساتي
ميجويند و
تاييد ها را. د
ر انجا زمان و
فضا و در پي ان
ضرورت
انديشيدن
وجود ندارد.
اينکه انرا به
زندگي بخشيدن
و اميد بخش
بودن اين
جهانبيني
تعبير کنيم
خود در ريشهاي
حرکت ان جاي
دارد و به
نوعي دين يا
انسان دين دار
ميخواهد
ارمغان زندگي
دهد ولي ايا
اينگونه است؟
. از سويي
اکنون در پي
نوشته هاي شما
و بحث تدين ما
مسئله غير
قابل انکار
واقعي دين و
انواع ان سرو
کار داريم.
دين در تاريخ
وجود داشته
است و مشکلات
خود را داشته
است ايا اين
اشتباه انسان
يا انسانهايي
بوده است که
اين مشکلات را
به انواع دين
نسبت داده اند
همه بدون
هرگونه کينه
اي بايد قابل
بررسي باشد.
تعريفها و
توصيفها بياد
استخراج شوند
و تثبيت شوندو
وقايع تاريخي
مشخص بايد
تشريح گردند.
غير اين با
باطل دانستن
انها و اميد
به گسترش يا
فردي کردن
معني يک شاخه
ازدين از
اسلام و مسحيت
و غيره
نميتوان گفت
که به توصيف
ان دست ميابيم
بلکه اين يک
فرار پايه اي
روانشناختي ميشو
د. درباره ي
نيچه و نوشته
يارامش
دوستدار من ان
نوشته را در
نيلگون
خوانده ام. من
فکر ميکنم
بدونانکه
دوستدار را
بشناسم يا رابطه
اي داشته باشم
از روي علاقه
ي شخصي به اين متن
نيچه کرده
است. و بعد از
ديدن ان متن
الماني ان را
که درون متن
ديگر بود
خواندم. که در
طرح گوتنبرگ
ارشيو بيشتر
نوشته اي نيچه
به اماني موجود
ميباشد و
ميتوان به ان
رجوع کرد.
متاسفانه
درايران فقط
چند نوشتار از
او منتشر گشته
است و کلا
رابطه ي ا با
ادبيات يا فلسفه
بسيار گزينش
است. و جامعه
هم ابزار
ميگردد حال
ايا يا سياست
است يا خير
ولي سياست
اگاهي بخشي
نيست. من متن
انرا خوانده
ام و تفسير دوستدار
را بدون
هيچگونه
جانبداري
ازاو نميتوانم
نفي کنم. از
سويي ميخواهم
اشاره اي کنم
بنظرم
دوستدار به
مسئله دين
پرداخته و انديشه
درايران و
پايه اي يا
کلايسک
برخورد کردن
او چندان
خوشايند نيست
بخصوص اينکه
تا کنون اين
امر سابقه
نداشته است
واو چيزي را
عنوان ميکند
که در ان بدون
شرايط ازاد
ممکن نيست .
در
نتيجه اينکه
او ادم لا
مذهب ولي کينه
توزي برداشت
ميشود يک
واکنش طبيعي
ميشود ولي من
گمان نميکنم
دوستدار در هر
متني که گزينش
ميکند در پي
نهادينه کردن
برداشتهاي
شخصي يا چنين
ديدي باشدو
گرنه فيلسوف
نيست بلکه
متقلب ميتوانش
ناميد ولي
صادقانه
بگويم بدون
علاقه ي شخصي
يا جانبداري
چنين چيزي در
کارهاي اونميبينم
و نيچه شناسي
با گفتگوي من
و شما به جايي
نمي رسد و من
به ان باور
دارم بايد
بسيار خواند
از او و
هيمنطور
تفسير هاي
علمي ديگر نه
ترجمه ها و يا
تحليل هاي
بسياري از
مترجمهاي ايراني
چون کفايت
نميکند و
اينهم تقصير
من وشما نيست
بلک که ممکنم
است با توجه
به امکانات
خونش به اگاهي
برسيم . شايد
سرنوشت باشد.
نميدانم . بهر
حال اينطور.
در
حاشيه توضيحي
ميدهم براي
نوشته بالا
انساني نيستم
که شمشيري در
دست يا ذهن
داشته باشد که
به جنگ دين يا
مذهب و يا
موجوديت خدا
براي ديگران
برود ويا
بخواهد
انسانها را در
چهار چوب هايي
از پيش تعيي
شده قرار دهد .
اگر ديندار يا
خدا پرست
نيستم انتخاب
شخصيم است و هر
اظهار نظري در
باره مسايل
نيز نه براي
متقاعد کردن
ديگران يا
روشن کردن
نيست گاهي
گفتگو ميشود و
اظهار نظر
شخصي صورت
ميگيرد. غير
اين ازادي در
نقد و باز
کردن مسايل يا
انجا که در
اجتماع زندگي
ميکنم با
موجوديت فکريم
است طبيعتا
اين نه به
معني جگيدن يا
برنامه ريزي
من براي ان
باشد بلکه نقش
طبيعي يک
انسان در
اجتماع بنا به
نوع ارزشها يا
نگاه فردي. و هرکس
از مذهبي و
غير مذهبي اين
نقشش محترم
است ولي انچه
خط قرمز است
پاي گذاردن بر
روي ازادي هاي
طبيعي انسان
است
با
همين ديد هم
به گفتگوها
زياد باوري
ندارم. هر شخص
راه خود را
ميابد هيچيک
از ما نيز در
دوران کودکي
بسر نميبريم و
فکر کنم اگر
تبادل اطلاعات
يا امکان
روشنبيني هم
بخواهيم حال
بهر نوع بيرون
امدن از چهار
چوبي يا کشيده
شدن به چهار چوبي
باشد امري
امکان ناپذير
در گفتگو
هاميبينم و هر
کس بنا به
شرايط بيروني
خود و گذشته و
حال دروني خود
مسوول تغييرا
ت يا باور و
انديشه
هايش.است .و
بنا به مفهوم
ازادي
ميتواند انرا بيان
هم کند. انسان
ابتدا بايد
جستجو و تغيير
را بياموزد
سپس خود خواهد
پرسيد و انچه
بايد بخواند
را ميابد.
گفتگو هاي
کوتاه هم بخشي
از ين پرسندگي
است . البته
شايد من اشتباه
کنم. Alireza
فرستنده
: منير
م.
بدرقه
گر
تقديم
به ليلي ـ
مهرماه ۱۳۸۵
دستهامان
هرگز در هم
نتنند
تو،تو
باش و من، من
در
همه سرخوشي
خود بودن
من
تو را مينگرم
در
همه زاويه هات
شکن
و چين و
هياهوهايت
ولوله
هاي
دگرگونيهات
من
تو را مينگرم
در
صعود شر و شور
عشقت
در
سرازيري ژرف
رويا
در
نياز تب و تاب
فکرت
من
تو را مينگرم
لحظه
"خان"شدن
که
بخود مي پيچي
همه
بيزاري ز
گنداب عميق
من
تو را مينگرم
لحظه
يافتن خود
مبهوت
در
کمينگاه خيال
تزوير
سوژه
"خواهر"وار
من
تو را مينگرم
گر
طمع بر تو
نبودي از پيش
ور
تظاهر به از
آن غير نبد
"خواهر"انه
به تو آن با
تزوير
|